مقاله رایگان با موضوع احساس حقارت، رفتار انسان، دوران مدرن، جامعه مدرن

دانلود پایان نامه ارشد

بيشترمتوجه رابطه سه متغيرمشاركت، تحرك رواني وتوسعه است. اودرواقع مشاركت راعلت پيدايي ويروس ذهني وتحرك رواني درجامعه مي داند. به نظراوباايجادتحرك روانيمي توان به ساخت شخصيتپويا وفعال باقدرت انطباق، ابتكارونوآوري نايل آمد.”لرنر” ابتدابه مكانيسم افزايش مشاركتدرجامعه كه منجربه تحركرواني مي گردداشاره كرد.
ازنظر”لرنر” بين دومتغييرسواد ودسترسي به رسانه رابطه متقابلي قائل است بطوريكه سواد رسانه ها را گسترشميدهدورسانه ها به نوبه خودبه توسعه آنكمك مي كنند. باتوسعه صنعتي وتكنولوژيكي، جامعه شروع به توليدروزنامه، ايجادشبكه هاي راديويي وتلويزيوني وايجادسينمادرمقياس انبوه ووسيع مي نمايدكه اين خودسواد رانيزتوسعه مي دهد.

2-3-8- نظریه كمال طلبي انسان- آدلر
“آلفرد آدلر” از روانكاوان اوليه، معتقد بود كه انسان با يك احساس حقارت ذاتي بدنيا مي آيد و در تمام طول زندگي اش براي جبران اين حقارت و رسيدن به برتري تلاش مي كند. او معتقد بودكه احساس حقارت همواره به عنوان يك نيروي برانگيزنده در رفتار وجوددارند. او بیان می دارد : « انسان بودن، يعني خود را حقير احساس كردن» چون اين حالت در همه انسان ها مشترك است، نشانه ضعف يا نابهنجاري نيست (شولتر، 1377).
احساس هاي حقارت، منبع انگيزش و تلاش هستند ولي تاچه اندازه اي ؟ آيا صرفاً براي خلاص شدن از احساس هاي حقارت برانگيخته مي شويم ؟
” آدلر” معتقد بود كه ما براي چيز بيشتري تلاش مي كنيم. با اين حال نظر نهايي او درباره هدف نهايي مادر زندگي پس از چند سال تغييركرد و تلاش براي برتري يا كمال را هدف نهايي انسان دانست.
تلاش براي برتري، تلاش براي بهتر بودن از ديگران نيست و يا گرايش سلطه جويانه يا خود پسندانه نسبت به توانايي ها وموفقيت ها نمي باشد. منظور”آدلر” از اين مفهوم تلاش براي كمال بود. تلاش در جهت كامل كردن خودمان(شولتز،1377).
“آدلر”همچنين اصطلاح غايت نگري را در مورد اين عقيده كه هدفي نهايي داريم، يعني حالت نهايي هستي و نياز و حركت به سوي آن، به كار برد.
“آدلر” با طرح مساله سبك زندگي، شيوه رسيدن به هدف نهايي را براي هر فردي متفاوت مي ديد. وی همچنين بيان مي كند ما در مواجه با مشكلات (ارتباط و رفتار با ديگران، مشكلات شغلي و…)مي توانيم چهار سبك زندگي زیر را اختياركنيم.
1- تيپ سلطه گر2-گيرنده3- اجتناب كننده 4- سودمند اجتماعي؛
تيپ سلطه گر: نگرش سطه گرايانه يا حاكم را با آگاهي كم اجتماعي نشان مي دهد، به ديگران بي توجه است و نوع افراطي آن بزهكار يا جامعه ستيز مي شود.
تيپ گيرنده: كه “آدلر” آن را از همه رايج تر مي دانست انتظار دارد كه خشنودي ديگران را جلب كند و از اين رو به آن ها وابسته مي شود.
تيپ اجتناب كننده: براي رو به روشدن با مشكلات زندگي تلاش نمي كند.
تيپ سودمند اجتماعي: با ديگران همكاري مي كند و طبق نيازهاي آنان عمل مي كند. اين افراد در چارچوب «علاقه اجتماعي »كاملاً رشد يافته اي با مشكلات كنار مي آيند.
از ديد “آدلر” نيروهاي اجتماعي بسيار بيشتر از نيروهاي زيستي بر ما تأثير دارند ولي بهرحال معتقد بود استعداد علاقه اجتماعي فطري است. با اين حال، درجه اي كه استعداد فطري ما براي علاقه اجتماعي تحقق مي يابد به تجربه هاي اجتماعي اوليه ما بستگي دارد.

