مقاله درمورد معرفت حقیقی، تمثیل غار، سیر و سلوک، سلسله مراتبی

دانلود پایان نامه ارشد

امر محسوس، متغیّر است، همچنین حس خطاپذیر است، پس شرط دیگر، یعنی صدق را فاقد خواهد بود. لذا از نظر او ادعای سوفیستها که معتقد بودند ادراک حسی و معرفت مساویاند، مردود است. بنابراین، معرفت عبارت است از باور صادقی که به وجود تعلّق گیرد و همراه امر معقول باشد (فعالی، 1376: 102).
لازم به ذکر است، اولین گام افلاطون در باب معرفتشناسی این بود که میان دانش و باور یا گمان، تمایز قائل شد. به اعتقاد وی دانش به حقیقت متصّل است، یعنی اینکه اگر کسی بگوید من چیزی را میدانم آن چیز حقیقت دارد، اما باور ممکن است کاذب یا خطا باشد. حتی یک باور صحیح لزوماً معرفت نیست. معرفت هنگامی بدست میآید که ما نه تنها باور صحیحی داریم، بلکه میتوانیم آن را با توجیه عقلی استدلال کنیم. افلاطون از این بحث گامی فراتر
میرود، چون میگوید باوری که به این صورت مستدل باشد، غیر قابل رد است پس همیشه حقیقت دارد. همچنین او به علت ماهیت متفاوتی که برای باور و دانش قائل شد، نتیجه
میگیرد که کاربرد این دو مقوله متفاوت است. دانش، آنچه که هست را میشناسد ولی باور به چیزی تعلّق میگیرد که ممکن است باشد یا نباشد و از این نظر کاملاً نسبی است. افلاطون مثال هلن تروایی را میزند که نماد زیبایی بوده و میگوید ممکن است امسال زیبا باشد ولی سه سال دیگر زیبا نباشد پس او یک نماد حقیقی نمی تواند باشد. پس باور، نمیتواند مورد شناخت واقعی قرار گیرد. معرفت حقیقی بدنبال واقعیت ازلی، نامتغیر و مطلق است. بدینگونه افلاطون به جهان ایدهها (مُثُل) هدایت میشود و در نهایت، اهمیت حواس را در کسب معرفت واقعی به حداقل میرساند (گاتری، 1377: 208-210).
همچنین در بررسی کاپلستون از جنبهی وجود شناختی مثل، میبینیم که شرطهای لازم برای متعلّق معرفت حقیقی را اینگونه مطرح میکند که: «در نگاه افلاطون متعلّق معرفت حقیقی، باید ثابت و پایدار یعنی متعلّق عقل باشد نه حس. این شرطهای لازم تا آنجا که مسأله به عالیترین مرتبهی شناخت مربوط است توسط کلی تحقق میپذیرد» (کاپلستون، 1368: 163-193).
این سخن کاپلستون حاکی از دو ادعا است: الف- متعلق معرفت حقیقی، باید ثابت و پایدار یعنی متعلق عقل باشد و ب- شرطهای ثبات و پایداری، به معنی متعلق عقل بودن، با کلی تحقق
می یابند. افلاطون در تمثیل خط در رسالهی جمهوری مراتب وجود را به دو عالم محسوس و معقول تقسیم میکند و شناخت ناظر بر محسوس را عقیده، و شناخت ناظر بر معقول را معرفت مینامد. عالم معقول شامل دو مرتبه است: الف- امور ریاضی که موضوع استدلال ریاضی است. ب- مبادی اعلی یا مثل که موضوع معرفت حقیقی که بالاترین مرتبهی شناخت و معرفت به حقایق متعالی یا مثل است. حاصل این دو ادعا این است که از نظر افلاطون بدون تحقق کلّی، معرفت حقیقی ناممکن است. بنابراین، متعلّق عقل، امور ثابت است و متعلّق حس، امور غیر ثابت (افلاطون،1380، ج1: 509-511).
