مقاله درمورد واجب الوجود، انسان کامل، برهان امکان و وجوب، فصوص الحکم

دانلود پایان نامه ارشد

سلوک و رياضت (نه برهان عقلي و استدلال) قابل وصول است، اتّفاق نظر دارند. به عبارت ديگر اصل دل و صفاي باطن است نه تفکّر و انديشه؛ يعني تزکيه نفس رکن حقيقت شناسي است نه رياضت فکري و علمي. اين نوع معرفت از سنخ معرفت‌هاي حصولي نيست که از طريق مفاهيم به‌دست مي‌آيد، بلکه معرفتي شهودي ، وجداني و حضوري است و بيشتر يافتني است تا فهميدني. بطور نمونه قيصري به عنوان يکي از شارحان نامي و بزرگ ابن‌عربي روش اهل عرفان را شهود و مکاشفه مي‌داند و استناد به برهان را از باب جدل و هم زباني با خصم قلمداد مي‌کند.400 به نظر او معرفت عرفاني عبارت است از اطلاع بر معاني غيبي و امور حقيقي که در وراي حجاب است از روي وجود (حقّ‌اليقين) و يا از روي شهود (عين‌اليقين).401
امّا در مقام تفصيل و توضيح نظر ابن‌عربي بايد گفت در يک تقسيم کلّي و ابتدايي اهل عرفان و شهود دل به دو گروه قائلان به ضديت راه عقل و قلب (که استفاده از استدلال عقلي را جز به بيراهه رفتن و گمراهي نمي‌دانند) و معتقدان به توافق ميان اين دو قوّه (هرچند قلب از جايگاهي رفيع‌تر برخوردار باشد) تقسيم مي‌شوند. برخي از عرفاء براي عقل هيچ راهي را براي رسيدن به حقايق أشياء و مبادي عالي نمي‌پذيرند و اگر هم جايي چنين تمسّکي کرده‌اند تنها از باب رعايت لسان قوم و يا از دريچه جادِلهُم بِالّتي هِي أحسَن بوده است.402 اينان معتقدند حواس انسان و هم‌چنين قواي عقلي او تنها با ظاهر عالم و ماهيات و تعينات سر و کار دارد، ولي انسان از راه ارتباط باطني و حضوري مي‌تواند نسبت به حقيقت واحد جهان و مبادي عاليه و هم‌چنين حقايق أشياء معرفت شهودي بيابد. در مقابل برخي ديگر از عرفاء براي عقل حدود خاص خود را ترسيم نموده‌اند و براي آن در همان محدوده ارزش قائل شده‌اند. به بيان ديگر نمي‌توان گفت اين دسته از اهل عرفان هيچ ارزش و اعتباري براي عقل و استدلال قائل نيستند؛ بلکه صحبت بر سر اين موضوع است که اينان معرفت حاصل از مکاشفه و مشاهده قلبي را بر نتايج براهين عقلي ترجيح مي‌دهند و اصالت را براي معرفت شهودي و حضوري قائلند.
