مقاله درمورد شیخ اشراق، زیبایی مطلق، عالم ماده، خود و دیگری

دانلود پایان نامه ارشد

رستگاری نفس به واسطهی تطهیر و انجام شعائر حاصل میشود، اما در تفکر افلاطون این امر از راه فلسفه تحقق مییابد). اما شیخ اشراق، قلمرو عشق را در مقام اسفل نه تنها مربوط به انسان بلکه ساری و جاری در تمام موجودات میداند، به طوریکه هر موجودی چه نوری و چه غیر نوری از آن بهرهای دارد و تمام کائنات به حکم عشق در جریان و حرکت هستند و ب‍ن‍ای‌ ع‍ال‍م‌ ب‍ر اساس ع‍ش‍ق‌ اس‍ت‌. از آفرینش انسان خاکی تا ملکوتیان مجرد همه متحرک به عشق هستند. بنابراین عشقی را که شیخ اشراق مورد تأمل فلسفی قرار داده است، عشقی است که همهی مخلوقات در مورد خالق عالم دارند (کریمیان صیقلانی، 1386: 22).
به تعبیر سهروردی، عالم هستی با عشق و محبت و حزن و رنج توأم است و همین شور عشق
میباشد که عالم را به حرکت وا میدارد و این عشق است که رابطهی وجودی میان موجودات عالم است و از طرف دیگر آن را نیز در مقام اعلی با نورالانوار یکی میداند.
هر چند این دو فیلسوف، عشق را به عنوان دستمایهی شناخت حقیقت و مکمل عقل در نظر
میگیرند اما افلاطون به جز این کارکرد شناختی، جنبهی هستیشناختی برای عشق قائل نیست در حالیکه سهروردی تبیینی هستیشناسانه از مقولهی عشق بدست میدهد آنجا که رابطهی انوار (عقول) را تبیین میکند و معتقد است که ارتباط نور سافل با نور عالی از سنخ محبت است یعنی نوعی رابطهی وجودی از جنس عشق میان موجودات متعالی و سافل وجود دارد و یا در جای دیگر، سهروردی عشق را حاصل شناخت عقل به خود میداند و میگوید: خداوند عقل را به عنوان اولین آفریدهی خود، سه صفت بخشید، یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و دیگری شناخت آنچه نبود و سپس بوجود آمد. از آن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت، حسن پدید آمد و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت، عشق پدید آمد و از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت، حزن پدید آمد (سهروردی، 1372، ج2: 297).
جای پای افلاطون در نوشته‌های سهروردی کاملاً مشهود است. اما به نظر میرسد وارد کردن بحث حزن در کنار دو مقولهی «حسن» و «عشق» ابتکار اوست. حزن در هیچ رساله‌‏ای مانند رسالهی «مونس العشاق» برجسته نیست. ابتکار دیگر سهروردی در این رساله، شیوهی زبان حالی است که او انتخاب می‌‏کند. بیان رساله به زبان حال و به نقل از زبان «عشق»، «حسن» و «حزن» است که برای نخستین بار در زبان فارسی، حکیمی از زبان عشق سخن می‌‏گوید و عشق را از زبان خود او توصیف میکند.
مفاهيم مشترك نزد اين دو فیلسوف، حقيقت انساني، حسن و عشق است. حقيقت انساني، مظاهر اسمای خداوند است. در تفکر سهروردي عقل كل است و در تفکر افلاطون، تعلق به فقر و غنا دارد. حقیقت انسانی ظهور حقيقت الهي در آدمي است به گونهاي كه آدمي مظهر تجلي اسماء الهي ميگردد. حقيقت عشق با حقيقت انساني مرتبط است و افلاطون ما را به فقر ذاتي انسان كه عين غناست، و سهروردي ما را به حقيقت عقل كه صادر اول و حقيقت انسان است، متوجه میسازد.
