مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، اهورامزدا

دانلود پایان نامه ارشد

پلّه می بیند، از آن ها بالا می رود، پس به باغی می رسد. چند لحظه نمی گذرد که سه پرنده وارد باغ می شوند. پرندگان جامۀ پر خود را با چنگالشان می کنند و سپس حسن با سه دختر زیبا رو روبه رو می شود. با دیدن زیبایی دختران حسن عاشق یکی از آن ها می شود. زمانی می گذرد و آن دختران بعد از مدتی بازی جامۀ پر خود را می پوشند و به آسمان پرواز می کنند.
حسن با رفتن آن ها بسیار دلگیر می شود. چون دختران ملک جنیّان باز می گردند، خواهر کوچک ترشان متوجّه اندوه حسن می شود و علّت ناراحتی او را جویا می شود. حسن همه چیز را تعریف می کند و دختر کوچک تر به او قول می دهد تا او را در رسیدن به آن دختر پری کمک کند.
پس از حوادثی حسن با آن دختر ازدواج می کند امّا لباس پر او را در صندوقی پنهان می کند. زمانی می گذرد و حسن قصد دیدار دختران ملک جنیّان را می کند، پس همسر و فرزندان را نزد مادر می سپارد و از او می خواهد مواظب جامه ی پر باشد که به دست همسرش نیفتد.
بعد از رفتن حسن، روزی همسر او از مادر شوهر می خواهد تا همراه هم به حمّام بروند. مادرشوهر مخالفت می کند زیرا حسن سفارش کرده هرگز بیرون نروند تا کسی آن ها را نبیند، ولی در برابر اصرار همسرش تسلیم می شود. زنان چون زیبایی و خوب رویی او را می بینند برای خاتون، زن حاکم تعریف می کنند و او نیز خواهان دیدار همسر حسن می شود. پس از ان تصمیم می گیرند تا او را به عقد حاکم درآورند و حسن را بکشند.
خاتون چون همسر حسن را می بیند شیفتۀ زیبایی را می شود و لباس های فاخر بر تن او می کند. همسر حسن می گوید: جامۀ پری دارم که با آن زیباتر می شوم و دست مادر شوهرم می باشد. با اصرار خاتون و دیگر زنان، مادر حسن سرانجام جامعه ی پر را به او می دهد.
همسر حسن به سرعت آن را می پوشد و دو فرزند خود را در آغوش می کشد، به بالای قصر می پرد و به مادرشوهر می گوید: به حسن بگو اگر می خواهد ما را ببیند به «سرزمین واق» که سرزمین پریان است بیاید.
حسن بعد از سه ماه باز می گردد و چو خبردار می شود با تلاش و پرس و جو به آن سرزمین می رود و با سختی و گذراندن مشکلات بسیار ان ها را پیدا کرده و دوباره نزد مادر باز می گردند (هزار و یک شب: ج1، 119-1).

5-2-6-2-حکایت «جان شاه و شمسه»
ملک زاده ای است به نام «جان شاه» که به همراه پدر و دیگر مملوکانش به شکارگاه می روند. در آن جا غزالی می بینند. پسر همراه تنی چند از خدم پدر به دنبال غزال می رود، ولی راه را گم می کنند و برای آن ها سفرها و حوادث مختلفی پیش می آید.
در یکی از این مراحل سفر به جزیره ای می رسد و با شیخی زیبارو برخورد می کند که خود را پادشاه پرندگان می خواند. جان شاه از او می خواهد تا او را در بازگشتن نزد خانواده اش کمک کند. شیخ می گوید: باید یک سال بگذرد، وقتی پرندگان بازگردند، او را با یکی از آن ها همراه می کند.
شیخ پرندگان، کلیدهای قصر را به او می دهد و از او می خواهد وارد یکی از اتاق ها نشود، ولی حسن بعد از مدّتی وارد آن اتاق می شود با قصری از بلور زر و سیم رو به رو می شود. زمانی را بر کرسی قصر می نشیند، متوجّه می شود سه پرنده وارد شدند و جامعۀ خود را کندند، تبدیل به سه دختر زیبارو شدند، چندی با هم بازی کردند و دوباره جامه ها را بر تن کرده و به هوا پریدند. حسن که عاشق یکی از آن ها شده با رفتن دختران بسیار اندوهگین می شود.
وقتی شیخ به دنبالش می آید و او را در آن اتاق می بیند که بی هوش افتاده او را به هوش می آورد و از حالش جویا می شود. جان شاه، آن چه را پیش آمده تعریف می کند. شیخ می گوید: آن ها پریانی هستند که سالی یک بار به این جا می آیند می توانی سال دیگر به باغ روی و چون جامۀ پر خود را در آورند، دختری که عاشق او شده ای جامه ی پر او را برداری تا نتواند پرواز کند. یک سال می گذرد. جان شاه به آن جا می رود و با دیدن دختر جامۀ پر او را برمی دارد.
سرانجام جان شاه با دختر پری ازدواج می کند و تصمیم می گیرد تا نزد پدر رود. از شیخ راه رسیدن نزد پدرش را می پرسید. دختر از او می خواهد تا جامۀ پر را به او بدهد. وقتی دختر جامه را می پوشد جان شاه سوار بر شانه های او می شود، پرهایش را محکم می گیرد و به سرزمین پدری می روند. در آن جا قصری بنا کرده و جامۀ پر دختر را در ستون پنهان می کند. دختر با بو کشیدن، جامه را پیدا می کند و نشانی خود را به اطرافیان جان شاه می دهد و خود به سرزمین پریان پرواز می کند.
جان شاه با پرس و جوی بسیار می تواند به محل زندگی دختر نزدیک شود، از طرفی دختر پری از عفریتی می خواهد که اگر آدمی زادی را دید، او را نزدش بیاورد. عفریت با دیدن آدمی زادی در میان راه می فهمد او همان جان شاه است. پس او را به قصر می برد پس از مدتی دوباره هر دو به سرزمین جان شاه باز می گردند. (پیشین: ج 3، 294- 185).

