مقاله رایگان با موضوع نهج البلاغه، استعمال لفظ، جهان اسلام، فخر رازى

دانلود پایان نامه ارشد

براى آسمان استعاره شده است، و جامع آندو ارتفاع و احاطه است و بدليل كثرت استعمال، واژه ى سقف تبديل به نامى از نامهاى آسمان شده است. (همان منبع : 147)
از لحاظ حد و دايره ى شمول، “حقيقت” يا در مفردات است، با تعريف ذيل:كل كلمه افيد بها ما وضعت له فى اصل الاصطلاح الذى وقع التخاطب به:هر كلمه اى كه بيانگر مفهومى باشد كه در اصطلاح زبان مورد محاوره براى آن وضع شده است. تعريف مزبور حقيقت لغوى، عرفى و شرعى هر سه را در بر مى گيرد.
نوع دوم: “حقيقت در جمله” است كه تعريف آن به قرار ذيل است:كل جمله وضعتها على ان الحكم المفادبها على ما هو عليه فى العقل و واقع موقعه فهى حقيقه:اگر وضع جمله به گونه اى باشد كه حكم ارائه شده در آن مطابق حكم عقل و جايگزين همان حكم باشد، حقيقت است. مانند جمله خَلَقَ اللهُ العالم.
مجاز در مفرد
هَوَ مَا أُفيدَ بِهِ مَعنىً “غَيرَ مَا اصطُلِحَ عَليهِ فِى اَصلِ الُمواضَعةِ الّتى وَقَع التَّخاطُبُ بِها لِعَلاقةٍ بَيَنهُ وَ بَينَ الاَوّلِ”:مجاز آن است كه لفظ معنايى غير از معناى وضع شده در زبان مورد محاوره را بخاطر ارتباطى كه بين معنى اول و دوم وجود دارد، افاده كند. تعريف فوق شامل مجاز لغوى، عرفى و شرعى هر سه مى گردد.
مجاز در جمله
“كُلُّ جُملةٍ خَرَجَ الحُكمُ الُمفادُ بِها عَن مُوضُوعِهِ فِى العَقلِ بِضربٍ مِنَ التَّاويلِ فَهُوَ مَجازٌ” :هر جمله اى كه از معناى موضوع له خود، همراه با نوعى تاويل از عقل خارج شود، آن جمله مجاز است. مانند آيه وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها؛و زمين بارهاى گرانش را بيرون اندازد(زلزال؛ 99)
حوزه ى تحقق مجاز
مجاز به دو چيز، محقق مى گردد:يكى آنكه لفظ از معنايى كه براى آن وضع شده است به معناى ديگرى منتقل شود وگرنه بر حقيقت خود باقى است.
و دوم آنكه اين انتقال مستند به مناسبتى بين آن دو معنى باشد وگرنه در معناى دوم مرتجل خواهد بود نه مجاز.
و با توضيح فوق، فرق بين مجاز و كذب و ادعاى باطل، روشن مى گردد چرا كه مدعى باطل آنگاه كه حكمى را از موضع اصلى اش خارج بنمايد و به پديده ى غيرمستحقى نسبت دهد، معلوم نمى گرداند كه او از آن جهت چنين كرده است كه پديده ى دوم فرعى براى پديده ى اول محسوب مى گردد، بلكه آن مدعى در ثبوت حكم به شكلى كه عنوان مى كند، تاكيد مى ورزد.
همچنين انسان دروغگو ادعا مى كند كه مطلب واقعا به همان قرار است كه او مى گويد و در آن از تاويل خبرى نيست، در حالى كه مجاز آنگاه مجاز است كه حكمى را بدليل مناسبت بين مستحق و غير مستحق براى غير مستحق ثابت گرداند. (همان:35)
انحصار مجاز در اسم جنس
1- بر حروف، داخل نمى گردد چرا كه حرف معناى فى غيره دارد و اگر منضم بر حقيقت شود، حقيقت است و اگر هم منضم به مجاز گردد اين مجاز در تركيب است و خود آن بالذات، مجاز نيست.
