مقاله رایگان با موضوع نهج البلاغه

دانلود پایان نامه ارشد

كويى كه سپرى شوندگان جاى دارند و تباه شوندگان روز بسر آرند. اين خانه از چهارسو در اين چهار حد جاى گرفته است: حد نخست بدانجا كه آسيبها و بلاها در كمين است و حد دوم بدانجا كه مصيبتها جايگزين و حد سوم به هوسى كه تباه سازد و حد چهارم به شيطانى كه گمراه سازد و در خانه به چهارمين حد گشاده است. دارالغرور، به اعتبار آنكه خلق خدا از آن فريب مى خورند و غفلت پيشه كنند، كنايه از دنياست.
ب.كنايه از صفت
خطاب به “ابوموسى اشعرى”:
فَارْفَعْ ذَيْلَكَ وَ اشْدُدْ مِئْزَرَك‏َ(نهج البلاغه-نامه 63)
دامن خود را به كمر در آر و كمرت را استوار دار! هر دو جمله كنايه از جديت و اهتمام بالغ در انجام كار است و منظور، تشويق او به پيوستن به امام “ع” براى جنگ با اهل “بصره” است. ( ابن ابی الحدید ؛ 1379-1368: 17/ 247)
أَيُّهَا النَّاسُ أَلْقُوا هَذِهِ الْأَزِمَّةَ الَّتِي تَحْمِلُ ظُهُورُهَا الْأَثْقَالَ مِنْ أَيْدِيكُم‏.( نهج البلاغه-خطبه 229)
اى مردم! مهار باركشهايى را كه بار سنگين گناهان مى برد دست بداريد!
منظور از “ظهور” در اينجا خود شترهاست و جمله كنايه از نهى از ارتكاب كار زشت و امورى است كه سبب گناه و عقاب مى گردد. (همان منبع: 13/ 98)
خطاب به “عبدالله بن عباس” هنگام نصب او به ولايت “بصره”: سَعِِ ٱلنَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِك‏َ( نهج البلاغه- نامه 76)
با مردم گشاده رو باش آنگاه كه آنان را بينى، يا درباره ى آنان حكمى دهى، يا در مجلس ايشان نشينى!
امر به مدارا با مردم است، “بوجهك” كنايه از گشاده رويى، “بمجلسك” كنايه از توضع و “بحكمك” كنايه از عدل است. (بحرانی ؛1373 : 5/223)
مَنْ يُعْطِ بِالْيَدِ ٱلْقَصِيرَةِ يُعْطَ بِالْيَدِ ٱلطَّوِيلَةِ ( نهج البلاغه- حكمت 224)
آنكه با دست كوتاه ببخشد او را با دست دراز ببخشند.
“شريف رضى” در شرح آن مى گويد: امام “ع” بين نعمت بنده و نعمت خداى تفاوت قايل شده و اين يكى را قصيره و آن يكى را طويله خوانده چرا كه نعمتهاى خداوندى هماره پرمايه تر و چند برابر نعمت بندگان است.
بنابراين در جمله فوق “يد طويله” كنايه از نعمت و بخشش فراوان و “يد قصيره” كنايه از انعام اندك و در مجموع يادآور معناى حديث ذيل است:”من قرب منى شبرا قربت منه ذراعا”.(همان منبع: 9/ 59) مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ عِنْدَ جَهَلَةِ ٱلنَّاسِ ( نهج البلاغه-حكمت 179) آن كه با حق بستيزد، خون خود بريزد.
تعبير أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ كنايه از اظهار وجود خويش و قرار دادن آن در برابر حكم خداوندى است. (همان منبع: 341)
… و َ كِبْراً تَضَايَقَتِ ٱلصُّدُورُ بِهِ …( نهج البلاغه-خطبه 234) با تكبرى بر دلها سنگينى كنان.