عشق از نظر افلاطون زادهی فقر و غنا (پدر «اروس»، «پروس» خداي غنا و مادرش «پنيا» خداي فقر) و غايت آن تملك خير خواهد بود و سهروردي حسن و عشق و حزن را فرزندان عقل كل ميداند. عقل كل همان عقل حقيقي است و عشق، عقل اول يا همان حقيقت انسانيه است كه آدمي را به تسخير خود در ميآورد.
سهروردي حسن را مقام ظهور و تجلي حقيقت ميداند یعنی وقتی حقیقت تجلی میکند، زیبایی و جمال که همان حسن است، تحقق مییابد. در دیدگاه افلاطون خیر زیبایی است و برای تملک این دو گوهر که در واقع یکی هستند نیروی عشق یا اروس لازم است. آنجا که افلاطون میگوید: «اروس (عشق) کشش به شناخت والاترین موجود است و طالب شناخت خیر است چون که زیبا و خیر یگانه است» (افلاطون، 1362: 204).
افلاطون به وساطت عشق میان انسان و الوهیت اعتقاد دارد، اما این وساطت کاملاً جنبهی طی طریق دارد نه جنبهی هستیشناسانه و عشق را علت شوق و الهام برای سلوک به سوی کمال و جاودانگی میداند و شیخ اشراق هم در رسالهی مونسالعشاق، عشق را علت ایجاد شور و شوق در سالک جهت طی طریق به سوی کمال میداند.
افلاطون، متعلق عشق را زیبایی میداند. عاشق، شیفتهی حسن و زیبایی است. زیبایی میتواند سافل و جسمانی باشد و یا عالی روحانی، بنابراین او به دو نوع عشق روحانی و جسمانی معتقد میباشد. عشق جسمانی، حقیر و شهوانی است اما عشق روحانی یا آسمانی نیرویی تربیتی است که عاشق را از رذائل باز میدارد. عشق جسمانی آغاز راه است و سالک در طی طریق از مراحل فروتر به فراتر، زیبایی روح را برتر از زیبایی تن دانسته و به رؤیت زیبایی فینفسهی نامحسوس که همان مثال خیر است، شوق پیدا میکند. متعلق عشق، در مرحلهی بعد، زیبایی همهی دانشهاست و در نهایت رسیدن به زیبایی الهی در کمال پاکی مقصود عشق است. پس میل و کشش درونی به زیبایی و نیکی یعنی اروس، نفس را به اشتیاق عالم اعلی سوق میدهد. بنابراین کسی که میخواهد به عالم اعلی برسد باید مراحل زیادی را پشت سر بگذارد تا به زیبایی مطلق برسد.
به نظر میرسد زیبایی مطلق در نظر سهروردی همان عشق حقیقی است و در نظر افلاطون عاشق در مسیر عشق، با زیبایی ظاهری آغاز میکند و زیبایی ظاهری در نظر سهروردی همان عشق مجازی است. آنگاه که عاشق دلیلی بر برتری زیبایی یک تن بر تن دیگری نمیبیند به سراغ زیبایی و جمال جان یعنی فضایل انسانی که فراتر از زیبایی تن است، میرود. بالاتر از این مرتبه، مقام تحصیل معرفت و علوم است که در آن انسان از تأمل بر مصادیق خاص زیبایی اعم از تن و جان رهاست و در نهایت به این آگاهی میرسد که زیبایی مطلقی که لایتغیر و لایزال است وجود دارد. این زیبایی مطلق یکی از صور و نمونههای مثالی در اندیشهی افلاطون است.
سهروردی نیز متعلق عشق را حسن یا زیبایی میداند. چون نورالانوار به عنوان عالیترین مرتبهی هستی، در نهایت زیبایی و کمال است، پس اولین متعلق عشق، خود اوست. در ادامه، سهروردی در بیان هستیشناسانهی عشق به زبان رمز در مونس العشاق میگوید عشق
شیفتهی حسن است و نظر از او نمیتواند بردارد و همواره ملازم خدمت اوست. از دیدن تبسم حسن، شوری به جان عشق میافتد، مضطرب میشود و این شور، عشق را به حرکت وا میدارد. حزن در وی میآویزد و آسمان و زمین به وجود میآیند. پس حسن معشوق، بوجود آورندهی عشق است و جدا شدن از آن ایجاد حزن میکند و با این دو بال (عشق و حزن) به سوی حسن میتوان پرواز کرد. دیگر این که حزن راه رسیدن به عشق را در رياضت میبیند، به حدی که لایق رسیدن به مقام حسن شوند.
