مقاله درمورد زیبایی مطلق، عالم ماده، یونان باستان، سلسله مراتب

دانلود پایان نامه ارشد

میفهمیم که ارتباطی بین این دو هست که یکی روگرفتی از دیگری است و حلقهی واسط این دو، عشق است و در مورد فضیلت و خیر هم همینگونه است. اینطور به نظر میرسد که هر امری در خیر و زیبایی حالت انضمامی دارد. یعنی فقط در خیر و زیبایی وحدت و تمامیت خود را که نمودی است از حقیقت، حفظ میکند. در رسالهی جمهوری هم دربارهی امر خیر گفته شده است که خیر، حقیقت هر چیزی را بدان میبخشد.
در اینجا خیر دقیقاً به عنوان امر زیبا ظاهر میشود. خیر و زیبایی نظم و تناسب و حقیقت اشیاء را به وحدت در میآورد (افلاطون، 1380، ج2: 1123-1125).
در رسالهی مهمانی، سعادتمند کسی است که هم در طلب خیر باشد و هم در طلب زیبایی، چون خیر، عین زیبایی است که برای تصاحب این دو گوهر که در واقع یکی هستند، نیروی عشق یا اروس لازم هست. آنجا که میگوید: «اروس (عشق) کشش به شناخت والاترین موجود است و طالب شناخت خیر است چون که زیبا و خیر یگانه است» (افلاطون،1362: 204).
خیر و زیبا دو معنای لفظ احسان و استحسان میباشند. احسان در مفهوم اخلاقی معنای خیر و نیکی میدهد و استحسان به معنای جمال و حسن است. حسن (به معنای زیبا) و احسان هم ریشهاند. چنین شباهتی در لفظ آگاتون که، هم معنای خیر و هم معنای زیبایی میدهد، آمده است و سردرگمی برخی مفسران افلاطون در یکی بودن زیبا و خیر در اندیشهی افلاطون ناشی از بیتوجهی به مطلب فوق است (صابری، 1389: 77).
بنابراین میتوان گفت اروس در نظام فلسفی افلاطون، نیروی محرک طبیعت عالیتر انسان به سوی خیر و فضیلت است. چراکه در طبیعت عالیتر انسان میل به سوی خیر و زیبایی حقیقی هست. اگر انسان به اشتباه خیر و زیبایی محسوس را به جای خیر حقیقی بگیرد، نیروی جاذبهی اروس او را به سوی خیرهای ناچیز متوجه میکند و ما با انسان خاکی روبرو میشویم ولی انسان میتواند به دیدن زیباییهای برتر از جمله مشاهدهی مثل بپردازد که در این مشاهده نیروی اروس، انسان را به سوی «اقیانوس پهناور زیبایی عقلانی و مشاهدهی صور محبوب» میکشاند. در این هنگام وی میتواند به درک اینکه چگونه همهی ایدهآلهای جزئی تابع یک ایدهآل کلی یا غایت یعنی «خیر فینفسه» هستند، برسد.
پس در نظریهی عشق افلاطون دو ویژگی را میتوان از هم تمییز داد: اول اشتیاق روح برای اتحاد با محبوب است که در اینجا زیبایی مطلق که همان محبوب است، معنی میدهد. و دوم فرآیند عقلانی عشق است. گرچه عاشق افلاطونی، راه خود را از رهگذر شی مادی میگشاید، اما غایت محبت او مادی نیست بلکه نیل به کمال معنوی است. به رغم آنکه عامل تحریک و انگیختن عاشق، عاطفه و احساس اوست، آنچه او را به سر منزل چنین کمالی رهنمون میکند، عقل معرفت آفرین است.
اروس افلاطونی در اصل بیش از هر چیز عشق به علمی نورانی و مجرد است. اروس گذشته از آنکه عامل رسیدن به خیر محض یا خداوند است، ویژگی او میتواند افزونطلبی و زیاده خواهی او باشد.
