مقاله درباره تحلیل متن، تحلیل انتقادی، اجتماعی و فرهنگی، ایدئولوژی

دانلود پایان نامه ارشد

که فرکلاف از گفتمانِ سیاسیِ تاچریسم138 مثال می آورد. گفتمانِ تاچری را می توان به عنوانِ بازمفصل بندیِ نظامِ موجودِ گفتمانِ سیاسی در نظر گرفت که عناصرِ گفتمانیِ پوپولیستی، نو- لیبرالی و محافظه کارانۀ پیشین را در قالبی جدید که مشتمل بر گفتمانِ بی سابقۀ قدرتِ سیاسی برایِ یک رهبرِ زن نیز می شود، صورت بندی می کند. این بازمفصل بندیِ گفتمانی، شرایطِ تحققِ “پروژۀ ایدئولوژیکی ای” را در جهتِ برساختنِ مبنا و سوژه هایِ سیاسیِ نوینی فراهم می کند. این “پروژۀ ایدئولوژیکی”، خود، جنبه ای از “پروژۀ سیاسیِ” بازساختارمند کردنِ هژمونیِ گروهی بورژوا است که در شرایطِ جدیدِ اقتصادی و سیاسی، نقشِ اصلی را ایفا می کنند. تحلیلِ گفتمانِ تاچری به این صورت، این امکان را برای فرکلاف فراهم می سازد تا به توضیحِ خصیصه هایِ ویژۀ زبانِ متونِ سیاسیِ تاچر بپردازد. در این جاست که فرکلاف، نظامِ بازمفصل بندی شدۀ گفتمانِ تاچری را دارایِ تناقض می بیند: عناصرِ اقتدارطلبانه با عناصرِ دموکراتیک و برابری خواهانه، و عناصرِ مردسالارانه با عناصرِ فمینیستی همزمان و تواماً وجود دارند؛ اما، همیشه، عنصرِ دوم هر یک از این جفت هایِ مفهومی، به وسیلۀ عنصرِ اول محدود و مهار شده است (همان، 62-63).
3- 1- 3- متن، بافتار و محتوا: تحلیل زبان شناختی و تحلیل بینامتنی
فرکلاف در مقالۀ ‘گفتمان و متن’139 می گوید که شکل های اصلی تحلیل متن- تحلیل آن چه او، ‘بافتارِ’140 متن می خواند، در مقابلِ تفسیرِ ‘محتوایِ’141 متن- بر ارزشِ تحلیلِ گفتمان، به عنوانِ روشی برای تحقیق در بسیاری از مسائل مطالعات فرهنگی و علوم اجتماعی، می افزاید. او تحلیلِ متن را متشکل از دو شکل مختلف می داند که مکمل یکدیگرند: تحلیل زبان شناختی و تحلیل بینامتنی142 (فرکلاف، 1389: 117).
فرکلاف می نویسد که در تحلیل گفتمان، بحث تحلیل متن و بافتار تنها بحثی تکنیکی نیست. تحلیل انتقادی گفتمان به ما می گوید که تحلیل دقیق متون باید به جزئی مهم از تحلیل های علمی اجتماعیِ کلِ اَعمال و فرآیندهای اجتماعی و فرهنگی تبدیل شود. بسیاری از دانشمندان علوم اجتماعی حاضرند در اصول بپذیرند که زندگی اجتماعی بر پایۀ زبان بنا شده و حول محور زبان شکل گرفته است، اما، مشکل از آن جا پیدا می شود که بخواهیم آنان را متقاعد کنیم که عملاً تحلیل متن را باید به عنوان یکی از روش های تحقیق شان در پیش گیرند. یک مشکل این است که چارچوب های تحلیلِ متن تاکنون بیش از اندازه فنی و صورت گرایانه بوده است. مشکل دیگر این است که برخی از تحلیل گران گفتمان می کوشند همۀ ابعادِ زندگیِ اجتماعی را به گفتمان، و کلّ علومِ اجتماعی را به تحلیلِ گفتمان محدود و منحصر کنند. اینان وقتی می خواهند موردِ بررسی شان را به نحوی فروکاهنده تبیین کنند، دربارۀ آن مبالغه می کنند، و بینادِ تحلیلِ خود را سست می کنند. بهترین راه متقاعد کردنِ دانشمندان علوم اجتماعی، انجام تحلیل گفتمان با جهت گیری اجتماعی و فرهنگی و به کار بردنِ چارچوب های تحلیلی است که قابل فهم و کاملاً متناسب با تحقیقات اجتماعی و نیز مکملِ شکل های دیگر تحلیل باشد. هم چنین باید نشان داد که تحلیل متن بهتر از هر روش دیگری می تواند فرآیندهای اجتماعی- فرهنگی را، به هر شکلی که پدیدار شوند، با همۀ پیچیدگی شان، تناقض هایشان، ناکاملی شان، و سرشتِ اغلب بهم ریخته شان، توضیح دهد.