به نظر میرسد افلاطون برای عشق مراتبی قائل است: آنجا که در رسالهی مهمانی بر این سخن دقت دارد که «دو نوع عشق در کار است اول عشق خدایی که از «اورانیا» ی زیبای آسمانی الهام میگیرد و منظور آن شادی بخشیدن به مردم پرهیزکار است و راهنمایی برای رزمندگان راه فضیلت و پرهیزکاری. دوم عشق بازاری است که از راه “پلی همینیا” میآید» (افلاطون، 1380، ج1: 299). یا در جای دیگر، او معتقد است که: «نوع عشق بسته به این است که نفس در سیر و سفر آسمانیاش در قافلهی کدام یک از خدایان سیرکرده است. پیروان «آرس» (خدای جنگ و ستیز) عشقشان با خشم همراه است و پیروان «زئوس» میخواهند خردمندی و شکوه را با عشق بیامیزند و پیروان «هرا» عشق شاهی میجویند و…» (افلاطون، 1362: 95).
سهروردی هم برای عشق مراتبی قائل میباشد. چنانکه در حکمه الاشراق از دو نوع عشق سخن میگوید، عشق حقیقی، عشق به نور است و عشق غیر حقیقی، عشق به ظلمت (غواسق یا اجسام) و کسانی را که به غواسق (اجسام) عشق میورزند را اهل شقاوت خوانده و میفرماید: «و ان کان کتب علیه الشقاوه فیقع محبته و عشقه علی الغواسق فی قهره الظلمات» و بر کسانی که به نورالانوار عشق میورزند درود فرستاده، میگوید: «و سلام علی قوم صاروا حیاری سکاری فی شوق عالم النور و عشق جلال نورالانوار…» (سهروردی، 1372، ج2: 242-225).
کارکرد عشق در نظام فلسفی این دو فیلسوف نیز بسیار مشابه است. از نظر افلاطون عشق اساس اجتناب از رذائل و تلاش در کسب فضائل است و در مراتب سلوک به سوی خیر محض، عاشق را تربیت میکند. اروس نیرویی است که عاشق را از مراحل فروتر به مراحل بالاتر رهنمون و تربیتش میکند. در این مرحله، زیبایی روح را برتر از زیبایی تن مییابد هر چند صاحب روح زیبا از زیبایی تن برخوردار نباشد.
افلاطون در رسالهی مهمانی میگوید: «نیروی عشق یا اروس، انسان را به سوی اقیانوس پهناور زیبایی و به مشاهدهی صور محبوب و با عظمتی که در بردارد میکشاند» (افلاطون،1380، ج1: 210-212). شیخ اشراق نیز همچون افلاطون، نقش تربیتی برای عشق قائل است. در مونس العشاق شاهد آن هستیم که از طریق داستانی استعاری، معجزهی عشق را اینگونه بیان میکند که مهار نفس سرکش را بر عهده دارد و در این داستان، زلیخا نماد نفس اماره است که توسط عشق رام میشود. و به تعبیر او، عشق همچو پیچکی که درخت را در میان میگیرد و رطوبت آن را در خود کشیده و میخشکاند، تن را فانی کرده و جان را بقا میبخشد.
