مقاله رایگان با موضوع زهاوي، ميگويد:، چنين

دانلود پایان نامه ارشد

جياعٌ
فَقال يَرُدُّه جُـوعُوا لِنَشبَع
(زهاوي،1972،ج1: 681)
(گرسنهاي جلوتر از خاندان خود به سوي مردي ثروتمند و متملک پيش رفت و به آهستگي گفت من گرسنهام. مرد پاسخ داد: شما گرسنه باشيد تا ما سير شويم.)
شاعر با استفاده از شيو? تعريض، به دولتمردان و ثروتمنداني که بنيان ثروت خود را بر روي فقر ديگران ساختهاند اشاره ميکند. بهار در انتقاد از نوع برگزاري انتخابات، چنين ميگويد:
حضـرت آقـا خـوش باش که فالت فال است
از زر و سيم دگر جيب تو مالامال است
هرکــه آقاست نکو طالع و خوش اقبال است
که نمايندگي مجلس و قيل و قال است
گاه مير آخور و بيروني و چوب و فلک است
انتخـابـات شد و اول دوز و کلک است
(بهار، 1358،ج1 : 222)
در اين اشعار بهار از اسراف بيش از حد دولتمردان که باعث فقر مردم ميشود، انتقاد کرده و با استفاده از به هم آميختن زشت و زيبا، بويژه در بيت آخر، توانسته است رفتارهاي آنان را به چالش بکشد. همچنين در داستان تمثيلي “دختر گدا” فقر را اينگونه به تصوير ميکشد:
گويـند سيــم و زر بگــدايان خـدا نداد
جــان پـدر بـگــوي بـدانــم چـرا نـداد؟!!
از پيـش ما گــذشت خــدا و نـداد چيز
ديشــب، کـه نــان نســيه بـه ما نانوا نداد
جــان پـدر بگـوي بـــدانم خـدا نبـود
آن شخـص خوشلباس که چيزي بما نداد؟
گـر او خــدا نبـود چــرا اعتــنا نـکرد
بــر مـا و هيــچ چيــز بطــفل گـدا نداد؟
گفتم که مرده مادر و بابام ناخوش است
کــس شــاهياي بـراي غــذا و دوا نداد
همسايه روضه خواند و غذا داد،پس چرا
بيــرون در، بجــمع فـقــيران غــذا نـداد
(همان: 415)
شاعر در اين داستان سعي دارد احساسات دروني و حوادثي که براي دختري فقير رخ ميدهد را با بياني طنز بيان ميکند و از طريق کنايه بياعتنايي ديگران به فقرا را بتصوير کشيده است.
4.2.1.4. مبارزه با باورها و سنتهاي خرافي
از مهمترين مسائلي که زهاوي و بهار در اشعار خود مکرراً بدان پرداختهاند، باورهاي نادرست ديني است. دراين دوران بعلت پايين بودن سطح آگاهي مردم، گاهي مرز ميان خرافات و باورهاي اصيل ديني مشخص نبود و حتي آموزههاي ضد ديني با چاشني دين و مذهب به خورد مردم ناآگاه داده ميشد. نداشتن ريشههاي اصيل و متعالي براي برخي عملکرهاي مذهبي باعث شده بود در مقابل سوالات اساسي پاسخ منطقي نداشته باشند. از سوي ديگر مکاتب غربيِ در حال گسترش، در مقابل آنان قد علم کرده بودند. چه بسا به همين علت است که کسي چون زهاوي در آراء فلاسفه کنکاش نموده و دلايل آنها را درمييابد، حتي گاهي مواردي همچون نظري? “تکامل” داروين و “سوپرمن” نيچه را ميپذيرد، اما زمانيکه دلايل عملکردهاي مذهبي مردم خود را نميفهمد، آنها را اوهام و خرافات پنداشته و دربار? آن چنين ميگويد:
أحقِر بِعصرٍ به الإنسـانُ يَعبُدُ ما
في وَهمِه وَ له يَعـنُو وَ يَنـفادُ
و أنََّ الذي عبَدَ الأصنامَ أفضَلُ مِن
ذي غُرَّةٍ هو لِلأوهـامِ عِبـادُ
(ناجي،1963: 325)
(چقدر حقير و پست است زمانهاي که انسان توهمات خود را بپرستد و يا تسليم آنها باشد و عمرش را به پاي آن بگذارد، آنانکه بتها را ميپرستند به مراتب بهتر از کساني هستند که تخيلات خود را ميپرستند.)
