مقاله درباره روش شناسی، جامعه شناسی، برساخت گرایی، میان رشته ای

دانلود پایان نامه ارشد

ی باشند. برای مثال، می توان به گفتمان به عنوان گونه ای از موجود61 یا “ابژه” نگریست، اما خودِ گفتمان، مجموعۀ پیچیده ای از روابط است که دربردارندۀ روابطی از ارتباطاتِ میانِ انسان هایی است که صحبت می کنند، می نویسند، و به طرقی دیگر با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. علاوه بر این، گفتمان، توصیف کنندۀ روابطِ میانِ رویدادهای ارتباطیِ انضمامی (گفتگوها، مقالاتِ روزنامه ها و غیره) و “ابژه هایِ” گفتمانیِ پیچیده تر و انتزاعی تری همانندِ زبان ها است. اما روابطی نیز میانِ گفتمان و “ابژه های” پیچیدۀ دیگری، هم چون ابژه های موجود در جهانِ مادی، افراد، روابطِ قدرت و نهادها وجود دارد؛ ابژه هایی که عناصری هم- پیوند در پراکسیس62 یا عملِ اجتماعی هستند. نکتۀ اصلی در این جا این است که ما نمی توانیم به پرسش از “چیستیِ گفتمان” جز با در نظر گرفتنِ روابطِ “درونیِ” آن، و روابطِ “برونی اش” با سایرِ “ابژه ها” پاسخ دهیم.گفتمان، نه به عنوانِ موجودی مستقل، بلکه به عنوانِ مجموعه ای از روابط قابل تعریف است. این چنین است که گفتمان، معنا و ساختنِ معنا را که زندگیِ اجتماعی را برمی سازند، در قالبِ روابطی پیچیده در می آورد (فرکلاف، 2010: 3).
این روابط، از دیدِ فرکلاف، “دیالکتیکی” هستند، و همین خصوصیتِ دیالکتیکیِ این روابط است که تعریفِ “گفتمان” به عنوانِ “ابژه ای” ناهمبسته را ناممکن می گرداند. روابطِ دیالکتیکی، روابطِ میانِ ابژه هایی است که از یکدیگر متمایز بوده، اما “مجزا”63 از هم، به گونه ای انفکاک یافته، نیستند. فرکلاف می گوید هر چند این امر ممکن است پارادوکسیکال به نظر رسد، اما در معنایی به خصوص، این گونه هم است. در این جاست که او از روابطِ “برونیِ” میانِ گفتمان و سایرِ “ابژه ها” سخن به میان می آورد. در این راستا، او، توجه ما را به رابطۀ میانِ قدرت و گفتمان جلب می کند. قدرتِ کسانی که فی المثل، کنترلِ دولتی مدرن را در دست دارند، و رابطۀ میانِ آنها و سایرِ مردم، تا حدی دارایِ ماهیتی گفتمانی است. برای مثال، قدرت، به حفظِ “مشروعیتِ” دولت و بازنمایی هایش وابسته است، و این چیزی است که عمدتا از طریقِ گفتمان حاصل می شود. هر چند که قدرتِ دولت متوجه به کارگیریِ زور و خشونتِ فیزیکی نیز می شود. بنابراین، قدرت قابلِ تقلیل به گفتمان نیست؛ “قدرت” و “گفتمان”، عناصری متمایز، یا در اصطلاحِ دیالکتیکی، “وقته هایی”64 متمایز در فرآیندِ اجتماعی هستند. هر چند که قدرت تا حدودی گفتمان، و گفتمان تا حدودی قدرت است؛ آن ها متمایز، ولی مجزا نیستند. آنان در یکدیگر “جاری هستند”؛ گفتمان می تواند در قدرت “درونی شود”65 و بالعکس. در قالبِ گفتمان هاست که از پیچیدگی و شدتِ روابطِ قدرت کاسته می شود. پراکسیس یا عملِ اجتماعی منوط به مفصل بندی های پیچیدۀ این ابژه ها و ابژه هایی دیگر، به مثابۀ عناصر یا وقته هایش است؛ تحلیلِ پراکسیس یا عملِ اجتماعی، تحلیلِ روابطِ دیالکتیکیِ فیمابینِ این عناصر یا وقته هاست. هیچ ابژه یا عنصری (نظیرِ گفتمان) را نمی توان بدونِ در نظر گرفتنِ روابطِ دیالکتیکی اش با سایرِ ابژه ها یا عناصر تحلیل نمود (همان، 3-4).
