مقاله درمورد حکمت اشراق، نفس اماره، شیخ اشراق، سیر و سلوک

دانلود پایان نامه ارشد

میستانند (سهروردی، 1372، ج3: 50-52).

4-1-7- کارکرد عشق در تعالی انسان
از آنجا که حرکت موجودات و اساس خلقت بر پایهی عشق است پس عشق تنها معراج انسان در بازگشت به مبدأ خود و سیر به سوی کمال و جمال بیپایان احدیت است.
شیخ اشراق در فصل دوم مونسالعشاق مسألهی خلقت، عناصر و اخلاط اربعه (عناصر چهارگانه) را شرح میدهد که از ترکیب این چهار عنصر، موجودی وحدانی به نام انسان به وجود میآید. آنگاه حسن، روی به شهرستان جان آدم میگذارد و اگر در این نزهتگاه دلکش، فرود آید، آدم را در برگرفته و با او یکی میشود؛ چنانکه آیهی کریمه (و نفخت فیه من روحی) ماجرای گرفتار شدن روح به کالبد انسانی را شرح داده است. عشق و حزن همواره با یکدیگرند. هر کجا عشق هست، حزن هم هست و یا به تعبیری دیگر، عشق الم لذیذ و لذت الیم است. راه عشق، راهی پرخطر است که تحمل سختی ها در این راه پر خطر وجود آدمی را صیقل داده و او را مهیای سلوک و تعالی در راه کمال مطلق مینماید و او را شایستهی خلافت الهی میگرداند (سجادی، 1376: 239-240). بدین ترتیب کارکرد عشق در تعالی انسان چنین است؛

4-1-7-1- رسیدن به مقام خلیفه الهی
اکتساب مقام خلافت الهی، هدف خلقت آدمی است که فقط به یاری عشق ممکن است. «شیخ شهید» بر این مطلب اذعان دارد که چگونه عشق و حزن، به مملکت آدمی میرسند، عشق با دیدن حسن که در قامت آدمی متجلی شده، مدهوش میشود و تاب آن ندارد که به حسن دسترسی یابد. بنابراین محزون میگردد و ملائک که گرداگرد عشق را گرفتهاند، به او تسلیم میشوند، زیرا آنان توانایی رسیدن به مرتبهی آدم را ندارند. همگی بر آدم که مظهر حسن و جمال الهی و مقام خلیفه اللهی است، سجده میکنند؛ بنابراین وصول به مقام انسان کامل و احاطهی تام بر ملائک، جز از طریق تمسک به عشق امکانپذیر نیست.
در یازدهمین فصل مونسالعشاق میخوانیم که از جمله نامهای حسن، یکی کمال است و دیگری جمال (ان الله جمیل و یحب الجمال) تمام موجودات چه روحانی و چه جسمانی، طالب کمال هستند و میل به جمال دارند. پس همه طالب حسنند و میکوشند که خود را به حسن رسانند و رسیدن به حسن دشوار است زیرا به اعتقاد سهروردی وصول به حسن صرفاً به واسطهی عشق ممکن است. کمال آدمی به عنوان جانشین خداوند در زمین بواسطهی اتصاف به صفات جمالیه و جلالیه الهی و نیل به مقام حسن است و وصول به حسن بواسطهی عشق امکانپذیر است. اما هر کسی لایق مقام عشق نیست. عشق هر کس را که مستحق سعادت بداند، حزن را به خانه دل او میفرستد تا دلش را پاک گرداند و پس از مدتی قصد حسن
میکند و طالب را به مطلوب میرساند. پس طالب باید تلاش کند تا خود را مستعد عشق کرده و مراتب عشق را شناخته و خود را تسلیم عشق گرداند.
«عشق در شهرستان وجود، کسی را راه نمیدهد، مگر اینکه مستعد باشد و این استعداد جز با ریاضت و کشتن هواهای نفسانی به وجود نخواهد آمد» (سهروردی،1372، ج3: 269-270).