در جايي ديگر با زبان طنز اين موضوع را اينگونه بيان ميکند:
تَوقَفـتُ لا أدري تجـاهَ الحَقـائِق
أ أنّي خَلقتُ (…33) أم هو خالِقي
لئِـن وَثِق الجُمـهُورُ(…) خالِـقاً
فَرُبَّ حَکيــمٍ بَينَهم غَيـرَ واثقِ
وَکَيـفَ إعتقادي بالذي قَد أرادَ لي
شُـروراً وَ جازاني مُجـازاةَ حانِقِ
يُقَـدِّرُ لـي کُفـراً فإن جِئتُه نَکي
وَ کـان إلي وادي جَهنَّـم سائِقي
أ أکـفرُ لِما شـاءَ لي الکفرَ ساعةً
وَ أخـلُدُ في النيرانِ غَيـرَ مُفارقِ
بِقَلبـي أنَّ(…) يَهـدي عِبـادَه
فَأکُتُـم ما في القلبِ کَتـمَ المُنافِقِ
(همان: 321)
(در مقابل حقايق زندگي مردد ايستادهام و نميدانم که آيا من خدا را خلق کردهام و يا خدا مرا. اگر تمام مردم مطمئن باشند که خدا آفريدگار آنهاست ممکن است حکيمي در بين آنها به اين موضوع اطمينان نداشته باشد و بگويد: چگونه ميتوانم به کسي معتقد باشم که برايم شر و بدي ميخواهد و مرا همچون کينهتوزان مجازات ميکند. کفر را برايم مقدر کرده و اگر هم کافر شوم نابودم ميکنم و به جهنم ميکشاند. آيا يک لحظه به کسي که مرا کافر آفريده، کفر بورزم و ابدالدهر در آتش بمانم؟! من با درونم به اين رسيدهام که خداوند بندگانش را هدايت ميکند و اين اعتقاد را همچون منافقان در درون سينهام پنهان ميکنم!)
زهاوي در اين بيت با استفاده از تعريض و کنايه، اشاره دارد به اينکه مردم در ذهن خود خدايي بوجود آوردهاند و خداي ذهني خود را ميپرستند و نه خداي يکتايي که شباهتي به خداي ساختگي آنها ندارد. خدايي که براي مخلوقات خود بدي ميخواهد، يا کفر و ايمان هرکس در تقديرات اوست و اختياري براي تغيير آن ندارد، خداي ساختگي مردم است. مردم چنان پايبند به اين وهميات هستند که اگر کسي بگويد: خدا بندگانش را هدايت ميکند، او را منافق ميانگارند. بنابراين بيشتر مواردي را که زهاوي مطرح ميکند، ميتوان خرافات و اوهام ناميد؛ چرا که آنها چيزي جز ساخته ذهن مردم ناآگاه و سطحينگر نبود.
