مقاله درمورد اشتراک لفظی، مشترک معنوی، رسول اکرم (ص)، وجود منبسط

دانلود پایان نامه ارشد

ا الهام از متون دینی، عقل منفصل نامیده میشود.
2- صورت نوعیه و فصل ممیز انسان، که او را از سایر انواع حیوانی جدا کرده و بابالابواب برای خروج از عالم طبیعی به عالم ماورالطبیعه است که در نزد فیلسوفان مسلمان، مشهور به عقل متصل است.
در فرهنگهای فلسفی، سخن در باب دلالت عقل بر اشتراک لفظ، جای تأمل دارد. مثلاً نجمالدین رازی معتقد به اشتراک لفظی واژهی عقل میباشد که هر طایفه از آن مرادی دارند (رازی، 1345: 72-74). یا پل فولیکه میگوید: «عقل از الفاظ مشترکی است که بر معانی مختلفی اطلاق میشود» (فولیکه، 1347: 79).
حقیقت این است که کلمهی عقل، مشترک معنوی بوده منتها به تشکیک بر همهی آن معانی دلالت میکند و لیکن هرگروه بر اساس ذوق و مشرب فکری خویش مرتبهی خاصی از آن را به عنوان تمام حقیقت عقل تلقی میکنند و گاهی در لابلای مفاهیم فلسفی، عقل به نفس ترجمه شده که دارای مراتبی است و فلاسفهی اسلامی مراتب تکامل نفس آدمی را از قوه به فعل و از نقص به کمال به چهار مرتبه به شرح زیر نامگذاری و تفسیر کردهاند:
عقل هیولانی: مرتبهی نخست یا عقل هیولانی، یعنی مرحلهای که هنوز هیچ نقشی در آن مرتسم نیست، ولی استعداد پذیرفتن هر معقولی را دارد و در حقیقت میتوان گفت که عقل هیولانی، استعداد دریافت معقولات نخستین است و از این جهت آن را عقل هیولانی میگویند که هیولای نخستین به ذات خود دارای هیچ صورتی نیست و برای هر صورتی، موضوعی محسوب میشود.
عقل بالملکه: در این مرتبه، نفس ناطقه از مرتبهی عقل هیولانی گذشته و از قابلیت و استعداد محض بیرون آمده و با دریافت معقولات نخستین آماده است که معقولات دوم را از راه فکر یا حدس تحصیل کند.
عقل بالفعل: مرتبهی سوم از مراتب نفس آدمی است. در این مرتبه، عقل به کمک معقولات اول و بدیهی، معقولات دوم را که اکتسابی هستند، بدست میآورد و آن معلومات در نفس انسان ذخیره شده و هر زمان که بخواهد میتواند به مطالعهی آنها بپردازد. این مرتبه از عقل نظری را از آن جهت بالفعل گویند که معقولات بالفعل در آن موجودند و نیازی به اکتساب جدید آنها نیست و در حقیقت میتوان گفت: عقل بالفعل، استعداد حاضر کردن معقولات دوم پس از حصول آن است.
عقل بالمستفاد: این مرتبه، وقتی است که نفس آدمی از مرحلهی قوه گذشته است و نفس به مشاهدهی معقولات دوم میپردازد و میداند که آنها را بالفعل دریافته است. عقل نظری در این مرتبهی عقل، مطلق میشود، چنانچه در مرتبهی عقل هیولانی، قوهی مطلق است. علت اینکه این مرتبهی نفس را عقل بالمستفاد میگویند، آن است که در این مرحله، نفس، علوم را از عقل دیگری که عقل فعال نامیده میشود، کسب میکند و به یاری عقل فعال است که نفس آدمی میتواند مراتب چهارگانهی خود را بپیماید و به مرحلهی کمال برسد
(ابنسینا، 1363، ج2: 161-160).
پس در بین اندیشهها و نوشتههای فلسفی، عقل را به عنوان قوهی مدرکهی کلیات که مرتبهی کمال نفس است، میبینیم. علاوه بر اینها، حکیم معاصر محیالدین الهی قمشهای در کتاب وزین فلسفی خود حکمت الهی چند معنا برای عقل آورده است که در ذیل نقل میکنیم :
جوهری که ذاتاً و فعلاً مجرد است، وجود منبسط، قوهی ادراک خیر و شر و تمیز نفع و ضرر، ملکه داعی بر خیرات و حسنات، ملکه تنظیم امور زندگانی، قوهی مدرکه مطلق که به عقل نظری و عملی تقسیم میشود، روح قدسی، موجود بالفعل تام که عقل فعال نامند و به امر خدا، مخرج موجودات از قوه به فعلیت است (الهیقمشهای، 1363: 298).

