مقاله درمورد حکمت اشراق، عالم محسوس، شیخ اشراق، علوم عقلی

دانلود پایان نامه ارشد

هستیهای راستین را میبیند و یا بازتابها، نمودها و تصاویری از آنها را با دیدهی روحانی میبیند؟ از نظر افلاطون، کسی که (یعنی فیلسوف راستین) به دیدار ذوات راستین و موجودات حقیقی توفیق یافت و با دیدهی عقل و خرد خود، به نظارهی مثل پرداخت، آنها را آن چنان که هست میبیند نه تصاویری از آنها را که در اشیاء حضور دارند. به عبارت دیگر، هستیهای راستین را بیواسطه و حضوراً میبیند نه با واسطه و یا در چیز دیگری، به طوریکه میتواند پس از شهود و تقرّب به آنها، خود و زندگیاش را شبیه آنها سازد.

«کسی که به حقایق سرمدی روی آورده است، همواره در این اندیشه است که ماهیت راستین هر چیزی را دریابد و وقت آن را ندارد که به عوالم پستتر توجه کند. او نخست عالمی را تماشا میکند که نظامی ابدی در آن حکمفرماست و تا آنجا که برایش امکان دارد، میبایست زندگی خود را شبیه آن بسازد» (افلاطون، 1380، ج1: 463).