2-3-9- نظریه نیاز پيشرفت
يكي از نيازهاي مهمي كه توسط “هنري موري” مطرح شد، نياز به پيشرفت بود كه وي آن را بصورت نياز غلبه كردن بر موانع ممتاز بودن و زندگي كردن طبق معياري عالي تعريف كرد به نظر او «نياز پيشرفت» علمي است كه مي تواند رفتار را تقريباً در تمام موقعيت ها نيرومند ساخته و هدايت كند). نياز پيشرفت توسط “مك كللند”با استفاده از آزمون T.A.T مورد بررسي قرارگرفته است. پژوهش نشان داده است كه مردان داراي نياز پيشرفت زياد، اغلب از طبقه متوسط هستند. حافظه بهتري براي تكليف هاي ناتمام دارند، در فعاليت هاي دانشگاه و جامعه فعال ترهستند و در برابر فشارهاي اجتماعي مقاوم ترند. افراد داراي نياز پيشرفت زياد با احتمال بيشتري جلب دانشگاه شده و موفق مي شوند، مشاغل عالي رتبه با مسئوليت شخصي زياد مي گيرند و انتظار رسيدن به موفقيت دارند. آن ها اغلب بازرگانان يا مديران موفقي هستند.”مك كللند” بين نياز به پيشرفت يك ملت و رونق اقتصادي آن جمع همبستگي بالايي را يافت. زماني كه نياز به پيشرفت در جامعه كاهش مي يافت، اقتصاد در آن افت مي كرد. پژوهش هاي مربوط به انگيزه پيشرفت در زنان كمتر انجام شده است.
اولين تحقيقات مربوط به اين انگيزه معطوف به مردان بوده است، تا حدودي به اين دليل كه به نظر مي رسيد زنان داراي نيازهاي پيشرفت كمتري نسبت به مردان هستند و تا حدودي نيز به اين دليل كه تأثيرات اين انگيزه در زنان كمتر از مردان داراي ثبات و همساني است(رشييز:1375).
با اين حال تعدادي از پژوهشگران، اين را در زنان نيز بررسي كرده اند. يك يافته مربوط به تحقيق روي زنان اين است كه ظاهراً در ميان زنان در مقايسه با مردان در مورد بيان انگيزه پيشرفت ممكن است شرايط كاملاً متفاوتي وجود داشته باشد. بطوركلي اين مطالعات حاكي از آن است كه نياز پيشرفت در ميان زنان به نوع تمايل و پذيرش و تأييد اجتماعي ارتباط دارند، درحالي كه اين امر در مورد مردان صادق نيست. به نظر مي رسيد كه زنان در اين پژوهش توجه خود را بر پيشرفت به منزله وسيله اي براي رسيدن به هدفي كه جدا و متمايز از خود پيشرفت بود معطوف ساختند. سئوال ديگري كه از اين نتايج استنباط مي شود اين است كه آيا رفتار پيشرفت واقعاً پذيرش اجتماعي را براي زنان نيز، آنطوركه در مردان صادق است توسعه مي دهد ياخير؟ دراين مورد ترديدهايي صورت گرفته است.
مطالعات ديگري كه توسط “هوپ” و”سيرز” قبل از “مك كللند” صورت گرفته است نشان داد كه سابقه افراد در موفقيت و شكست سطح هدف بعدي آنها را تحت تأثير قرارمي دهد. افراد پس از كسب موفقيت، سطح هدف خود را بالا مي برند و پس از شكست آن را پايين مي آورند. نكته ضمني اين پژوهش ها درخصوص موضوع مشاركت نوجوانان و جوانان اين است كه برنامه ها بايد به گونه اي طراحي شودكه سطح مطلوبي از موفقيت را براي گروه هدف دربرداشته باشد تاآنها راوادار به مشاركت وانتخاب هدف هاي بعدي نمايد(رشييز:1375).

