مقاله رایگان با موضوع افراد مبتلا، روش انطباق

دانلود پایان نامه ارشد

عوامل تهديد كننده منجر به پاسخ‌هاي گرايش يا اجتنابي مي‌شود. يك ارزيابي مثبت باعث مي‌شود كه پاسخ گرايش وجود داشته باشد و يك ارزيابي منفي منجر به رفتار اجتنابي بعنوان يك روش انطباقي مي‌شود.
الگوي شناختي اختلال هراس اجتماعي
الگوهاي شناختي كه براي توضيح اختلال‌هاي اضطرابي مختلف استفاده مي‌شود، ويژگي‌هاي مشتركي دارند: نخست فرض بر اين است كه افراد در واكنش به محرك‌هاي خاصي مضطرب مي‌شوند، زيرا آن‌ها اين محرك‌ها را بسيار خطرناك‌تر از آن چه واقعاً‌ هستند، تعبير مي‌كنند. دوم آن‌ كه، اين تعبيرهاي غيرواقع‌نگرانه به اين دليل تداوم مي‌يابند كه بيماران براي جلوگيري از وقايع ترسناك، درگير راهبردهاي شناختي ـ رفتاري مي‌شوند. از آن‌جا كه اين ترس‌ها غير واقع نگرانه هستند، اثر عمده اين راهبردها پيشگيري از رد كردن باورهاي منفي آن‌هاست. سوم اين‌كه، در بسياري از اختلال‌هاي اضطرابي علايم اضطراب منابعي براي درك خطر هستند كه يك سري چرخه‌هاي معيوب را توليد مي‌كنند، چرخه‌هاي معيوبي كه سهم فراتري در تداوم اختلال دارند (كلارك و ولز، 1995؛ به نقل از قرچه داغي، 1369).
كلارك و ولز150 (1995) يك الگوي شناختي براي اجتماع هراسي ارائه نموده‌اند. براساس تجارب اوليه، بيماران مبتلا به هراس اجتماعي يك رشته فرض‌ها را درباره خودشان و موقعيت اجتماعي به وجود مي‌آورند. براي مثال،” برخلاف اين‌كه آن‌ها در ظاهر مرا دوست دارند، از من خوششان نمي‌آيد، عليرغم آن كه محبت ديگران شامل حال من است، من آدم بي‌ارزشي هستم. اگر اضطرابم را بروز دهم، ديگران فكر مي‌كنند من غيرعادي هستم، ‌مرا طرد خواهند كرد”. اين فرض‌ها سبب خواهد شد كه آن‌ها تعامل‌هاي اجتماعي را به گونه‌اي منفي تعبير كنند و آن‌ها را نشانه خطر ببينند. براي مثال، اگر يك فرد مبتلا به هراس اجتماعي با شخصي در يك مهماني مشغول حرف زدن است و فرد مقابل نگاه گذرايي به بيرون پنجره بيندازد، فرد اجتماع هراس ممكن است فكر كند” من كسالت آور هستم”. اين تعبير، برنامه اضطراب را فعال مي‌سازد كه شامل سه مؤلفه اساسي است كه در ذيل آمده است (كلارك و ولز، 1995؛ به نقل از قرچه داغي، 1369).