5-2-6-3- حکایت سفر هفتم سندباد
سندباد در سفر هفتم خود به جزیره ای می رسد که مردان آن سرزمین در آغاز هر ماه حالشان دگرگون شده، پروبال در می آورند و به آسمان پرواز می کنند. سندباد از آن ها می خواهد تا اجازه دهند با ایشان همراه شود، بر شانۀ یکی از آن ها سوار می شود. چون تسبیح می گوید، بال اکثر آن ها می سوزد و به زمین می افتند. چندی در کوه سرگدان می گردد تا این که طایفه ای را می بیند و با همان مرد که بر دوش او سوار بوده رو به رو می شود. مرد از او می خواهد دیگر تسبیح نگوید و دوباره بر دوش پری می نشیند و به هوا می پرد، سرانجام تصمیم می گیرد نزد خانوادۀ خود باز گردد. (پیشین: ج3، 7-360).
پری و آب (پری دریایی) در داستان های هزار و یک شب

5-2-6-4-حکایت «بدر باسم و جوهره»
ملکی از یکی از بازرگانان، کنیزکی می خرد و چون شیفتۀ زیبایی او می شود با او ازدواج می کند. کنیزک زمان طولانی از صحبت با او پرهیز می کند تا این که متوجّه می شود باردار است پس سکوت خود را می شکند. چون زمان حمل فرا می رسد از ملک می خواهد تا خانواده اش را که از پریان دریایی هستند، نزد او بیایند. افسونی می خواند و مادر، برادر و خواهرانش حاضر می شوند. همسر ملک پسری به دنیا می آورد و نامش را «بدر باسم» می گذارد.
سال ها بعد ملک می میرد و بدر جای پدر را می گیرد. روزی دایی او نزد مادرش می آید و در حالی که بدر باسم در اتاق خود را به خواب زده، با خواهر به گفت گو در مورد ازدواج بدر می پردازد و می گوید: تنها دختری که شایستگی ازدواج با او را دارد، دختر ملک دریاها «جوهره» است.
بدر با شنیدن برازندگی های «جوهره» عاشق او می شود و روزی از دایی خود می خواهد تا با هم نزد پدر دختر رفته او را خواستگاری کنند. آن دو بدون اطلاع مادرش به دریا نزد ملک دریاها می روند، ولی ملک درخواست آن ها را نمی پذیرد.
بنابراین بین دایی بدر و ملک دریاها جنگی درمی گیرد و جوهره به جزیره ای پناه می برد. از قضا بدر نیز همان جا زیر درختی به استراحت می پرداخته است. جوهره وقتی متوجّه می شود که او همان بدر می باشد او را به پرنده ای تبدیل می کند و از کنیز خود می خواهد او را به جزیره ای بیندازد.
صیادی بدر را که چون به پرنده ای زیبا تبدیل شده است شکار می کند و برای فروش نزد پادشاه شهر می برد. از آن جا که همسر پادشاه ساحری می دانسته، متوجه می شود این پرنده انسانی است، افسونی می خواند و سحر را باطل می کند. بدر از آن ها تشکر می کند و برای رسیدن به سرزمین خود به راه می افتد. در راه کشتی آن ها دچار تلاطم می شود و تنها او نجات می یابد و به جزیره ای می رسد.
در آن جا شیخی را می بیند که او را از وجود ملکۀ ساحری آگاه می کند و می گوید: ملکه چون شخص زیبایی را ببیند با خود می برد. از آن جایی که ملکه به شیخ کاری ندارد، شیخ به بدر می گوید: به همه بگو که برادر من هستی تا محفوظ بمانی. روزی ملکه با دیدن بدر، می خواهد او را با خود به قصر ببرد. سپس خواستار ازدواج با او می شود بدر نیز به ناچار قبول می کند.
وقتی بدر از چگونگی سحر کردن ملکه آگاه می شود و قصّه را برای شیخ تعریف می کند شیخ به او چیزهایی می آموزد که سحر ملک را باطل کند. او یک رطل آرد جو و گندم به بدر می دهد که با خوراندن آن ها به او را به شکل دلخواهش درآورد. بدر آن ها را به ملکه می خوراند و او را به استری تبدیل می کند.
روزی در راهی عجوزی خواستار آن استر می شود اوّل بدر از فروختن آن خودداری می کرد ولی بعد استر را به هزار دینار می فروشد. در حال عجوزه افسونی می خواند و استر را که دخترش بوده به شکل اوّلش تبدیل می کند. عجوزه و ملکه بدر را به پرنده ی سیاهی تبدیل می کنند. هنگامی که شیخ آگاه می شود کنیزکی را به سوی مادر بدر می فرستد و آن ها به کمکشان می آیند سرانجام بدر باسم با جوهره ازدواج می کند. (پیشین: ج4، 424-386).

