مقاله درمورد عالم محسوس، عالم مثال، عالم ماده، فاعل شناسا

دانلود پایان نامه ارشد

از نظر ارسطو، یک مرحله در عقل وجود دارد که همان عقل برهانی است اما برای افلاطون، عقل برهانی، اول راه است و پس از آن عقل محض و کشفی وجود دارد. از نظر افلاطون، حلقهی اتصال میان عقل کلی و جزئی، روش دیالکتیک است که علم کشف ذوات و ماهیات اشیاء میباشد. علم دیالکتیک، عقل آدمی را از جزئیت به طرف کلیت سوق میدهد. عالِم دیالکتیک، یک دید واحد و جامعی از کل واقعیت دارد که در آن، همه چیز، فیضانی از خیر مطلق تلقی میشود.
روش دیالکتیک، از نظر افلاطون دو مرحله دارد؛ که یکی از آن دو مرحله با عقل کلی و دیگری با عقل جزئی در ارتباط است. مرحلهی اول، شامل یک سیر عروجی است که از یک مُثُل اعلا به مثل اعلای دیگر عروج کرده و بالاخره به مثل اعلای مطلق که مبدأ کل وجود همهی اشیاء است، میرسد، یعنی به خیر مطلق که از حیث عظمت، جلال و جمال و قدرت، فوق همه چیز و ورای همه چیز است. در نتیجه از نظر افلاطون، این سیر عروجی مستلزم سیر از کثرت به وحدت، از متعین به اصل نامتعین و به مبدأ مطلق کل موجودات است (افلاطون، 1380، کتاب هفتم، ج2: 1088). مرحلهی دوم روش دیالکتیک، سیر نزولی است که با استفاده از عقل جزئی، درصدد اخذ و استنتاج همهی نتایج و لوازم، از آن مبدأ مطلق که همه چیز بدان متکی است، بر میآید. عقل جزئی در این سیر، از مفاهیم و تصورات استفاده کرده و بدون شهود و تجربه، واقعیت را در یک نظام مفهومی و تصوری، بازسازی میکند. به نظر افلاطون، سیر دیالکتیکی، مستلزم نوعی عروج روحانی به سوی عالم بالا و خیره شدن به عالم اعلاست.
بنابراین ديالكتيك براى افلاطون، به معنى تفكر ناب بدون ادراک حسى و تأثير محسوسات است. تفكر نابى كه متمركز بر مفاهيم است و آن‌ها را از هم تفكيك مى‌نمايد و به عبارتی دیگر، ديالكتيك، دانش ايده‌هاست که با هستى سروكار دارد. بنابراین، روش دیالکتیک، یک شرط لازم برای فلسفه تلقی شده است (فولیکه، 1362: 25).

3-2-3-3- مثل و جایگاه آن در معرفتشناسی افلاطون
از دیدگاه افلاطون «سخن از دو عالم است: یکی، عالم چیزهایی است که به چشم میآیند، دیگری عالم چیزهایی که به وسیلهی خرد شناخته میشوند» (افلاطون، 1380، کتاب ششم، ج2: 1047). عالمی که امور آن را انسان با چشم سر میبیند، عالم محسوس است و عالمی که امور آن، با عقل فیلسوف الهی شناخته میشود، عالم معقول میباشد. قلمرو عقل، عالم معقولات یعنی عالم مُثُل و هستیهای راستین است اما قلمرو حواس ظاهری، عالم محسوسات و امور مادی است که برای ادراک و شهود ایدهها باید از سطح حواس ظاهری فراتر رفت و با عنایت عقل خود، به عالم معقولات راه یافت و آنها را کشف و شهود نمود. از آنجا که عقل و خرد آدمی، ابزار و وسیلهی کسب معرفت و شناسایی عالم معقول و هستی ابدی است، اگر خود را با امور دنیوی و مسائل مادی سرگرم کند، روح آدمی قادر به رهایی از تن نخواهد بود و به جای عروج به سوی هستی ابدی و سیر در عوالم روحانی به ادراک عالم محسوس سقوط خواهد کرد.