هم چنین باید گفت که تحلیل انتقادی گفتمان فقط شکل دیگری از تحلیل های آکادمیک نیست، بلکه روشی است که می تواند در تحقیقاتی که در چنبره های زبان شناختی- گفتمانیِ سلطه و استثمار گیر افتاده اند نیز به کار رود. بخشی از کار تحلیل انتقادی گفتمان این است که در پیدایش و گسترشِ آگاهی انتقادی نسبت به زبان به مثابۀ عاملی برای سلطه مشارکت کند. و این کار مستلزم آن است که انواع متن و بافتار از میانِ همۀ کسانی که در نهادهایِ آموزشی، خاصه مدارس و دیگر انواع نهادهای اجتماعی (مثل نهادهای درمانی یا حقوقی) مشغولِ کارند، به دست آید (همان، 118-119).
فرکلاف این گفتۀ تئو وَن دایک143 را سرلوحۀ کارِ خود دارد که وظیفۀ تحلیل انتقادیِ گفتمان، پر کردنِ خلاءِ میانِ تحلیل های خُرد و کلانِ پدیده های اجتماعی، و پرداختن به روابطِ پیچیدۀ میانِ ساختارها و شیوه های گفتمانی، و توجه نمودن به ابعادِ محلّی و جهانی و بافتِ اجتماعی و سیاسیِ گفتمان است. و نیز این که، هم متن و هم بافتِ144 آن باید موردِ تحلیل های نظام مند و روشن قرار گیرند، و این تحلیل ها می بایست بر پایۀ روش ها و نظریه های درست صورت گیرد. هم چنین این که، تحلیل ها باید حتی الامکان مشروح، روشن و نظام مند باشند، یعنی، مفاهیمِ نظری را مدّنظر داشته باشند، و خود را به تعبیر و تفسیر یا نقل قول محدود نکنند (همان، 119-120).
فرکلاف تحلیلِ متن را از دیگر روش های کار روی متن متمایز می کند؛ روش هایی که مثلاً در آن ها، برای توضیح دادنِ نوعی نظامِ کُدگذاریِ پیش ساخته، به متونِ نمونه استناد شده است، یا مثلاً، تفسیرهایی که عمدتاً بر پایۀ محتوای متن های نمونه است، نه صورتِ145 آن ها. او می گوید که تحلیلِ متن باید لزوماً به تحلیلِ صورت، یا سازمانِ146 متن نیز بپردازد. یعنی، آن چه که او، ‘بافتار’ِ متن می نامد. بحث فقط این نیست که تحلیلِ صورت در مقابلِ تحلیلِ محتوا یا معنا انجام گیرد، بلکه نمی توان محتوا را کاملاً تحلیل کرد مگر این که هم زمان به تحلیلِ صورت نیز پرداخت، زیرا محتواها همواره و الزاماً در صورت ها متبلور می شوند، و محتواهای گوناگون مستلزمِ صورت های گوناگون اند و برعکس. خلاصه این که صورت جزئی از محتواست (همان، 121).
فرکلاف تحلیلِ متن را شاملِ دو گونه تحلیل می داند که مکمل یکدیگرند: تحلیل زبان شناختی و تحلیلِ بینامتنی. او بر این باور است که تحلیلِ زبان شناختی دامنه ای بسیار گسترده دارد که علاوه بر سطوحِ متعارفِ آن (نظیرِ واج شناسی، دستور زبان تا حدّ تحلیل جمله و واژگان، و معناشناسی)، مسائلِ فراتر از حدّ جمله در متن را نیز تحلیل می کند، مسائلی هم چون انسجامِ بین جمله ای، و جنبه های گوناگونِ ساختارِ متون که موردِ بررسیِ تحلیل گرانِ گفتمان و تحلیل گرانِ مکالمه قرار می گیرد (همان).