مؤلفه نخست مجموعه علايم شناختي و جسمي است كه به طور غيرارادي توسط ادراك خطر، برانگيخته مي‌شوند. اين مجموعه علايم شامل سرخ شدن، لرزش، نفس زدن، تپش قلب، اشكال در تمركز و خالي شدن ذهن151 است. هر يك از علايم منبعي است براي ادراك دوباره خطر كه به يك چرخه معيوب تداوم بخش اضطراب منجر خواهد شد. براي مثال، سرخ شدن ممكن است به عنوان نشانه‌اي در جهت رسوا ساختن فرد، تلقي شود كه به احساس خجالت و سرخ شدن بيشتر مي‌انجامد، لرزش دست‌ها ممكن است به عنوان نشانه از دست دادن قريب‌الوقوع كنترل قلمداد شود كه به اضطراب و لرزش فزون‌تر مي‌شود. مؤلفه دوم، رفتارهاي ايمني152 است كه بيماران براي كاهش تهديدهاي اجتماعي و پيشگيري از وقوع پيامدهاي ترسناك، به آن‌ها متوسل مي‌شوند. مثال‌هاي رايج در اين زمينه از اين قرارند:” تلاش براي مورد توجه قرار نگرفتن، اجتناب از تماس چشمي، سانسور گفته‌هاي خود، اجتناب از مكث‌هاي كلام، تلاش براي خوب به نظر رسيدن”، غالباً پيوندهاي نسبتاً دقيقي بين رفتارهاي ايمني و نتايج ترس‌آور خاص وجود دارد. براي مثال، بيماري كه احتمال مي‌داد دستش هنگام ميگساري بلرزد، ليوانش را نيم پر مي‌كرد و هنگام نوشيدن آن را محكم در ميان انگشتانش مي‌فشرد. بيماري كه نگران بود كه ديگران ممكن است فكر كنند حرف‌هاي او احمقانه است در وسط كلام خود تلاش مي‌كرد سخني را كه تازه گفته است به ياد آورد و با آن چه مي‌خواهد بگويد، مقايسه كند. بيماري كه دل نگران بود كه مردم متوجه او شوند و اين‌كه اگر او در خلال صحبتش مكث كند، درباره اش قضاوت منفي مي‌كنند، با جزئيات بيشتر حرفش را تشريح مي‌كرد و با سرعت سخن مي‌گفت. رفتارهاي ايمني در اختلال هراس نمي‌گذارد تا بيماران باورهاي غيرواقعي خود را ابطال كنند و در بعضي موارد، به علايم ترس آن‌ها مي‌افزايد. مؤلفه سوم كه بسيار مهم است تغيير در توجه است. هنگامي كه اجتماع هراس‌ها تصور مي‌كنند كه در معرض خطر قضاوت منفي ديگران هستند، توجه را معطوف به وارسي و مشاهده دقيق خودشان مي‌كنند. اين افراد سپس از اطلاعات دروني (كه توسط تمركز بر خود توليد شده‌اند) استفاده مي‌كنند تا برداشتي را شكل دهند، اين تصور كه ديگران درباره آن‌ها چه فكر مي‌كنند و به چه چيزي از رفتار آن‌ها توجه دارند (كلارك و ولز، 1995؛ به نقل از قرچه‌ داغي، 1369).
بدين صورت آن‌ها خود را در يك سيستم بسته احساس مي‌كنند كه در آن سيستم اطلاعاتي درون ساخته، باور به وجود خطر قضاوت منفي را تقويت مي‌كند و موجب غفلت و اجتناب از فرصت‌ها براي باطل كردن اين باور مي‌شود. با وجود اين، پريشاني”اجتماع هراس‌ها”به زمان‌هايي كه آن‌ها در يك موقعيت اجتماعي قرار دارند، محدود نمي‌شود. بسياري از افراد مبتلا به هراس اجتماعي هنگامي‌كه در انتظار يك تعامل اجتماعي هستند، اضطراب قابل توجهي را تجربه مي‌كنند و هم‌چنين بعد از واقعه، دامنه‌اي از احساس‌هاي منفي را گزراش مي‌كنند (كلارك و ولز، 1995؛ به نقل از قرچه‌ داغي، 1369).
كلارك و ولز (1995) يك سري از فرآيندهاي شناختي را كه تصور مي‌شود قبل و بعد از تعامل اجتماع رخ مي‌دهند و در تداوم هراس اجتماعي دخيل هستند، ارائه مي‌دهند. افراد مبتلا به هراس اجتماعي، قبل از ورود به يك موقعيت ترس‌آور، جزئيات آن چه را فكر مي‌كنند، ممكن است اتفاق بيفتد، مرور مي‌كنند. هنگامي‌كه آن‌ها شروع به فكر درباره موقعيت مي‌كنند دچار اضطراب مي‌شوند و افكارشان تحت سيطره و بازخواني شكست‌هاي گذشته، تصاوير ذهني منفي از خودشان در آن موقعيت‌ها، و پيش‌بيني عملكرد ضعيف و طردشدن قرار مي‌گيرد. اين نشخوارهاي فكري153 گاهي اوقات به اجتناب كامل از موقعيت مي‌انجامد. اما اگر چنين نشود و فرد مبتلا به موقعيت وارد شود، احتمالاً در يك روال پردازش تمركز بر خود قرار مي‌گيرد، منتظر شكست مي‌ماند و بعيد به نظر مي‌رسد كه نشانه‌هاي مورد پذيرش ديگران قرار گرفتن توجه او را جلب كند (به نقل از توزنده‌جاني، 1374).
