مقاله درمورد شیخ اشراق، ادراک عقلی، زیبایی مطلق، نقش تربیتی

دانلود پایان نامه ارشد

تطابق آنها با فلسفهی افلاطوني به نمايش گذاشته شده است.
8. همچنین به کتاب «دفتر عقل و آیت عشق» نوشتهی دکتر غلامحسین ابراهیمیدینانی که دو مقولهی عقل و عشق را از منظر بسیاری از بزرگان بررسی کرده، میتوان اشاره کرد. در این کتاب، نام بسیاری از شاعران پرآوازه در کنار فیلسوفان و عارفان قرار گرفته است که در کمتر اثری بدین صورت به چشم می‌خورد. كتاب دفتر عقل و آیت عشق در 3 جلد توسط انتشارات طرح نو در تهران براي نخستين نوبت چاپ در سال 1383 به رشتهی تحریر درآمد و در مقدمهی جلد یک این کتاب، دربارهی سهروردی اشاراتی شده است.

1-4- روش تحقيق

این تحقیق به صورت کتابخانهای، جمعآوری و با روش توصیفی- تحلیلی انجام شده است. لازم به توضیح است که منظور از توصیف، تبیین و توضیح مسأله عقل و عشق و منظور از تحلیل، کشف جایگاه این دو و نسبت میان آنهاست.

1-5- سؤالات تحقيق

1- ماهیت عقل و عشق از دیدگاه افلاطون چیست؟
2- ماهیت عقل و عشق از دیدگاه سهروردی چیست؟
3- نسبت عقل و عشق از دیدگاه افلاطون چیست؟
4- نسبت عقل و عشق از دیدگاه سهروردی چیست؟
5- عشق در نگاه تطبیقی افلاطون و سهروردی چیست؟
6- عقل در نگاه تطبیقی افلاطون و سهروردی چیست؟

