مقاله درباره هم پیوندی، تأثیر و تأثّر، پدیدارشناسی، سوبژکتیویته

دانلود پایان نامه ارشد

التفات مندی262 (قصدیّت)، و حتی، خود-آگاهی263 امکان پذیر می گردد. هایدگر، نورگاهِ روشن گشتۀ دازاین را با زمانمندیِ264 از خود برون شونده265 همسان می انگارد. دازاین، نورگاهِ زمانمندِ معنایِ هستی است (شالوو و دِنکِر، 2010: 82).
هایدگر، èthos را به Aufenthalt تفسیر می کند، اصطلاحی که هم می تواند به معنای ‘سکونت’266، و هم به معنای ‘تأخیر’267 باشد. می توان گفت که Halt در Aufenthalt ، هم به معنای آن چیزی است که ما را نگه می دارد (ویسکِر، 2000: 144)- معنایی که مایکل اینوود268، یکی از برجسته ترین هایدگرشناسان و هگل شناسانِ جهانِ انگلیسی زبان، بر آن تأکید دارد (اینوود، 1999: 134)- و هم به معنای آن چیزی است که ما را از حرکت باز می ایستاند (ویسکِر، 2000: 144). معمولاً این چنین انگاشته شده است که هایدگر نخستین معنا را مدّنظر داشته است. اگر این گونه هم بوده باشد، در صورتی که ما با پیش زمینه ای که از دیرینه شناسیِ فوکو در ذهن داریم، به مطالعۀ آثار هایدگر بپردازیم، به این امر پی خواهیم برد که معنای دوم نیز واجدِ جایگاهی اساسی در اندیشۀ هایدگر بوده است. گفتمان، آن گونه که فوکو آن را ادراک می نماید، هم به مثابۀ سرزمینی فراخ، که ما در آن اقامت کرده، و آن ما را نگه داشته است، نمودار می گردد، و هم به مثابۀ در بر گرفته شدن به وسیلۀ کرانمندی ای269 که در نتیجۀ این چنین نگه داشته شدنی حاصل می آید؛ کرانمندی ای که ما را در پیِ احساسِ صعوبتی در بر می گیرد که آن هنگام که قصد نداریم تا دیگران (به طورِ مثال،) از افکارمان مطّلع گردند، به ما دست می دهد (همان، 144).
صورت بندی های گفتمانیِ مدّنظرِ فوکو، از آن رو که به مثابۀ کوشش هایی در جهتِ هویّت بخشیدن به شرایطِ وجودِ دانش و سوبژکتیویته270 در دوران و عصری به خصوص هستند، با بحثِ هایدگر از مفهومِ Gestell، یعنی، چارچوبِ271 دانشِ منطبق با پیش فرض هایِ مشخّص و معیّنِ فلسفی نیز قرابت پیدا می کنند. آن چه را که فوکو در دیرینه شناسیِ دانش به دنبالِ آن است، و به گونه ای هر چند مبهم در آن با پدیدارشناسی هم آوا می گردد، ‘سطحِ پیشا مفهومی’272 است، یعنی، ‘آن جا که مفاهیم نمودار می گردند’. اگر به زبانی فوکویی بگوییم، یعنی، قواعدی که زمینۀ معیّنی از گفتمان را ایجاد می کنند (ویلیامز، 2001: 164). شاید این قرابتِ مفاهیمِ هایدگری- فوکویی خود را به بهترین وجه در این اظهارنظرِ لاکلاو و موف نمایان سازد که:
‘می توان به صورت بندیِ گفتمانی از زاویۀ دیدی مبتنی بر انتظام در پراکندگی نگریست، و به آن اندیشید. این چنین است که [صورت بندیِ گفتمانی] به عنوانِ مجموعه ای از موقعیّت های تفاوتی معنا می یابد. این مجموعه، بازنمودِ هیچ اصلِ اساسی ای نیست که در خارج از آن قرار داشته باشد- برای مثال، نمی توان با قرائتی هرمنوتیکی یا آمیزه ای ساختارگرایانه بر [این مجموعه] مُحاط شد- بلکه، [این مجموعه،] پیکربندی ای273 را بر می سازد که در زمینه های معیّنی از خارجیّت274 می تواند دالّ بر یک کلیّت باشد’ (لاکلاو و موف، 2001: 106).
