مقاله درمورد حکمت و فلسفه، اسفار اربعه، حکمت اشراق

دانلود پایان نامه ارشد

اشاره به مکتب فکري خاصي در عالَم اسلام به کار گيريم، در اين صورت ممکن نيست ابن‌عربي را به معني درست کلمه فيلسوف بناميم. اما اگر فلسفه را به معناي بسيار گسترده‌تر “سنّت حِکمي” در نظر بگيريم، که هم در منابع اسلامي و هم در مواريث متعدّد پيش از اسلام ريشه دارد، در اين صورت ابن‌عربي مسلّماً شايسته نام فيلسوف يا چنان‌که خود ترجيح مي‌دهد، حکيم است. او خود با سخن گفتن از کساني که حقيقتاً (بالحقيقه) شايسته نام حکيم هستند و آنهايي که [تنها] اين لقب را اختيار کرده‌اند، ميان اين دو معني از اصطلاح فلسفه فرق مي‌گذارد.»18
از اين روست که از جمله نكات ديگر مورد ملاحظه در اين رساله وجه نظر به حكمت و حكماء است. به ناچار در هر نوشته به موضوع مورد مطالعه از دريچه‌اي خاص نگاه مي‌شود كه ممكن است با غفلت از اين مسئله مطالب عرضه شده بطور مناسبي فهم نشده و موجبات ناهمسويي بين نويسنده و خواننده را پيش آورد. بطور عادي هنگام به كاربردن واژة حكمت، مفهوم فلسفه، يعني نگاه به هستي با روشي عقلاني و برهاني، به ذهن متبادر مي‌شود؛ ولي در معنايي گسترده‌تر حكمت به معناي هرگونه نگاه عميق به هستي و انسان، چه به صورت عقلاني و چه با کمک دل و شهود مستقيم، به كار مي‌رود.
حکمت از ريشه «ح ک م» و در لغت به معاني علم، معرفت، معرفتي عالي به افضل أشياء، فقه، کلام نافع مانع جهل، انجام دادن نيکو و دقيق صناعات، عدل، قضاوت از روي عدل و منع از فساد آمده است و هم‌چنين فرد داراي حکمت را نيز حکيم ناميده‌اند. برخي در لغت «حکيم» را به معناي عالم، فقيه، قاضي عادل، داراي کلامي نافع و … معني کرده‌اند و برخي به معناي اسم فاعل يعني حاکم (حکم کننده) يا مانع از ظلم و برخي نيز در جايي که صفت قرآن باشد آن را به معناي اسم مفعول باب افعال يعني مُحکمي که اختلافي در آن نيست گرفته‌اند.19
در قرآن کريم اين ريشه در قالب‌هاي مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. از جمله «حِکمة»، «حُکم»، «حکيم»، «حاکم» و … . در قرآن «حکيم» يکي از أسماء الهي است و حکمت صفتي الهي و موهبتي به انسان است که تنها به برگزيدگان خاص داده مي‌شود. «وَ مَن يؤتِ الحِکمَة فَقَد اُوتِي خَيراً کَثيراً (به هر کس حکمت داده شود خير بسيار به او داده شده است)20