از نظر افلاطون، معرفت ادراک عمیقی از ذات امور است که از راه دیالکتیک (بحث عقلی) میتوان بدان دست یافت. پس تفاوتی میان باور و دانش وجود دارد. باور تا براساس دانش (شناخت ذات) نباشد، ارزش چندانی ندارد. البته امور جزئی با کلی (مُثُل) ارتباط دارند زیرا جزئی به نحوی شبیه کلی است. یک شخص زیبا، به نوعی در مفهوم مطلق و ازلی زیبایی شریک است و به همین علت زیبا خوانده میشود. در حقیقت، افلاطون با مطرح نمودن نظریه شرکت به محسوسات یعنی اموری که از طریق حواس شناخته میشوند، واقعیت و اعتبار بیشتری میبخشد. براساس این نظریه، محسوسات صرفاً انعکاسی از معقولات نیستند. بلکه به میزانی که میتوانند در درک معقولات شریک باشند از واقعیت بیشتری برخوردارند fibleman, 1933: p.50))
افلاطون با استفاده از دو تشبیه معروف غار و خورشید، فرضیات خود را در مورد واقعیت و نحوهی کسب معرفت روشن میکند. بدینگونه که نقش مفهوم خیر در جهان مُثُل همانند نقش خورشید در دنیای مادی است. یعنی همانطور که خورشید منبع نور است و به ما نه تنها توان دیدن، بلکه حیات را نیز میدهد، مفهوم خیر، منبع معرفت و حیات ذاتی امور است که از طریق کسب آن، ما به بصیرت میرسیم. بدین ترتیب شخص فرهیخته (فیلسوفشاه) در فلسفهی افلاطون کسی است که مفهوم خیر را درک کرده است و به درک عمیق ماهیت امور دسترسی پیدا کرده است و وظیفهی او هدایت دیگران به سوی این بینش است.
در تمثیل غار افلاطون، جهان محسوس به زندان، نور آتش به نور خورشید و صعود به جهان بیرون از غار به صعود ذهن از جهان محسوس به جهان معقول (دنیای مثالی) تشبیه شده است (کاپلستون، 1368: 105). کورن فورد تعبیر جالبی را برای فهم تمثیل غار مطرح میکند و آن را به وسایل امروزه مانند سینما و تلویزیون تشبیه میکند. بدین معنی که فاصلهی سایههای روی دیوار غار با بیرون غار همانقدر تفاوت دارند که تصویری که از بازیگری که در صحنه مشاهده میکنیم با شخصیت آن بازیگر (cornford, 1968:p230).
بنابراین میتوان گفت افلاطون، با برداشتن گامی مهم، دو نظام هستیشناسی و
معرفتشناسی هماهنگ و منسجمی ارائه کرد و نقش عمدهی مسائل معرفتشناسی را در حل مشکلات وجود شناسی نشان داد. با این وصف، میتوان افلاطون را مبدع علم معرفتشناسی به شمار آورد (فعالی، 1376: 102).
افلاطون به دنبال معرفت حقیقی بود، معرفتی که موضوع آن دستخوش ناپایداری و دگرگونی نباشد. برای افلاطون دو منبع شناخت وجود دارد. یکی شناخت از راه حس که با برخورد با موجودات محسوس حاصل میشود و این شناخت نمیتواند حقیقی باشد زیرا موضوع آن بنابر تعلیم هراکلیتوس، دگرگونی و تغییر است (خراسانی،1352: 78-79).
از طرف دیگر اندیشهی هراکلیتوس مبنی بر ناپایداری عالم طبیعت، افلاطون را به سمت
شکلدهی یک سیستم شناختشناسی جدید که بر اساس آن مثل معنا مییابد، سوق میدهد و در این راستا، حس و عقل را به عنوان دو منبع شناخت بر میشمارد. پس اگر بناست شناختی امکان داشته باشد، باید موضوع ثابت و واقعی وجود داشته باشد (همان، 79) و بنابر اعتقاد افلاطون، آن موجود اصیل و تغییرناپذیر، چیزهایی هستند بیرون از این جهان که افلاطون آن را ماهیت موجود در خود یا واحد در کثیر مینامد (فروغی، بیتا: 43).