2-1-3- عقل در قرآن و برخی روایات
قرآن، تنها کتاب مقدسی است که عقل را به خوبی شناسانده و کاربرد آن را مشخص کرده است. از اینروست که با مراجعه به قرآن میتوان به قدر و منزلت این نیروی شگرف پیبرد و بدرستی مورد استفاده قرار داد. عقل بشری مورد نظر قرآن، تمام ساحتهای وجودی انسان را اعم از فردی و اجتماعی فرا گرفته، بطوریکه اندیشه یا عمل خارج از حوزهی عقل، انسانی تلقی نمیشود. در
نتیجه، حیات انسانی یعنی حیات معقول. در قرآن مرادفهای متعددی آورده شده نظیر نهیه، لب، قلب، روح، امر، الحجر، نور، قلم و ملک که هر یک به اعتبار خاصی به معنای عقل آمده است.
نهیه: عقل به سبب جنبهی عملیاش و از آن جهت که انسان را از ارتکاب قبایح باز میدارد، در قرآن به نهیه تعبیر شده: «نهیه، مفرد نُهی و نهی به معنای عقول است چون از قبیح نهی
میکند» (جوهری، 1429، ج4: 2517).
الحجر: قرآن به عقل از آن جهت که دژ استوار و محافظ نفس، از سقوط آن در پرتگاه ضلالت و تنزّل آن به مرتبهی حیوانیت و به دنبال آن سیر قهقهرایی در مراتب پایینتر
میگردد، حجر اطلاق کرده است. راغب اصفهانی چنین میگوید: عقل از آن رو حجر نامیده شده است که اطراف نفس را سنگچین میکند و آن را در دژ استوار خویش محفوظ نگه
میدارد (همان، 623).
لب: یکی از تعابیر بسیار بلندی که در قرآن مساوق با عقل بکار برده شده است و به حقیقت ناب و خالص هر شی گفته میشود، لب است. لب انسان، همان حقیقت صرف و خالص انسانی است که فصلالفصول او بوده و وی را از سایر موجودات مادون جدا کرده و طلیعهی هستی برتر از جسم و جسمانیات در انسان میباشد.
قلب: روشن است که منظور، آن قلب صنوبری جسمانی که در قفسهی سینه جاسازی شده است نیست، بلکه مراد قرآن، مرکز باطنی ادراکات حضوری و شهودی و فهم و شعور وجودی انسان است. «افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها» (حج، آیه 46) آیا در زمین گردش نمیکنند تا برای اینها قلبهایی باشد که با آن حقایق را دریابند. بنابراین به تعبیر قرآن، قلب انسان مرکز تعقل اوست.
روح: تعبیر قرآن از عقل به روح، به خاطر این است که سرچشمه و اصل حیات نفوس عالیه و سافله است « قل الروح من امر ربی» (اسراء، آیه 87) .
امر: در جای دیگر، قرآن کلمهی امر را به معنای عالم عقول و ممکنات مجرده نام برده است.
