مقاله درمورد واجب الوجود، وجود خداوند، مفهوم وجود

دانلود پایان نامه ارشد

ي مصدر به معناي اسم فاعل و گاهي در معناي اسم مفعول به کار مي‌رود. مثال معروف اين قاعده ادبيات عرب آن است «زيدٌ عدلٌ» را به «زيدٌ عادلٌ» معنا کرده‌اند.35 يعني اگر حقّ را مصدر و به معناى وجوب و ثبوت بگيريم، در استعمال معمولاً به معناى وصفى (اسم فاعل) يعنى واجب و ثابت به كار مى‏رود. هنگامى كه مى‏گوييم: «حق الامر» يعنى آن امر واجب و ثابت شد و هنگامى كه مى‏گوييم: «حق لك و يحق لك و حق عليك ان تفعله‏»، يعنى انجام آن فعل بر تو واجب شد. حال که معلوم شد اين صيغه مصدر معناي وصفي مي‌دهد، مي‌توان آن را صفت موجودات مختلف و يا مفاهيم ذهني قرار داد. مثلا وجود خداوند و هم‌چنين ديگر موجودات را حقّ مي‌ناميم. در اين‌جاست است که خواجه نصير به اين نکتة ظريف که حقّ به اشتراك (لفظى) بر چند معنى دلالت دارد.36 همان سه معنايي که شيخ‌الرئيس در مقالة اول الاهيات من کتاب الشفاء آورده و خواجه کاربرد اصطلاحي حقّ را در آنها توجيه مي‌کند. اين كه حقّ مشترك لفظى است، مربوط است به معناى اصطلاحى كه توضيح آن در فصل بعدي خواهد آمد.
پس از بررسي وصفي لازم است به معاني مذکور در لغت بپردازيم. «حقّ» در لغت، در معاني گوناگوني استعمال شده است. واژه حقّ كاربرد گسترده‌اى در حوزه هاى مختلف دارد و لغويان معانى متعددى براى آن آورده‌اند ولي مشخص نکرده‌اند اين معاني بصورت مشترک لفظي37 به کار مي‌روند و يا مشترک معنوي38 هستند.
البته مشکل ديگر کار در اينجاست که لغوياني که معاني متعدّدي براي اين واژه ذکر کرده‌اند، ريشه اصلى و معناى حقيقى واژه را از معانى مجازى و كنايى جدا نمى‌كنند. از جمله اين معاني ذکر شده در کتب لغت مي‌توان به موارد ذيل اشاره کرد: «درستي، ثبوت، صدق، وجوب، شايسته، يقين پس از شك، حزم، رشوه، احاطه، مال، قرآن، ملك و مال، اسم خاص خداوند، موجود ثابتي كه قابل انكار نيست، صحيح شمردن، مرگ و حكم مطابق واقع و …»39 (متن اصلي در پي‌نوشت‌هاي انتهاي رساله ذکر شده است)ⅱ لسان العرب درباره توضيح معاني حقّ، مطلب را اين‌گونه آغاز کرده است: «الحَقُّ: نقيض الباطل»، زيرا يکي از راه‌هاي روشن کردن معاني واژگان مهمّ و بنيادي استفاده از نقيض آنهاست. در اين‌باره طبرسى نيز مى‏گويد: «حق عبارت است از وقوع شيى‏ء در جايگاه خودش. پس هرگاه به سبب هدايت ‏يا برهان، اعتقاد به چيزى پيدا شود، حق است؛ چرا كه در جايگاه خود واقع شده و ضدآن، باطل است.»40 نكته‏اى كه قابل توجه است، اين است كه طبرسى از معناى ثبوت، به معناى مطابقت، روى آورده است. مانند طبرسي واژه‏شناس نامى قرآن، راغب اصفهانى از علماى برجسته قرن ششم و هفتم نيز همين كار را كرده است. او مى‏گويد: «اصل الحقّ ‏المطابقة و الموافقة‏»41 اصل حقّ به معناى مطابقت و موافقت است. او سپس مواردى براى كاربرد حقّ مشخص مى‏كند، كه به قرار زير است:
1. كسى كه كارش را به مقتضاى حكمت انجام مى‏دهد؛ طبق اين معنى به خداوند متعالى و هر فاعل حكيمى حقّ گفته مى‏شود و البته كامل‌ترين و برترين مراتب حقّ، خداوند متعال است. قرآن كريم مى‏فرمايد: «ثم ردوا الى الله مولاهم الحق‏»42؛ آنها به سوى خداوند كه مولاى حق آن است، بازگردانده شدند و نيز مى‏فرمايد: «ذلكم الله ربكم الحق‏»43؛ اين است‏خدا، پروردگار حق شما.