از سوي ديگر وي هرچيزي که منطبق با منطق نباشد را رد ميکند؛ زهاوي با تاثيرپذيري از ابوالعلا نسبت به همه چيز بدبين بوده و با ديدي شکآلود بدان مينگرد و گاهي آنها را بصورت سؤالي بيجواب در اشعار خود بيان ميکند. البته در برخي موارد دچار افراط گرديده و حتي مسائلي چون کيفيت پل صراط را که احاديث بر آن صحه گذاشتهاند، مورد استهزاء قرار ميدهد. بنابراين جاي شگفتي نيست که اينگونه اشعار زهاوي بسيار بچشم ميخورد. زماني که او را بخاطر اشاع? اين افکار متهم به گمراهي کردند، چنين ميگويد:
لَقَـد نَسَبُـوني لِلضِـلالِ لأنَّني
مُخالِفُهُـم فيما أقُول و أکتُبُ
وَ لَو أنَّني شايَعتُـهُم في جهـالَةٍ
لَکنتُ إلي الإيمانِ وَ الدينِ أنسبُ
وَقالُوا أتيتَ الکذبَ قُلتُ بَل الذي
يُصِرُّ علي الأوهامِ للکذبِ أقربُ
إذا کـانَ مَن قَد وافَقَ الحَقَّ کاذباً
فإنَّ الذي قَد خالفَ الحقَّ أکذبُ
(همان: 331)
(مرا گمراه ميخوانند چرا که در گفتار و نوشتار با آنها مخالفم و اگر پيرو گمراهي آنها بودم، حتما فردي ديندار و با ايمان ميشدم. ميگويند تو دروغ ميگويي. پاسخ ميدهم: آنکه بر وهم و خيال پافشاري ميکند، دروغگو است. اگر کسيکه همراه حق باشد دروغگوست، پس آنکه مخالف حقيقت است دروغگوتر است)
و زماني که او را ملحد و کافر خواندند چنين ميگويد:
وَ لا تحسَبنّي قَد تَزَندَقتُ عامِداً
لأحـرُزَ مَکثاً في جَهَنَّـم خالداً
و لکنَّنـي لم أقتَنِـع بِکلامِهم
فأصبَحتُ مِن جَراء ذلکَ جاحِداً
(همان: 340)
(گمان مبر که من عمداً بيايمان و کافر گشتهام تا در جهنم جاودان باشم! بلکه سخن آنها مرا قانع نکرد و من هم آنها را انکار کردم.)
حال آنکه زهاوي مسلمان بود و دربار? ايمان خود ميگويد:
إنَّني ما سَجدتُ يوماً لِغيرالله فَاللهُ وَحـدَه مَعبُـودي
(الزهاوي،1924: 642)
(من هرگز جز الله کسي را نپرستيدهام، چرا که فقط الله معبود من است.)
بيشترين مسائلي که او را بخود مشغول کرده ميتوان در چند بخش تقسيم کرد: جبر يا اختيار، اعمال ديني و دلايل بهشتي يا جهنمي شدن، قيامت و زندهشدن دوباره انسانها، پل صراط، بهشت و جهنم. اشعار بهار در اين مورد از اشعار زهاوي صراحت کمتري دارد، البته اين مسئله ميتواند متأثر از پژوهشهاي فلسفي زهاوي و يا تفاوت ديدگاههاي دو جامعه به دين و عقايد اسلاميدانست، چرا که با توجه بدلايلي که گذشت در عراق انحطاط فکري بيشتري وجود داشت. البته بايد ذکر کنيم که هم بهار و هم زهاوي در جهانبيني خود از افکار خيامي بسيار تاثير گرفتهاند، به همين علت بسياري از قصايدي که بهار درباره حقيقت وجود سروده است شباهت زيادي به سرودههاي زهاوي دارد. از آن جمله:
أجدُ الحَياةَ مِن الطَبيعَةِ تَنبَعُ وَ إلي الطَبيعَةِ بَعدَ حينٍ تُرجَعُ
(همان: 497)
(دريافتم که زندگي از طبيعت نشأت گرفته است و بعد از مدتي بدان بازميگردد.)
البته زهاوي در بيتي ديگر اين تفکر خود را نقض کرده و چنين ميگويد:
فَأيقنتَ أنّ الکونَ بِاللهِ قائمٌ وَ آمنتُ أنَّ اللهَ للکونِ مُبدِعُ
(الزهاوي،1972،ج1 : 402)
(من مطمئن گشتم که جهان بر وجود خدا استوار است و عالم وجود، آفريدگاري دارد.)