از جمله افراد گروه دوم ابن‌عربي است. از نظر او عقل نظري قادر به شناخت حقايق أشياي مابعد الطبيعه و امور مربوط به آن نيست و انسان تنها با استمداد از کشف و شهود و تجلّي انوار عرفاني که به نحو بساطتي که مشتمل بر جميع حقايق است، مي‌تواند به معرفت يقيني نسبت به آن‌ها دست يابد. به نظر او عقل با ابزار فکر و استدلال نظري هيچ‌گاه به معرفت حقيقي نمي‌رسد بلکه تنها راه رسيدن به آن کشف و شهود الهي است که از طريق آن انسان به اصل صور عالم دست مي‌يابد.403
زيرا محيي‌الدين علم و معرفت انسان را وجودي مي‌داند که از سوي حقّ تجلّي مي‌يابد. در اينجا شايسته است هم از لحاظ معرفتي نظر او را نسبت به علم و معرفت بررسي نماييم و هم از جهت وجودي و هستي‌شناسانه. به نظر وي، اساس هستي «تجليات» انوار غيبي‌اند؛ تجليات حقّ دو حيث دارند: در عرصه معرفتي، فيض اقدسي هستند که افاده معرفت مي‌نمايند و در عرصه وجودي، فيض مقدسي‌اند که سبب تحقّق اين انوار و بروز آن‌ها در عالم هستي مي‌شوند. بنابر اين، معرفت، اشراق حقّ است. ابن‌عربي در ابتداي «فصوص الحکم» يعني همان اوائل فص آدمي زماني که در مورد مقام انسان کامل و خليفه الهي سخن مي‌گويد، صراحتاً علم به اين موضوع عرفاني را تنها از راه کشف و شهود امکان پذير مي‌داند و معتقد است عقل نظري راهي به اين مطالب ندارد.404
نکته حائز اهميت در انديشه ابن‌عربي اين است که در قوّه عقل فقط قبول معارف است نه تحصيل آن‌ها، يعني تنها بعضي معارف را مي‌توان از طريق فکر اخذ نمود. هم‌چنين عقل گاهي از راهي غير از فکر به معارف دست مي‌يابد. به نظر او تحصيل بيشتر معارف از سوي فکر نيست، بلکه اين قلب است که معارفي را به عقل اهداء مي‌کند؛ زيرا چه بسا معلوماتي که عقل آن‌ها را جايز مي‌داند ولي از سوي فکر اخذ نشده‌اند. اين رو عقل از حيث قبول معلومات هيچ حدّ يقيني ندارد؛ گرچه از حيث فکر محدود است. فکر تنها محسوسات را درک مي‌کند و علم به حقايق عالم و مابعدالطبيعه از طريق کشف و وحي صورت مي‌پذيرد. بطور نمونه بالاترين معارف، معرفت به خداست که از طريق عقل حاصل نمي‌شود و عقل نظري از ادراک خدا عاجز است. عقل بشري تنها چيزهايي را درک مي‌کند که در ميان آن‌ها مشارکت در نوع و جنس يا طبيعت وجود داشته باشد. از اين‌جاست که محيي‌الدين معتقد است خداوند تنها با کشف قلبي يا وحي شناخته مي‌شود.405
ابن‌عربي در بحث تعريف «علم و معرفت» آن را صفتي مي‌داند که «قلب» تحصيل مي‌کند و معتقد است كه معرفت هنگامي حاصل مي‌شود که حقيقت امري (چه موجود و چه معدوم) براي قلب حاصل شده باشد. پس عالِم، قلب است و معلوم، آن امر محصّل محسوب مي‌شود.406 ابن‌عربي شرط اصلي تحقّق علم و معرفت را عمل، تقوا و سلوک راه حقّ مي‌داند؛ ولي به نظر او علمي که برگرفته از ناحية عقل نظري است، مشحون از ايراد ، شبهه و حيرت است.407 به بيان ديگر با نزول تجليات شهودي بر قلب انسان است که پرده‌هاي غيب از جلوي چشم کنار مي‌رود و عالم غيب و ملکوت هم‌چون عالم شهادت ظاهر و بارز مي‌شود و حتّي اين تجلّيات موجب مي‌شود که عالم ظاهر نيز رنگي ديگر بيابد و جلوه هاي تازه‌تري از آن براي عارف نمايان شود.408