دیگر کارکرد عشق از نظر هر دو فیلسوف، یادآوری خاطرهی ازلی رویت زیبایی محض (از نظر افلاطون) و نورالانوار (از نظر سهروردی) در عالم مثل است؛ نیل به تمامیت هر چیزی نزد آدمی
آنگونه که در عالم مثالی دیده است و در عالم محسوس نسبت به آن دچار فراموشی شده است. سهروردی معتقد است که روح آدمی قبل از ورود به عالم مادی در عالم مجردات، حسن مطلق و حقیقت زیبایی را بیپرده دیده است و از آن هجران احساس غم و اندوه میکند و
همچو پرندهای در قفس به شوق پرواز و رسیدن به او بیتابی میکند و این رنجی است که همواره توأم با عشق است.
از نظر سهروردی، لازمهی رسیدن آدمی به کمال مطلق و عالم احسن- که غایت خلقت اوست- بریدن از عالم ماده و اتصال به عالم معناست. انسان به هر اندازه که از هستی مادی و حیوانی خود منقطع گردد، ارتباط و اتصالش با عالم ملکوت بیشتر خواهد شد و بریدن از عالم ماده فقط به واسطهی عشق ممکن است. عشق، رطوبت حیوانی را به تاراج میبرد و هوای نفس را قربانی میکند و درخت ملکوتی انسان را شایسته میگرداند تا در باغ حسن الهی جای گیرد (سهروردی، 1372، ج2: 242-225). حرکت موجودات و اساس خلقت بر پایهی عشق است پس عشق تنها معراج انسان در بازگشت به مبدأ خود و سیر به سوی کمال و جمال بیپایان احدیت است (همان، 239-240).
شیخ اشراق، عشق را یکی از لوازم شناخت میداند؛ افلاطون هم معتقد است که در صعود به عالم حقایق، عشق همان شناخت است، تفکر خود انعکاسی از عشق است که منتهی به شناخت میشود و به همین دلیل در مراتب بالاتر کلیتر و انتزاعیتر میشود.
گفتنی است که بحث ترک تعلقات نفسانی و تزکیه و تصفیهی نفس اهمیت بسیاری در
معرفت شناسی هر دو فیلسوف دارد. افلاطون معتقد است، کسی که کار کاتارسیس یا تزکیهی نفس انجام داده باشد، با مشاهدهی زیبایی به یاد زیبایی واقعی که در عالم مثل و ایدهها دیده است، میافتد ولی اگر روح او دچار زنگار و کدورت شده باشد، سعی و تلاش او بیهوده و
بیسرانجام است (افلاطون، 1380، ج4: 1120).
سهروردی هم در این زمینه، نظری مشابه دارد و اهمیت این مسأله به گونهای است که لازمهی ورود عشق به جان آدمی است. وی میگوید: «عشق در شهرستان وجود، کسی را راه نمیدهد، مگر اینکه مستعد باشد و این استعداد جز با ریاضیت و کشتن هواهای نفسانی به وجود نخواهد آمد» (سهروردی، 1372، ج3: 269-270). پس به اعتقاد هر دو با سير و سلوك میتوان به درك حقيقت رسید.
پیرامون غایت عشق باید گفت، از نظر افلاطون منظور غایی عشق، بهرهمندی جسمانی نیست بلکه پاک ساختن روح و بالابردن آن به مقام خدایی است (افلاطون، بیتا: 98).
لذا کمال آدمی و هدف نهایی در نظر او، وصول به حق و مشاهدهی اوست. همین مطلب را در نظر سهروردی شاهد هستیم آنجا که به اعتقاد او، سالک باید پس از گذر از وادی معرفت و محبت و قربانی کردن گاو نفس در پیشگاه عشق به آب حیات عشق میرسد و غایت این عشق را تشبه به خدا و فنا در او میداند.

5-4- مقایسهی تطبیقی نظام فلسفی افلاطون و سهروردی در باب عقل

حکمت از دیدگاه هر دو فیلسوف، مرکب

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه درباره علم اقتصاد، رفتار انسان، عرضه و تقاضا، منابع محدود Next Entries منبع پایان نامه درباره علم اقتصاد، عرضه و تقاضا، تعادل عرضه و تقاضا، اقتصاد بازار