مقاله درباره مفصل بندی، دال و مدلول، روان شناسی، زبان شناسی

دانلود پایان نامه ارشد

میانِ دو تودۀ فاقدِ شکل در حالِ شکل گرفتن است، واحدهایِ خویش را فراهم می آورد (همان).
دوسوسور زبان را گسترۀ مفصل بندی ها296 می نامد. در نزدِ او، هر اصطلاحِ زبانی یک جزء یا یک مفصل (articulus) است که اندیشۀ موجود در آن در یک آوا تثبیت گشته، و این آوا نشانه ای از آن اندیشه می گردد. در زبان نه می توان آوا را از اندیشه منفک ساخت، و نه می توان اندیشه را از آوا تفکیک نمود. این چنین انفکاکی صرفاً می تواند به گونه ای انتزاعی انجام پذیرد؛ امری که نتیجۀ آن یا روان شناسیِ محض، یا آواشناسیِ297 محض خواهد بود. امّا، در زبان شناسی است که عناصرِ آوا و اندیشه به یکدیگر می پیوندند؛ پیوندی که به وجود آورندۀ یک صورت، و نه یک جوهر است (همان، 112-113).
آن چه در بالا مطرح شد را می توان با در نظر گرفتنِ آن چه که دوسوسور اختیاری بودنِ298 نشانه ها می نامد، ادراک نمود. بر این اساس، نه تنها دو قلمروِ اندیشه و آوا که به وسیلۀ واقعیّتِ زبانی به یکدیگر پیوند داده می شوند، فاقدِ شکل و دچارِ اغتشاش هستند، بلکه گزینشِ یک واحدِ آواییِ معیّن برایِ نامیدنِ یک اندیشۀ معیّن نیز کاملاً اختیاری است. اگر این امر صحیح نبود، مفهومِ ارزش از آن روی که مشتمل بر عنصری از خارج تحمیل شده می گشت، اعتبارِ خویش را از دست می داد. امّا، باید دانست که ارزش ها در عمل کاملاً نسبی باقی می مانند، و به همین دلیل است که رابطۀ میانِ آوا و اندیشه از بنیاد اختیاری است (همان، 113).
دوسوسور بر این باور است که ماهیّتِ اختیاریِ نشانه، به نوبۀ خود، این امر را روشن می سازد که چرا واقعیّتِ اجتماعی به تنهایی می تواند یک نظامِ زبان شناختی را به وجود آورد. بنابراین، این اجتماع است که نقشی ضروری را در به کار انداخته شدنِ ارزش هایی ایفا می کند که وجودشان صرفاً منوط به کاربرد و پذیرشِ عمومی است؛ فرد به تنهایی قادر به تثبیت نمودنِ یک ارزش هم نیست (همان).
با توجه به شرحی که دوسوسور از ارزش به دست می دهد، می توان گفت که تعریفِ یک اصطلاحِ زبان شناختی صرفاً به عنوانِ برآیندی حاصل گشته از یگانشِ یک آوایِ معیّن و یک مفهومِ معیّن کاملاً گمراه کننده است. این چنین تعریفی، اصطلاحِ زبان شناختی را از سیستم جدا ساخته، و به معنای این خواهد بود که می توانیم از اصطلاحاتِ زبان شناختی آغاز نموده، و سیستم را از طریقِ ترکیب نمودنِ این اصطلاحات با یکدیگر برسازیم. امّا، بر خلافِ این، دوسوسور عقیده دارد که باید از کلیّتی بر هم بسته آغاز نمود، و از طریقِ تجزیۀ آن، به عناصرش دست یافت (همان).
با توجّه به شرحی که از مفهومِ ارزش در اندیشۀ دوسوسور رفت، می توان گفت که ارزش ها ‘رابطه ای’ هستند، و دقیقاً، همین مرتبط بودنِ آنان با یکدیگر، اثباتِ ضرورتِ آنان است. آن هنگام که از سیستم سخن می رانیم، در واقع از سازواری299 و همسازیِ300 اجزاء در ساختاری سخن به میان آورده ایم که فراسویِ عناصرِ خود رفته، و بازنمایانگرِ آنان محسوب می شود. هر آن چه در این ساختار موجود است، دارای خصلتی ضروری تا بدان جایی است که دگردیسی ها در کلیّت و در اجزایِ آن متقابلاً مشروط به