2-3-10- نظریه بي قدرتي
بي قدرتي به عنوان يكي از اجزاء سازنده «بيگانگي» مورد توجه جامعه شناسان قرار گرفته است. ريشه هاي نظري اين مفهوم را مي توان نزد جامعه شناسان كلاسيك يافت. بي قدرتي، بطور مشخص در آراء “كارل ماركس” ،”گئورك زيمل” و”ماكس وبر” به عنوان خصيصه اصلي جامعه مدرن مورد توجه قرارگرفته است . اين مفهوم به عنوان نشانه‌‌ هاي بحران دوران مدرن و نتيجه فرآيندهاي بنياني اين دوران است.”ماركس” ،گوهر بيگانگي را جدايي محصول و فرآورده‌هاي انساني از خالق و نهايتاً سلطه آن ها بر خالق شان مي داند. اگر بي قدرتي را فقدان يا ضعف كنترل برحوادث رويدادها، اشياء و سازمان هايي كه بر سرنوشت انسان مؤثرند بدانيم، گوهر اين ايده را در مفهوم بيگانگي نزد ماركس مي يابيم.
در تحليل “ماركس” دولت، سرمايه و دين، صورگوناگون تاريخي – اجتماعي است كه بر انسان كه سازنده آن ها محسوب مي شود مسلط است. وي اين پرسش را مطرح مي كند كه چگونه چنين فرآيندي شكل مي گيرد و انسان توانايي و قدرت خود را به ديگران نسبت مي دهد. قدرت هايي كه در حقيقت از آن اوست.
در آراء “زيمل” نيز مي توان دو دور نمايه اصلي را يافت كه ناظر به مفهوم بي قدرتي است. نخستين دور نمايه در آثار “زيمل” موضوع فرد در برابر نيروهاي جمعي و تاريخي است و دومين دورنمايه آن «بي قدرتي» است كه در بحث از فرهنگ عيني و ذهني خودرا نشان مي دهد.
“زيمل” در مقاله مهم خود به نام« كلان شهر و حيات ذهني» مي گويد: پيچيده ترين مسائل زندگي مدرن از مقابله فرد با نيروهاي جمعي و تاريخي بر مي خيزد. به نظر وي تغيير روابط اجتماعي به گونه اي است كه از يك سو، آزادي فردي را به ارمغان مي آورد و از سوي ديگر فرد را كه هويت اصلي او دركيفيت يگانه است ، دركليت حل مي كند. آنچه جوهر زندگي مدرن را تشكيل مي دهد، تلاش فرد براي حفظ هويت فردي خويش است.
“زيمل” در مقالات و آثار خود مي كوشد اين نكته را در جزئيات بي نظير بيان كند كه چگونه شرايط اجتماعي، به نحوي متناقض عمل كرده ا ست. شكل گيري شهرهاي بزرگ از جمله اين شرايط اجتماعي است كه موقعيت فرد را به نحوي متفاوت ازگذشته تاريخ بيان مي كند.
به نظر “زيمل” تخصصي شدن و تفكيك نقش ها باعث افزايش وابستگي آدمي به ديگران مي شود. “زيمل” از جمله‌ي “نيچه” مدد مي گيرد كه « تحول كامل هر فرد درگرو مبارزه بي امان باديگران است». به عبارت ديگر، فرد در برابر دو نيروي متناقض قرارمي گيرد. از يك سوء اين شرايط زمينه آزادي او را فراهم مي كند و از سوي ديگر، او را بيش از پيش به ديگران متكي مي سازد. اين وجه را مي توان در اصطلاح «غيرشخصي شدن»كه “زيمل” آن را به عنوان خصلت مهم زندگي مدرن مي نامد، به وضوح مشاهده كرد. ما درموقعيت متناقضي (پارادوكسي) قرارداريم. ازيك سو، روز به روز به خاطر بقاي خود به موقعيت هاي ديگر وابسته مي شويم و از سويي ديگر كمتر از پيش، افرادي كه اين موقعيت ها را اشغال كرده اند مي شناسيم (گیدنز،523:1373).
مفهوم بي قدرتي نزد “ماكس وبر”با فرآيند عقلاني شدن مرتبط است. فهم جامعه شناختي علائق “وبر”در مورد تمدن صنعتي، تنها در چارچوب ديدگاه عقلاني شدن ميسر است.
ازديدگاه “وبر”، «عقلاني شدن » در حقيقت فرآيندي است كه با طيف هاي گوناگوني از فرآيند ها چون عرفي شدن ؛ ذهني شدن و نظام دارشدن جهان روزمره، تكميل مي شود.
عقلاني شدن شرايط ايجاد يك نظام اداري پايدار، چارچوب نظام دار مناسبات حقوقي، سلطه علوم طبيعي در فهم ذهني واقعيت وگسترش انواع نظام هاي كنترل و قاعده بندي انساني را فراهم مي‌كند(هولتن و ترنر،48:1989).

