مقاله درباره مفصل بندی، ویتگنشتاین

دانلود پایان نامه ارشد

لنینیسم به عنوانِ تاریخِ مارکسیسم ارائه می دهد (لاکلاو و موف، 2001:viii).
لاکلاو و موف، بازپیرایی و تعدیلِ (بازفعال سازیِ) مقولات مارکسیستی را – لزوما- منجر به ‘واساختنِ’166 ( در معنای دریداییِ167 کلمه) این مقولات می دانند؛ یعنی، جا به جا شدگیِ برخی از شرایطِ ‘امکانیت’ و بسطِ ‘امکانیت’ های جدیدی که هر آن چه را که می توان به عنوانِ وجهِ ‘کاربردیِ’ یک مقوله مشخص کرد، ‘فرارونده می سازند’168. مگر نه آن که ویتگنشتاین بر آن بود که چیزی هم چون ‘کاربردِ یک قاعده’169 وجود ندارد (همان، ix): در نزدِ ویتگنشتاین، یک قاعده، معیاری برای صحّت مندی است، ولی این صحّت مندی، خصیصۀ قانون- مانندِ عام یا علّی ای نیست. ارتباط مفهومی میانِ یک قاعده و آن چه که پنداشته می شود که با آن قاعده مطابق است، وجود دارد. روشِ کاربردِ یک قاعده، که در عمل مشخص می شود، و چگونگیِ به کار گیریِ قواعد است که مشخص می کند آیا مطابقت با قاعده وجود دارد یا خیر (آدیس، 2006: 104). این چنین است که حالتِ کاربردی، جزئی از خودِ قاعده می شود (لاکلاو و موف، 2001:ix). از دیدِ لاکلاو و موف، بازخوانیِ نظریۀ مارکسیسم در پرتوِ مسائلِ جهانِ معاصر، مستلزمِ ‘واساختنِ’ مقولاتِ اساسیِ این نظریه است. این، همان است که‘پسا- مارکسیسم’170 نامیده می شود: هم به عنوانِ فرآیندِ باز- درخورسازیِ یک سنتِ فکری، و هم به عنوانِ فرآیندِ فراتر رفتن از آن. پسا- مارکسیسم را نمی توان صرفاً به عنوانِ فرآیندی در ‘درونِ’ تاریخِ مارکسیسم ادراک نمود. بسیاری از تخاصماتِ اجتماعی که برای شناختِ جوامعِ معاصر ضروری اند، به زمینۀ گفتمانیِ ‘بیرون’ از مارکسیسم تعلق دارند، و نمی توان آنها را در قالبِ مقولاتِ مارکسیستی، بازمفهوم پردازی نمود. این تخاصمات هستند که مارکسیسم را به عنوانِ یک نظامِ تئوریکِ ناتوان از تحلیلِ این تخاصمات، به زیر سوال برده، و لزومِ وجودِ نقطۀ آغازینِ دیگری را برای تحلیل این تخاصمات اجتماعی جوامع معاصر آشکار می سازند (همان، ix-x).
لاکلاو و موف حتی گام را نیز از این فراتر می گذارند، آن جا که می نویسند:
‘هر تغییرِ بنیادین در محتوای اُنتیکِ171 یک زمینۀ تحقیقی، منجر به شکل گیریِ یک پارادایمِ انتولوژیکِ172 جدید می شود. پرسشِ انتولوژیک معطوف به چگونگیِ هستیِ موجودات بوده، و از همین طریق است که ابژه مندیِ173 یک زمینۀ زمینۀ [تحقیقیِ] به خصوص امکان پذیر می گردد. فرآیندِ تأثیرِ دوجانبه ای فیمابینِ شکل گیریِ زمینه های جدیدِ اُبژه، و مقولاتِ انتولوژیکِ عامی که تعیین می کنند در یک زمانِ معیّن، چه چیزی در زمینۀ عامِ اُبژه مند، اندیشیدنی است، وجود دارد. از این دید است که ما اعتقاد داریم که در انتقال از مارکسیسم به پسا- مارکسیسم، تغییری که روی می دهد، نه تنها اُنتیک، بلکه هم چنین انتولوژیک است’ (همان، x).
لاکلاو و موف در این جا برایِ بیانِ منظورِ خویش از زبانی هایدگری بهره جسته اند. در فلسفۀ هایدگر، تفسیرِ انتولوژیکی متوجّه هستیِ هستندگان174 است، و سرو کاری با هستندگانِ فی نفسه175 ندارد (شالوو و دِنکِر، 2010: 207). در مقابل، تفسیری اُنتیک متوجّه یک هستنده به مثابۀ یک هستنده است. این چنین تفسیری، از هستیِ یک هستنده و ساختارِ هستیِ آن پرسش به عمل نمی آورد (همان، 206).