1-6- فرضیه تحقیق

1. تعریف عشق در نظام فلسفی افلاطون عبارتند از:
الف) عشق به منزلهی میل به تصاحب زیبایی برای همیشه است (افلاطون، 1380: 331-332).
ب) عشق به عنوان حرکتی به سوی مثال زیبایی مطلق، به منظور تماشای آن در حقیقیترین صورتش که روح پیش از پیوند با ماده و جهان حس، آن را سیر و تماشا کرده است، میباشد.
ج) از نظر افلاطون عشق از تجلیات الهی است، که اساس هستی، شور حیات سرمدی و مایهی آبادانی است (افلاطون، 1380: 216-312- 133).
از دید افلاطون عشق (اروس) خصیصهای انسانی است؛ تمایلی است برای کسب آن چیزی که انسان ندارد. نتیجهی چنین تحلیلی از عشق برخلاف تصویر اسطورهای آن کاملاً فلسفی است.
همچنین تعریف عقل در نظام فلسفی افلاطون با رویکردی معرفتشناسانه به آن، به عنوان وسیلهای برای شناخت ایدهها مورد تأکید است. هرچند که در نگاه هستیشناسانهی او به مقولهی عقل، عالم معقول در برابر عالم محسوس بوده و حقیقیترین شناخت مربوط به این عالم است.
2- شیخ اشراق در مونسالعشاق عشق را چنین تعریف میکند:
الف) «عشق را از ریشهی عشقه گرفتهاند و عشقه گیاهی است که در بن درخت ریشه میکند و بر درخت پیچیده و بالا میرود تا تمام درخت را فراگیرد و آن را چنان در شکنجه میکشد که غذا و رطوبت را تماماً به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود» (سهروردی، 1372، ج3: 287).
ب) همچنین تعریف دیگر عشق در این اثر سهروردی، محبتی مفرط است (العشق محبه مفرطه) (سهروردی، 1366: 28).
ج) عشق، حاصل شناختی است که عقل به عنوان اولین آفریدهی خداوند نسبت خود دارد که در توضیح آن، باید گفت، خداوند به این گوهر، سه صفت بخشیده که یکی شناخت حق و دیگری شناخت خود و سومی شناخت ممکن الوجود بود. که آنها را به ترتیب به نامهای حسن و عشق و حزن معرفی کرد، حزن و رنج را همواره ملازم عشق میشمارد و رسیدن به حسن و کمال را جز از طریق عشق میسر نمیداند (سهروردی، 1372، ج3: 268).
گفتنی است، انسان به هر اندازه که از هستی مادی و حیوانی خود منقطع گردد، ارتباط و اتصالش با عالم ملکوت بیشتر خواهد شد و بریدن از عالم ماده فقط به واسطهی عشق ممکن است. عشق رطوبت حیوانی را به تاراج میبرد و هوای نفس را قربانی میکند و درخت ملکوتی انسان را شایسته میگرداند تا در باغ حسن الهی جای گیرد و این عشق همان عشق حقیقی است. عشق حقیقی، عشق به نور است و عشق غیر حقیقی، عشق به ظلمت.
و اما جایگاه عقل از یک سو در نگاه معرفت شناسانهی سهروردی، شرط ورود به حکمت اشراق و ابزار برهانی ساختن شهودهاست. علاوه بر این، او به عقل به معنای عقل کلینگر در انسان نیز معتقد است و آن را عقل سرخ مینامد و آن عقلی است متعالی و در قید امور جزئی و محدود نیست و با عشق و شهود تنافی ندارد (سهروردی، 1372، ج3: 297) و از سوی دیگر در نگاه هستیشناختی او، اولین صادره از حق تعالی، همچنین مرتبهای از سه مراتب هستی (عقل، نفس، جسم) است (یزدانپناه، 1389، ج2: 103).
3. در نظر افلاطون، عشق از جایگاهی والا برخوردار است و همدوش عقل میباشد و به بیان بهتر، عشق و عقل مکمل هم و دو بعد کوشش و سلوک آدمی برای رسیدن به حقیقت میباشند و بین این دو تعارضی وجود ندارد (افلاطون، 1380: 94-143).
4. در نگاه سهروردی عشق نه تنها تقابل و تعارضی با عقل ندارد بلکه فرزند عقل و ثمرهی خرد است. از دیدگاه شیخ اشراق عقل و عشق چنان با هم عجین شدند که حتی گاهی نمیتوان بین این دو تفاوتی قائل شد.
5. از نظر افلاطون میل به زیبایی و تملک آن از قویترین امیال است و زمانیکه به حد افراط رسد، عشق خوانده میشود. چنین تعریفی از عشق در کلام شیخ است که عشق، محبت مفرط است. از این دو تعریف، چنین بر میآید که هر دو فیلسوف، تعریفی تقریباً یکسان از عشق ارائه میدهند.
از نظر افلاطون عشق اساس اجتناب از رذائل و تلاش در کسب فضائل است و در مراتب سلوک به سوی خیر محض، عاشق را تربیت میکند. شیخ اشراق نیز همچون افلاطون، نقش تربیتی برای عشق قائل است. در مونسالعشاق شاهد آن هستیم که از طریق داستانی استعاری، معجزهی عشق را مهار نفس سرکش میداند.
6. عقل با کارکرد معرفتشناختی در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی مورد تأکید و مدّ نظر ماست. در سهروردی عقل، ابزار معرفت است و استدلال شهودات عرفانی براساس آن است و در افلاطون هم، معرفت زائیدهی عقل است .