یکدیگر می گردند. رابطه ای بودنِ ارزش ها، اثباتی بر وابستگیِ شدیدِ آنان به یکدیگر است. نکته در این جاست که تمامِ ارزش ها، ارزش هایِ تقابل301 بوده، و از طریقِ تفاوت و افتراق شان تعریف می گردند. اگر زبان چیزی غیر از آمیزه ای تصادفی302 از مفاهیم و آواهایی فاقدِ نظم است، این بدان سبب است که ضرورت در ذاتِ ساختارِ زبان قرار داشته، و از آن تفکیک ناپذیر است، و این وجه اشتراکِ ساختارِ زبان با تمامِ ساختارهایِ دیگر می باشد. بنابراین، از دیدگاهی دوسوسوری می توان بیان داشت که ضرورت نه از یک اصلِ بنیادین، بلکه از انتظامِ موجود در سیستمی از موقعیّت های ساختاری ناشی می گردد. در این معنا، هیچ رابطه ای نمی تواند بیرونی یا امکانی باشد. در این جاست که وجه تمایزِ رویکردِ لاکلاو و موف از کارِ دوسوسور مشخّص می گردد: اگر یک صورت بندیِ گفتمانی- ساختاری به شیوۀ مدّنظرِ دوسوسور، یعنی، به شیوه ای برساخته شود که روابطِ درونی اش، مشخّص کنندۀ هویّتِ عناصرش باشد، کردارِ مفصل بندی امکان ناپذیر خواهد بود: در حالتِ اخیر، ما با عناصر مواجه هستیم، در حالی که لاکلاو و موف توجّه خود را به وقته های کلیّتی معطوف کرده اند که هر وقته در آن، از آغاز، مشمولِ اصلِ تکرار303 قرار می گیرد. از این دید، زمانی می توان به مفصل بندی و امکان اندیشید که هیچ صورت بندیِ گفتمانی ای را به مثابۀ کلیّتی هم بسته304 قلمداد ننموده، و این نکته را مدّنظر داشته باشیم که تبدیل گشتنِ عناصر به وقته ها هیچ گاه به طورِ کامل صورت نمی پذیرد (لاکلاو و موف، 2001: 106-107).
5- 2- 3- نظریۀ روانکاویِ لکانی، نقطۀ کاپیتون و نقطۀ گره گاهی
یکی از مفاهیمی که لاکلاو و موف در نظریۀ گفتمانیِ خویش از لکان وام می گیرند، مفهومِ نقطۀ کاپیتون305 است. این مفهوم در گامِ نخست، دارای فحوا و مضمونی معناشناسانه306 است. مطابق با این چنین فحوایی، یک دالِّ معیّن دارایِ تأثیری تعیین کننده در زنجیره ای از دال ها به نحوی است که هر آن چه را که در این زنجیره، مبهم307 و نامشخّص308 است، رفعِ ابهام نموده، یا معنایِ یک گفتمان را کاملاً و از بنیاد دچارِ دگردیسی می کند. نقطۀ کاپیتون، همچنین، دارایِ فحوا و مضمونی هستی شناسانه به گونه ای است که موقعیّتِ سوژگانیِ309 یک یا چند سوژه را دچارِ تغییر کرده، یا آن را جا به جا می سازد. بدین طریق، نظریۀ لکان در بابِ نقطۀ کاپیتون هم نمایانگرِ تجربۀ تحلیل310، به خصوص، جایگاه تفسیر311 در این تجربه، و هم چنین، پدیدۀ عام ترِ کاربردِ زبان است. این مفهوم هم چنین به نوبۀ خود، پاسخِ لکان به پرسش از چگونگیِ پدیدار گشتنِ معنا در آوا است (گریگ، 2001: 144).
لکان پیوند یافتنِ دال و مدلول را به اتصالِ دکمه به پارچه، یا اتصال آن به تشکِ زیرینِ پارچه تشبیه می کند. او برای این مقصود، واژۀ فرانسویِ point de capiton را به کار می گیرد که point در آن به معنایِ ‘گره یا کوک’312، و فعلِ capitonner به معنایِ ‘دوختن’313 است. فردی که به تشک دوزی اشتغال دارد، از گره یا کوک برای اتصالِ دکمه ها به تشک یا سطحِ رویینِ پارچه استفاده می نماید (بنگرید به شکلِ 4) (فینک، 2004: 113).
شکل 4: پیوند یافتن دال و مدلول هم چون اتصال دکمه به پارچه