بنابراین «عقل باید به همراه روح از جهان کون و فساد به سوی جهان هستی جاویدان گردانده شود تا به تدریج به مشاهدهی هستی حقیقی خو بگیرد و بتواند دیدار خورشیدی را که در آن میدرخشد، تحمل نماید» چون ادراک هستی مستقل و قائم بالذات، به عهدهی عقل کامل است (همان، کتاب هفتم، ج2: 1060). جهان مرئی تصویری از مثل کامل و سرمدی است و در عین حال در حدّ تصویری تیره و ناقص باقی میماند و جهان محسوسات، بدون جهان ایدهها اساساً وجود نمیداشت. زیرا ایدهها، الگوهای تغییرناپذیر و ازلی هستند که اشیای قابل ادراک حسی تنها تصاویری گذرا از آنها به شمار میآیند. هر قدر سهم اشیا از ایدهها بیشتر باشد، بهتر و زیباترند. این طبقهبندی افلاطون از عالم، گاهی جزئیتر نیز میشود مثلاً دنیایی که سایهها یا رویاها و توهمات میسازند، دنیایی است که از درجهی وجودی پایینتری از دنیای محسوسات قرار دارد و یا دنیای علم و دانش و ادراکات ریاضی، بین دنیای محسوسات و دنیای ایدهها که حقیقیترین است، قرار دارد. به طور کلی میتوان گفت که این جهان شامل امور ذهنی و انتزاعی است.
بنابراین، به وجود قوانین طبیعی مانند قانون جاذبه- صرفاً از تأثیری که به طور یکنواخت و تغییر ناپذیر بر اشیاء مادی دارد پی میبریم- همچنین متعلق به عالم معقولات هم میباشد. همچنین کیفیاتی مانند نرمی و شیرینی، ارزشهایی چون عدالت و نیکی، و اعداد و روابط آنها نیز متعلّق به دنیای مثل هستند. این مقولات با امور مادی و فانی کاملاً فرق دارند. امور مادی در حقیقت پدیدههایی هستند که همچو انعکاسی در آینه، فقط قادرند تصویری از واقعیات را به ما نشان میدهند. واقعیت، ازلی و مطلق است و فقط توسط عقل قابل درک میباشد.
ما پدیدههای مادی را از طریق حواس در مییابیم که ممکن است ما را دچار خطا و گمراهی کنند ولی عقل انسان، که متاثر از جهان روحانی و معنوی است میتواند صور حقیقی را به ما بشناساند و ما را به واقعیت ازلی هدایت کند. برای روشن شدن این فرایند، هنرمندی را در نظر بگیرید که قادر است اثری را در ذهن خود به نحوی کامل و عالی ببیند و سپس بپروراند.
کل معرفتشناسی افلاطون، متأثر از همین نظریه اوست. او به دو جهان بود و نمود یا معقولات و محسوسات معتقد بود و دانش واقعی فقط میتواند در مورد معقولات وجود داشته باشد. چنین دانشی از طریق عقل کسب میشود و ازلی و نامتغیر است اما دانشی که در مورد محسوسات باشد، ناقص و گمراه کننده است و نمیتواند از صحت و پایداری برخوردار باشد. به عنوان مثال: 2×2=4 همیشه و تحت هر موقعیتی صادق است. اما گفتهای تجربی مانند «گل سرخ قرمز است» فقط در بعضی از شرایط خاص حقیقت دارد، زیرا ممکن است فردای آن روز پژمرده شود. پس شناخت حقیقی، شناختی است نامتغیر و جاودانه که فقط از طریق عقل امکانپذیر است (زیباکلام، 1385: 30).