1-8- تعاریف مفهومی

عقل؛ در لغت به معنای امساک و نگهداری، بندکردن، باز ایستادن و منع چیزی است. در اصل ماده «عقل» به معنای بازداشتن است و همهی مشتقات آن، به این معنای اصلی باز میگردد.
معنای اصطلاحی عقل
عقل، نفس ناطقه‌ی انسانی است که به وسیله‌ی آن، آدمی از سایر حیوانات متمایز می‌شود. بر این اساس، عقل، جوهری است مجرد و قدیم که ماده و مادی نیست، یعنی ذاتاً و فعلاً مجرد است.
عشق؛ از ریشهی عشقه گرفته شده است و عشقه گیاهی است که در بن درخت ریشه
میکند و بر درخت پیچیده و بالا میرود تا تمام درخت را فرا گیرد آن را چنان در شکنجه میکشد که غذا و رطوبت درخت را تماماً به تاراج میبرد و در نهایت آن را میخشکاند.
معنای اصطلاحی عشق
برای روشن شدن مفهوم اصطلاحی این لفظ باید سراغ تعاریفی برویم که اصحاب حکمت و معرفت از عشق کرده‌اند، لذا در فلسفه، عشق را از کیفیات نفسانی قلمداد می‌کنند که به سبب سیطره‌ی شدید تفکر در زیبایی و نیکویی محبوب و کثرت مشاهدهی شئون و آثار حسن معشوق در نفس آدمی تحقق مییابد.

فصل دوم

کلیات بحث عقل و عشق

2-1- تعریف عقل

توجه ویژهی انسان به واژهی عقل و تلاش اندیشمندان برای تعیین گسترهی مفهومیاش سبب تعدد و گوناگونی معانی آن گردیده لذا عقل از جهات مختلفی قابل بررسی و تبیین است.

2-1-1- عقل در لغت
لفظ عقل از نظر لغوی معانی مختلفی دارد. عقل هم معنای اسمی دارد و هم معنای مصدری. آنجا که معنای مصدری دارد به مفهوم درک کامل چیزی است و آنجا که معنای اسمی دارد همان حقیقتی است که بدان وسیله بین خوب و بد، بین حق و باطل، و همچنین بین راست و دروغ تشخیص داده میشود. اما توضیحاتی که در خصوص واژه عقل آمده است، چنین است که: عقل، لفظی عربی به معنای منع و بستن و نگاهداشتن است و به این دلیل ادراکی که انسان بر آن دل ببندد و چیزی را که با آن درک میکند عقل نامیده میشود و همچنین قوهای که گفته میشود، یکی از قوای انسان است و مقابل آن جنون و سفه و حمق و باطل است.
همچنین عقل به معنای دریافتن و فهمیدن آمده است (شعرانی، 1352، ج2: 179).
بعضی گفتهاند عقل از عقال مأخوذ شده است و آن بندی است که پای شتران را با آن
میبندند تا از محل مخصوص خویش فراتر و دورتر نروند، لذا عقل بدین معنی قوهای است که انسان را به بند میکشد و از کارهایی که بناست انجام نشود منع میکند و مانع میشود. برخی عقال را جمع عقل دانستهاند و آن را ریسمانی که بدان زانوی شتر را میبندند معنی کردهاند (معین،1360، ج1018:2).
ابن منظور (م711 ه.ق) در لسان العرب چنین میگوید:
«رجل عاقل و هو جامع لامره و رایه ماخوذ من عقلت البعیر اذا اجمعت قوائمه و قیل العاقل الذی یحبس نفسه و یردها عن هواها اخذ من قولهم قد اعتقل لسانه اذا حبس و منع الکلام… و سمی العقل عقلا لانه یعقل صاحبه عن التورط فی المهلک ای یحبسه»
مرد عاقل کسی است که کار و رأی خود را جمعبندی میکند، این واژه از «عقلت العبیر» گرفته شده است یعنی دست و پای شتر را جمع کردم و گفتهاند عاقل کسی است که نفس خود را در بند میکند و آن را از هوایش باز میدارد و این معنا از «قد اعتقل لسانه» گرفته شده یعنی زبانش را نگاه داشت و سخن نگفت… و عقل را عقل گفتهاند، زیرا صاحب خود را از سقوط در هلاکت مهار میکند یعنی باز میدارد (ابنمنظور، 1408، ج9: 366).
راغب اصفهانی، عقل را قوه و نیروی مستعد برای پذیرفتن علم معرفی میکند:
«العقل یقال للقوه المتهیه لقبول العلم… و اصل العقل الامساک و الاستمساک، کعقل العبیر بالعقال و عقل الدواء البطن و عقلت المراه شعرها و عقل لسانه کفه»
عقل به قوهی آماده برای پذیرش علم گفته شده است… و اصل عقل به معنای بازداشتن و طلب بازداشتن میباشد. مانند بستن شتر با ریسمان و بند آوردن دارو شکم را، یا بستن زن گیسوی را، و یا خویشتنداری و باز داشتن زبان از سخن گفتن (اصفهانی، 1392ق: 354).