لاکلاو و موف می گویند که در کلیّتِ گفتمانیِ مفصل بندی شده، یعنی، جایی که هر عنصری، موقعیّتی تفاوتی را اشغال می نماید- یا در واژگان مورد استفادۀ آنان می توان گفت که جایی که هر عنصری، به وقته ای از آن کلیّت مبدّل گشته است- هویّتِ عناصر تماماً رابطه ای بوده، و تمامِ روابط دارای خصلتی ضروری می باشند. در این جا آنان به آن چه که دوسوسور، اصلِ ارزش275 می نامد، توجّه نشان می دهند (همان).
4- 2- 3- دوسوسور و اصلِ زبان شناختیِ ارزش
ایدۀ اصلیِ دوسوسور این است که در یک زبان، عناصری که در تقابل با یکدیگر قرار دارند، به گونه ای متقابل ارزشِ یکدیگر را تعریف، و مشخص می نمایند. ارزش های مدّنظرِ دوسوسور، ارزش هایی ناشی گشته از خودِ سیستم، و نه ارزش هایی اندکه به گونه ای برون سیستمی مشخّص گشته باشند (هُلدکرافت، 1991: 107). در نزدِ او، ارزش ها به عنوانِ نخستین و عمده ترین برآیندهای یک سیستم در نظر گرفته می شوند. سیستم در این جا به معنای مجموعه ای از روابطِ هم نشینی276 و هم پیوندیِ277 موجود میانِ موجودیّت های عینیِ یک زبان (langue) است. امّا، در این جا این پرسش مطرح می شود که اصطلاحِ ‘ارزش’ چگونه با اصطلاحاتی نظیرِ ‘مدلول’278 و ‘دلالت’279 ارتباط پیدا می کند (همان، 108)؟
دوسوسور بر این امر اذعان دارد که هر چند که ممکن است اصطلاحِ ‘ارزش’ با اصطلاحاتی نظیرِ ‘معنا’280 یا ‘دلالت’ مترادف به نظر رسد، امّا، با این وجود، باید دانست که از آنان متمایز است. دوسوسور با ارائۀ طرحِ شمارۀ 1 به عنوانِ طرحِ نمودار کنندۀ نشانه281، دلالتِ نشانه را با نقطۀ مقابلِ دال282، یعنی مدلول، یکسان انگاشته، و این نکته را می افزاید که این گونه اندیشیدن به یک نشانه یا واژه، تلقّی نمودنِ آن به سانِ کلیّتِ مطلقاً بسته، منفرد، و خودبسنده ای است. امّا، دوسوسور این چنین نگرشی نسبت به نشانه یا واژه را نگرشی ناقص و گمراه کننده می داند. این بدان سبب است که همزمان می توان به یک نشانه یا واژه به عنوانِ نقطۀ مقابلِ سایرِ نشانه ها یا واژه ها نیز نگریست (شکلِ 2). البته، واژگانی که این نشانه یا واژه نقطۀ مقابلِ آنان محسوب می گردد، سایرِ واژگانِ زبانی (langue) هستند که این نشانه یا واژه به طریقی که حاکی از هم نشینی و هم پیوندی است، با آن در ارتباط می باشد، و این گونه روابط است که ارزشِ این نشانه یا واژه را تعیین می کنند (همان). بنابراین، آن چنان که دوسوسور می گوید، ‘زبان سیستمی است از واژگانی که به گونه ای متقابل به یکدیگر وابسته اند. [در این سیستم،] ارزشِ هر واژه صرفاً به واسطۀ حضورِ همزمانِ283 سایرِ عناصر تعیین می گردد’ (دوسوسور، 1959: 114). در نتیجه، از آن جا که ارزش ها لزوماً برآیندهای یک سیستم هستند، اصطلاحِ ‘ارزش’ دارای معانیِ ضمنیِ کاملاً متفاوتی از اصطلاحِ ‘دلالت’ خواهد بود. علّتِ آن نیز این است که اصطلاحِ ‘دلالت’، آن چنان که عمدتاً موردِ استعمال قرار گرفته است، هیچ رابطۀ ضروری ای را با یک سیستم ندارد (هُلدکرافت، 1991: 108).
شکل 1: طرح نمودارکنندۀ نشانه: یکسانی دلالتِ نشانه با مدلول