از آنجا که روح انسان، متعلّق به جهان مثل است و در مورد معقولات، شناخت کافی دارد اما با زندانی شدن در جسم خاکی ما، این دانش حقیقی را از دست داد، پس باید تلاش کنیم که روح ما آنچه را که قبل از ورود به جسم میدانسته به یاد آورد. یعنی چشم ذهن را به سوی نور برگردانیم تا بتواند حقیقت اشیاء را ببیند. بنابراین افلاطون آموزش و پرورش را، تعلیم نیروی عقل انسان در نظر میگرفت به صورتی که بتواند جهان مذکور را درک کند و دروسی که میتوانند به این پرورش عقلی کمک کنند، ریاضیات، موسیقی و دیالکتیک است زیرا این علوم در مورد مقولاتی ثابت هستند که صرفاً از طریق عقل شناخته میشوند.
میتوان نظریه مثل افلاطون را به طور خلاصه بدین شکل شرح داد: افلاطون نیز همانند هراکلیتوس و پارمیندس، معتقد است دنیای اطرافمان را که به وسیلهی حواس از آن مطلع میشویم، دنیایی متحرک تغییرپذیر و فناپذیر است. لذا بنا بر اعتقاد او، دنیایی که ما بوسیلهی حواسمان درک میکنیم، موضوع علم نیست و اصلاً این دنیا کاملاً واقعی نیست. دنیایی که ما حس میکنیم، محدود به زمان و مکان و در قید تحرک و تغییر پذیری است. پس حقایق واقعی و اصیل، نمیتواند شامل این دنیای محسوس ما باشد و در سطح بالاتری از آن قرار دارد. محسوساتی که ما ادراک میکنیم، ظواهر و پرتوهایی از آن حقایق اصیل هستند. افلاطون هر یک از این حقایق که در عالم بالاتری قرار دارند، مثال یا ایده مینامد. مثال برای افلاطون کاملاً حقیقی، مطلق و لایتغیر است. این مثالها یا مثل فراتر از ابعاد مکان و زمان هستند لذا تنها راه شناخت و بررسی آنها به کار بردن عقل و خرد است. افلاطون به این شکل عالم را به دو قسمت عمده طبقهبندی میکند: قسمت اول، دنیای محسوسات و ظواهر است که به وسیلهی حواس ادراک میشود و قسمت دوم، عالم ایدهها و مثل که راه یافتن به آن بدون استفاده از عقل ممکن نیست.
مثال معروفی که برای شرح مثل افلاطونی بیان میشود اسب مثالی است. ما ممکن است در طول زندگی خود اسبهای زیادی دیده باشیم. این اسبها از رنگها و نژادهای مختلفی بودهاند و احتمالاً همهی آنها با هم فرقهایی هر چند جزیی داشتهاند. ولی ما در اینکه، این موجودات اسب هستند و نه حیوانی دیگر مانند سگ شکی نداریم. دلیل این امر این است که در عالمی بالاتر مثال یا ایدهای حقیقی و کامل از اسب وجود دارد که اسبهایی که ما میبینیم از آن ایدهی اصیل سرچشمه و نشأت گرفتهاند. به بیان دیگر میتوان اسب مثالی را به عنوان قالبی برای این اسبها محسوب کرد.
اساس حکمت افلاطونی، بر این است که محسوسات ظواهرند نه حقایق، و عوارضاند و گذرنده نه اصیل و باقی؛ و علم به آنها تعلّق نمیگیرد و محل حدس و گمانند و آنچه علم به آن تعلّق میگیرد، عالم معقولات است، به این معنی که هر امری از امور عالم چه مادی باشد مثل حیوان و نبات و جماد و چه معنوی مانند شجاعت و عدالت و غیرها، اصل و حقیقتی دارند که سرمشق و نمونهی کامل اوست و با حواس درک نمیشود و تنها عقل آن را در مییابد. پس افلاطون معتقد است که هر چیز، صورت یا مثالش حقیقت دارد و مطلق و لایتغیر، فارغ از زمان، مکان، ابدی و کلی است؛ و افرادی که به حس و گمان ما در میآیند نسبی و متکثّر و متغیّر و مقیّد به زمان و مکان و فانیاند و فقط پرتویی از مثل (جمع مثال) خود میباشند و نسبتشان به حقیقت مانند نسبت سایه است به صاحب سایه و وجودشان بواسطهی بهرهای است که از مثل یعنی حقیقت خود دارند و هر چه بهرهی آنها از آن بیشتر باشد به حقیقت نزدیکترند.