(منبع: فینک، 2004: 113)
با استفاده از این تشبیه است که لکان پیوند یافتنِ دال و مدلول را منجر به پدیدآییِ معنایی می داند که با توجّه به کلیّتِ فرآیندِ معنابخشی، غیر قابل جای گزینی است. لکان در شکلِ 4، ظهورِ زمانمندِ314 دال ها در آوا را به پارچه تشبیه نموده است. نمونه ای از موردِ اخیر آن هنگام است که شخصی جمله ای را ادا می نماید. حال اگر به شکلِ 5 توجّه نماییم، مشاهده می کنیم که S1 و S2، که دو دالِّ موجود در زنجیرۀ معنایی را نمایندگی می کنند، بر نقاطی قرار گرفته اند که بُردارها در آن جا یکدیگر را قطع می نمایند. هم چنین، لکان در شکلِ 4، فرآیندِ معنابخشی را به نخ تشبیه نموده است. در نزدِ او، واپسین قسمتِ جمله (S2) به قسمتِ آغازینِ آن (S1) معنا می بخشد (همان، 113-114).
شکل 5: حرکت بازگشتی معنابخشی

(منبع: فینک، 2004: 114)
در نزدِ لکان، تجربۀ روانکاوی حاکی از این امر است که اندیشه و آوا به گونه ای به یکدیگر هم بسته می باشند که در نقاطی حسّاس، یعنی همان نقاط کاپیتون، نمی توانند از یکدیگر انفصال یابند. نقاط کاپیتون نقاطی هستند که از لغزش هایِ315 بالقوّۀ مدلول در زیرِ دال جلوگیری به عمل می آورند. همان گونه که در طرحِ دوسوسوریِ شمارۀ 3 مشاهده نمودیم، و همان گونه که در طرحِ ساده شدۀ شمارۀ 6 نمایان است، در نزدِ لکان، طرحِ دوسوسور، که مدلول و دال در آن بر خطوطِ هم امتدادی نشان داده می شوند، به معنای ظهورِ زمانمندِ آوا می باشد. گویا آواهایِ تولید شده در گفتار به صورتِ حرکتِ چپ به راستِ جریانِ آب به تصویر کشیده شده اند، و مدلول در امتداد با دال ‘در جریان است’. (لکان بر خلافِ دوسوسور، بار دیگر دال را در سطحِ بالایی، و مدلول را در سطحِ پایینی قرار می دهد) (فینک، 2004: 89). لکان می نویسد:
‘دوسوسور ایدۀ لغزشِ بی وقفۀ مدلول در زیرِ دال را … در طرحی به تصویر می کشد که همانند با خطوطِ موّاجِ [لایه های] فوقانی و تحتانیِ [جریانِ] آب در مینیاتورهای [منقوش در] نسخِ خطیِ کتابِ پیدایش316 است. این [طرح، همانند با امواجِ] دولایۀ در سیلانی است که مرزنماهایِ موجود در آن غیرجوهرین317 می نمایند؛ [مرزنماهایی که هم چون] قطراتِ ریزِ باران [هستند، و] به وسیلۀ خطوطِ نقطه چینِ عمودی ای مشخّص می گردند که به گونه ای فرضی، به ایجادِ مرزبندی هایی می پردازند [که حاصلِ آن، به وجود آمدنِ] بخش هایی متقارن با یکدیگر است’ (لکان، 2006: 419).
لکان بر آن است که طرحِ دوسوسور نمایانگرِ برداشتِ ‘خطیِ’ او به نحوی است که آوا و اندیشه بر خطوطِ چپ به راستِ مستقیم، و به گونه ای مشخّص می گردند که هر واحدِ آوایی با مفهومی که دقیقاً در زیرِ آن قرار دارد، مطابق است (فینک، 2004: 89). بنابراین، می توان گفت که از دیدِ دوسوسور، معنایِ یک جمله یا یک عبارت از تسلسلِ318 محضِ نشانه ها (که هر نشانه، وحدتی است از یک دال و یک مدلول، یا از آوا و اندیشه) حاصل می گردد (گریگ، 2001: 144-145). امّا، لکان با ارائۀ طرحِ خویش از نقاط کاپیتون درصدد است تا نشان دهد که معنا به شیوه ای که مدّنظرِ دوسوسور است، برساخته نمی شود (فینک، 2004: 90). او می نویسد:
‘تمامِ تجربۀ ما برخلافِ این [خطی بودن] است. … خطی بودنی که دوسوسور آن را به عنوانِ [معیارِ] برسازندۀ زنجیرۀ گفتار تلقّی می نماید- [خطی بودنی که] همساز با ظهور و بروزِ آن در قالبِ آوایی واحد، و [همساز] با جایگاهِ آن در محورِ افقیِ موجود در نوشتارهایِ ماست- هر چند که لازم است، امّا کافی نیست. [این خطی بودن] صرفاً ناظر بر [تبعیّتِ] زنجیرۀ گفتار [از] جهت و ترتیبی زمانی است…’ (لکان، 2006: 419).
لکان می گوید عناصری که پس از سایرِ عناصر در یک جمله پدیدار می گردند، به گونه ای بازگشتی319، معنایِ عناصرِ مقدّم بر خویش را تعیین می نمایند. به بیانی دیگر، آخرین جزءِ یک جمله، لغزشِ معنا (یعنی، لغزشِ مدلول در زیرِ دال) را متوقّف می سازد (فینک، 2004: 90). در بیانِ لکان:
‘… دال به وسیلۀ … نقطۀ کاپیتون است که از لغزشِ بی پایانِ معنا جلوگیری به عمل می آورد. … کارکردِ در زمانیِ320 نقطۀ کاپیتون را می توان در یک جمله مشاهده نمود. تا جایی که به یک جمله مربوط می شود، [نقطۀ کاپیتون] معنایِ آن را تنها به واسطۀ آخرین واژۀ [موجود در آن] مشخّص می نماید، … [بدین صورت که] معنایِ [سایرِ واژگانِ موجود در جمله] را از طریقِ تأثیرِ بازگشتی ای که دارد، تعیین می کند’ (لکان، 2006: 681-682).