افلاطون برای جستجوی تکیهگاهی برای اندیشهی معقول پی به عالمی از عقول میبرد که میتواند ارتباط مبنای معرفتشناسی و هستیشناسی را از دیدگاه او نشان دهد.

3-2-3- مبانی متافیزیکی افلاطون
برای فهم اندیشههای متافیزیکی افلاطون، ابتدا باید دو مفهوم ایده و دیالکتیک روشن شود. چون بوسیلهی دیالکتیک میتوان به ذات اشیا دست یافت و چیستی عالم را فهمید.
«دیالکتیک در حقیقت، هنر یا مجموعه فنونی است که روح را به جهان مثل ارتقا میدهد» و آن را برای شهود ذات الهی بالا میبرد (فولیکه، 1362: 24).
اما حقیقت در نظر افلاطون چیست؟ در توضیح این مطلب باید گفت که پارمیندس یکی از پیشینیان افلاطون معتقد بود که متعلق شناخت ناب و مجرد عقلی جدا از گمانهای وهمی حاصل از تجربه در جهانی است که تغییر در آن راه ندارد و از طرف دیگر هراکلیتوس از شدن مدام سخن میگفت. تجربهای که دربارهی دگرگونی اجتماع جمع کرده بود را به همه چیز تعمیم داد و به این صورت به آن کلیت بخشید. افلاطون در مقابل این اندیشهها به این نتیجه رسید که اگر همه چیز در حال تغییر و دگرگونی باشند محال است به شناخت حقیقی برسیم. افلاطون با پذیرش بخشی از هر دو نظریهی هراکلیتوس و پارمیندس مبانی اندیشهی فلسفی خود را چنین قرار داد که بر اساس نظر هراکلیتوس، با تغییر مدام همه چیز، شناخت ناممکن است چون هنگامی شناخت ممکن است که موضوع ثابتی در میان باشد و از طرف دیگر براساس نظر پارمیندس به این نتیجه میرسد که اندیشیدن دربارهی چیزی است که هست (افلاطون، 1380، ج2: 759).
افلاطون این موضوع ثابت را ایده یا مثال مینامد و آن جهان متغیر را جهان سایه و طبیعت
مینامد. پس افلاطون دو مرتبه برای جهان قائل است: 1. قلمرو و حیطهی بودن که در آن ثبات است 2. قلمرو و حیطهی شدن که در آن حرکت و صیرورت است.
افلاطون معتقد است که برای رسیدن به ایدهها و کسب شناخت حقیقی، باید از سایهها گذشت و به اصل و بنیاد آنها یعنی ایدهها توجه کرد. در واقع، او بدنبال روشی برای کسب شناخت مجرد عقلی بود که تغییر نکند و در کسب شناخت جهان متغیر هم بکار گرفته شود. همچنین افلاطون، معرفت یا رسیدن به ایدهها را مخصوص تعدادی از مقربان الهی میداند و میگوید: انسان به علت اینکه در او عقل به ودیعه گذاشته شده و مطابق علم اولی که در عالم ایدهها داشته دارای منشأ یزدانی است و میتواند به شناخت حقیقی برسد و این شناخت در پیوند با ایدهی نیک حاصل میشود (همان، ج4: 1127-1128 و 1158).

3-2-3-1- تبیین روش دیالکتیک و ضرورت آن
افلاطون یگانه دانشی را که روح و نفس آدمی را از جهان محسوسات و متعلقات آن رها
میسازد و او را به سوی ایدهها هدایت میکند، دیالکتیک میداند و معتقد است همهی دانشها بدان محتاج اند. از این رو سقراط ازگلاوکن میپرسد: «آیا تو اکنون نیز معتقدی که دیالکتیک چون تاجی بر سر همهی دانشها است، و مرد خردمند هیچ دانشی را برتر از آن نمیتواند بشمارد، زیرا حد نهایی دانش همان است» (افلاطون، 1380، ج2: 1160).