حال این پرسش مطرح می شود که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، تحلیلِ چه چیزی است؟ فرکلاف بر این باور است که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، نه تحلیلِ گفتمانِ “فی نفسه”، بلکه تحلیلِ روابطِ دیالکتیکیِ فیمابینِ گفتمان و سایرِ ابژه ها، عناصر، یا وقته ها، و نیز، تحلیلِ “روابطِ درونیِ” گفتمان است. و از آن جا که تحلیلِ این چنین روابطی از مرزهای قراردادیِ مابینِ رشته ها (زبان شناسی، سیاست، جامعه شناسی و غیره) فراتر می رود، فرکلاف، تحلیلِ گفتمانِ انتقادی را گونه ای بینا- رشته ای از تحلیل، یا ترجیحا، گونه ای “فرا رشته ای” می داند (همان، 4). رویکردِ فرا رشته ای از یک سو از گونه های تحقیقِ میان رشته ای تمایز می یابد؛ یعنی گونه هایی از تحقیق که منابعِ66 رشته ایِ (نظریه ها، روش ها) متنوعی را برای استفاده در پروژه هایِ تحقیقاتیِ به خصوصی- بدونِ هیچ گونه کوششی برای اِعمالِ تغییرات بنیادین در این منابع، یا روابطِ میانِ آن ها به عنوانِ پیامدشان، یا حتی بدونِ هیچ گونه تصوری از این گونه تغییرات- در هم می آمیزند. و از سوی دیگر، از آرمان ها و تمایلاتِ نسبت به “پسا- رشته ای بودن”67 تمایز می یابد؛ یعنی آرمان ها و تمایلاتی که با مسائلِ حادّ نظری و روش شناختی ای که رویکردِ پیشی گرفته از مرزهایِ قراردادیِ دانش با آن ها مواجه است، درگیر نمی شوند (فرکلاف، 2005: 53). با تحقیقِ فرا رشته ای است که قابلیتِ رشته ها، به گونه ای منفرد و مشترک، برای ادراکِ ماهیتِ دیالکتیکیِ روابطِ میانِ عناصر و حوزه های زندگیِ اجتماعی افزایش می یابد، ادراکی که با وجودِ تخصصی بودن حاصل نمی آید (همان، 67). اهمیتِ اساسیِ رویکردِ فرا رشته ای برای فرکلاف، ایجادِ “دیالوگ هایی” مابینِ رشته ها، نظریه ها و چارچوب بندی هایی است که در انجام تحلیل یا تحقیق درگیرند. از این طریق است که رویکردِ فرا رشته ای به تکامل، بسط و غنی سازیِ نظری و روش شناختیِ رشته ها، نظریه ها و چارچوب بندی های حاضر در این دیالوگ ها- به گونه ای که خودِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی را هم شامل می شود- مدد می رساند (فرکلاف، 2010: 4؛ فرکلاف، 2005: 64). .
نکته ای که برای فرکلاف اهمیت دارد، پافشاری بر این امر است که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، رویکردی “واقع گرایانه”68 است که ادعای وجودِ جهانی واقعی را دارد. این جهان که مشتمل بر جهانی اجتماعی است، بدونِ توجه به این که آیا ما آن را ادراک می کنیم یا نه، و نیز بدونِ توجه به این که ما تا چه میزان آن را ادراک می کنیم، وجود دارد. دیگر این که، تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، رویکردِ “واقع گرایانۀ انتقادی ای” است که بر این امر تاکید دارد که جهان اجتماعی، “به گونه ای اجتماعی برساخته69 می شود”. در همین جهت است که او این چنین اعلام می کند که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، گونه ای “تعدیل یافته”70 یا “پیشامدی”71 از برساخت گراییِ اجتماعی است، زیرا که دگرگون کردنِ جهانِ اجتماعی، گاهی امکان پذیر و گاهی ناممکن است (فرکلاف، 2010: 4-5).
فرکلاف می گوید از آن جا که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، تحلیلی فرا رشته ای است، بنابراین، باید روش شناسی ای فرا رشته ای نیز داشته باشد. او ترجیح می دهد تا به جایِ “روش”، از “روش شناسی” استفاده کند، زیرا که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی را نه صرفا به عنوانِ گزینش و به کارگیریِ روش هایی از پیش ایجاد شده، بلکه به عنوانِ فرآیندِ نظریه- مدارِ برساختنِ ابژه هایِ تحقیق برای موضوعاتِ تحقیق، آن هنگام که خود را برای اولین بار به ما عرضه می کنند، می شناسد. برساختنِ ابژه ای تحقیقی برای یک موضوعِ تحقیق، مبدّل ساختنِ آن به “ابژه ای تحقیق پذیر” است (همان، 5). فرکلاف در این جا متأثر از بوردیو72 و هشدارِ او نسبت به افتادن در “دامِ” ابژه های از پیش برساخته شده73 (بوردیو و وکان، 1992: 231) است: .
“ از آن جا که اذهانِ ما [و] زبانِ ما مملوء از ابژه هایی از پیش برساخته شده اند، نیاز به گسستن از [امورِ] از پیش برساخته شده و مفاهیمِ از پیش [موجود] … ضروری و گریزناپذیر می گردد… . تمامِ گونه هایِ [موجودِ] ابژه هایِ از پیش برساخته شده، خود را به عنوانِ ابژه هایی علمی ‘تحمیل می کنند’؛ آنها در دانشِ عامّه74 ریشه دارند، و بلافاصله موردِ تأییدِ اجتماعِ علمی و همگانِ عام قرار می گیرند… . گسستن از ابژه هایِ از پیش اندیشیده شده، به ‘توانمندی ای اعجاب آور’ و ‘شدّتِ عملی دگراندیش و سنّت شکن’ نیازمند است”75 (بوردیو، چمبردون و پاسرون، 1991: 249). .