تحلیلِ زبان شناختی نشان می دهد که چگونه متون از نظام های زبانی (در معنای وسیع کلمه) به نحو گزینش گرانه بهره می گیرند، حال آن که تحلیلِ بینامتنی نشان می دهد که متون چگونه از نظام های گفتمان به نحوی گزینش گرانه استفاده می کنند، یعنی، ترکیبِ خاصی از روش های قراردادی شده که در شرایطِ خاصِ اجتماعی در دسترسِ تولیدکنندگان و مفسّرانِ متون قرار دارد. تحلیلِ بینامتنی نیز ما را متوجه این نکته می سازد که متن ها وابستۀ تاریخ و جامعه اند، بدین معنی که تاریخ و جامعه منابعی هستند که تحلیلِ بینامتنی را در نظام های گفتمان ممکن می سازند. تحلیل بینامتنی بر شرح و توصیف هایی دربارۀ ژانرها147 و انواعِ مختلفِ گفتمان دلالت دارد. این گونه از تحلیل هم چنین توجه ما را به این نکته معطوف می سازد که چگونه متن ها این منابع تاریخی و اجتماعی را تغییر می دهند، و چگونه متن ها، ژانرها را ‘دوباره برجسته می سازند’148. و ژانرها چگونه در متن ها در می آمیزند. تحلیل بینامتنی هم چنین، حلقۀ واسطِ زبان و بافتِ اجتماعی است، و خلاءِ موجود میانِ متن ها و بافت ها را به شایستگی پر می کند (همان، 122-123).
ویژگی های بینامتنی یک متن از خلالِ مشخّصه های زبانی آن بازشناخته می شود. با پذیرش دیدگاه فوق دربارۀ ژانر، که براساس آن متن واحد ممکن است کثیری از ژانرها را در خود جای دهد، انتظار می رود متن ها به لحاظ زبانی ناهمگون باشند، یعنی از عناصری تشکیل شده باشند که سبک ها و ارزش های معناییِ مختلف و گاه متضادی داشته باشند. این نظر در مقابل آن فرضیۀ متداول در تحلیل متن قرار می گیرد که می گوید متن ها عموماً از لحاظ زبانی همگون اند. فرکلاف بر این باور است که در واقعِ امر متن ها ممکن است از برخی جهات همگون، و از برخی جهات دیگر ناهمگون باشند. این ناهمگونی متون ویژگی منحصر به فرد دوره ها و حوزه های تغییرات حادّ اجتماعی و فرهنگی است، و شاید همین امر دلیلی باشد برای مقبولیت فعلی نظریه هایی که بر برتری تحلیل های بینامتنی و ناهمگونی تأکید می ورزند (همان، 123).
2- 3- نظریۀ ارنستو لاکلاو و شانتال موف در بابِ گفتمان
ارنستو لاکلاو و شانتال موف از برجسته ترین اندیشمندان و فلاسفۀ سیاسی زمان معاصر به شمار می روند. آنان در سال های اخیر کوشیده اند تا به نظریه پردازی در باب گفتمان پرداخته، چارچوبی منسجم را برای تحلیلِ آن مهیّا کنند. این چنین است که از پیشگامان در این امر به شمار می روند. در بابِ اهمیّتِ نظریۀ گفتمانیِ لاکلاو و موف همین بس که دریابیم آنان به عنوانِ سردمدارانِ مکتبی موسوم به ‘مکتبِ تحلیلِ گفتمانیِ اسکس’149 قلمداد می شوند. این مکتب در سال های اخیر به تربیتِ شاگردانی نظیرِ آلتا نوروال150، دیوید هوارث151، جیسون گلینوس152، یانیس استاوراکاکیس153، الیور مارشارت154، جیکوب تورفینگ155 و دیگرانی همّت گمارده است که امروزه هر یک از آنان به عنوانِ نظریه پردازان یا شارحانِ این مکتب یا صاحبان آثاری ناب به شمار می روند.