2- شامل فعل نيز نمى شود چون فعل، مركب از مصدر و غير آن است و مادام كه مصدر مجاز نباشد، فعل نيز مجاز نخواهد بود پس فعل تنها مى تواند مجاز بالعرض باشد.
3- اما در اسامى: اسم يا علم است و مجاز در آن داخل نمى گردد چه اينكه مجاز مشروط بر ارتباط بين اصل و فرع است و اين رابطه در اسمهاى علم موجود نيست، يا مشتق است. بديهى است اگر مجاز عارض بر مشتق منه نباشد، بر مشتق نيز عارض نخواهد شد و بدين صورت جز اسامى اجناس، مجالى براى مجاز باقى نمى ماند.
انگيزه استعمال مجاز
عدول به مجاز: يا بخاطر لفظ است يا بخاطر معنا يا براى هر دو. – اگر بخاطر لفظ باشد، يا براى جوهر لفظ است يا براى عوارض و احوال آن. در شق اول مانند اينكه لفظ دال بر حقيقت، در تلفظ ثقيل باشد، يا بخاطر ثقل در اجزايش يا تنافر در تركيبش يا سنگينى وزنش و كلمه مجازى در لفظ سهل و گوارا باشد. مى تواند بدليل احوال، عارض بر لفظ باشد مثلا مجاز بر خلاف حقيقت براى شعر يا سجع و ساير اصناف بديع، شايسته استعمال است.
– اگر مجاز مربوط به معناى واژه باشد، گاهى به انگيزه ى آن است كه در مجاز تعظيمى يافت مى شود كه در حقيقت نيست مثل آنكه گفته شود سَلامٌ عَلَى المَجلِسِ السّامِى يا براى تحقير، مندرج در مجاز است مثل استعمال لفظ “غائط” براى تعبير كردن قضاى حاجت.
– يا براى توضيح بيشتر كه خود بر دو گونه است:
1- براى تقويت حال مذكور مانند جمله رايت اسدا براى انسان شجاع كه كامل تر از جمله رَأيتُ إنسانَاً يُشبِهُ الأسَدَ فِى الشَّجاعةٍ است.
2- براى تقويت حال ذكر كه اين مجازى است كه براى تاكيد يا تلطيف كلام استعمال مى شود و “فخر رازى” آن را چنين شرح داده است كه هرگاه نفس انسان با كلامى مواجه گردد، اگر بر تمام منظور واقف گردد، برايش شوقى به كلام باقى نمى ماند چون تحصيل حاصل محال است و اگر اصلا بدان وقوف نيابد، باز بدان شايق نمى گردد. اما اگر به پاره اى وجوه و زواياى آنان مطلع شود، همان مقدار، مشوق او براى فهم ساير نكات خواهد شد و از مقدار معلوم، لذتى و از مقدار مجهول، رنجى در خود خواهد يافت. و لذت، متعاقب الم خواهد گشت. لذت آنگاه كه پس از الم حاصل شود، قويتر مى گردد و بار احساسى بيشترى خواهد داشت. حال كه چنين دانستى مى گوييم اگر چيزى را با لفظى كه حقيقتا بدان دلالت مى كند، بيان كنند علم بدان تمام حاصل مى شود و اين برانگيزنده ى لذت نيرومندى نخواهد بود. اما اگر آن را با لوازم خارج از ذاتش بيان كنند، شناخته مى شود ليكن نه به صورت كامل و آن حالت مذكور يعنى دغدغه ى روانى را بدنبال دارد.