(منبع: دوسوسور، 1959: 114)

شکل 2: طرح نمودارکنندۀ نشانه: یک نشانه نقطۀ مقابل سایر نشانه ها

(منبع: دوسوسور، 1959: 115)
دوسوسور مُرادِ خویش از ارزش را به زبانی استعاری، و به دو حالت مطرح می سازد. مطابق با حالتِ نخست، ارزش ها همانند با واحدهای مبادله هستند؛ بر طبقِ حالتِ دوم نیز، ارزش ها برآیندهای تأثیر و تأثّرِ متقابلِ میانِ دو جوهرِ284 از هم تفکیک نیافتۀ اندیشه و آوا285 هستند (همان، 109). ما در این جا به هر یک از این دو حالت می پردازیم.
ارزش ها و مبادله: دوسوسور با بهره گیری از مدلی اقتصادی، این گونه بحث می نماید که حتی در خارج از زبان نیز، ارزش ها مرکّب از دو عنصر هستند (همان): ‘(1) چیزی نامشابه که می تواند با چیزی که ارزشِ آن باید تعیین شود، مبادله گردد؛ و (2) چیزهای مشابه ای که می توانند با چیزی که ارزشِ آن باید تعیین شود، مقایسه گردند’ (دوسوسور، 1959: 115). برای مثال، برای تعیین نمودنِ ارزشِ یک سکّۀ پنج فرانکی، باید این را مشخّص کرد که چه چیزی (برای نمونه، یک قرصِ نان، یک روزنامه، و غیره) را می توان با آن خریداری نمود (هُلدکرافت، 1991: 109). هم چنین، برای تعیینِ ارزشِ یک سکّۀ پنج فرانکی باید آن را با ‘ارزشی مشابه از همین سیستم، برای مثال، یک سکّۀ یک فرانکی، یا با سکّه هایی از سیستمی دیگر (یک دلار و غیره) مقایسه نمود’ (دوسوسور، 1959: 115). به گونه ای مشابه می توان یک واژه را با یک اندیشه مبادله نمود، و نیز می توان آن را با سایرِ واژه ها مقایسه کرد. به هر لحاظ، هم چنان که ارزش یک سکّۀ پنج فرانکی را صرفاً نمی توان از طریقِ آگاهی یافتن به این امر که با چه چیزی مبادله پذیر است، تعیین نمود، ارزشِ یک واژه را نیز صرفاً نمی توان با در نظر گرفتنِ اندیشه ای که آن واژه با آن تبادل پذیر است، معیّن نمود؛ بلکه، هم چنین موردِ نیاز است تا آن واژه را در ارتباط با سایرِ واژگانی قرار داد که می تواند با آنان مقایسه گشته، و در تقابل با آنان قرار دارد (هُلدکرافت، 1991: 109).
دوسوسور به ارائۀ مثال هایی برای روشن ساختنِ این امر می پردازد که چگونه تقابل هایِ سیستماتیکِ فیمابینِ یک واژه و سایرِ واژه ها، ارزشِ آن واژه را تعیین می نمایند (همان). یکی از این مثال ها، واژۀ فرانسویِ mouton است؛ ‘واژه ای که دارای معنایی یکسان با واژۀ انگلیسیِ sheep است، ولی دارای ارزشی یکسان با آن نیست. یکی از دلایلِ چنین امری این است که ما در زبانِ انگلیسی هنگامی که می خواهیم از قطعه گوشتی سخن بگوییم که برای صرف کردن سر میز آورده اند، از واژۀ mutton، و نه از واژۀ sheep استفاده می کنیم. تفاوت در ارزشِ واژه های sheep و mouton در این واقعیّت نهفته است که واژۀ sheep در کنارِ خود دارای واژۀ دومی است، در حالی که واژۀ فرانسوی [mouton] این چنین نیست’ (دوسوسور، 1959: 115-116). باید توجّه