2-3-11- نظريه هانتينگتون ونلسون
به اعتقاد”هانتينگتون” و”نلسون”مشاركت سياسي واجتماعي تابعي ازفرآيند توسعه اقتصادي واجتماعي است. اين فرآيند از دو طريق برگسترش مشاركت اثر مي گذارد. نخست از طريق تحرك اجتماعي است که كسب منزلت هاي بالاتر اجتماعي، احساس توانايي را در فرد تقويت مي كند و نگرش او را نسبت به توانايي اش در تأثير نهادن بر تصميم گيري ها مساعد مي سازد. اين نگرش ها، زمينه مشاركت در سياست و فعاليت هاي اجتماعي را تقويت مي كند.
در اين حالت، منزلت اجتماعي نهايتاً از طريق اثري كه بر احساس توانايي و يا نگرش بي قدرتي مي گذارد ، برمشاركت مؤثر مي افتد؛ در اين ميان متغير سواد بيش از ساير متغيرهاي منزلتي بر مشاركت اثر دارد.
عضويت فرد درگروه ها و سازمان ها (سازمان هاي اجتماعي، اتحاديه هاي شغلي و صنفي گروه هاي مدافع، علائق خاص و….) احتمال مشاركت در فعاليت اجتماعي و سياسي را بيشترمي كند. اين عامل در جوامعي كه فرصت هاي تحرك فردي درآن ها محدود تراست، اهميت بيشتري دارد(رضايي 25:1375).
دسته دوم نظريه ها به مفاهيم پاداش و تنبيه توجه دارند. در نظر آن ها آنچه موجب بروز يك رفتار مي شود و پايداري آن را سبب مي گردد، پاداش حاصل از انجام آن است. فرض اصلي اين ديدگاه آن است كه انسان ها، رفتارهايي از خود ابراز مي كنند كه نتايج پاداش دهنده اي براي آن ها داشته باشد، در اين ديدگاه، مشاركت به عنوان يك رفتار زماني رشد خواهد كرد كه انسان ها در مقام مشاركت كننده،پاداشي بر آن مرتبط ببينند.
مهمترين نظريه در اين رويكرد از آن “هومنز” است. وي چند قضيه بنيادي براي تبيين رفتار انسان مطرح نمود كه مي توان آن ها را براي تبيين رفتار مشاركتي به كار گرفت. اين قضايا عبارتنداز:
قضيه موفقيت: اگر عملي كه از فرد سرمي زند، پاداش دريافت كند، احتمال تكرار آن افزايش مي يابد. بر پايه اين قضيه، اگر مشاركت به عنوان يك رفتار از سوي فرد ابراز شود وپاداش دريافت كند(مثلاً منافع مادي حاصل از آن يا منزلت اجتماعي مطلوب براي فرد) احتمال آن كه تمايل فرد به رفتار مشاركتي افزايش يابد، زيادتر مي شود.
قضيه ارزش :«هرچه نتيجه يك كنش براي شخص باارزش ترباشد،

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع گروه مرجع، رفتار انسان، رفتار پرخاشگرانه، مصرف مواد Next Entries مقاله رایگان با موضوع پیشگیری اجتماعی، نظم اجتماعی، سرمایه اجتماعی، ارتکاب جرم