به عنوان مثال اگر بگويى “انسانى را ديدم كه در شجاعت مانند شير است”، تمام معنا بوسيله ى الفاظ موضوعه، ارائه مى شود و لذت آن بدان پايه نيست كه بگويى شيرى را ديدم كه شمشيرى به دستش گرفته بود چون ذهن در اينجا از واژه ى اسد معنا و لوازم آشكارش از قبيل شجاعت را تصور مى كند سپس بواسطه ى قرينه، به ملاحظه ى وجه شباهت آن با انسان كه شجاعت است، منتقل مى گردد و اين جابجايى، محل دغدغه و لذت نفسانى است.
3-06باب چهارم:کنایه
تعريف و اقسام كنايه
“كنايه” در لغت از مصدر “كَنَيتُ وَ كَنَوتُ بِكَذا عَن كَذا” و به معنى ترك تصريح يك مطلب است و اصطلاحا به ذكر ملزوم و اراده ى لازم مشروط بر جواز اراده ى ملزوم اطلاق مى گردد. اين شرط وجه افتراق كنايه و مجاز است، چه اينكه در مجاز بر خلاف كنايه، قرينه ى مانعه از لحاظ كردن معنى حقيقى ممانعت مى كند.
مثلا در جمله ى زَيدُ كَثيرُ الرَّمادِ اگر چه مقصود گوينده اطعام خلق توسط زيد است كه لازمه ى فراوانى خاكستر در خانه اوست، ليكن اراده معنى حقيقى نيز امكانپذير است.
اين نوع كنايه را “كنايه در مفرد” گويند كه به دو قسم “كنايه از موصوف” و “كنايه از صفت” تقسيم مى شود.
اما “كنايه در مركب” كه به “كنايه از نسبت” نيز معروف مى باشد، آن است كه مقصود، اثبات معنايى براى چيزى باشد، ليكن اين تصريح ترك شده و آن معنا را براى متعلق آن شى اثبات كنيم، مانند بيت زير:
إنَّ السَّماحةَ وَ الُمرُوءَةَ وَ النَّدَى
فى قُبَّةٍ ضُرِبَت عَلَى ابنِ الحَشرَجِ4
جوانمردى و گذشت و بخشش همه در گنبد و بارگاهى است كه براى “ابن الحشرج” برپا كرده اند. شاعر خواسته است اين معنى را به ممدوح خويش نسبت دهد، اما بدان تصريح نكرده و به كنايه عدول كرده است و آنها را در قبه اى قرار داده است كه براى ممدوح برپا شده است (کمره ای 1356: 1/ 105)
كنايه در مفرد
الف.كنايه از موصوف
وَأَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا.(نهج البلاغه، خطبه215)
و شگفت تر از آن، اينكه شب هنگام كسى ما را ديدار كرد و ظرفى سر پوشيده آورد. چيز پيچيده شده در ظرف كنايه از هديه است و گفته شده است كه آن فرد نوعى حلوا با خود آورده بود. (بحرانی ؛1373 : 4/86)
چون حضرت امير “ع” آماده ى جنگ با “خوارج” شد، بدو گفتند آنان از پل “نهروان” گذشتند، فرمود: مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ(نهج البلاغه، خطبه 58) كشتنگاه آنان اين سوى “نطفه” است.
شريف رضى مى گويد: منظور حضرت از “نطفه”، آب رودخانه است و نطفه فصيح ترين نوع كنايه از آب است هر چند فراوان باشد. ( ابن ابی الحدید ؛ 1379-1368: 5/ 3)
تَقُولُونَ فِي الْمَجَالِسِ كَيْتَ وَ كَيْتَ فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي‏حَيَادِ ( نهج البلاغه، خطبه 29)
در بزم جوينده ى مرد ستيزيد، و در رزم پوينده ى راه گريز.
“كيت و كيت” كنايه از سخن و گفتار است. “حادَ عَنِ الأمرِ” يعنى از آن عدول كرد. معنى عبارت نيز اينچنين است كه إعزِلى عَنّا أيَّتُهَا الحَربُ. از ما دور شو اى نبرد!.. (بحرانی ؛1373: 2/51)
در تغيير بافت خلافت توسط “عمر”
:فَصَيَّرَها فى حَوزَةٍ خشناءَ( نهج البلاغه، خطبه 3) سپس آن را به راهى درآورد ناهموار.