در اين حالت است که نفس انسان کامل در پرده غيب قرار مي‌گيرد و عارف تنها به جانب الهي توجه پيدا مي‌کند؛ اين همان مقام وصل عرفاست. جالب آن‌که ابن‌سينا آنجا که علم شهودي عارفان را پذيرفته و سعي مي‌کند توجيهي نظري براي آن دست و پا کند؛ راه دست يابي به چنين ادراک بي‌واسطه‌اي را سير و سلوک و تهذيب نفس قلمداد مي‌كند و معتقد است ادراک شهودي و وصل تنها در شأن کسي است که به وسيله سير و سلوک و رياضت، استعداد چنين مقام رفيعي را يافته است.409
با تمام اين توصيفات ابن‌عربي از عرفائي است که علم عقلي را به تمامه ردّ نمي‌كند و راه برهان و استدلال را در جاي خود پذيرفته است. يکي از شواهد بسيار مهمّ اين ادّعا آن است که او از بزرگ‌ترين مُبدِعان عرفان نظري در عالم تمدّن اسلامي است. اوست که براي توضيح نظري آن‌چه عرفاء شهود مي‌کنند کتاب معظم «الفتوحات المکيه» را نگاشته و در توضيح و تبيين تجليات حضرت حقّ در دو قوس نزول و صعود و بيان حکمت‌هاي الهي در عالم هستي کتاب «فصوص الحکم» را به يادگار گذاشته است. (بنا به فرض) اگر او هيچ بياني در قبول جايگاه عقل نداشت و حتّي آن را به کلّي نيز ردّ مي‌كرد، با توجّه به عملکردش در ابداع علم عرفان نظري بايد او را از جمع کنندگان ميان طور عقل و قلب به حساب ‌آورد. حال آنكه اينگونه نيست؛ به عنوان نمونه مي‌توان به برداشت بسيار موشکافانه او از برهان صديقين ابن‌سينا در ابتداي کتاب «فصوص» اشاره کرد؛ ابن‌سينا به تبع فارابي بهترين استدلال بر وجود خدا را برهان امکان و وجوب مي‌داند و در کتب مختلف خود تقرير جالبي براي آن بيان داشته است.410 جالب آنست که اين ابن‌عربي است که در فص آدمي پس از اينکه به عظمت اين تجلّي الهي اشاره مي‌کند و براي آن تمامي صفات حقّ جلّ و علا را بر مي‌شمرد، تنها صفت مختصّ به حقّ را واجب الوجود بودن ذاتي حضرت حقّ مي‌داند. يعني او براي انسان کامل تمامي صفات کمالي و جمالي حقّ را قائل است امّا او را به حدوث، فقر و امکان متّصف مي‌نمايد؛ که هر سه يک وصفند در سه عِلم مختلف (کلام، عرفان و فلسفه). انسان در نسبت با خداوند از منظر متکلّم، حادث است و از نظر فيلسوف، ممکن و از نظر عارف، فقير. در مقابل، او خداوند را در اين فقره قديم، غني و واجب الوجود مي‌داند. برداشت ابن‌عربي از برهان امکان و وجوب بوعلي بسيار جالب است. زيرا ابن‌عربي پس از اشاره به اينکه خداوند ذاتاً واجب الوجود است و ديگران مستند به او هستند، مي‌گويد تمامي عالم امکان با صفات الهي يعني معقولاتي مرتبطند و نسبت دارند که به نظر او معدومه العين و موجوده الحکم هستند. او صفاتي چون علم و قدرت را از نظر عيني و وجودي معدوم مي‌داند ولي امور عدمي که داراي حکم هستند و در تجليات حضرت حقّ تأثير وجودي دارند. سپس مي‌گويد حال که بين اعيان و اين امور عدمي نسبت برقرار است، چگونه بين دو امر وجودي؛ هرچند يکي واجب و ديگري ممکن؛ ارتباط برقرار نباشد؟ او معتقد است نسبت ميان واجب و ممکن (علت و معلول) مقتضي است تمامي صفات واجب در ممکن نيز وجود داشته باشد؛ البته به غير از صفت وجوب ذاتي؛ زيرا ممکنات ذاتاً امکان دارند و با داشتن وجوب ذاتي قلب در ذات مي‌يابند که محال است.411
همين اشاره کافي است تا مدعاي ما در اين رساله ثابت شود يعني اينکه ابن‌عربي را از جمله عارفاني بدانيم که به توافق دو طريق عقل و قلب قائلند. با وجود اين او به برتري راه قلب بر قوّه عقلي انسان معتقد است. براي روشن‌تر شدن مطلب در ذيل به چهار مورد از برتري‌هاي معرفت عرفاني و شهودي بر معرفت کسبي و فلسفي از نظر محيي‌الدين اشاره مي‌شود:

1. وصول مستقيم معرفت شهودي به حقيقت
اين ملاک مهمّ‌ترين عامل برتري اين نوع شناخت بر شناخت حصولي و بحثي است. مشکل شناختي که از بحث و نظر حاصل مي‌آيد اين است که در آن همواره فاصله‌اي ميان معلوم بالذات و معلوم بالعرض وجود خواهد داشت و در طول تاريخ انديشه بشري معرفت شناسان با ارائه انواع و اقسام نظريه‌هاي صدق در پي پر کردن اين شکاف بوده‌اند؛ در حالي که اشتباه از همان ابتداي کار به وجود آمده است، يعني از ابتدا نمي‌بايست چنين فاصله‌اي ميان عالم و معلوم (صورت ، انسان و متعلّق شناسايي) ايجاد مي‌شد تا براي رسيدن به دانشي صحيح به دنبال چگونگي ارتباط ميان آن‌ها برآييم. در مقابل معرفت حصولي يا همان علم بازنمودي حاصل از وجود صورت در ذهن، معرفت و شناخت شهودي است که در آن دوگانگي و فاصله‌اي ميان علم و عالم نيست تا براي ارتباط ميان آن‌ها نياز به نظريه پردازي و جرّ و يجرّ داشته باشيم. اين نوع از شناخت و معرفت نوعي يافتن و دريافت مستقيم و بلاواسطة حقايق از طريق سير و سلوک قلبي است، در حالي که معرفت‌هاي عقلي از راه تعلّم و آموختن و درس و بحث حاصل مي‌شود. در مورد همين علم است که در روايات اسلامي تهذيب نفس شرط اساسي براي عالم شدن قلمداد شده است. امام صادق عليه السلام در پاسخ به درخواست مالک بن انس نسبت به آموختن از علوم ايشانچنين فرمودند: « لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّة»412 در اين حديث شريف و احاديث و روايات بسيار ديگري وجود ارتباطي وثيق ميان تهذيب نفس، عبوديت و بندگي، تخليه نفس از علاقات دنيايي و پاک شدن از رذايل اخلاقي از سويي و رسيدن به حکمتي واقعي و بي‌بديل از سوي ديگر مورد تأکيد قرار گرفته است. اين سخنان بي‌ترديد اشاره به آيه شريفه «يهدِي أللهُ لِنُورِهِ مَن يشاءُ»413 دارد. علامه طباطبايي در توضيح آيه شريفه «وَ جَعَلنا لَهُ نُوراً يمشي بِهِ فِي النّاس» مي‌فرمايد: «مقصود از نور در اين آيه، علم و معرفتي است که از ايمان قلبي متولّد مي‌شود نه علمي که از راه تعليم و تعلّم حاصل مي‌شود»414 به همين دلايل است که عرفاء فلاسفه را چنين مورد خطاب قرار مي‌دهند که: «شما دانش و معرفت خود را از سلسه مردگان به‌دست مي‌آوريد در حالي که ما از سرسلسة زندگان، يعني خداوندِ حي لايموت اخذ علم مي‌کنيم.»415
به بيان ديگر از نظر او برتري معرفت عرفاني در اين است که يگانه معرفت دور از تقليد است، بر خلاف فلسفه و کلام؛ زيرا در معرفت‌هاي حاصل از مباحث کلامي، از آن جا که استناد بحث‌ها و دلايل به احاديث و اخبار است، طبعاً نوعي تقليد در کار خواهد بود. به عبارت ديگر در کلام «شنيدن» است و در عرفان «ديدن»، و شنيدن کي بود مانند ديدن. به علاوه، متکلّمان در علم کلام از مباني اعتباري همانند حسن و قبح بهره مي‌گيرند. متکلّم معمولاً نتيجه را پيش از استدلال پذيرفته و طبعاً استدلال او تابع نتيجه است، نه اينکه نتيجه، محصول استدلال

پایان نامه
Previous Entries مقاله درمورد عالم مثال، نهج البلاغه، فصوص الحکم، انسان کامل Next Entries مقاله درمورد فصوص الحکم، انسان کامل، واجب الوجود