بوردیو در جایی دیگر نیز بر نکتۀ مشابهی تاکید دارد: . .
“برساختنِ ابژه ای علمی، پیش از هر چیز و در درجۀ اوّل، به گسست از دانشِ عامّه، یعنی به گسست از بازنمایی هایی76 که همۀ افراد در آنها سهیم هستند، نیازمند است. این بازنمایی ها چه صرفا دارایِ موجودیتی عام و عادی باشند، و چه بازنمایی هایی رسمی77 باشند، معمولا در نهادها تثبیت گشته و حالتی پایدار به خود می گیرند [(و بر نهادها محاط می شوند)]، و بدین صورت، هم در عینیّتِ سازمان های اجتماعی و هم در اذهانِ آنانی که در این بازنمایی ها سهیم بوده اند، ظهور و بروز پیدا می کنند. ‘امرِ از پیش برساخته شده در همه جا وجود دارد’ [(‘در همه جا حاضر است’)]. جامعه شناس، همانندِ هر فردِ دیگری، در محاصرۀ امرِ از پیش برساخته شده قرار گرفته است. بدین طریق است که وظیفۀ دشوارِ شناختنِ ابژۀ جهانِ اجتماعی، که خودِ او محصولی از آن به حساب می آید، بر او تحمیل می شود. [این شناختن] به نحوی است که مسائلی که او دربارۀ آن مطرح می کند و مفاهیمی که به کار می گیرد، همگی این احتمال را دارند که محصولی از خودِ ابژۀ [جهانِ اجتماعی] باشند”78 (بوردیو و وکان، 1992: 235).
به سببِ همین عدمِ کاربردِ روش هایِ از پیش ایجاد شده و از پیش برساخته شده درتحلیلِ گفتمانِ انتقادی است که فرکلاف، ابژه های تحقیق را ابژه هایی می داند که به گونه ای فرا رشته ای، و بر مبنایِ تئوریزه کردنِ موضوعاتِ تحقیق در قالبِ مقولات و روابطی که نه صرفا متعلق به نظریه ای در بابِ گفتمان (و هم چنین، گونه ای از تحلیلِ گفتمانِ انتقادی که حوزۀ فعالیتِ خودِ فرکلاف است)، بلکه متعلق به سایرِ نظریه های مرتبط نیز هستند، برساخته می شوند. ابژه های تحقیق که به گونه ای فرا رشته ای برساخته می شوند، امکان پرداختن به موضوع را از طرقِ مختلفی هموار می سازند؛ طرقی که عناصر یا جنبه هایِ گوناگونی از ابژۀ تحقیق را مورد توجه قرار می دهند (فرکلاف، 2010: 5). . .
فرکلاف از سه ویژگی برای تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، هم به عنوان گونه ای از تحقیق و هم گونه ای از تحلیل، نام می برد؛ اول این که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی صِرفِ تحلیلِ گفتمان (یا به گونه ای دقیق تر، متن) نیست، بلکه جزئی از گونه ای تحلیلِ فرا رشته ای و سیستماتیکِ روابطِ میانِ گفتمان و سایرِ عناصرِ فرآیندِ اجتماعی است؛ دوم این که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی صِرفِ تفسیری کلی از گفتمان نیست، بلکه مشتمل بر گونه ای از تحلیلِ سیستماتیکِ متون می شود؛ نهایتا این که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی نه صرفا توصیفی، بلکه هم چنین تجویزی79 است، زیرا که کژی هایِ اجتماعی را از جنبه هایِ گفتمانی شان مورد توجه قرار داده و راه هایی را برای حلِّ آنها، یا کاستن از شدت و حدّتشان پیشنهاد می دهد (همان، 10).
فرکلاف این معیارها را برای مشخص ساختنِ این که تحلیلِ گفتمانِ انتقادی چه چیزی است و چه چیزی نیست، ساخته و پرداخته کرده است. این معیارها، زمینه را برای صورتبندیِ گونه هایی جدید از تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، و بسطِ گونه های موجود فراهم می کنند. این معیارها، پذیرایِ تفاسیرِ متعددی هستند؛ نباید آن ها را به عنوانِ “قواعدی” از پیش- تعیین شده به حساب آوریم، بلکه ساخته و پرداخته کردنِ آنان بدین صورت، صرفاً جهتِ تسهیل در مشخص ساختنِ تمایزاتی اساسی است. به همین سبب است که فرکلاف این معیارها را معیارهایی تعدیل پذیر و قابلِ پیرایش می داند (همان، 11). .
2- 1- 3- زبان، قدرت و ایدئولوژی در تحلیلِ گفتمانِ انتقادی.
فرکلاف، نقطۀ عطفِ تحلیلِ

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره تحلیل گفتمان، ریاست جمهوری، ایدئولوژی، مفصل بندی Next Entries مقاله درباره ایدئولوژی، نابرابری ها، جامعه شناختی، طبیعی سازی