و شعر بهار با عنوان “راز طبيعت” که بصورت سوال و جواب و جد و هزل است:
گفتم از راز طبيــعت خبـرت هسـت؟ بگـو
منتهــائي بــودش، يـا بــودش مبــدائي؟
گفتم اين گوي مدور که زمينخواني چيست؟
گفت سنگي است کهن خورده برو تيپايي
گفتم اين انجــم رخشــنده چه باشد بسپهر
گـفت: بر ريـش طبيعت، تف سـر بالايي
گفتـمش هـزل فرو نه سخــن جـد فرماي
گفــت: والاتـر از اين دنيـي دون دنيـائي
گفتـمش صحبـت فـرداي قيـامت چـه بود؟
گفـت کـاش از پـس امــروز بود فردائي
(بهار،1358،ج1 : 557)
همچنين چکامه دوبيتي “افکار پريشان” را دربار? اسرار خلقت، که همواره موجب پيداش شک و ترديد متفکران جهان بوده است، سرود:
چيست هستي؟ افقي بس تاريک
و در آن نقـطــ? شـکـي مشـهــود
عشـق بســتم بحقــايق يک يک
راست گويم همه وهم است و دروغ
(همان: 370)
اوج بيان اينگونه ديدگاهها، قصيده طولاني “ثورة في الجحيم” و ديوان “النزغات” زهاوي و قصيده “جهنم” بهار است. زهاوي قصيده ” ثورة في الجحيم” را در سال 1929 يعني اواخر حيات خود به پيروي از کمدي الهي و رسالة الغفران سرود. اين قصيده، سفري خيالي به عالم پس از مرگ است که شاعر در آن انحراف عقيدتي مردم را به باد انتقاد ميگيرد. در برخي مسائل “شاعر چون مسلماني مردد در ايمان خود وارد موضوع شده است و در آن لطايف فکري و خيالي جديدي آورده است.”(الريحاني،1957: 242) به همين علت جنجالهاي زيادي بوجودآورد و زماني که از طرف ملک فيصل مورد عتاب قرار گرفت در پاسخ گفت: “از برافروختن آتش انقلاب در زمين ناتوان گشتم، پس آنرا در آسمانها برافروختم”(ناجي،1963: 68) بنابراين، از سوي ديگر، سستي مردم را در مقابل ستمگران به باد انتقاد گرفته و آنها را به شورش عليه مستبدين برميانگيزد.
ديوان نزغات هم حاوي برخي از ديدگاههاي او درباره باورهاي ديني است؛ وي دراينباره چنين ميگويد: “اين ديوان در زمان زندگيام در هيچ مجله يا روزنامهاي منتشر نشده است و بعد از مرگم منتشر خواهد شد، چرا که آن اشعار باعث برافروختن ديدگاهاي متعصبان ميگردد و چنان جنجالي عليه من بوجود ميآورد که فقط خدا از عاقبتش آگاه است”.(همان: 69) بعد از مرگ زهاوي اين اشعار در کتاب “الزهاوي و ديوانه المفقود” به دست هلال ناجي در سال 1963 به چاپ رسيد.
بهار در قصيدة “جهنم” به علماي قشري مذهب تاخته و تصورات واهي و هول انگيز عوام نسبت به عذاب دوزخ را مسخره كرده است. اين قصيده يكي از اولين قصائدي كه بهار در سال 1287ه.ش/ 1908م. يعني هنگامي‌كه شاعر فقط بيست و يك سال داشته، سروده است. بهار در اين شعر به مخالفت گروهي از قشريان محافظه‌كار كه نهضت آزاديخواه مشروطه را باب ميل خود نمي‌ديدند و رهبران آن جنبش را تكفير مي‌كردند، اشاره كرده و رو‌در‌رويي مذهب و سياست دسته‌هاي مترقي را نشان داده است.
نکته قابل توجه اين است که تاثيرپذيري “ثورة في الجحيم” از اين قصيده دور از ذهن نيست، چه بسا دوستي زهاوي و بهار و سفرش به ايران براي شرکت در هزار? فردوسي در اين موضوع بسيار تاثير گذاشته است. البته بايد توجه داشت که موضوعات و حتي عنوان هر دو قصيده با کمي تفاوت شبيه هم هستند.
اصليترين مسائلي که دربار? باورها و عقايد نادرست مردم، در اشعار بهار و زهاوي با زبان طنز مورد نقد قرار گرفته است را ميتوان در چند موضوع زير خلاصه کرد:
جبر و اختيار: در دوران زهاوي و بهار هر اتفاقي چه نيک و چه بد را قضا و خواست الهي ميدانستند؛ اين تفکر زماني آسيبرسان است که با تفکر “جبر” اشتباه شود و باعث کاهلي و سستي در برابر تمامي سختيها و ستمهاي ديگران شود. در

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع عام و خاص، حقوق زنان Next Entries پایان نامه با کلید واژگان منابع محدود