لاکلاو و موف بیان می دارند که رویکردشان مبتنی بر با اهمیت پنداشتنِ ‘وقتۀ’ مفصل بندیِ176 ‘سیاسی’ بوده و مقولۀ اساسیِ تحلیلِ سیاسی، از دیدِ آنها، ‘هژمونی’ است. در این صورت، آنان، در پاسخ به این پرسش که ‘برای امکان پذیر گشتنِ یک رابطۀ هژمونیک، ارتباطِ میانِ موجودات چگونه باید باشد؟’، شرطِ رابطۀ هژمونیک را نیرویِ اجتماعیِ‘خاصّی’ 177 می دانند که بازنماییِ178 ‘کلیّتی’179 را بر عهده دارد که با آن کاملا غیرقابلِ مقایسه است و این، تنها شکل ‘عام بودگیِ 180 هژمونیک’ است که یک اجتماعِ سیاسی می تواند بدان دست یابد. آنان می نویسند که اگر رابطۀ یک بازنماییِ هژمونیک امکان پذیر باشد، وضعیّتِ انتولوژیکِ آن باید تعریف گردد. در این جاست که مفهومِ ‘امرِ اجتماعی’181 ، در تحلیلِ آنها، به مثابۀ حوزه ای ‘گفتمانی’ ادراک می شود (لاکلاو و موف، 2001: ix–x). .
2- 2- 3- هژمونی، مفصل بندی و امرِ اجتماعی .
لاکلاو و موف می نویسند که برای برساختنِ مفهومی از هژمونی به گونه ای تئوریک لازم است تا به بحث پیرامونِ سطوحِ182 گفتمانی ای بپردازیم که با یکدیگر در تعارض و ستیزِ متقابل هستند. آنان می گویند که لازمۀ پرداختن به مفهوم هژمونی، مدّنظر داشتنِ زمینۀ تئوریکی است که مقولۀ مفصل بندی در آن غالب است. هم چنین، برای پرداختن به مفهومِ هژمونی لازم است که به این امر توجه نماییم که ‘عناصرِ’183 مفصل بندی شده به گونه ای مجزّا (یعنی، مستقل از کلیّت های184 مفصل بندی شده) هویّت می یابند. آن ها می گویند از آن جا که مفصل بندی، یک کردار185، و نه نامی برای یک هم تافتۀ186 مبتنی بر رابطۀ تعیّن یافته است، بنابراین، باید مستلزمِ گونه ای از حضورِ مجزّا گشتۀ عناصری باشد که آن کردار آنان را مفصل بندی نموده، یا باز ترکیب کرده است. در این چنین شیوۀ نظریه پردازانه ای است که عناصری که این کردارها به مفصل بندی یا بازترکیبِ آنان می پردازند، در اصل، به عنوانِ پاره هایِ187 یک کلیّتِ ساختاری یا سازوارمندِ188 مفقود189 در نظر گرفته می شوند، و همین امر است که این عناصر را واجدِ خصلتی تصنّعی190 می سازد (همان، 93-94).
لاکلاو و موف از دو نوعِ سازوارگی ای سخن به میان می آورند که می توانند به عناصر، گونه ای جدید از وحدت191 را بخشند: سازوارگی یا امکانی192 بوده، و بنابراین، نسبت به خودِ پاره ها، برونی به حساب می آید، یا این که، هم پاره ها و هم سازوارگی، وقته های ضروریِ کلیّتی هستند که آنان را فرارونده می سازد193. لاکلاو و موف بر این اعتقاد هستند که صرفاً، نوعِ اوّلِ ‘سازوارگی’ می تواند به عنوانِ یک مفصل بندی به حساب آید، در حالی که نوعِ دوم، دقیقاً، یک واسط194 است (همان، 94).
لاکلاو و موف می نویسند که برای پرداختن به مفهوم مفصل بندی لازم است تا از مفهومِ ‘جامعه’ به عنوانِ کلیّتی که فراشُدهای195 خویش را بنیادمند می سازد، دست کشیم. در عوض، آن ها بر گشودگیِ196 ‘امرِ اجتماعی’ به مثابۀ زمینۀ برساختی، یا ‘ذاتِ منفیِ’197 وجود، و ‘نظم های اجتماعیِ’ گونه گون به مثابۀ کوشش های ناپایدار، و در تحلیلِ نهایی شکست خورده ای به منظورِ تحتِ اختیار در آوردنِ زمینۀ افتراقات تأکید می ورزند. بنابراین، نه می توان چند گونه بودنِ امرِ اجتماعی را از طریقِ نظامی از واسطه ها ادراک نمود، و نه می توان ‘نظمِ اجتماعی’ را به عنوانِ اصلی اساسی تلقّی کرد. از آن جا که امرِ اجتماعی، خود، هیچ ذاتی ندارد، بنابراین، هیچ فضایِ هم بسته ای198 نیز وجود ندارد که مختص به ‘جامعه’ باشد (همان، 96-95). لاکلاو و موف در این جا ذکرِ سه نکته را ضروری می دانند. اوّل این که، دو گونه مفهوم پردازی از امرِ اجتماعی وجود دارند که متضمّنِ منطق هایِ متفاوتِ امرِ اجتماعی هستند: از یک سو، در ارتباط با ‘واسطه ها’ باید گفت که ما با نظامی از گذرهایِ199 منطقی