4-1-7-2- ترک تعلقات مادی و در بند کردن نفس اماره
سهروردی ترک جسم و ریاضت حواس و سرکوب امیال را پیش از ورود عشق ضروری میداند و معتقد است تا این مرحله بدرستی به اتمام نرسد عشق افتخار ورود به وجود آدمی نمیدهد.
«عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید» (سهروردی، 1372، ج3: 284). پس سالک باید لایق عشق باشد.
از نظر سهروردی عشق در هر شهری که وارد شود باید برای او گاوی قربانی کرد؛ گاوی دو سر که یک سر آن حرص و سر دیگر آن امل است. نه پیر است که به حکم «البرکه مع اکابرکم» بدو تبرک جویند، نه جوانست که به فتوای «الشباب شعبه من الجنون» قلم تکلیف از وی بردارند، نه به بهشت نازد، نه از دوزخ ترسد… گاوی زیبا که مشروع درنمییابد و معقول فهم نمیکند و تا زمانی که گاو نفس، کشته نشود، عشق در وجود آدمی راه نمییابد.
وجود انسان دو بخش دارد، یکی وجود مادی و دیگری وجود ملکوتی (حبه القلب)؛ این بدن مادی باید به فنا رسد تا عشق شکوفا شود و درخت ملکوتی انسان اوج گیرد. این نکته را باید در نظر داشت که عشق با ورود خود، تعینات انسانی را یکباره به مسلخ میبرد نه اینکه منتظر میماند تا گاو نفس کشته شود و پا به عرصه وجود آدمی بگذارد (سعیدی، 1380: 144).
نخستین مرحلهی سیر و سلوک، به عاریت گرفتن انوار و روشن شدن جسم ظلمانی است. دومین مرحله، کشتن نفس است؛ مرحلهی سوم که در پی مبارزه با نفس تحقق مییابد، رفتن به کوه قاف و خوردن میوهی درختی است که سیمرغ بر آن آشیانه دارد (خلیلی، 1382:
226-225).
کمال انسانیت فنای فیالله است و این آخرین مرتبهی سیر و سلوک است. در خصوص جهاد با نفس و دلبریدن از تعلقات مادی، اصول کلی زیر را میتوان از رسالهالطیر استخراج نمود: نخست اینکه این خاکدان برای روح انسان به منزلهی زندان است؛ دوم اینکه روح باید سفری رو به سوی نور پیش گیرد؛ سوم اینکه فضل الهی، سالک را در دل بریدن از علایق دنیوی خویش یاری میکند و در نهایت کسی نورالانوار را تجربه میکند که خود را از زندان عالم ماده رها سازد (حقیقت، 1378: 232).
در مونس العشاق، زلیخا نماد نفس اماره است و عشق به مبارزه با او میپردازد. عشق و حزن بعد از جدایی از حسن، راه خود را از هم جدا میکنند؛ حزن به کنعان میرود و عشق به مصر جان. آن یکی دستگیر «یعقوب» میشود و این یکی «زلیخا». حزن خبر از یعقوب نفس میگیرد و از صومعهی تن که بیتالحزن است وارد میشود، به یعقوب میگوید که از اقلیم ناکجاآباد و شهر پاکان و عالم مجردات آمده است. یعقوب با حزن همدم می شود، چون در فراق یوسف همدمی بهتر از حزن نخواهد بود. حزن، آدمی را یاری میدهد که از مادیات، چشم برگیرد و نظرگاه او عالم معنا باشد. عشق وارد مصر میشود و بدنبال کسی میگردد که شایستهی همنشینی با او باشد تا اینکه به زلیخا میرسد. زلیخا که نفس اماره است، با عشق دست و پنجه نرم میکند و سرانجام تبدیل به عشقی پاک میشود. معجزهی عشق این است که مهار نفس سرکش را به دست گیرد و آن را رام و فرمانبردار میگرداند. زلیخا، نشان عشق میپرسد. عشق میگوید ولایت او آخرین ولایتهاست عالمی است عظیم و مجرد از جسمانیات؛ باید افلاک نهگانه و عالم مادی را پشت سر گذاشت تا به آنجا رسید؛ موکِّل آن، خرد جاوید است. شرط راه، آشنایی با اسرار الهی است. آنگاه عوالم وجودی انسان را بر میشمارد، زیرا انسان عالم صغیر است و مشابه عالم کبیر که تمام کمالات عالم کبیر را در بر دارد. پس از عروج از عالم حس به عالم عقل میرسد که آنجا چشمهی آب زندگانی و حیات سرمدی است. روح انسانی در مرتبهی نزول، مراحل تکامل در عالم ماده میپیماید تا به عالم اصل بپیوندد که ماورای این عوالم و فراتر از عالم عقل است و عقل، هدایتکننده بدان عالم است. زلیخا عشق را از جان خویش گرامیتر میدارد، زیرا در مییابد که عشق، تنها مرکب در مسیر دستیابی به حسن و کمال مطلق است.
سهروردی به نقش شاخص عشق در وصول به حسن، و متحد گردیدن عشق و حزن و حسن به شکل زیبایی اشاره میکند؛ آنجا که میگوید: سرانجام، گذر یوسف به مصر میافتد و خبر به زلیخا میرسد. عشق گریبان وی میگیرد و او را به سوی حسن میکشاند. او با دیدن یوسف، غرق در حیرت میشود و رسوای ملامتگران میگردد و از سرزنش آنان نمیهراسد. عشق تمامی قوای آدمی را تنها به جانب معشوق متوجه میسازد و او را از التفات به غیر باز میدارد. چون یوسف، عزیز مصر میشود خبر به کنعان میرسد و یعقوب، مشتاق او شده به سوی مصر
میرود. مراد از مصر، عالم جان و یعقوب، نفس مطمئنه است که به حزن از دوری یوسف جان، از کنعان تن به حرکت آمده، با همهی فرزندان خویش که قوای ظاهری و باطنی انسانند، به عالم اصل میپیوندد. در سرای عزیز مصر، یوسف را که با زلیخا بر تخت شاهی نشسته است، میبیند. در این هنگام عشق در خدمت حسن به زانو در میآید و فرزندان نیز با موافقت وی، روی در خاک تسلیم مینهند. با این بیان آشکار میگردد که چگونه عشق میتواند انسان را از غبار عالم کثرت رهانیده و به وحدت، متصف گرداند (سهروردی، 1372، ج3: 286-288).