عبارت تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ كنايه از كثرت و فراخى كبر است. (همان منبع : 4/260)
در وصف منافقان:
يَمْشُونَ ٱلْخَفَاءَ وَ يَدِبُّونَ الضَّرَّاء.( نهج البلاغه-خطبه 185)
پوشيده مى روند چون خزنده اى زيانمند و زهرناك.
هر دو جمله كنايه از مخفى نگاه داشتن حركات و سكنات و اقوال خويش از فهم مردمان است و در توصيف كسى كه قصد خدعه و نيرنگ به ديگران را دارد، بكار مى رود. در ادامه خطبه آمده است: لهم بكل طريق صريع- در هر راه يكى را به خاك هلاكت افكنده اند- “طريق” كنايه از هر مقصودى است كه منافقان آهنگ آن را داشته باشند و يا هر چاره اى كه بينديشند كه اين مستلزم آزار و اذيت است و جمله، كنايه از كثرت كشته شدگان به دست آنان و به خدعه و نيرنگ آنان است. “لهم” لكل شجو دموع كنايه از تظاهر به درد و ناراحتى هنگام بروز هر غم و غصه اى براى جامعه است تا با اشك تمساح به اهداف خويش دست يابند گرچه واقعا ناراحت نيستند و اهل خوشگذرانى اند. (همان منبع : 3/429)
خطاب به اهل “مصر” آنگاه كه “مالك اشتر” را به ولايت آنان منصوب گردانيد: وَ قَدْ آثَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُم‏.( نهج البلاغه، نامه 38)
در فرستادن او، من شما را بر خود برگزيدم چه او را خيرخواه شما ديدم و سرسختى او را برابر دشمنانتان پسنديدم.
“شكيمه” در اصل لگام آهنين در دهان اسب و ” شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ ” كنايه از قدرت روحى و توانمندى او در برابر دشمنان است. (همان منبع: 5/85)
در توصيف مبارزه ى اعراب جاهلى با پيامبر:
وَ ضَرَبَتْ إِلَى مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا.(نهج البلاغه-خطبه 185)عرب از هر سو براى جنگ با وى به راه افتاد.
كنايه از شتاب اعراب در جنگ با پيامبر “ص” است چون ضربه زدن به شكم شتران باعث تسريع در حركت آنان مى گردد.( ابن ابی الحدید ؛ 1379-1368: 10/ 165)
آنگاه كه امام (ع) بر منبر مسجد كوفه مشغول سخنرانى بود در بين سخنان خويش مطلبى اظهار داشت كه “اشعث بن قيس” گفت: يا “اميرالمومنين” اين مطلب كه تو مى گويى عليه توست نه به نفع تو. حضرت لحظه اى نگاه خود را پايين انداخت، و سپس گفت: مَا يُدْرِيكَ مَا عَلَيَّ مِمَّا لِي عَلَيْكَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ ٱللَّاعِنِينَ حَائِكُ ابْنُ حَائِكٍ مُنَافِقُ ابْنُ كَافِرٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَكَ ٱلْكُفْرُ مَرَّةً وَ ٱلْإِسْلَامُ أُخْرَى‏…( نهج البلاغه- خطبه 19)
تو را كه آگاهانيد كه سود من كدام است و زيان من كدام؟ كه لعنت خدا و لعن لعنت كنندگان بر تو باد! اى متكبر متكبرزاده! منافق كافرزاده! يكبار در مهد كفر اسير گشتى، بار ديگر در حكومت اسلام به اسير درآمدى.
عبارت حَائِكُ ابْنُ حَائِكٍ ، كنايه از نقصان عقل او و ناتوانى اش در قرار دادن هر چيز به جاى خويش و تاكيد بر ناشايستگى او در اعتراض بر امام است. چون حرفه ى “بافندگى” در مظان نقصان عقل است، از آن رو كه ذهن بافنده اغلب متوجه كار خويش و در تب و تاب ترتيب و تنظيم رشته نخهاى متفرق است كه نيازمند حركت دستان و پاهاى او بوده است و هر كس در اين حال وى را مشاهده كند، در مى يابد كه او از اطراف خويش غافل و نسبت به محيط اطراف ابله و نادان است.