از نظر افلاطون عشق با زیبایی ظاهری شروع میشود. محب هر چند ابتدا از مشاهدهی شیی زیبا یا انسانی نیکو منظر به او تعلق خاطر پیدا میکند اما به تدریج از این تعلق رها
میشود چون تعداد اشیا زیبا یا انسانهای نیکو منظر زیاد است، در نتیجه او نمیتواند زیبایی یکی را انتخاب کند. پس از زیبایی جسمانی به زیبایی روحانی، یعنی فضایل و مکارم انسانی تعلق خاطر پیدا میکند. او با گذر از این مرحله به سوی زیباییهای اخلاقی گرایش مییابد. در مرتبهی بعدی، تحصیل علم و معرفت آموزی انسان را از تأمل بر مصادیق خاص زیبایی، اعم از جسم و روح و جامعه فراتر میبرد. این مرتبه که چهارمین مرتبه است در نهایت به این آگاهی ختم میشود که زیبایی مطلق در جهان است که حسن و جمال را به صورت لایتغیر و لایزال در خود دارد و زیبایی مطلق یکی از صور و نمونههای مثالی در اندیشهی افلاطون است.
بنابراین اصطلاح اروس (یونانی erasthai) به تمنای مفرط و پر حرارت در عشق اشاره
میکند. اروس در اثار افلاطون، کشش و میل همه گیر به جستجوی زیبایی متعالی قلمداد شده است.
در فرهنگ یونان باستان، اروس، ایزد عشق، یکی از کهنترین ایزدان یونان به شمار میآید.
یونانیان بر این باورند که اروس میانجی بین خدایان و بشر بوده و میان موجودات عالم هستی پیوند و دوستی برقرار میکند. افلاطون در رسالهی مهمانی از قول سقراط نقل کرده است که روح فردی یا پسوخی که نمودار و مظهر روح کلی و جهانی است خود را در پرتوی اروس از مرتبهی ماده پست به مرتبهی جاودانگی میرساند. این مضمون در کتاب فایدروس هم آمده است.
توصیف اروس افلاطونی شاید این باشد که متعلق به حوزهی عالی مفاهیم متعالی است که انسان فانی به سختی میتواند آن مفاهیم را به صورت خالص دریابد بلکه فقط میتواند سایهای از آن صورت را به شکل مفاهیمی بدست آورد که توسط عقل و منطق آشکار میشود.

3-1-8- درک مفهوم عشق با کمک نظریهی ایدهها (مثل)
افلاطون، غایت و کمال انسان را شناخت و رسیدن به جهان ایدهها میداند. از نظر او جهان ایدهها، جهانی در ورای جهان مشهود و محسوس است که موجودات حقیقی در آن قرار دارند و آنچه ما در این جهان مشاهده میکنیم، سایهها و تصاویری از آن موجودات حقیقی هستند. از نظر افلاطون جهان محسوس، جهان هستیهای کثیر و متکثر است زیرا هستی محسوس، سایهای از هستی در جهان مثل است و او جهان محسوس را جهان متکثر که همیشه در حال تغییر است میداند و چون سایه است، حقیقتی ندارد. اما جهان ایدهها، جهانی ثابت و سرمدی است. در ادامه، افلاطون، جهان محسوس را گمراه کننده میداند و چون روح انسان را از جهان غیر محسوس میداند و معتقد است با استفاده از روح، میتواند حقیقت راستین و واقعی را دریابد. افلاطون، جهان محسوس را بیارزش میشمارد و فیلسوف را از توجه به آن باز میدارد (افلاطون، 1380، ج2: 1122).