4-1-8- سریان عشق در عالم
سهروردی در هستیشناسی اشراقی خویش، عشق را سر منشأ تمام حرکتها و تحولات و رابط وجودی میان تمام موجودات عالم، اعم از انوار و برازخ میداند و بر این باور است که تمام موجودات عالم، بهرهای از عشق دارند و همگی به عشق محبوب خویش در حال حرکتند. بنابراین، از منظر او عشق موجودی مجرد است که در عین اینکه قدیم و ازلی است، اما
همچنان جوان و پویاست. آنگاه از زادگاه آن سخن میگوید که عالمی روحانی است و افهام جسمانی، نمیتوانند معانی آن ادراک کنند (سهروردی، 1372، ج3: 275).
شیخ اشراق معتقد است که عشق در همهی مراتب هستی، جریان دارد. وی، عشق را در کمون ذات موجودی ثابت دانسته و همهی موجودات، حتی جمادات و نباتات را دارای این گوهر نفیس میپندارد و همهی موجودات دارای یک معشوقاند که رسیدن به آن، مقصود همگان است. دایرهی شمول و حضور عشق به قدری گسترده است که از خالق عشق گرفته تا ضعیفترین موجودات را در بردارد. از آنجا که همهی موجودات به حکم وجود، در مرتبهای از حیات و علم و ارادهاند، وجود عشق در تمام مراتب نیز متفرع بر وجود حیات و شعور در
آنهاست (خلیلی، 1382: 35-34).
سهرودی، عشق را بندهی خانه زادی میشمارد که در شهرستان ازل پرورده شده و شحنگی دو عالم، بدو ارزانی گشته است. همهی موجودات عالم از آدم خاکی تا ملکوتیان مجرد، به حکم عشق فطری در حرکت و جریانند و اساس آفرینش، بر عشق حقیقی استوار است و این شوق به لقای حق است که نیروی جاذبهی جهان و مبدأ شور و شررهای آفرینش و جاری در تمام موجودات است که اگر نبود، هستی مضمحل میگشت (حقیقت، 1378: 269-270).
به اعتقاد سهروردی عالم هستی با عشق و محبت و حزن و رنج توأم است و همین شور عشق است که عالم را به حرکت وا میدارد و این مطلب را در مونس العشاق بدین صورت بیان میکند: عشق شیفتهی حسن است و نظر از او نمیتواند بردارد و همواره ملازم خدمت اوست. از دیدن تبسم حسن، شوری به جان عشق میافتد، مضطرب میشود و این شور، عشق را به حرکت وا میدارد. حزن در وی میآویزد و آسمان و زمین به وجود میآیند.
بنابراین عشق از نظر سهروردی، نخستین چیزی نیست که آفریده میشود. نخستین مخلوق، گوهری تابناک به نام عقل است. عشق و حسن و حزن یا مهر و نیکویی و اندوه، سه صفت و عرض برای گوهر عقلند. او حزن را ملازم عشق میداند و رسیدن به حسن را جز از طریق عشق ممکن نمیداند. سالک طریق باید ابتدا از وادی معرفت و بعد محبت بگذرد و گاو نفس را در پیشگاه عشق قربانی کند تا به آب حیات عشق برسد و از آن جرعهای بر گیرد. غایت این عشق تشبه به خدا و فنا در اوست.
4-2- بررسی جایگاه عقل در نظام فلسفی سهروردی