5-2-7- پری در داستان های هری پاتر(Fairy)
5-2-7-1-مثال در متن داستان
وقتی با دقت از لابلای درختان به آن قسمت نگاه کردند سه پریزاد زیبا و قد بلند را دیدند که در محوطه ی خالی از درخت ایستاده بودند،… جادوگر سوم که جوش های صورتش حتی در نور ضعیف بدن پریزاد معلوم بود. (هری پاتر و جام آتش ، ص 98).

5-2-7-2-مثال دوم
1- در همان لحظه یکصد پریزاد وارد زمین شدند. پریزادها زن هایی بودند که در زیبایی همتا نداشتند. هری بلافاصله متوجه شد که آنها زن های معمولی نیستند اما نمی دانست چه نوع موجوداتی هستند. صورتشان مثل قرص ماه و پوستشان سفید و شفاف بود. موهای طلاییشان بلند و درخشان بود و با این که باد نمی وزید پشت سرشان موج می زد. پریزادها شروع به رقصیدن کردند و مغز هری همچون کاغذ سفیدی از هر نوع فکری پاک شد. تنها چیزی که می خواست این بود که رقص آنها را تماشا کند زیرا گمان می کرد اگر آنها رقصشان را متوقف کنند حادثۀ بدی پیش می آید (پریزادها در هنگام عصبانیت تغییر شکل می دهند) (هری پاتر و جام آتش ص 82).
پسرکان بار دیگر پرواز کردند و این بار به شکل دستی درآمدند که حال توهین آمیزی داشت و به سمت پریزادها قرار گرفته بود. پریزادها با دیدن این صحنه کنترل خود را از دست دادند، هری که با دوربین همه چیز بینش این صحنه را تماشا می کرد متوجه شد که پریزادها دیگر زیبایی وصف ناپذیرشان را از دست داده اند. صورتهایشان کشیده تر می شد و سرشان به شکل سرعقاب در می آمد، ناگهان بال های دازوفلس داری از شانه شان بیرون زد. (هری پاتر و جام آتش ص 88).
پری های دریایی نیز در داستانهای پاتر وجود دارند که دم دارند و صدای آوازخواندشان از زیر آبها شنیده می شود. (هری پاتر و جام آتش، ج2، 534).
در داستانهای هری پاتر پری ها با جادوگر ازدواج می کنند و تولید مثلشان از طریق تخمگذاری صورت می گیرد. (ر.ک هری پاتر و یادگاران مرگ، ج1، فصل هشتم).
موارد مشابهی میان پری های هزار و یک شب و داستانهای هری پاتر وجود دارد از جمله: زیبایی زیاد، ازدواج با انسانها، توانایی پرواز کردن و …
حق با تو بودن رون، اون یه پریزاد دورگه ست. مادربزرگش پریزاد بوده. تو تقصیری نداشتی. مطمئنم که اون سعی می کرده دیگوری رو افسون کنه که از بدشانسی تو از کنارش رد شدی و افسونش به تو اثر کرده. (هری پاتر و جام آتش، ج2، 534).
از بالای سر آنها پشت درهای ورودی قلعه معلوم بود آن جا را تغییر شکل داده و به شکل غار بزرگی درآورده بودند که پر از پری های نورانی بود. در گوشه و کنار غار به وسیلۀ سحر و جادو و بوته های گل سرخ متعددی پدید آورده بودند که صدها پری نورانی زندۀ واقعی لابلای آنها به چشم می خوردند و تعداد بی شماری از پری های نورانی پروبال می زدند. (همان 540).
آن گاه پس از پشت سر گذاشتن آن راه طولاانی صدای آواز پری های دریایی را شنید:
بیاو جستجو کن یاور خویش که یک ساعت تو داری وقت در پیش
که ما بردیم آن را از بر تو یگانه یار خوب و یاور تو
(همان 577)

5-3-دیو
5-3-1- واژه شناسی دیو
«واژۀ دیو که در اوستایی «دئو» (Daeva) و هندی باستان «دیوا» (deva) خوانده می شود، اصلاً به معنی «خداست». این واژه در قدیم، به گروهی از خدایان آریایی اطلاق می شد، ولی پس از ظهور زرتشت و معرفی «اهورامزدا» خدایان قدیم (دیوان)،

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، قرآن کریم، باورهای عامیانه، سلیمان(ع) Next Entries مقاله رایگان با موضوع کسب و کار