ممکن است این سؤال مطرح شود که فرق عالم مثال با عالم مثل چیست؟ در پاسخ به این سؤال
میتوان گفت که عالم مثال، مرتبه‏اى از وجود امكانى است كه نه مجرّد محض است و نه مادى صرف، بلكه متوسط ميان آن دو مى‏باشد يعنى از اصل ماده و برخى عوارض آن مانند تغير و حركت منزّه است ولى با برخى آثار ماده مانند شكل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نيز مى‏نامند. علت اين نامگذاری اين است كه برزخ در لغت به معنى واسطه و حائل ميان دو چيز است و از آنجا كه عالم مثال از نظر مجرّد بودن از ماده، حدِّ وسط ميان عالم عقل و عالم ماده مى‏باشد، آن را برزخ مى‏نامند.
مقصود از عالم مثل يا مثل افلاطونى اين است كه هر يك از انواع مادى موجود در اين عالم، فردى مجرد عقلى دارد كه قبل از آفرينش موجودات مادى وجود داشته و همهی كمالاتى كه براى افراد مادى آن نوع تحقق مى‏يابد را دارا مى‏باشد و به همين جهت واسطهی صدور افراد مادى از جانب آفريدگار يكتا و نيز به اذن خداوند مدبّر آن افراد مى‏باشد (ربانی گلپایگانی، 1373،ج3: 592-598).
عالم مثال غير از عالم مثل مى‏باشد. اولى، واسطهی ميان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومى مجرد صرف و عقلى است.
از دیدگاه افلاطون، عالم محسوس، معلول عالم معقول است و عالم معقول، معلول ایدهی نیک محض است و ایدهی نیک محض ورای هستی یعنی غیر از عالم محسوس و معقول است. به عبارت دیگر، از دیدگاه افلاطون ایدهی نیک محض، یعنی خداوند و صانع عالم معقول، هستی و وجود نیست بلکه ورای هستی و برتر از آن است، زیرا هستی منحصر در ایدههاست و هستی غیر حقیقی منتشر در اشیاء مادی میباشد. بدین ترتیب ایدهی نیک محض یعنی صانع عالم، هم علت ایدهها و هستیهای راستین است و هم علت فاعلی چیزی است که به شناسایی ایدهها و هستیهای راستین میپردازد. به عبارتی، ایدهی نیک محض هم علت فاعل شناسایی یعنی عقل و خرد آدمی است و هم علت و سبب متعلَّق شناسایی یعنی ایدهها و هستیهای راستین میباشد.
پس «آنچه به موضوعات شناختنی، حقیقت و به شناسنده، نیروی شناسایی میبخشد، ایدهی نیک است؛ به عبارت دیگر، باید آن را هم علت شناسایی مبتنی بر عقل بدانی و هم علت آن حقیقتی که شناخته میشود» (افلاطون، 1380، کتاب ششم، ج2: 1049) و اگر ایدهی نیک محض نبود نه عقل (فاعل شناسایی) وجود میداشت و نه متعلَّق شناسایی، پس هستی هر دو یعنی فاعل و متعلَّق شناسایی محتاج و وابسته به ایدهی نیک محض است.

3-2-3-3-1-شهود ذات مُثُل از طریق عقل
ممکن است این سؤال مطرح شود که کسی که از طریق تعقل و تفکر، به مثل و هستیهای راستین تقرّب میجوید و ذات حقیقی هر چیزی را با دیدهی عقل میبیند، آیا خود حقایق و

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد وزارت امور خارجه، دانشگاه تهران، دانشگاهها Next Entries مقاله درمورد حکمت اشراق، عالم محسوس، شیخ اشراق، علوم عقلی