«الا له الخلق و الامر» البته روشن است که این واژه و برخی کلمات دیگر در قرآن مانند قلم و ملک عقلی ورای عقل انسانی است.
قلم: از آن جهت که عقل، واسطهی الهی در صورتگری علوم و حقایق بر لوحهای نفسی قضایی و قدری است و به واسطهی عقل، کلمات الهی (سایر ممکنات) خلق میشود «ن والقلم و مایسطرون». (قلم، آیه 1)
ملک: از واژههایی که در قرآن به معنای موجود مجرد عقلی به کار گرفته شده است، کلمهی ملک است و منظور از آن، موجود مجرد تامی است که مأمور اجرای فرامین الهی و فرمانبردار بیچون و چرای او میباشد.
راغب اصفهانی چنین میگوید: «العقل یقال للصوره المتهیه لقبول العلم و یقال للعلم الذی یستفیده الانسان بتلک القوه عقل» (اصفهانی، 1392: 354).
گاهی بر وسیلهای که انسان را آماده برای پذیرش علم میکند و گاهی بر علمی که توسط آن وسیله برای انسان حاصل میگردد، عقل اطلاق میشود، در ادامه میگوید: هر جا خداوند کفار را به عدم عقل مذمت کرده اشاره به معنای دوم، مثل: «مثل الذین کفروا… فهم لایعقلون» و هر جا رفع تکلیف از بنده کرده، اشاره به معنای اول است.
بنابراین، عقلگرایی قرآن، یعنی دعوت انسان به تفکر در نحوهی وجود خود و سایر موجودات اعم از زمینی و آسمانی و گذر از آنها و رسیدن به وجود برتر که لازمهاش، مبرّا بودن عقل از هرگونه آلودگی و ناپاکی مادی و غیر مادی است.
در روایات نیز از عقل و ابعاد مختلف آن سخن گفته شد «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» که این از معانی تام عقل است. از جمله امام صادق (ع) میفرمایند:
«و این عقل، یعنی جوهر روحانی مجرد از ماده در ذات و فعل: یعنی موجود کامل که در هستی خود و افعال خویش به جسم و جسمانی نیازمند نیست» (کلینی، 1340، ج1: ۱۱).
اول ما خلق الله العقل: این روایت به نقل از شیخ صدوق که از قول رسول اکرم (ص) فرمود:
«ان الله تعالی خلق العقل من نور مخزون مکنون فی سابق علم الذی لم یطلع علیه نبی مرسل و لا ملک مقرب» بدیهی است که اول ما خلق، اولیت در شرف است نه اول در زمان، چون هرگاه خداوند بزرگ «اول ما خلق» را ایجاد و ابداع فرماید، در واقع «آخر ما خلق» را نیز ایجاد فرموده است. پس زمان در ایجاد و ابداع حضرت حق معزول بوده و ازینروست که گفتهاند فعل حق را ماضی و مضارع نیست (قمشهای، 1363: 303). البته روایات زیادی از عقل و ویژگیهای آن سخن گفتهاند که به علت رعایت اختصار، به همین حد بسنده میکنیم.