مواجه هستیم که در آن، روابطِ میانِ اُبژه ها به عنوانِ برآیندی از روابطِ میانِ مفاهیم تلقّی می گردد. از سویِ دیگر، ما با روابطِ امکانی ای مواجه هستیم که لاکلاو و موف درصددِ مشخص کردنِ ماهیّتِ آنان هستند. دوم این که، در انتقاد از مفهومِ جامعه به عنوانِ مجموعه ای که به وسیلۀ قوانینی ضروری وحدت یافته است، نمی توان به سادگی برای روابطِ میانِ عناصر، خصلتی نا- ضروری را قائل شد، بدین خاطر که با این اقدام گویا که ما خصلتِ ضروریِ هویّتِ200 خودِ عناصر را حفظ کرده ایم. آن مفهوم پردازی ای که هر گونه رویکردِ ذات گرایانه ای201 نسبت به روابطِ اجتماعی را نادیده انگارد، باید برای هر هویّتی، خصلتی ناپایدار را قائل شده، و تن به امکان ناپذیریِ مشخّص نمودنِ هر گونه معنایِ دقیقی برای مفهومِ ‘عناصر’ سپرد. سوم این که، بدیهی پنداشتنِ وحدتِ عناصر در تعارض با گفتمان قرار دارد. این، در گفتمان است که مجموعه ای از عناصر به صورتِ پاره پاره گشته یا پراکنش یافته202 پدیدار می گردند. این امر آشکار است که در خارج از ساختارِ گفتمانی، نه می توان از پاره مندی203 سخن به میان آورد، و نه حتی می توان عناصر را مشخص نمود. با این حال، یک ساختارِ گفتمانی، صرفاً، دارایِ موجودیّتی ‘شناختی’204 یا ‘تأمّلی’205 نیست، بلکه، کرداری مفصل بندی ای206 است که روابطِ اجتماعی را برساخته، و سازوارمند می سازد. این چنین است که لاکلاو و موف از پیچیدگی و پاره مند گشتگیِ در حالِ رشدِ جوامعِ سرمایه داریِ پیشرفته سخن به میان می آورند، نه بدین معنا که این جوامع بیش از پیش پیچیده شده اند، بلکه، در این معنا که این جوامع، حولِ عدمِ تقارنی207 بنیادین برساخته شده اند. عدمِ تقارنی فیمابینِ تکثیرِ در حالِ رشدِ تفاوت ها- آن چه لاکلاو و موف آن را ‘مازادِ معنایِ امرِ اجتماعی’208 نام می نهند- و مصاعبی وجود دارد که هر گفتمانی که می کوشد تا آن تفاوت ها را به عنوانِ وقته هایِ ساختارِ مفصل بندی ایِ ثبات مندی مشخص سازد، با آن ها روبروست (همان، 96).
لاکلاو و موف نقطۀ آغازینِ خود برای پرداختن به مفهومِ هژمونی را تحلیلِ مقولۀ مفصل بندی قرار می دهند. برساختنِ تئوریکِ این مقوله نیازمندِ طی کردنِ دو مرحله است: یکی، مشخص نمودنِ امکانیّتِ خاص بودگیِ209 عناصری که در روابطِ مفصل بندی ای وارد می شوند، و دیگری، مشخص نمودنِ خاص بودگیِ وقته هایی رابطه ای که این مفصل بندی را تشکّل می بخشند (همان).
3- 2- 3- مفصل بندی، گفتمان و انتظام در پراکندگی
لاکلاو و موف مفصل بندی را به عنوانِ کردارِ ایجادِ روابط میانِ عناصری تعریف می کنند که هویّتِ این عناصر در نتیجۀ کردارِ مفصل بندی ای دچارِ تغییر گشته است. آنان، کلیّتِ ساختار یافته ای که از کردارِ مفصل بندی ای حاصل می شود را گفتمان نام می نهند. آنان، هم چنین، موقعیّت هایِ تفاوتی ای را که به گونه ای مفصل بندی شده در یک گفتمان پدیدار می گردند، وقته ها، و در مقابل، هر تفاوتی را که به گونه ای گفتمانی مفصل بندی نشده است، عنصر می نامند (همان، 105). لاکلاو و موف برای ادراکِ بهترِ این تمایزاتِ مفهومی، سه نوعِ اصلیِ خاص بودگی را مشخص می سازند: خاص بودگی با توجه به نوعِ ویژۀ انسجامِ صورت بندیِ210 گفتمانی، خاص بودگی با توجه به ابعاد و دامنه های صورت بندیِ گفتمانی، و خاص بودگی با توجه به گشودگی یا انسدادی211 که به وسیلۀ صورت بندیِ گفتمانی ظهور و بروز پیدا می کند (همان). ما در این جا به نوعِ اوّلِ خاص بودگی که در نظریۀ لاکلاو و موف در قرابت با کارِ فوکو212 قرار می گیرد، می پردازیم.
لاکلاو و موف وحدتِ یک

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره تحلیل متن، تحلیل انتقادی، اجتماعی و فرهنگی، ایدئولوژی Next Entries مقاله درباره تبارشناسی، زیست شناسی، هم پیوندی، نام گذاری