4-2-1- حکمت اشراق فلسفه است یا عرفان؟
شیخ اشراق، یکی از مهمترین متفکران مسلمان است که برخلاف سنت فلسفی پیش از خود، بر شهود و مکاشفات تأکید نمود. بر همین اساس وی مدعی است که آثار فلسفی او بر اساس دو مشرب نگارش یافتهاند: آثاری که بر اساس مشرب مشأیی است و آثاری که مشرب اشراقی دارند. سهروردی نیز علیرغم روش اشراقی خود- كه از آن به «حكمت بحثي، ذوقي» تعبير ميكند- عقل را به عنوان مقدمهای برای ورود به حکمت اشراقی میداند.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که با وجود استدلال و تعقل در آن، حکمت اشراق نوعی فلسفه است یا با وجود روش شهودی، نوعی عرفان؟ در بحث از تفاوت فلسفه و عرفان، باید به جوهرهی فلسفه پرداخت تا معلوم شود که آیا حکمت اشراق واجد آن است تا فلسفه محسوب شود یا نه. در میان مکتبها و نحلههای مختلف فلسفی آنچه هویت فلسفه محسوب میشود، شیوه و روش آن است که متمرکز بر استدلال عقلی است، برخلاف کلام که ملتزم به وحی است.
روش فلسفه، روش استدلالی و بکارگیری برهان عقلی است (طباطبایی، 1378، ج1: 18). حال اگر فقط به استدلال عقلی و برهانی اکتفا کنیم این فلسفه، فلسفهی مشاء خواهد بود اما اگر شهود و کشف را هم در فرایند کشف واقعیت دخیل بدانیم، فلسفهی اشراقی و گرایشهای مشابه آن خواهد

پایان نامه
Previous Entries مقاله درمورد شیخ اشراق، عشق و محبت، عالم ماده، واجب الوجود Next Entries دانلود تحقیق در مورد نفت و گاز، مصرف کننده، حقوق بشر