پس برای نظارهی هستیهای راستین و تقرّب به ذوات حقیقی هر چیزی، راهی نیست جز
اینکه افلاطون میگوید:
«به خود گفتم که باید دست به دامن تفکّر بزنم و ذات حقیقی چیزها را به دیدهی تعقّل بنگرم، زیرا هرگز معتقد نیستم کسی که جهان هستی را به دیدهی تفکّر و تعقُّل مینگرد، تصویری از آن میبیند و مانند این است که آن را در چیزی دیگر بنگرد» (افلاطون، 1380، ج1: 504).
زیرا آنچه با دیدهی عقل محض بر آدمی معلوم میگردد، به دلیل حضوری و شهودی بودن هرگز مبهم، تاریک و آلوده نخواهد بود، بلکه واضح، روشن و ناب است.
از دیدگاه افلاطون، روح و نفس آدمی قبل از هبوط به عالم محسوس و ورود به تن مادی و کالبد جسمانی، ایدهها و هستیهای راستین را مشاهده کرده بود و عالم به خود همهی چیزها یعنی صور و ایدهها بود و برای این آگاهی به چیز دیگری جز خود ایدهها نیازی نبود، اما با ورود خود به دنیای فانی، همهی آنها را فراموش کرد. انسان به عنوان یکی از موجودات زندهی عالم محسوسات، باید این توانایی را در ذات خود داشته باشد تا بتواند به واسطهی آن، ایدهها و حقایقی را که در مصاحبت با ذوات الهی هنگام صعود به سوی ورای آسمان دیده بود را یادآور و متذکر شود. اما آدمی چگونه و از چه طریق میتواند به یاد هستیهای راستینی که قبلاً دیده بود، بیفتد و آن را به یاد آورد؟ باید گفت ابزاری لازم است تا بتواند شناساییها و علومی را که فراموش نموده است را به یاد آورد، و این ابزار حواس خمسهی ظاهری تن آدمی است (رشاد، 1365، ج2: 123).
در توضیح این مطلب باید گفت، روح و نفس آدمی، مثلاً «خودِ برابری» را پیش از آنکه از عالم معقول به عالم محسوس بیاید، بدون واسطه میدانست اما بر اثر ورود به عالم مادی آن را فراموش کرد و از طریق حس باصره و با دیدن دو چیز برابر به یاد خود برابری که در عالم شناسایی دیده بود میافتد. پس آدمی با به کار بردن حواس ظاهری خود به یاد هستیهای راستینی که قبل از ورود به عالم محسوس، مشاهده کرده بود، میافتد (افلاطون، 1380، ج1: 475 و ابراهیمی دینانی، 1366، ج2: 438).
بنابراین حواس ظاهری آدمی، زمینهی یادآوری و شناسایی را فراهم میکند. پس حواس ظاهری منبع تفکر و تعقل محض آدمی هستند و وسیلهی ادراک عالم محسوسات، اما از ادراک عالم معقول ناتوانند و اگر آدمی فاقد حواس ظاهری بالاخص قوهی باصره بود هرگز نمیتوانست به مثل و صور معقولهای که صرفاً از طریق عقل و خرد آدمی دریافت میگردند، پی ببرد و به یاد آنها بیفتد.
«بنابراین در مدتی که در بند هستیم، حواس اولین راهنمای ما به سوی کشف صور هستند، مشروط به اینکه شعور فلسفی داشته باشیم تا بتوانیم آنها را صحیح بکار بریم و هرچه زودتر از آنها فاصله بگیریم تا عقلمان به تنهایی عمل کند» (گاتری، 1377: 233-234).