ارسطو متافيزيک را همان حکمت (Wisdom) مي‌داند و فيلسوف يا دوستدار حکمت را کسي مي‌داند که خواستار معرفت دربارۀ علت نهايي و ماهيت «واقعيت» است و معرفت را براي خود معرفت مي‌خواهد.21 او در توضيح دربارة مفهوم حکمت مي‌افزايد که حکمت کامل‌ترين نحوة معرفت است. بنابر اين حکيم نه‌تنها بايد نتايجي را که از مبادي به‌دست مي‌آيد بشناسد بلکه بايد نسبت به حقيقت مبادي آشنا باشد.22 او درک کنندة مبادي بديهي و ضروري علوم را عقل شهودي مي‌داند23 ولي اين مبادي تنها نقطة شروع و عزيمت هستند و معتقد است کار اصلي براي کسب دانش توسط حکمت صورت مي‌گيرد و حکمت در عين حال، عقل شهودي و علم خواهد بود. علمي که محتَوي عالي‌ترين واقعيات باشد و به‌جانب عالي‌ترين واقعيات جريان پيدا کند. پس ما بين علوم، فنون و حکمت‌ها اين حکمت نظري است که بالاترين نحوة معرفت است.24 او از جمله ويژگي‌هاي يک حکيم را اين مي‌داند که در بعضي موارد بتواند استدلال کند.25
ابن‌سينا در روش از ارسطو پيروي مي‌کند و لذا سعي کرده در تمامي مباحث فلسفي يکسره تابع برهان و استدلال عقلاني باشد. او در ابتداي مقاله اوّل «الإلهيات مِن کِتابِ الشِّفاء» در تبيين موضوع فلسفه اولي، حکمت و فلسفه را به يک معنا مي‌گيرد. بدين صورت که او هر چند در اين بخش کتاب با تعريف حکمت شروع مي‌کند امّا حکمت را به علوم فلسفي تعبير مي‌کند.26
او براي تبيين معاني مختلف حکمت نيز آن‌را به فلسفه تعبير نموده است. شيخ حکمت را به دو قسم نظري و عملي تقسيم مي‌کند و آنها را چنين تعريف مي‌کند: «حكمت نظري دانشي است كه از راه علم (تصوري و تصديقي) به اموري بي‌ارتباط با اعمال و احوال انساني، قوة نظري نفس را براي عقل بالفعل شدن آمادّه مي‌كند. پس غايت در آن حصول رأي و اعتقاد است … در حالي كه حكمت عملي در ابتدا از راه علم (تصوري و تصديقي) به اموري كه ذاتاً مرتبط به اعمال و احوال انساني است موجب كامل شدن قوه نظري نفس مي‌شود و سپس از اين راه موجب كمال قوه عملي با اخلاق مي‌شود»27
همان‌گونه مشاهده مي‌شود از جهت فلسفه استدلالي و عقلاني (حکمت بحثي) چه منظور از حکمت، وجه نظري آن باشد و چه وجه عملي آن، مفهوم حکمت با علم و دانايي گره خورده است. در اين رويکرد به حکمت، به هر تعريفي که حکمت را تعريف کنيم، غايت آن ايجاد صورت‌هاي علمي در ذهن فيلسوف است. در اين نگاه به فلسفه، کشف و شهود قلبي هيچ جايگاهي ندارد؛ لذا عرفاء و اهل اشراق حکيم محسوب نمي‌شوند.
ملاصدرا نيز در ابتداي شروع سَفَر اوّل اسفار اربعه در تعريف فلسفه و تقسيمات آن به همان تقسيم ابن‌سينا اشاره مي‌کند و آن را با حکمت مورد نظر تمامي انبياء و اولياء و بالاخص سيدالمرسلين عليه و آله السلام يکي مي‌گيرد. او اين معنا را با آنجا که حضرت مي‌فرمايند: ربّ ارنا الأشياء کما هي؛ يکي مي‌گيرد.28 ولي ملاصدرا علاوه بر استفاده از حکمت مشاء به نوعي در فضاي اشراقي (در خصوص رويکرد اشراقي فلسفه نسبت به حکمت به پي نوشت ها رجوع شود.)ⅰنيز بوده ميان حکمت به معناي استدلال عقلي و حکمت به معناي اشراق نور الهي بر قلب سالک جمع نموده و حکمت را به جاي دانستن به ديدن تعبير نموده است.