اما از آنجا که نظریهی مثل هر موضوعی را در فلسفهی افلاطون تحت تأثیر قرار میدهد، بنابراین
میتوان عشق افلاطونی را نیز با توجه به ایدهی مثل (جهان ایدهها) که اصلیترین نظریهی این فیلسوف اشراقی است، تبیین کرد. از محتوای آثار افلاطون برمیآید که او تمام سعی خود را داشته است تا در سایهی سایر نظرات و اندیشههای خود، نظریهی مثل یا ایدهها را به اثبات برساند. لازم به ذکر است که فهم درست آنچه که در مهمانی مورد بحث و فحص قرار
میگیرد، با شناخت ایده میسر است.
ایدهها قائم به ذاتاند، حال آنکه قوام و دوام اشیاء محسوس به چیز دیگری است که بر آن افزوده میشود. انسانهای خوب بسیارند اما خوبی همواره یکی است. انسانهای عاشق بسیارند، اما فقط یک عشق وجود دارد. دنیای محسوس دنیای کثرت است اما در حوزهی ایدهی همواره وحدت حاکم است. افلاطون در محاورهی مهمانی، نظریهی مثل را در قلمرو زیبایی بکار
میگیرد، اما به شدت تأکید میورزد که هرگونه زیبایی زمینی فقط سایهای از «زیبایی فینفسه» است و نفس، شوق رسیدن به آن را در سر میپروراند. باید توجه داشت در هر مرحله از سفر، فیلسوف به این شناخت میرسد که بازتابهای زیبایی در این جهان فناپذیرند، اما این شناخت در صعود فیلسوف با دریافت زیبایی مطلق در آخرین مرحله به خرد تبدیل میشود (افلاطون، 1385: 154).
به گفتهی «کامینگز» در نظریهی صعود افلاطون، عشق، همان شناخت است. علاوه بر این، وی معتقد است که در جمهوری افلاطون نیز رسیدن به خوبی، همان شناخت خوبی است و شناخت خوبی به معنای آگاهی از خوبی است. سپس به این نتیجه میرسد که عشق افلاطون یک نوع تعمق ابدی در دنیای مثل است (cummings,1976:p 25).
«آن کارسن» معتقد است که در زبان یونانی لغت تفکر و عشق از یک ریشه برخوردارند و این خود بیانگر خط سیر یکسان خرد و عشق است (carson, 1988: p 71)در واقع تفکر، خود انعکاسی از عشق است که منتهی به شناخت میشود و به همین دلیل است که عشق در مراحل بالایی صعود، کلیتر و انتزاعیتر میشود تا در نهایت، به دریافت مثل برسد. این نشانگر مرکزیت مثل به عنوان خرد در نظریهی افلاطون است. اما از آنجا که ماهیت زیبایی مادی، رو به تکثر است، تکثر مراحل پایینی سیر فیلسوف، به تولید جسم منتهی میشود. به عبارت دیگر، فیلسوف در شناخت زیبایی جسم، صرفاً تصویری از خود را در جسم دیگر بوجود میآورد و از همین رو است که افلاطون تکثر زیبایی را نوعی جاودانگی میداند که با این کار، فیلسوف خود را به زنجیرهی جاودانگی وارد میکند و از آنجا که افلاطون معتقد به تناسخ است، با تکثر، روح فیلسوف در قالب جسمهای مختلف به جاودانگی میرسد. در آخرین مرحله، فیلسوف با دریافت زیبایی، به تکثر شناخت یا به تعبیری دیگر به تولید خرد میپردازد. همانطور که، در کتاب جمهوری، فیلسوف، عاشق حقیقت و وجود است و در نهایت شناخت و حقیقت را ایجاد میکند و این حرکتی کاملاً پویاست چون فیلسوف در عمل تولید در واقع به نوعی خالق است و در مراحل بالا نه تنها تصویری از زیبایی، بلکه خود زیبایی را خلق میکند.