حال اگر کسی بخواهد در همراهی کالبد و حواس ظاهری خود به حقیقت و هستیهای راستین تقرب جوید، هیچ توفیقی حاصل نخواهد کرد؛ به این معنا که بدن و حواس آدمی، هرگز حقیقت را به آدمی نشان نمیدهند بلکه بعکس، مانع رسیدن او به عالم شناسایی
میگردند. پس کسی که میخواهد حقیقت را دریابد و به عالم شناسایی برسد «اگر برای شناختن چیزی، از تن یاری بخواهد تن، او را به اشتباه میافکند و میفریبد» (افلاطون، 1380، ج1: 461).
دلیل این مطلب آن است که تن مادی و حواس خمسهی ظاهری انسان، روح و نفس او را هنگام تعقّل و تفکّر دربارهی حقیقت، آشفته میسازند و در نتیجه حقیقت هر چیزی را آنگونه که هستند نخواهد دید، پس باید روح و نفس را از قفس تن و حواس آن رها ساخت تا بتواند دور از تن جسمانی و حواس مادی ظاهری به تعلّق و تفکّر دربارهی عالم شناسایی و حقیقت راستین هر چیزی بپردازد. در توضیح بیشتر این مطلب در کتاب فایدون افلاطون، سقراط مثالی از نحوهی درک حقایق راستین میزند. وی از سیمیاس میپرسد: آیا او ایدهی عدالت، زیبایی، خوبی، بزرگی، تندرستی و همینطور ماهیت و ذات راستین هر چیزی را، از طریق حواس ظاهری دریافته است یا صرفاً از طریق تعقل به حقیقت هرچیزی تقرب جسته و آنها را ادراک کرده است؟ سیمیاس در پاسخ خود به سؤال سقراط، عقیدهی وی را تأیید میکند. به این معنا که او نیز مانند سقراط تنها راه نیل به حقیقت راستین هر چیزی آنچنان که هست- یعنی مثل و هستیهای راستین و ابدی- صرفاً عقل و خرد آدمی میداند نه تن و حواس خمسه ظاهری او (همان،462).
بنابراین از دیدگاه افلاطون، کسی میتواند به شناسایی بهتر و دقیقتر دست یابد که بیشتر از دیگران خود را از قید تن رها سازد و تنها به یاری اندیشه در این راه گام بردارد، بی آنکه از حواس ظاهری یاری بخواهد و تنها به تفکر محض بپردازد و بکوشد تا هر چیزی را چنان که لنفسه هست دریابد و تا میتواند چشم و گوش خود را ببندد و از تمام تن که کاری جز مزاحم شدن و مشوّش ساختن ندارد، کناره جوید (همان، 461-462).
در آخر میتوان چنین گفت که دیدگاه افلاطون که هم معرفتشناسی بود و هم
هستی شناختی به طور خلاصه این بود که:
1. دربارهی اعیان و رخدادهای این جهان به چیزی بالاتر از باور درست نمیتوان دست یافت
2. عقل انسان میتواند محسوسات را دستهبندی کند و مفاهیمی را تشکیل دهد.
3. فیلسوف میتواند از راه انتزاع مفاهیم، تا شناخت کامل صورتها پیش رود و این شناخت از نوع آشنایی مستقیم است. هستیهای معقول و نامتحرک علتهای هر مرتبهای از هستی
میباشند که در پدیدارهای طبیعی میبینیم و جایگاه این پدیدارها در میان هستی و نیستی محض متناظر با موقعیت باور در میان دانش و نادانی محض است و این جایگاه را از راه
بهرهمندی یا تقلید کردن از صورتها بدستمیآورند (گاتری،1377 :232).