به نظر شيخ اشراق حکيم کسي است که از حيث احاطه به معلومات و تجرّد از جسمانيات و رساندن ديگران به فيوضات و خيرات، متخلّق به اخلاق الهي شده است. همان‌گونه که پيامبر عليه و آله السلام مي‌فرمايند: «تَخَلّقُوا بِأخلاقِ اللهِ» از اين جهت است که حکمت و فلسفه معناي ديگري نيز مي‌يابد. صدرا در کتاب «اسفار» علت خير کثير بودن حکمت را در اين مي‌داند که حکمت سبب مي‌شود وجود أشياء در وجه أکمل خود ظاهر شوند و بلکه حکمت سبب اصل وجود است. زيرا تا اصل وجود چيزي معلوم نشود ايجاد و تکميل آن ممکن نخواهد بود. وجود خير محض است و شرف تنها در خير وجودي يافت مي‌شود.29 به همين دليل خداوند خود را حکيم و انبياء و اولياء خاص خود را حکماء ناميده است: «و اذ اخذنا ميثاقَ النبيين لما آتيتکم مِن کِتابٍ وَ حِکمَةٍ» (و [يادآ ر] هنگامي [را] که از پيامبران پيمان گرفتيم که هنگامي که به شما چيزي از کتاب و حکمت دادم…)30 و يا «وَ لَقَد آتَينا لُقمان الحِکمَةَ»31
پيروان حکمت اشراق به دليل وسعتي که براي معناي حکمت قائل‌اند مراتب حکماء را بسيار زياد مي‌دانند. به اين معنا که حکمت از سويي بر استدلال عقلي (حکمت بحثي) و از سويي ديگر بر کشف و شهود دل (حکمت ذوقي) مبتني است. از اين رو بواسطه زيادي و کمي رشد هر يک از اين ملکات و جنبه‌ها يا هر دوي اينها حکماء به طبقات بسياري تقسيم مي‌شوند که سهروردي به قرار ذيل به ده طبقه آن‌ها اشاره مي‌کند: 1- حکيم الهي که در حکمت ذوقي و تألّه به کمال رسيده امّا فاقد حکمت بحثي است؛ هم‌چون حلّاج، بسطامي و تستري. 2- حکيم بحثي که در حکمت بحثي متبحّر است امّا از حکمت ذوقي بهره‌اي ندارد؛ هم‌چون ارسطو، ابن‌سينا و فارابي. 3- حکيم الهي که در هر دو وجه حکمت به کمال رسيده است؛ هم‌چون فيثاغورس، افلاطون و خودش. 4 و 5- حکيم الهي که در تألّه و حکمت ذوقي به کمال رسيده و در استدلال متوسط يا ضعيف است. 6 و 7- حکيمي که در حکمت بحثي به کمال رسيده امّا در تألّه متوسط يا ضعيف است. در انتها نيز به سه طبقه فرعي از طالبان حکمت بحثي و ذوقي اشاره مي‌کند. 32
سهروردي حکمايي را که در هر دو حکمت به کمال رسيده‌اند (طبقه سوم) خليفة الله ناميده و رياست جامعه را مخصوص آنان مي‌داند و در صورت مفقود بودن چنين فردي رياست و خلافت را از آنِ حکيم کامل در تألّه و ذوق امّا فاقد حکمت بحثي (طبقات اوّل، چهارم و پنجم) مي‌داند. امّا براي حکيمي که تنها در حکمت بحثي و استدلالي به کمال رسيده نصيبي قائل نيست. به نظر شيخ اشراق جهان از حکيم الهي چه آشنا به حکمت بحثي باشد يا نباشد خالي نيست.33 با اين رويکرد نسبت به حکمت است که تمامي عرفاء و از جمله ابن‌عربي به عنوان سرآمد نظريه پردازان عرفان در تمدّن اسلامي جزء حکماء، آن هم حکماء بلند مرتبه، قرار مي‌گيرند و در اين رساله نيز همين معنا از حکمت مدّ نظر قرار گرفته است. لذا مي‌توان مقايسه‌اي ميان نظريات ابن‌سينا و ابن‌عربي برقرار ساخت و در پي روحي زنده و جاري در ميان افکار انديشمندان تمدن اسلامي بود. به بيان ديگر در اين رساله موضع فلاسفه اشراقي مسلک در خصوص حکمت اتّخاذ شده است تا بتوان به چنين مقايسه‌اي دست زد.
ممکن است به انتخاب موضع سهروردي در معنا و گسترة واژه حکمت در مقايسة ميان ابن‌سينا و ابن‌عربي خرده گرفت شود که معناي مورد نظر شيخ اشراق نه مدّ نظر ابن‌سيناي مشّائي بوده و نه مورد لحاظ ابن‌عربي عارف. پس چگونه مي‌توان با خط کش و معياري که هيچ يک از دو طرف دعوا آن را قبول ندارند ميان آن‌ها قضاوتي نمود و توضيحي ارائه داد؟ اين پرسش را اين‌گونه پاسخ مي‌دهيم که انتخاب اين معنا از حکمت نه به معناي ابداع چيزي است که قبل سهروردي وجود نداشته و او در فلسفه و انديشه خود به اين معنا اعتقاد داشته است؛ بلکه به نظر ما اين معناي مورد اشاره حقيقتي است که در طول تاريخ انديشه و فلسفه اسلامي وجود داشته و دارد و شيخ شهيد تنها به آن اشاره کرده است؛ نه آن‌که اين معنا را خلق کرده باشد. به بيان ديگر سهروردي اين معنا را کشف کرده و توضيح داده است نه آن‌که مفهومي جديد خلق کرده باشد.