2. فعلى كه به مقتضاى حكمت يا حكيمانه باشد، مانند: «ما خَلَقَ اللهُ ذلكَ الا بِالحَقّ‏»44 خداوند آن را جز به حقّ نيافريد، و نيز مى‏فرمايد: «ربّنا ما خَلَقتَ هذا باطِلاً»45 خدايا، اين جهان را باطل نيافريده‏اى.
3. اعتقادى كه مطابق حقّ است، مثل اين‏كه مى‏گوييم: اعتقاد فلان شخص در مورد بهشت، دوزخ، ثواب، عقاب، قيامت وحساب، حقّ است.
4. فعل و قولى كه به مقتضاى وجوب و به اندازه وجوب و در وقت وجوب، انجام شده است؛ مانند: «حق القول منّي لَأملانّ جهنم‏»46 سخن من حق است كه جهنم را (از گنهكاران) انباشته مى‏كنم و نيز مى‏فرمايد: «كذلك حقّت كلمة ربّك على الذين فَسَقوا»47 همين‏طور سخن پروردگارت، در مورد فاسقان حقّ است.
در حقيقت، راغب اصفهاني «حقّ» مشترک معنوي خواهد بود که معانى مزبور به لحاظ اين‏كه همگى از لوازم ثبوتند؛ چرا كه فاعلى كه كارش موافق حكمت است، تكيه بر جايگاه ثابتى دارد و در كار خود لغزان و لرزان و متزلزل نيست. فعل حكيمانه او نيز اين چنين است. چنين فعلى بر بستر نظام هستى از جايگاه و پايگاهى ثابت برخوردار است. اين چنين فعلى همواره مطلوب عقلاى عالم است و تا جهان بوده و هست و خواهد بود، الگوست. اعتقادى كه مطابق با واقع است، همواره ثابت است. عقل و دين با هماهنگى كامل، مردم را به سوى آنها سوق مى‏دهند و هيچ‏كس بر اعتقاد حقّ ملامت نمى‏شود. همچنين فعل و قولى كه مطابق مقتضاى وجوب و به اندازه وجوب و در وقت وجوب است، همگى از ثبوت برخوردارند. لكن فاعلى كه كارش لغو است و فعلى كه از روى لغو و بيهودگى انجام مى‏گيرد و اعتقادى كه خلاف واقع باشد و فعل و قولى كه به مقتضاى وجوب و به اندازه وجوب و در وقت وجوب نيستند، همگى باطلند و هرگز از ثبوت و دوام برخوردار نيستند. بنابراين، هم طبرسى و هم راغب، در توضيحاتى كه در باره واژة حقّ و كاربردهاى آن داده‏اند، به سراغ لوازم معناى اصلى آن رفته‏اند و هرگز قصدشان ابداع يا اظهار معناى جديدى براى حقّ نبوده است.
ابن‌سينا هرچند لغوي نيست امّا از کلامش بر‌مي‌آيد که معناي حقّ را به نوعي به ثبوت ارجاع داده است. او در باب صفات واجب الوجود معتقد است هر ذات واجب الوجودي حقّ است؛ خواه از لحاظ وجودي و خواه از نظر اينکه اعتقاد به وجود او صحيح است. در مورد وجه نخست چنين گفته : « و كلّ واجب الوجود فهو حق، لأن حقية كل شي‏ء خصوصية وجوده الذي يثبت له، فلا أحق إذن من واجب الوجود»48. در اين کلام مشخص است که شيخ حقيقت هرچيزي را به خصوصيات وجودي که براي آن ثابت شده مي‌داند.