ترك كردن يك موقعيت اجتماعي و يا فرار از آن لزوماً به معناي پايان يافتن افكار منفي154 و پريشاني155 افراد مبتلا به هراس اجتماعي نيست. فروكشي سريع اضطراب ناشي از رفع خطر اجتماعي فوري است. با اين وجود، ماهيت تعامل‌هاي اجتماعي به گونه‌اي است كه فرد مبتلا به هراس اجتماعي بعيد است نشانه‌هاي (بدون ابهام) پذيرش اجتماعي اطرافيان را دريافت كرده باشد و به اين دليل او احتمالاً پس از وقوع واقعه به كالبد شكافي156 و تجزيه و تحليل آن‌ها مي‌پردازد، اين تعامل فرد با محيط به تفضيل بازنگري مي‌شود. در خلال اين بازنگري، احساس‌ها و برداشت منفي نسبت به خود، احتمالاً به صورت دايمي و خاص جلوه خواهد كرد، زيرا هنگامي‌كه بيمار در آن موقعيت قرار داشته است، اين احساس‌ها و برداشت‌ها را جزء به جزء پردازش كرده و بنابراين به صورت كامل در حافظه بازنگري157 بيمار تحت تأثير و سيطره و برداشت منفي نسبت به خود قرار دارد و اين تعامل احتمالاً بسيار منفي‌تر از آن‌چه واقعاً بوده است، تلقي مي‌شود: شايد اين مطلب يقيني باشد براي اين‌كه چرا بعضي از افراد مبتلا به هراس اجتماعي پس از فروكشي اضطراب شان يك احساس شرم را كه تا مدتي دوام مي‌يابد، گزارش مي‌كنند (كلارك و ولز، 1995؛ به نقل از قرچه‌ داغي، 1369).
جنبه ديگر” كالبد شكافي واقعه پس از وقوع آن ” بازخواني موارد ديگر شكست اجتماعي از حافظه است. پس تعامل جديد به فهرست شكست‌هاي گذشته افزوده مي‌شود، با اين پيامد كه يك تعامل كه ممكن است از نظر يك مشاهده‌گر بيروني كاملاً خنثي به نظر برسد، باور بيمار به بي‌كفايتي اجتماعي‌اش را تقويت خواهد كرد (به نقل از توزنده‌جاني، 1374).
ماهيت تفكر منفي در افراد مبتلا به هراس اجتماعي
الگوي شناختي بر اين فرض تأكيد دارد كه افراد مبتلا به هراس اجتماعي موقعيت‌هاي اجتماعي را تهديدكننده‌تر از مبتلايان هراس غير اجتماعي تعبير مي‌كنند.
كلارك و استوپا158 پرسشنامه رخدادهاي مبهم را كه توسط باتلر و متيوس159 (1993) را تهيه شده است را به كار بردند. مبتلايان به هراس اجتماعي و بيماران مبتلا به ديگر اختلال‌هاي اضطرابي و آزمودني‌هاي غير بيمار دو پرسشنامه را تكميل نمودند. يكي از اين پرسشنامه‌ها حاوي موقعيت‌هاي اجتماعي مبهم (مثلاً “شما براي صرف غذا مهمان داريد و آن‌ها زودتر از انتظار شما را ترك مي‌كنند”) و نيز موقعيت‌هاي غير اجتماعي مبهم (مثلاً “نامه‌اي كه مهر فوري روي آن زده شده به دست شما مي‌رسد”). مبتلايان به هراس اجتماعي به طور معناداري بيشتر از دو گروه آزمودني‌هاي غير بيمار و بيماران اضطرابي، احتمال داشت كه تعبيرهاي منفي را برگزينند، اما تعبيرهاي آن‌ها با هيچ يك از دو گروه نامبرده متفاوت نبود. پرسشنامه دوم، حاوي رخدادهاي اجتماعي منفي خفيف (مثلاً “شما براي مدتي با افرادي حرف مي‌زنيد و معلوم مي‌شود كه آن‌ها واقعاً به گفته‌هاي شما علاقه‌مند نيستند”) بود و براي ارزيابي تعبيرهاي فاجعه بار به كار برده شد.