در توجيه ديگرى گفته شده است از آن جهت كه بافنده، اهل معامله با زنان و كودكان و همواره در ارتباط با آنان است، به همين دليل ترديدى در كمبود عقل او نيست، همچنين گفته شده است كه علت ايراد گرفتن حضرت به وى به خاطر شغل بافندگى، بدين خاطر است كه اين حرفه اى پست و فرومايه و مستلزم كمى و خساست همت و مشتمل بر بعضى خلقيات ناشايست است و صاحب آن در مظان دروغ و خيانت مى باشد. روايت شده است كه رسول خدا “ص” مقدارى پنبه را براى بافتن به بافنده اى از “بنى نجار” داد و او پيوسته كار را به تاخير مى انداخت. رسول خدا “ص” در تقاضاى جامه ى خويش مرتب مراجعه مى كرد ولى او كار را به تاخير مى انداخت تا اينكه پيامبر “ص” از دار دنيا رحلت فرمود. به هر حال دروغ، راس نفاق است و صاحب حرفه اى كه مقتضاى كار آن چنين باشد را اقتضاى اعتراض در چنين مقامى نيست.
البته در خود “اشعث” اختلاف است كه آيا واقعا به حرفه ى بافندگى مشغول بود يا نه، گروهى روايت كرده اند كه او و پدرش برد يمانى مى بافتند كه اگر چنين باشد اين سخن كنايه است. اما گروه ديگرى قايلند كه او بافنده نبود بلكه از فرزندان يكى از پادشاهان قوم “كنده” و از بزرگان آن قبيله بود و توصيف حضرت از آن جهت است كه وى در هنگام راه رفتن دو سر شانه ى خود را تكان مى داد و جلوى دو گام خود را به هم نزديك و دو پاشنه پاى خود را دور از هم مى گذاشت و اين نحوه راه رفتن به “حياكه” معروف است … (همان منبع: 1/323)
ٱلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ‏.( نهج البلاغه-حكمت 140) آدمى نهفته در زير زبان خويش است.
تقدير آن “حال المرء” است و مضاف به سبب علم به آن حذف شده است يعنى در حال عدم نطق، حال او پوشيده و پنهان است، ” تَحْتَ لِسَانِهِ” كنايه از سكوت اوست بدان جهت كه ارزش آدمى به اندازه ى عقل و خرد اوست و مقدار عقلش از ارزش سخنش هويدا مى گردد. پس اگر چون حكيمان سخن گويد، جزو آنان قلمداد مى شود و اگر چون سفيهان تكلم كند، در رديف آنان خواهد بود و يا در رده اى بين آن دو بر حسب كلامش. (بحرانی ؛1373 : 5/327)
لَوْ لَا حُضُورُ ٱلْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ ٱلنَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى ٱلْعُلَمَاءِ أَنْ لَا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا…( نهج البلاغه، خطبه 3) اگر اين بيعت كنندگان نبودند، و ياران، حجّت بر من تمام نمى‏نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند، رشته اين كار را از دست مى‏گذاشتم‏
كِظَّةِ ظَالِمٍ شكمبارگى ظالم كنايه از شدت ظلم او و گرسنگى مظلوم كنايه از كثرت مظلوميت اوست. (همان منبع: 1/286)
فَشُدُّوا عُقَدَ ٱلْمَآزِرِِ وَ اطْوُوا فُضُولَ ٱلْخَوَاصِرِ .( نهج البلاغه-خطبه 211)
پس ميان را استوار ببنديد و زيادت دامن را براى كار در چينيد! كه نتوان هم نقش مهترى بر صفحه ى انديشه بست و هم بر خوان مهمانى آسوده نشست.