برخي انديشمندان معاصر همچون فقيه و اصولي بزرگ محمد حسين اصفهاني کمپاني نيز، به تبع بزرگاني چون راغب اصفهاني، طبرسي و جرجاني، معتقدند حقّ تنها يك معنا دارد، يعني ثبوت و موارد ديگري که حقّ در آن ها استعمال مي‌شود، مصاديق آن معناي واحد هستند، نه معاني متعدد حقّ. به بيان ديگر هرچند حقّ در لغت معاني زيادي دارد ولي به احتمال زياد تمامي اين معاني به يک معنا رجوع مي‌کند و اينکه مابقي را نيز از جمله معاني حقّ محسوب مي‌کنيم از باب اشتباه مفهوم به مصداق است. مرحوم کمپاني آن مفهوم را بطور تقريبي «الثبوت» مي‌داند.49 به نظر او از آنجا كلام صادق را نيز حقّ گوييم که مضمونش در واقع ثبوت دارد. مرحوم محقق خوئى نيز به تبع استادش، محقق اصفهانى، مى فرمايد: «حق در لغت به معناى ثبوت است لذا صحيح است كه آن را بر هر چيزى كه در ظرفِ مناسب خودش تقرّر دارد نسبت دهيم؛ خواه اين تقرّر تكوينى و در ظرف عالم واقع باشد يا اين كه تقرّر اعتبارى و در ظرف عالم اعتبار باشد.»50 در همه موارد، حقّ، ثبوت چيزى است براى صاحب حقّ، لكن در هر مورد، اعتبار به خصوصى در كار است و آثار ويژه اى دارد لزوماً همه اين ها مصداق نوع واحدى از اعتبار نيستند.51
پس حقّ به معني وصفي همان ثابت است و به اين اعتبار بر خداوند تعالي اطلاق مي‌شود، به جهت ثبوت به برترين شكل ثبوت كه عدم يا عدمي ‌با آن آميخته نمي‌شود. روى اين حساب، مى‏توان حق را از اسماى نيكوى خداوند دانست; چرا كه او در ذات و صفات خود ثابت است و هرگز زوال و تغير در ذات و صفات ذاتى او راه ندارد.
آنچه تغير نپذيرد تويى آن كه نمرده است و نميرد تويى
همچنين قول و فعل او نيز حقّ است; چرا كه مطابق حكمت و مصلحت است و بدين جهت از ثبوت و دوام برخوردار است. درضمن هر كلام صادق ديگري نيز حقّ است، به دليل ثبوت مضمون آن در واقع. خداوند در قرآن کريم اين ريشه را در صورت‌هاي مختلف به کار برده و مي‌گويد: «وَ يُحِقُّ اللهُ الْحَقَّ بكلماته»، «وَ كَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤمِنينَ»، «حَقَّ الْقَوْلُ عَلَي أكْثَرِهِمْ»، «حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ» و «ألحاقّة؛ ما الحاقّة». حقّ در اين آيات به معاني ثابت مي‌شود، ثابت، ثابت شد و … به کار رفته است.
در مقابل اين نظر که حقّ را به معناي ثابت مي‌گيرد؛ فاضل توني نظر عرفاء را به صواب نزديکتر مي‌داند. او در توضيح کلام قيصري در ابتداي شرحش بر فصوص، معتقد است حقيقت گاهي به معناي مصداق وجود است (مقابل مفهوم وجود) و گاهي حقيقت وجود به معناي وجود واجب تعالي است (در مقابل وجودات ظلّيه).52 وجود نزد عرفاء همان حقّ تعالي است و حقّ نيز در اينجا به معناي خداوند جلّ و علا به کار رفته است.53 به نظر او اينکه بعضي از شارحين در ضمن شرح اين قول «حقّ» را به معناي «ثابت» دانسته‌اند مقرون به صواب نيست.