در بیان اهمیت و ضرورت دیالکتیک نزد افلاطون میتوان گفت دیالکتیک روح فلسفهی افلاطونی است. دیالکتیک در اصل به معنای هنر گفت و گو است یعنی پرسیدن یعنی توانایی دادن تعریف یک چیز برای دیگری و گرفتن تعریف درستی از او. تعریف یا گفتهی درست دربارهی یک چیز برای یونانیان و افلاطون، یعنی به دست دادن ماهیت یا حقیقت (خراسانی،1352: 115-116).
افلاطون بر آن است که از میان بخشهای مهم فلسفه، مهمترین و در عین حال دشوارترین آنها بخش دیالکتیک است چون هدف اساسی آن بینش ایدهها و هستیهای راستین عالم معقول است که جایگاه والایی در فلسفه افلاطون دارد. بنابراین «میخواهد سلسله مراتبی را در میان انواع بیابد و از راه مکاشفه و شهود به نمونهی اصلی و اصیلی که در امور مورد تجربه دخیل است، دست یابد» (فولیکه، 1362: 23).
بنابراین دیالکتیک براساس دیدگاه افلاطون؛ 1. حرکت عقلی و سیر و سلوک روحانی است 2. سبب ایجاد تحول روحی آدمی میشود 3. آدمی را از تعینات مادی و تعلقات زودگذر دنیوی میرهاند تا متوجهی عالم اعلی گردد 4. روح آدمی را به معرفت حقیقت و عالم شناسایی بالا میبرد 5. آدمی پس از سیر و سلوک دیالکتیکی در مییابد همه چیز اعم از معقول و محسوس نشأت گرفته از ایدهی نیک محض است 6. به این امر مهم میرسد که همه چیز در پرتوی انوار الهی و پرتوی اشراقات و افاضات شناخته میشود (رحمانی، 1389: 78).

3-2-3-2- عقل کلی و عقل جزئی و ارتباط میان ایندو (روش دیالکتیک)
سؤالی که ممکن است مطرح شود این است که آیا مراد از عقل در اینجا، همان چیزی است که پیروان مذهب اصالت عقل بدان قائلاند و سعی میکنند نظامی بسته از عالم ارائه دهند که کل واقعیت را شامل شود و نیز به نظر آنان عقل میتواند به نحو مستقل و بدون تأیید و عنایت الهی و بدون اتصال به عقل کلی به درک واقعیت نائل آید؟ ارباب ادیان، با این معنا و مفهوم از عقل موافق نیستند و عقل بدین معنا، با دکارت و اصحاب او در فلسفهی جدید آغاز میشود که به نظر وی معیار فهم و مبدأ اعلای وجود عقل کلی الهی نیست، بلکه عقل جزئی است. به طور کلی باید گفت، آن عقلی که به معنای حقیقی، قادر به درک و فهم حقایق وحی است، عقل کلی است، اما عقلی که در فلسفهی جدید غرب بیشتر مورد تأکید قرار میگیرد، عقل جزئی است که این عقل، اصالت و حجیت خود را انکار میکند و خود به نقّادی قوای خود میپردازد.
آثار افلاطون به عنوان قدیمیترین مراجع پیرامون تمایز میان عقل جزئی و عقل کلی، در تمثیل غار و تمثیل خط، به مراتب گوناگون عقل می‌پردازد. وی از دو مرتبهی عقل، عقل استدلالی (جزئی) و عقل محض (کلی) سخن می‌گوید. عقل محض یا عقل کلی، عقلی کشفی است که همه آن را ندارند و این فیلسوف است که باید به آن برسد. عقل استدلالی یا عقل جزئی، مشترک بین همهی علوم است، این در حالیست که

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد وزارت امور خارجه، اقدامات متقابل Next Entries مقاله درمورد عالم محسوس، عالم مثال، عالم ماده، فاعل شناسا