مقاله درباره ایدئولوژی، نابرابری ها، جامعه شناختی، طبیعی سازی

دانلود پایان نامه ارشد

گفتمانِ انتقادی را توجه به نقشِ روابطِ قدرت و نابرابری ها در ایجادِ کژی های اجتماعی، و به خصوص، توجه به جنبه هایِ گفتمانیِ روابطِ قدرت و نابرابری ها می داند؛ یعنی، توجه به روابطِ دیالکتیکیِ مابینِ گفتمان و قدرت، و تاثیراتی که آن ها بر سایرِ روابطِ موجود در فرآیندِ اجتماعی، و عناصرِ این روابط بر جای می گذارند. تحلیلِ گفتمانِ انتقادی هم چنین از ایدئولوژی به عنوانِ “معنایی80 که در خدمتِ قدرت است”، پرسش به عمل می آورد؛ یعنی، شیوه های بازنماییِ81 جنبه هایِ جهانِ اجتماعی، که موجبِ به وجود آمدن، یا تداومِ روابطِ نابرابرانۀ قدرت می شوند (فرکلاف، 2010: 8). فرکلاف بر این باور است که تحلیلِ قدرت و روابطِ طبقاتی نیازمند به مقولۀ ایدئولوژی است، زیرا که ایدئولوژی ها عناصری بااهمیّت در فرآیندهایی هستند که روابطِ قدرت به واسطۀ آنها ایجاد شده، حفظ شده، صورت قانونی به خود گرفته، و دچار دگردیسی می شوند. از آن جا که تحلیلِ ایدئولوژی نیازمند به تحلیلِ گفتمان است، ایدئولوژی مبدّل به مضمون و مقوله ای بااهمیت برای تحلیلِ گفتمانِ انتقادی می شود (همان، 26).
فرکلاف به منظورِ ارائۀ تحلیلِ مدّنظرِ خود از ایدئولوژی، به معرفیِ مفهومِ “صورت بندی های ایدئولوژیکی- گفتمانی”82 (IDF ها) می پردازد. نهادهایِ اجتماعی مشتمل بر صورت بندی های ایدئولوژیکی- گفتمانیِ گوناگونی هستند که با گروه هایِ (گروه بندی هایِ) مختلفِ موجود در نهاد در پیوندند. معمولا یک صورت بندیِ ایدئولوژیکی- گفتمانی وجود دارد که آشکارا بر سایرِ صورت بندی ها چیره و مسلط است. هر صورت بندیِ ایدئولوژیکی- گفتمانی گونه ای از “اجتماعِ کلامی (زبانی)”83، همراه با هنجارهایِ84 گفتمانیِ خویش است. هر یک از این صورت بندی ها، در چارچوبۀ “هنجارهایِ ایدئولوژیکِ” خود قرار داشته و به وسیلۀ این هنجارها، نمادینه می شود. سوژه هایِ نهادی مطابق با هنجارهایِ یک صورت بندیِ ایدئولوژیکی- گفتمانی، در موقعیت هایی سوژه ای برساخته می شوند که خود از پشتوانۀ ایدئولوژیکیِ آنان ناآگاه هستند. یکی از خصوصیاتِ صورت بندیِ ایدئولوژیکی- گفتمانیِ مسلط، تواناییِ آن برایِ “طبیعی جلوه دادنِ”85 ایدئولوژی ها، به منظورِ جلبِ حمایت از آنان به عنوانِ “باورها و احساساتِ مشترکِ”86 غیر ایدئولوژیکی است (همان، 30). بنابراین، “طبیعی سازی” را می توان برای توصیفِ روندی به کار گرفت که در طیّ آن، گفتمان هایی که متعلق به طبقات یا گروه هایِ مسلط هستند، مبدّل به “گفتمان هایِ مسلط” می شوند (بیکر و اِلِس، 2011: 74). .