شکل 6: ظهورِ زمانمندِ آوا- طرح ساده شدۀ حرکت بازگشتی معنابخشی

(منبع: فینک، 2004: 89)
یانیس استاوراکاکیس321 مصداقی بارز از اهمیّتِ نقطۀ کاپیتون در برساختن و سازوارمند کردنِ یک گروه یا ابژکتیویتۀ322 اجتماعی- سیاسی را توصیفِ فروید323 از عواملِ هم یگانه سازِ توده ها می داند. از دیدِ فروید، آن چه می تواند هزاران یا میلیون ها نفر را هم یگانه سازد، رابطۀ هر یک از آنان با یک رهبر (سیاسی، مذهبی، یا نظامی)، یا با ایده ای است که به عنوانِ یک نقطۀ کاپیتون، یعنی، یک نقطۀ مشترکِ مرجعیّتی عمل می کند. هنگامی که رهبر به هر دلیلی از بین رود، توده ها هم یگانگیِ خویش را از دست می دهند. لذا، این نقطۀ کاپیتون است که هم یگانگی را سبب می شود (استاوراکاکیس، 2002: 78). استاوراکاکیس برای روشن تر شدنِ بحث، مثالی را پیش می کشد: فرض کنید که 3000 نفر در یک تظاهرات شرکت کرده اند. آنان ناگهان متوجّه می شوند که رهبرشان ناپدید شده است. نخستین پرسشی که بلافاصله برایِ آنان مطرح می شود این است که: ‘ما 3000 نفر داریم تنهایی به کجا می رویم؟’. آن چه به

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره هم پیوندی، تأثیر و تأثّر، پدیدارشناسی، سوبژکتیویته Next Entries مقاله درباره مفصل بندی، ایدئولوژی، روش شناسی، نظریه پردازی