از معاني مذکور براي حقّ معناي حقيقت نيز آشکار مي‌شود و ديگر نيازي نيست بطور جداگانه معناي لغوي واژه حقيقت نيز ذکر شود. تنها اين نکته شايان ذکر است که اين واژه در علم «معاني و بيان» در مقابل مَجاز به کار رفته است. در علم لغت حقيقت به واژه‌اي مي‌گويند که در معناي اصلي که برايش وضع شده به کار رود و استعمال شود، و در مقابل مَجاز وصف کلمه‌اي قرار مي‌گيرد که در معنايي که در آن وضع شده به کار نرود. در علم معاني و بيان استفاده از لفظ مجاز به سه منظور تشبيه، تاکيد و يا وسعت بخشيدن به معنا است.54
ب) حقّ در اصطلاح:
فلسفه:
ابن‌سينا55 براي مفهوم «حقّ» معاني ذيل را ذکر کرده است: 1. مطلق وجود خارجي؛ 2. وجود دائم؛ 3. قول و اعتقاد مطابق واقع؛ به عبارت ديگر، به قول و اعتقاد از آن جهت كه واقع و نفس‌الأمر با آن مطابَق است، «حقّ» گويند. درست برعكس معناي صدق كه مطابقت از جهت قضيه با نفس الأمر در نظر گرفته مي‌شود.56
بعدها فيلسوفان ديگر مسلمان هم‌چون سهروردي و ملاصدرا به تبع ابن‌سينا همين سه معنا را براي حقّ متذکر شده‌اند و البته ملاصدرا واجب الوجود بالذات57 و سهروردي آن‌چه شيء شايستة آن است، رسيدن شيء به غايت مقصودش و داشتن غايت صحيح عقلاني؛58 را نيز به عنوان معاني ديگر «حقّ» ذکر کرده‌اند.
پس آن‌چه اعتقاد به وجود آن صادق باشد حقّ نام مي‌گيرد؛ و اين تنها يكي از معاني حقّ است و معني معادل وجود يا وجود مطلق نيز از سوي فلاسفه مسلمان براي حقّ ذكر شده است. به نظر فلاسفه اگر چه قيد مطابقت در هر دو (صدق و حقّ) موجود است، اما مطابقت در مورد «حقّ» از جانب واقع لحاظ مي‌شود و ‌در «صدق»، از جانب حكم. يعني اگر حكم را مطابِق واقع در نظر بگيريم به آن «صادق» مي‌گويند، ولي اگر واقع را از آن جهت كه مطابق حكم است لحاظ نماييم، حكم متّصف به حقّ بودن مي‌شود. تا اينجا مي‌توان نتيجه گرفت چه از نظر لغوي و چه از نظر اصطلاحي ارتباطي ميان حقّ و صدق وجود دارد. ابن‌سينا صدق و حقّ را دو روي يك سكه گرفته و اين مطلب از عبارت شيخ در کتاب «شفاء» كاملاً هويداست.
برخي لغويان معتقدند حقّ اعم از صدق است؛ چون «حقّ» در اقوال، عقايد، اديان و مذاهب استعمال مي‌شود، اما «صدق» مختصّ اقوال است.59 تفاوتي را كه اينان بين صدق و حقّ ذكر كرده‌اند صحيح به نظر نمي‌رسد. زيرا همان‌گونه که ذکر خواهد شد و با مراجعه به کتب فلسفي چون «شفاء» و يا «الاشارات و التنبيهات» به‌دست مي‌آيد، اين نظر کاملاً مردود است و در کتب ابن‌سينا هيچ تفاوتي از اين لحاظ ميان «حقّ» و «صدق» ذکر نشده است. ملاصدرا و حتّي سهروردي نيز به تبع بوعلي در اين زمينه تفاوتي ذکر نکرده‌اند. حتّي در قرآن كريم نيز صدق و كذب در برابر عقايد به كار رفته است. «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ»60 (چون منافقان نزد تو آيند، گويند: شهادت مى‏دهيم كه تو پيامبر خدا هستى. خدا مى‏داند كه تو پيامبرش هستى و خدا شهادت مى‏دهد كه منافقان دروغگويند) همان‌گونه که از اين آيه شريفه بر مي‌آيد هر چند ظاهر کلام منافقان مطابق واقع است و واقعاً حضرت ختمي مرتب صلي الله عليه و آله رسول خداست و آن‌ها به زبان مقرّ به اين مطلب هستند اما چون در باطن و اعتقاد به آن معتقد

پایان نامه
Previous Entries مقاله درمورد انسان کامل، فصوص الحکم Next Entries مقاله درمورد واجب الوجود، وجود خداوند، صفات خداوند، کانون توجه