2-1-4- عقل نزد علما و عرفا
عرفا، برخی از ابعاد عقل را مورد نکوهش قرار داده و برخی ابعاد آن را ستایش میکنند. به گفتهی حادث محاسبی، گوهر اصلی انسان، عقل اوست و گوهر عقل، توفیق پروردگار است.
همچنین سهل شوشتری در اینباره میگوید: «لا یصلح الکون الا بالعقل» یعنی عالم کون و هستی جز از طریق عقل مرمت نمیشود. او همچنین این نکته را اشاره میکند که آغاز عقل، عقل است و پایان آن نیز عقل است. یعنی عقل از عقل شروع میشود و به سوی عقل نیز رهسپار میشود.

2-1-4-1- عقل جزئی و عقل کلی
گاهی در برخی از کلمات عرفا، دوگونه عقل دیده شده است: عقل جزئى و عقل کلى.
عقل جزئى با سود و زیان دنیایى و عالم طبیعت سروکار دارد و مشوب به وهم، شک و شهوت است. این عقل را «عقل حسابگر» نیز نامیدهاند. در حالی که عقل کلى، از شک و وهم و شهوت و… در امان است و به دنبال آخرت و درک عالم غیب است. عقل کلى که فوق این عقل جزئى است، مایه‏ى سعادت و راهنماى انسان به سوى ابدیت است.
ابوالحسن نوری یکی از بزرگان اهل معرفت، در باب عقل به گونهای دیگر سخن میگوید. او اشاره دارد به این که عقل ناتوانی است که جز بر توانایی همانند خود دلالت نخواهد داشت. در این رابطه داستانی را بیان میکند؛ هنگامی که خداوند عقل را آفرید، به او گفت: من کیستم؟ عقل سکوت پیشه کرد. بعد از این سکوت خداوند چشم عقل را به وحدانیت روشن ساخت و سپس عقل سکوت خود را شکست و گفت: تویی خدای بزرگ.
بنابراین، عقل، خدا را جز به یاری خود خداوند نمیتواند بشناسد. حلاج نیز همین مضمون را در قالب شعر بیان میکند:
لایعرف الحق الا من یعرفه لا یعرف القدمی الحادث الفانی
کان الدلیل له منه الیه به من شاهدالحق فی تنزیلا لفرقان
ترجمه: حق را نمیشناسد مگر کسی که حق تعالی، خودش را به او بشناساند. موجود حادث و فانی امر قدیم را نمیشناسد. دلیل هستی حق از خود حق به سوی حق و بواسطهی حق تحقق میپذیرد. این دلیل در وجود کسی تحقق پیدا میکند که حق را در تنزیل قرآن مشاهده نماید. ممکن است با این مطلب روبرو شویم که اهل تصوف در مواردی به نکوهش عقل زبان
گشودهاند، اما باید گفت، این نکته به هیچ عنوان نشاندهندهی این نیست که آنان با عقل مشکل دارند، بلکه آنان میخواهند این مطلب را نشان دهند که عقل نباید در حد غریزه باقی بماند و در قیود مصالح و منافع این جهان گرفتار و مقید گردد. به عبارت دیگر، عقل منفعتطلب و سودنگر و شمارشگر مورد نکوهش اهل معرفت بوده و همواره با صاحبان این عقل با زبان طعن سخن گفتهاند. ولی اگر عقل، خود را از قید این خواستههای نفسانی برهاند، به عنوان یک لطیفهی ربانی در نظر گرفته میشود که منشأ تعالی و تکامل شناخته میشود (رسولی بیرامی، 1385: 30-31).
عقل در اصطلاح حکما دارای دو قسم است:
1. عقل نظری: که به درک و شناخت واقعیت‌ها و قضاوت دربارهی آنها میپردازد.
2. عقل عملی: همان قوهای است که کنش و رفتار آدمی را کنترل کرده و کارش درک بایدها و نبایدها است و در واقع عقل عملی، مبنای علوم زندگی میباشد.3
2-2- تعریف عشق

گفتنی است، گرچه بحث و فحص دربارهی عشق و مسائل مربوط به آن، سابقهای بس طولانی به امتداد دورهی تفکر و تأمل بشر دارد و در طول تاریخ اندیشهی انسان را به خود اختصاص داده است، اما در قیاس با تأثیر شگرف و پیچیدگی اسرار و رموز عشق، چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی.
عشق، مانند دیگر صفات و کیفیات نفسانی از اموری است که نزد همه بدیهی است و هرکس به علم حضوری، نوعی از آن را به طور فطری در خود مییابد و تعریف آن را اگر مخفیتر نکند، واضحتر نمیکند.
حکما و عرفا در بیان

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد نفت و گاز، سازمان تجارت جهاني، وزارت امور خارجه، تجارت دو جانبه Next Entries مقاله درمورد ترکیب وصفی، کمال مطلق، زیبایی مطلق، فرهنگ فارسی