داشت که یک فردِ فرانسوی زبان هنگامی که می خواهد از خودِ گوسفند، به عنوانِ حیوانی جان دار، یا از گوشتِ پخته شدۀ آن سخن به میان آورد، از واژه ای یکسان، یعنی mouton، استفاده می کند، در حالی که یک انگلیسی زبان در موردِ اوّل، واژۀ sheep، و در موردِ دوم، واژۀ mutton را استعمال می نماید (جوزف، 2004: 66). به بیانی دیگر، در زبانِ انگلیسی، تقابلی میانِ واژه های‘sheep’ و ‘mutton’ وجود دارد، تقابلی که در زبانِ فرانسوی میانِ واژۀ mouton و سایرِ واژگان برقرار نیست. این امر مؤیّدِ این اصل است که در یک زبان، واژگانی که در تقابلِ با یکدیگر قرار دارند، به گونه ای متقابل، ارزشِ یکدیگر را تعیین می نمایند (هُلدکرافت، 1991: 110). لذا می توان گفت که ‘محتوای286 یک واژه به مددِ هر آن چه که در خارج از آن وجود دارد، تعیین می شود’ (دوسوسور، 1959: 115).
اندیشه- آوا: حالتِ استعاریِ دومی را که دوسوسور برای روشن ساختنِ منظورِ خویش از ‘ارزش’ به کار می گیرد، متوجّه تقابلِ میانِ صورت287 و جوهر است. در این تقابلِ میانِ صورت و جوهر است که یک زبان (langue) همانند با صورتی است که جوهرهای فاقدِ شکل یا ساختارِ مشخّص را از یکدیگر متمایز می گرداند. دوسوسور این گونه بحث می نماید که اندیشه ها، جدا از زبان، فاقدِ شکل یا ساختارِ مشخّص هستند (هُلدکرافت، 1991: 112)، و از همین روست که ‘تا پیش از پیدایشِ زبان، هیچ چیز مشخّص و متمایز نیست’ (دوسوسور، 1959: 112). دوسوسور هم چنین این نکته را مدّنظر دارد که آواها تا پیش از پیدایشِ زبان، نمایانگرِ موجودیّت هایی288 نیستند که حدّ و مرزشان از پیش مشخّص گشته باشد (هُلدکرافت، 1991: 112). بنابراین، واقعیّتِ زبانی را می توان در کلیّتِ آن- یعنی زبان- هم چون زنجیره ای از زیر بخش های به هم پیوسته289 که هم در سطحِ نامشخّص و نامتمایزِ اندیشه های در هم تنیده290 (A)، و هم در سطحِ مبهمِ آواها (B) موجودند، ترسیم نمود (شکل 3) (دوسوسور، 1959: 112).
شکل 3: زبان هم چون زنجیره ای از زیربخش های به هم پیوسته

(منبع: دوسوسور، 1959: 112)
دوسوسور می گوید که نقشِ ویژۀ زبان در قبالِ اندیشه، نه خلقِ ابزارِ آواییِ291 مادّی ای برای بیانِ اندیشه ها، بلکه، ایجادِ ارتباط میانِ اندیشه و آوا تحتِ شرایطی است که ضرورتاً به مرزبندیِ292 متقابلِ واحدها بینجامد. اندیشه که ماهیّتاً آشفته293 است، در فرآیندِ تجزیه اش294 نظام مند می گردد. نه اندیشه ها صورتِ مادّی به خود می گیرند، و نه آواها به موجودیّت های ذهنی مبدّل می گردند؛ واقعیّتِ اسرارآمیز این است که ‘اندیشه- آوا’ متضمّنِ انفکاک295 است، و این که زبان آن هنگام که در

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره تبارشناسی، زیست شناسی، هم پیوندی، نام گذاری Next Entries مقاله درباره مفصل بندی، دال و مدلول، روان شناسی، زبان شناسی