1- 2- 3- پسا- مارکسیسم، واسازی و باز- فعّال سازی
همراه با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بسیاری از فلاسفه و نظریه پردازان سیاسی- چه مارکسیست و چه غیر آن- به بازاندیشی و بعضا، تجدیدنظر در آراء و نظریات پیشین خود پرداختند. لاکلاو و موف نیز می کوشند تا تمایز میان خود و سایر جریان های رقیب در مواجهه با سنت مارکسیستی را در قالب تمایزِ میانِ مفاهیمِ هوسرلیِ ‘رسوب گذاری’156 و ‘بازفعال سازی’157 ابراز نمایند (لاکلاو و موف، 2001: viii). هوسرل158 برآن است که دانش ما- چه دانشِ هرروزینه و چه دانش های مربوط به رشته های علمی- در باورهایی ریشه دارند که غالبا آنها را به عنوان ‘رسوباتِ’ کردارهایِ التفاتیِ159 پیش از خود، از اجدادمان به ارث برده ایم (اسمیث، 2007: 319). ‘رسوباتِ’ برساخته هایِ نظری ای که از نسل گذشتۀ محققان بر جای مانده است، در نسلِ بعد تداوم یافته و به کار گرفته می شود. هر چند که لزوما، ‘منشاهایِ’ آن برساخته های نظری در خاطر نمی ماند و تحقیق علمی نیز برای تداوم، نیازی به ‘منشاهایِ’ این برساخته های نظری ندارد (راسل، 2007: 188). هوسرل شرایطِ امکانِ این ‘نسیان’ را در فرآیندِ ‘نوشتار’ جست و جو می کند، یعنی همان فرآیندی که در آن، ‘رسوباتِ’ برساخته های نظری در قالبِ حقایقی بی چون و چرا پدیدار می شوند. در این جاست که هوسرل از ‘اغواگریِ زبان’160 نام می برد (همان، 196). هم چنین، ادراکات، داوری ها و کردارهایِ هرروزینۀ ما نیز واجدِ معانی ای هستند که به عنوانِ مفاهیمِ ‘رسوبی’، از گذشتگانمان به ما رسیده اند (اسمیث، 2007: 37).
لاکلاو و موف با تعریفِ مقولاتِ نظریِ ‘رسوبیِ’ مدنظر هوسرل به مقولاتی که سعی در مستور نگه داشتن و کتمان کردنِ عملکرد بنیان ها و منشاهای اولیۀ خود دارند، و تعریف ‘وقتۀ’ 161 ‘بازفعال سازی’ به عنوانِ آشکار ساختن و برملا کردنِ دوبارۀ آن عملکردها، می کوشند تا ‘بازفعال سازی’ را به گونه ای که برخلافِ اندیشۀ هوسرل است، یعنی به عنوانِ نمودار کردنِ ‘امکانِ’ 162 هم نهاده هایی163 که مقولاتِ مارکسیستی سعی در وضع کردنِ آنها داشتند، در نزد خود تعریف کنند. این چنین است که آنها به جای پرداختن به مفاهیمی نظیر ‘طبقه’، رتبه بندی های سه گانه (امر اقتصادی، امر سیاسی و امر ایدئولوژیکی) و یا تضادّ میان نیروها و روابط تولید به عنوانِ مفاهیمِ ‘بت واره شدۀ’ ‘رسوبی’، سعی دارند تا به بازاحیایِ پیش شرط هایی بپردازند که عملکردِ گفتمانیِ164 این مفاهیم را امکان پذیر ساخته و بدین طریق، تداوم یا عدم تداومِ آنها را در سرمایه داریِ معاصر مورد پرسش قرار دهند. نتیجه، ادراکِ این است که زمینۀ نظریه پردازیِ مارکسیستی بسیار چندپهلوتر و ناهمگون تر از مخالف پوشیِ165 یکپارچه مندی است که مارکسیسم-

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره ایدئولوژی، جهان بینی، مفصل بندی، ناخودآگاه Next Entries مقاله درباره مفصل بندی، ویتگنشتاین