2-1-2- عقل در اصطلاح فلسفه و اقسام آن
واژهی «عقل» در دانشهای متعددی همچو کلام، فلسفه، منطق، فلسفهی اخلاق و
معرفتشناسی بکار میرود و در اصطلاح فلسفه و کلام، معانی و کاربردهای گوناگون دارد که به طور اجمالی میتوان به موارد زیر اشاره کرد؛
1. عقل نظری یا قوهی تعقل و ادراک عقلی.
2. عقل عملی یا قوهی تدبیر زندگی.
3. موجود مجرد تامی که هم در ذات و هم در فعل مجرد است.
4. صادر اول که معمولاً از آن به «عقل اول» تعبیر میکنند.
5. معلومات و اندیشههای اولیه که مبادی تصورات و تصدیقاتند.
6. معلومات و اندیشههای اکتسابی برگرفته ار آن مبادی؛
7. مطلق مدرِک، اعم از عقل یا نفس یا غیر آن دو؛1
بنابراین، عقل در فلسفه گاهی بر قوهی ادراکی اطلاق میشود و گاهی بر ادراک حاصل از آن قوه؛ گاهی بر ادراکات بدیهی اطلاق میشود و گاهی فقط در مورد ادراکات نظری و کسبی بکار میرود. اما از نظر متکلمان مسلمان، عقل به معنای آرای رایج و مشهوری است که همه یا بیشتر مردم
میپذیرند و بدان اذعان دارند.2 چنانکه فیلسوفان مسلمان، در حکمت عملی و اخلاق، معنای دیگری از آن مد نظر دارند.
فلاسفه، عقل را از دو جنبه مطالعه و بررسی میکنند:
الف) در معرفتشناسی، که کاربرد عقل به دو معنا، رایج و متداول است:
1. نیروی ادراکی ویژهی نفس ناطقه: در این معنا، عقل، قوه یا نیروی ادراکی است که با آن میتوان حقایق را به نحو کلی درک کرد و به شناخت آنها دست یافت. به تعبیر دیگر، انسان دارای نیروی ویژهای به نام «عقل» است که یکی از شئون و کارکردهای آن ادراک مفاهیم کلی است. در چنین تعریفی عقل قوهای از قوای ادراکی نفس به کار میرود.
2. نفس ادراک عقلی که محصول نیروی ادراکی است و اغلب در معرفتشناسی، از عقل در مورد ادراکات عقلی، اعم از بدیهی و نظری، به کار می رود.
ب) وجودشناختی: از این حیث دو معنا بیان کردهاند:
1. اساس دریافتهای عالم مجرد و غیر مادی است و پایه و بنیان اندیشهی ماورائی را از همین قوه مجرد میدانند و علاوه بر این از مجرای علت و معلول طبیعی و زمان و مکان و سایر خواص بالاتر است. بدین جهت فساد و نیستی در آن راه ندارد، برای انسان عاقل هم که توانسته از نظر رشد روحی به حیطهی عقلی گام بگذارد، فنایی تصور نمیشود. این همان عقلی است که در لسان فلسفی ب

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سازمان ملل متحد، سازمان ملل Next Entries دانلود تحقیق در مورد نفت و گاز، سازمان تجارت جهاني، وزارت امور خارجه، تجارت دو جانبه