در زمینهی قدرت خلق فیلسوف، کامینگز به نکتهی مهمی اشاره میکند و میگوید: قدرت خلاقهای که در جمهوری افلاطون مورد انتقاد قرار میگیرد، تقلید انگاره و تصاویری از حقایق دنیای مثل هستند و این تقلید از آن جهت مذموم است که نه تنها دور از اصل زیبایی است بلکه تحریف آن است cummings,1976:p 27))
اما در مهمانی، فیلسوف به مرتبهای از شناخت میرسد که میتواند اصل و ماهیت زیبایی را مشاهده کند. پس در مراحل بالایی صعود با تقلید از دنیای مثل، خرد را تولید میکند. لازم به ذکر است که در فرآیند خلق، فیلسوف خود را با هویت اصل زیبایی که بالاترین وجود و اصل دنیای مثل است، یکی میگیرد و به همین دلیل است که میتواند صورتهای ابدی زیبایی یعنی خرد را بیافریند. در نهایت، هم افزایش خرد و شناخت در مراحل صعود و هم قدرت خلاق فیلسوف در آفرینش مثل ابدی، متضمن ماهیت عشق افلاطونی است. افلاطون در تقسیمبندی جهان به عالم مثل و عالم ماده (ظواهر) عالم مثل را دنیای ماهیتها تصور میکند که تغییرناپذیر است و نهایت وجودی هر چیزی در آن است. برخلاف آن، عالم ماده در بند زمان و مکان و محل تغییر است. دنیایی که در آن هر چیزی محتوم به تولد و رشد و مرگ است، اما آنچه که بواسطهی آن افلاطون این دو عالم را به هم ربط میدهد این است که در عالم ماده هر چیزی ماهیتی ابدی دارد و فقط قالب مادی خود را عوض میکند. پس لازمهی درک بهتر زیبایی اشیا، شناخت ماهیت زیبایی است چون زیبایی در عالم ماده صورتی از اصل زیبایی است که تنها حقیقت جاودانه اشیا است.
یکی از نکات مهم عشق در نظر افلاطون، این است که به علت قرار دادن زیبایی جسمی یا مادی در مراحل پایینی صعود، زیبایی زمینی و به تبع آن، عشق انسانی، نوع حقیری از عشق محسوب
میشود و این باعث شده است که آن را دور از ماهیت و اصل زیبایی در نظر گیرد و خرد را در کنار عشق معنوی و در لایههای بالاتر عشق قرار میدهد.
بنابراین، در تعریف افلاطون از عشق، به این نتیجه میرسیم که هدف اصلی عشق، زیبایی است. این در حالی است که در نظریهی صعودی افلاطون، زیبایی، بالاترین شکل مثل است و فیلسوف با شناخت و درک زیبایی مادی به شناخت اصل زیبایی میرسد. اما نکتهی حائز اهمیت در این سلسله مراتب، این است که در حرکت از زیبایی جسمانی به سوی زیبایی معنوی، به همان نسبت که عنصر مادیت کاهش مییابد، عنصر شناخت، افزایش مییابد. اوج این شناخت در آخرین مرتبه، دریافت زیبایی مطلق است، یعنی زمانیکه فیلسوف قادر به رؤیت کمال زیبایی است. این ما را به این نتیجه میرساند که زیبایی مطلقی که افلاطون از آن به عنوان حقیقت غایی و هدف عشق یاد میکند، همان خرد است. به عبارتی دیگر با مشخص نمودن عنصر شناخت در سیر صعودی فیلسوف، میتوانیم هویت عشق را ببینیم، چرا که بنا بر تعریف افلاطون، هدف غایی عشق، کسب خرد یا شناخت زیبایی است. بنابراین در عروج افلاطونی، عشق صرفاً کانالی است که فیلسوف میتواند از طریق آن به خرد برسد (گاتری، 1377: 349).
نکتهای که برآمده از فلسفهی عشق افلاطون است این است که عدهی خاصی میتوانند اروس را دریابند و این دیدگاه سبب ایجاد نوعی معرفتشناسی ذومراتب میشود که تنها آگاهان و عالمان حقیقی

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد افغانستان Next Entries دانلود تحقیق در مورد وزارت امور خارجه، جبران خسارات، سازمان ملل، دانشگاهها