جمله ى نخست كنايه از تلاش و كوشش در راه اطاعت از اوامر الهى است و جمله ى دوم كنايه از رها كردن و ترك تمتعات و لذايذى است كه افزون بر نياز باشد زيرا پهلوها و شكمها در صورتى كه بيش از نياز لازم آكنده از ماكول و مشروب شود، فربه و سمين مى گردد.
إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ ٱلْحَقَائِقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَى وَ يُرْوَى نَصُّ ٱلْحِقَاقِِ .( غريب كلامه-ص 4.)
چون زنان به ” نَصُّ الْحِقَاقِِ” رسيدند خويشاوندان پدرى به آنان اولى ترند.
بنا بر قول “شريف رضى” نص الحقاق نيز روايت شده است. نص، نهايى ترين قسمت يك چيز است. النص فى السير بيشترين مقدار طاقت چارپا در سير است. نصصت الرجل عن الامر به معنى كنجكاوى در حال او براى استنباط اوضاع اوست و مراد از نص الحقائق، سن بلوغ است كه پايان دوره كودكى است و وقتى است كه به سن بزرگى مى رسند. اين يكى از فصيح ترين و غريب ترين كنايات در اداى مفهوم بلوغ است. امام (ع) مى فرمايد: وقتى زنان به سن بلوغ رسيدند “عصبه ى” محرم با او نظير برادران و عموها در تصميم ازدواج او بر مادرش اولويت دارند.
حقاق به معنى جدال و مخالفت مادر با “عَصَبَةُ” است و اينكه هر يك خود را بر حق و شايسته ى قضاوت و تصميم بداند. هنگامى كه مى گويند حاققته حقاقا به معنى: جادلته جدالا است. بر اساس قول ديگرى نص الحقائق به معنى بلوغ فكرى و ادراك است و منظور آن حضرت، رسيدن زن به مرحله اى است كه حقوق و احكام الهى بر او واجب مى گردد. به اعتقاد “ابن ابى الحديد” منظور از نص الحقائق در اينجا بلوغ زن است در حدى كه آماده ى ازدواج گردد و قدرت تصرف در اموال و حقوق خويش را داشته باشد و اين از باب تشبيه به شتران حقاق است چون حقاق جمع حقه و حق به معنى شترى است كه سه سال آن كامل شده و وارد چهارمين سال عمر خويش گرديده است و در اين هنگام است كه مى توان بر پشت آن سوار شد و به نهايت سرعت خود مى رسد.
بنابراين از دو قول بالا قول اول بر مبناى كنايه و قول دوم بر مبناى استعاره است. ( ابن ابی الحدید ؛ 1379-1368: 19/ 108)
أَسْهِرُوا عُيُونَكُمْ وَ أَضْمِرُوا بُطُونَكُمْ وَ اسْتَعْمِلُوا أَقْدَامَكُمْ وَ أَنْفِقُوا أَمْوَالَكُمْ وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِكُمْ فَجُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ لَا تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا.( نهج البلاغه-خطبه 182)
چشمهاى خود را به شب بيدار داريد و شكمهاى خويش را با اندك خوردن به لاغرى درآريد! قدمهاى خود را به كار افكنيد و مالهاى خويش را در راه خدا هزينه كنيد! از تن هاتان بگيريد و به جانهاتان ببخشيد و در بخشيدن از اين بدان بخل مورزيد!
امر به بيدارى در شب كنايه از شب زنده دارى و عبادت در شب است بر اساس آيه ى شريفه ى و من الليل فاسجد له و سبحه ليلا طويلا [ سوره ى دهر، آيه ى 26. ] و اختصاص عبادت به شب در اين جملات از آن روست كه شب مظان خلوت با خدا و كناره گيرى از سايران و روز جولانگاه عبادات ديگرى چون جهاد و كسب معاش براى تامين

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع نهج البلاغه، استعمال لفظ، جهان اسلام، فخر رازى Next Entries مقاله رایگان با موضوع نهج البلاغه، امام علی (ع)، اعتبار بخشی، حسن معاشرت