“حوزه خشناء” كنايه از طبع خشن “عمر بن الخطاب” است كه به تندى و سختگيرى و خشونت در كلام و سرعت در عصبانيت مشهور و موصوف بوده است.(همان منبع: 1/258)در هنگام مشاهده ى جنازه ى “طلحه” در جنگ “جمل”:أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْشٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ( نهج البلاغه، خطبه 209)
به خدا خوش نداشتم “قريش” كشته زير تابش ستارگان افتاده باشند.
عبارت ” تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ ” كنايه ى لطيفى از صحراها و بيابانهاست. بدين معنى كه مايل نبودم جنازه ى آنان را بدين حالت در بيابان بدون پوشش و سر پناه ببينم. (همان منبع: 4/52)
لا تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ ( نهج البلاغه، خطبه 211)نتوان هم نقش مهمترى بر صفحه ى انديشه بست و هم بر خوان مهمانى آسوده نشست.
مراد از ” عَزِيمَةٌ “، كسب فضايل است و عزيمت، اراده ى قاطع براى انجام كارى پس از انتخاب آن است. ” وَلِيمَةٌ ” به معنى طعام و مهمانى عروسى و مانند آن و كنايه از رفاه و خوشگذرانى است. منظور اين است كه تصميم بر تحصيل فضايل و مكارم با تنعم و خوشگذرانى سازگار نيست. (همان منبع : 336)
وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا( نهج البلاغه- نامه 1.)
و بدانيد كه “مدينه” مردمش را از خود راند و مردم آن در شهر نماند.
به نظر برخى دارالهجره، كنايه از جهان اسلام در آن روزگار است و قلعت باهلها و قلعوا بها كنايه از تشتت اوضاع مردم و رخت بربستن امنيت از قلوب مردم در اثر جوشش فتنه است. (همان؛341)
قسمتى از نامه ى امام (ع) به “شريح بن حارث” حاوى كنايات لطيفى است كه در اينجا نقل مى كنيم:گفته اند “شريح پسر حارث” قاضى اميرمومنان (ع) در خلافت آن حضرت، خانه اى به هشتاد دينار خريد. چون اين خبر به امام رسيد او را طلبيد و فرمود: وَ قَالَ لَهُ بَلَغَنِي أَنَّكَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَاباً أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَاباً عَلَى هَذِهِ ٱلنُّسْخَةِ فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ
وَ ٱلنُّسْخَةُ هَذِهِ
َهذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ مَيِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ ٱلْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ وَ خِطَّةِ ٱلْهَالِكِينَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ ٱلدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ الْحَدُّ ٱلْأَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي ٱلْآفَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي ٱلْمُصِيبَاتِ وَ الْحَدُّالثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى ٱلْهَوَى ٱلْمُرْدِي وَ ٱلْحَدُّ ٱلرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى ٱلشَّيْطَانِ الْمُغْوِي وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ ٱلدَّارِ( نهج البلاغه-نامه 3)
به من خبر داده اند خانه اى به هشتاد دينار خريده اى و سندى براى آن نوشته اى… اگر آنگاه كه اين خانه را خريدى نزد من مى آمدى براى تو سندى مى نوشتم بدينسان، پس رغبت نمى كردى به خريدن خانه به درهمى يا افزون از آن، و سند چنين است:اين خانه اى است كه خريده است آن را بنده اى خوار از مرده اى كه او را از جاى برخيزانده اند براى كوچ و بستن بار. از او خانه اى از خانه هاى فريب خريده است ، در

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع نهج البلاغه، انواع قرائن، ضرب المثل Next Entries مقاله رایگان با موضوع نهج البلاغه