فصل چهارم

بررسی جایگاه عشق و عقل در نظام فلسفی سهروردی

4-1- بررسی جایگاه عشق در نظام فلسفی سهروردی

4-1-1- شیخ اشراق و روش او
سهروردی در نیمهی دوم قرن ششم میزیست. او حکمت اشراق را که یکی از سه مکتب مهم
فلسفهی اسلامی است بنیان نهاد. «حکمتی که بر پایهی استدلال و ذوق استوار است و فهم آن مستلزم آشنایی با حکمت مشأیی از یک سو و دارا بودن ذوق فطری و صفای ضمیر از سوی دیگر میباشد» (سهروردی، 1372، ج3: 32).
سهروردی در نظام فلسفی خود برای اثبات هستی و وجود حقایق عالم، هم به استدلال و هم به شهود تکیه میکند و حکمت اشراقی او، تلفیقی است از فلسفه و عرفان و عقل و عشق و به تعبیر خودش حکمت بحثی و حکمت ذوقی. آنچه وی آن را حکمت اشراق خوانده، نوعی حکمت است که منبع قدسی داشته و دریافت آن نیز جز برای کسانی که آمادگی کامل کسب کردهاند، میسر نمیباشد.
حکمت اشراق مشاهدهای وجدانی است که به وسیلهی آن حقیقت وجود همانگونه که هست برای انسان پدیدار میگردد. البته در حکمت اشراق، نظر و برهان و استدلال از اهمیت بسیاری برخوردار است، ولی او میگوید همانگونه که مشاهدات حسی مبنای بسیاری از علوم میباشد، مشاهدات روحانی نیز مبنای حکمت واقعی به شمار آید (ابراهیمیدینانی، 1366:
18-23-47-62).
هرچند معرفت اشراقی برترین وسیلهی درک حقیقت در حکمت اشراق است اما حکمت بحثی و استدلالی نه تنها مطرود نیست بلکه لازم شناخته شده است چراکه بر طالب حکمت واجب است که ابتدا به بحث و استدلال پرداخته و پس از پختگی در این مرحله که به ناتوانی عقل پی برد، راه صحیح را که توسل به شهود و اشراق است مییابد البته مراقبت نفسانی و تحمل ریاضت عرفانی شرط وصول به این مرتبه است (سهروردی، 1385: 32).
پس میبینیم که سهروردی کسب حکمت بحثی یا علوم عقلی را مقدمهی حکمت ذوقی و اشراق و شهود تلقی میکند. چنین است که فلاسفه بعد از او به نقش اشراقات درونی و شهود باطنی اهمیت دادند و عارفان نیز از نقش عقل و استدلال غافل نبوده و برای عقل نیز شان و منزلتی قایل شدند و حداقل عقلی را که عشق منکر نیست، معلم اول و عشق را معلم ثانی
میدانستند. البته این میراث توسط ملاصدرا حکیم مسلمان قرن یازدهم به اوج خود رسید.
در تمدن اسلامی، علوم به سه شاخهی مهم تقسیم شده است که عبارتند از: علوم عقلی و نقلی و قلبی که این سه شاخه، سه جریان مهم فکری- فلسفه و شریعت و تصوف- را بوجود آورده است و همواره در تعامل و تاثیرگذاری متقابل بودهاند و در اثر این تعامل، فکر و فرهنگ رشد یافته است. در طول تاریخ، اندیشمندان بزرگی تلاش کردهاند که بین این سه جریان فکری، هماهنگی و تعادل ایجاد کنند که دورههای شکوفایی فکر و فرهنگ اسلامی، دورههای هماهنگی این جریانات بوده است و یکی از مؤثرترین چهرهها در این امر، سهروردی است.
«شیخ شهابالدین سهروردی» حکیمی اشراقی است و از دیدگاه او حکیم، کسی است که توأمان، متوغّل در بحث و ذوق باشد. لذا ذوق اشراقی و بحث برهانی را با هم در میآمیزد و دل به عقل و عشق میسپارد و وصول به عشق جاویدان را جز با رسیدن به شهر جاویدان خرد، میسر نمیداند. عقل، کانون فلسفه است و عشق، محور عرفان.
بنابراین نگاه او به عشق، نگاهی فیلسوفانه و عارفانه است. در همهی آثار سهروردی، ردّ پای عشق را میتوان دید و عشق، بنیاد اندیشه و حکمت عرفانی فلسفی وی را تشکیل میدهد.
به عبارتی دیگر، مبحث عشق یکی از شالودههای بنیادین در حکمت اشراقی است که در آثار فلسفی و رسالههای عرفانی این حکیم دیده میشود و بیانگر سفر عاشقانهی نفس از حضیض طبیعت و گذر وی از مراتب هستی، تا رسیدن به مقام تجرد و اشراق و کشف حقایق معنوی انسان است. در کمتر رسالهی رمزی از رسالههای سهروردی است که بحثی از عشق نباشد و باور خاص او به عرفان، وجود این بحث را در آثارش کاملاً جدی و بنیادین میسازد.
وجود رسالهای به نام فی الحقیقهالعشق کشش و گرایش عاشقانه سهروردی را به این مقوله مشخص میسازد. سهروردی رسالههای متعددی را به زبان فارسی نوشته که تمامی آنها جنبهی رمزی و سمبلیک دارد و او وظیفهی خود را در این رسائل، افزایش شوق و کوشش سالک در طی راه و پیمودن منازل سلوک بر اساس تعلیمات حکمت اشراقی میداند تا سالک بدان مرتبهی روحی ارتقا پیدا کند که خود به چنین تجربههای روحانی لذتبخشی برسد (تقیپور نامداریان، 1364: 230).
شیخ اشراق در دو موضع بیش از دیگر آثار خود به بررسی حقیقت عشق پرداخته است: یکی در حکمت اشراق جایی که به تبیین رابطهی انوار با یکدیگر میپردازد و معتقد است که ارتباط نور سافل با عالی از سنخ محبت است و عشق در حکمت اشراق، رابطهی وجودی میان موجودات متعالی و انوار طولیه و عرضیه است و انوار با هم رابطهای عاشقانه دارند.
اثر دیگر رساله «فیحقیقهالعشق» یا «مونسالعشاق» است که از لحاظ ادبی از شاهکارهای نثر سهروردی محسوب میشود که از عشق با زبانی خاص و عرفانی سخن میگوید و در حقیقت، این رساله روح عرفان است در کالبد فلسفه به صورت داستان و به زبان رمز.
4-1-2- حقیقت عشق در مونسالعشاق سهروردی
رسالهی فیالحقیقهالعشق یا مونسالعشاق رسالهای کوچک اما مهم در باب عشق

پایان نامه
Previous Entries مقاله درمورد عالم محسوس، عالم مثال، عالم ماده، فاعل شناسا Next Entries دانلود تحقیق در مورد سازمان تجارت جهاني، سازمان ملل، کانون توجه