نظر شيخ‌اشراق نه به عنوان شرحي بر مطالب ابن‌سينا مدّ نظر قرار گرفته شده و نه به عنوان مطلب كسي كه در نظرات ابن‌عربي تأثير داشته است. زيرا شيخ‌اشراق حكمتي جداگانه از راه شيخ‌الرئيس بنا نهاده و بسياري از مطالب او را نقد كرده؛ و از اين رو شارح ابن‌سينا محسوب نمي‌شود. پس رجوع به سهروردي در اين رساله براي بررسي و شناخت آراء بوعلي نبوده است؛ و از سوي ديگر ثابت نشده كه ابن‌عربي از او تأثير پذيرفته و با آثار او آشنايي داشته است تا بتوان براي شناخت آراء محيي‌الدين از او کمک گرفت. در اينجا اين معنا را تنها به عنوان زمينه‌اي براي ايجاد گفتگو ميان ابن‌سينا و ابن‌عربي انتخاب کرده‌ايم، زيرا براي برقراري يک گفتگو و مفاهمه ميان دو انديشمند لازم است متن و زمينه‌اي مشترک ميان آن‌ها وجود داشته باشد تا بتوان بر اساس اين متن مشترک گفتگويي صورت گيرد. نه به اين معنا که اين دو حکيم سخنِ سهروردي را پذيرفته‌اند و با پذيرش مشترک آن‌ها مفاهمه ميانشان اتّفاق مي‌افتد؛ بلکه به اين معنا که تنها با موضع سهروردي نسبت به حکمت، هر دوي اين انديشمند مسلمان، حکيم محسوب مي‌شوند و لذا مي‌توان از گفتگوي ميان آن‌ها سخن گفت.
با اين نظر سهروردي است که به زمينه‌اي مشترک دست مي‌يابيم و راه براي ايجاد گفتگويي هدف‌مند ميان يک فيلسوف و يک صوفي ممکن مي‌شود و بعدها حکيمي چون ملاصدرا اين دو سر طيف را در حکمتي بديع به نام «حکمت متعاليه» سر و ساماني جديد مي‌دهد و براي بعد خود زمينه‌اي مساعد جهت زايش فکر فلسفي فراهم مي‌سازد. بدون اين دريچه و نظر ممكن بود كسي خرده بگيرد كه يكي از اين دو فيلسوف و ديگري عارف است و مقايسه راه عقل و راه دل مقايسه‌اي مع‌الفارق است و ناصحيح و اگر نبود روح زنده‌اي به نام «حکمت اسلامي» که به آن حکيمي چون شيخ اشراق اشارت داشته است؛ معلوم نبود اکنون ما مي‌توانستيم از زنده بودن اين حکمت سخن گفته و راهي بومي در ميان فلسفه انديشه معاصر بشري بيابيم.

فصل دوّم: بررسي واژگان

الف) حقّ در لغت:
خواجه نصيرالدين طوسي هرچند يک عالم لغوي نيست ولي در مورد واژه «حقّ» به نکته‌اي جالب توجّه اشاره نموده است. او در أوايل شرح خود بر نمط چهارم الإشارات و التنبيهات ابن‌سينا حقّ را اسم فاعلي مي‌داند که در صيغه مصدر (مانند عدل) به کار رفته است. پس درست است از نظر صرفي حقّ مصدر است امّا به معناي صاحب حقّ است.34 اين موضوع يک قاعده ادبي در ادبيات عرب است که گاه

پایان نامه
Previous Entries مقاله درمورد انسان کامل، فصوص الحکم Next Entries مقاله درمورد واجب الوجود، وجود خداوند، صفات خداوند، کانون توجه