مبتلايان به هراس اجتماعي بيشتر از ديگر بيماران اضطرابي يا آزمودني‌هاي غيربيمار تمايل داشتند تعبيرهاي فاجعه بار از رخدادهاي اجتماعي نقش خفيف را بر گزينند (مثلاً “من آدم خسته‌كننده‌اي هستم”) كه اين يافته با الگوي شناختي همخوان است. موگ160، متيوس و واينمن161 (1989) گزارش از يك آزمايش ارائه دادند كه در آن مبتلايان به هراس اجتماعي، ديگر بيماران اضطرابي و آزمودني‌هاي غير بيمار خواسته شد تا گفتگوي كوتاهي با خانمي جذاب (كه عملاً نقش بازي مي‌كرد) داشته باشند. به خانم گفته شده بود تا به صورت مرموز، اما دوستانه رفتار كند. بعد از گفتگو، آزمودني‌ها افكارش را طبقه‌بندي و دسته‌اي از رفتارهاي مثبت و منفي خود را درجه‌بندي مي‌كردند. اين رفتارها هم‌چنين توسط ارزيابي‌هاي مستقل درجه‌بندي كمي‌شد. تجزيه و تحليل يافته‌هاي مربوط به افكار آشكار ساخت كه مبتلايان به هراس اجتماعي در افكار خود ارزشياب منفي‌تري (در مقايسه با دو گروه ديگر) گزارش كردند.
فرض الگوي شناختي بر اين است كه ارزيابي‌هاي منفي مبتلايان به هراس اجتماعي از عملكردشان حداقل تا حدودي تحريف شده است. براي بررسي اين فرض، استوپا و كلارك (1997) ارزيابي‌هاي كمّي (درجه‌بندي‌هاي كمّي) آزمودني‌ها و ارزياب‌هاي مستقل را در پي موقعيت گفتگو با خانم بازيگر مقايسه كردند. در مقايسه با ارزيابي، ارزيابي‌هاي مستقل، مبتلايان به هراس اجتماعي، عملكرد خودشان را پايين‌تر برآورد كرده بودند، در حالي كه بيماران مبتلا به ساير اختلال‌هاي اضطرابي و آزمودني‌هاي غير بيمار نسبتاً دقيق ارزيابي كرده بودند (به نقل از کاویانی، 1385). ديگر محققان نيز دريافته‌اند كه افراد مبتلا به اضطراب اجتماعي بالا، عملكرد خود را كم برآورد مي‌كنند، اما برآورد بيشتري از ميزان اضطراب خود در نظر ديگران دارند (به نقل از بك و همكاران، 1988).
رفتارهاي ايمني موقعيتي
ولز و همکاران (1995) به آزمون اين فرضيه پرداختند كه رفتارهاي ايمني در جهت تداوم بخشيدن به هراس اجتماعي، مؤثرند. آن‌ها به مقايسه جلسه رويارويي، موقعيت ترس‌آور و يك جلسه رويارويي مشابه كه با كنار گذاشتن اختياري رفتارهاي ايمني، همراه بود، پرداختند. اگر چه اين دو شيوه به لحاظ درجه‌بندي “قابل قبول بودن” توسط بيماران متفاوت نبودند، ليكن يك آزمون رفتاري كه قبل و بعد از ملاحظه درماني انجام شد، نشان داد كه رويارويي و كنار گذاردن رفتارهاي ايمني به طور معناداري كاهش بيشتري در اضطراب و درجه‌بندي كمّي باور، براي نتايج ترس‌آور به وجود مي‌آورد. توجه معطوف به خود162 و كاربرد اطلاعات دروني براي ترسيم خود به مثابه يك موضوع اجتماعي در مبتلايان به هراس اجتماعي ديده مي‌شود. بخش كليدي الگوي كلارك و ولز (1995) اين انگاره است كه مبتلايان به هراس اجتماعي از اطلاعات دروني براي ترسيم خود (كه نشان مي‌دهد ديگران هم آن‌ها را به همين گونه مي‌نگرند) استفاده مي‌كنند. و

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع افراد مبتلا، اختلال افسردگی، كاهش اضطراب Next Entries مقاله رایگان با موضوع اضطراب اجتماعی، کانون توجه، شناخت درمانی، شناختی رفتاری