فرکلاف این بحث را می کند که سامانمند بودنِ87 احوالات و شرایطی که کنش های متقابل در آن ها به وقوع می پیوندند، به نوبۀ خود، همبستگیِ زیادی با ایدئولوژی هایی دارد که طبیعی جلوه داده شده اند. منظور او از سامانمند بودنِ یک کنشِ متقابل، این احساسِ کنشگران اجتماعی است که تمام چیزها آن طوری هستند که باید باشند؛ یعنی آن طوری که در شرایط و اوضاعِ عادی انتظار می رود باشند. این جاست که فرکلاف اعلام می کند که مقصودِ اصلیِ تحلیلِ گفتمانی که واجدِ اهدافِ “انتقادی” است، باید “غیرِطبیعی ساختنِ”88 آن چیزی باشد که طبیعی جلوه داده شده است. او می گوید که این غیرِطبیعی ساختن، مستلزمِ آشکار نمودنِ این امر است که ساختارهای اجتماعی چگونه خصایصِ گفتمان را تعیین کرده، و گفتمان نیز به نوبۀ خود، ساختارهایِ اجتماعی را تعیین می کند. در اینجا، ما نیازمند به گونه ای از تحلیلِ گفتمان که واجدِ اهدافِ انتقادی باشد، هستیم؛ یعنی گونه ای از تحلیلِ گفتمان که در تقابل با تحلیلِ گفتمانِ “توصیفی”89 قرار می گیرد (فرکلاف، 2010: 30).
آن چه را که فرکلاف، تحلیلِ گفتمانِ توصیفی می نامد، برای مشخص ساختنِ رویکردهایی در تحلیلِ گفتمان است که دارای اهدافی غیرِ تبیینی90، یا اهدافِ تبیینی ای می باشند که از محدوده هایِ “محلّی”91 فراتر نمی روند. در مقابل، تحلیلِ گفتمانِ انتقادی ای قرار دارد که دارایِ اهدافِ تبیینیِ “جهانی ای”92 است. آن جا که اهداف غیرتبیینی اند، مقصودِ اصلی، توصیفِ بدونِ توجه به علّت ها و حجّت هاست. آن جا که اهداف تبیینی، ولی “محلّی اند”، به علّت ها و حجّت ها به گونه ای بلافصل و بی واسطه توجه می شود، یعنی به گونه ای که در نگاهِ اوّل به نظر می رسند، و آن چه که در فراسویِ آنان قرار دارد، ادراک نمی گردد؛ این گونۀ تحلیل از ادراک آن چه که در سطحی فراتر از سطوحِ نهادها و صورتبندی های اجتماعی قرار دارد، عاجز است. این همان سطحی است که تحلیلِ گفتمانی انتقادی و تبیینی قادر به ادراک آن می باشد. علاوه بر این، هر چند که تحلیل هایِ توصیفیِ واجدِ اهدافِ تبیینی و محلّی ممکن است تا بکوشند که عواملِ محلّیِ تعیین کنندۀ خصوصیّاتِ گفتمان هایِ به خصوصی را شناسایی کنند، ولی عموماً، تحلیلِ توصیفی به ندرت تأثیراتِ گفتمان را مورد مدّاقه قرار داده است، و نیز، مطمئنا، هیچ گاه توجهِ خود را به تأثیراتی که در فراسویِ موقعیت هایِ بلافصل قرار دارند، معطوف نگردانیده است. از سویی دیگر، برایِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی، پرسش از این که گفتمان چگونه، به طورِ فزاینده ای، به بازتولیدِ ساختارهایِ کلان کمک می کند، در کانونِ توجه تحلیلی تبیینی جای دارد (همان، 45).
توجه به ساز و کارها و چگونگیِ این بازتولید است که موجب می شود تا فرکلاف عمدۀ همّ و غمِّ خود را معطوف به مقولۀ ایدئولوژی نماید. در این راستاست که او اشاره به سه مورد را ضروری می داند. اول این که، ایدئولوژی ها و کردارهایِ ایدئولوژیک ممکن است با درجه ای کم تر یا بیشتر، از بنیادها و زمینه هایِ اجتماعی و علایق و منافعِ به خصوصی که آنان را به وجود آورده اند، انفکاک یابند؛ یعنی، با درجه ای کم تر یا بیشتر، “طبیعی جلوه کنند” و بدین صورت، بیش از آن که بر مبنایِ علایق و منافعِ طبقات یا سایر گروه بندی ها ادراک شوند، وابسته به باورها و احساساتِ مشترک و مبتنی بر ماهیتِ انسان ها یا اشیا به نظر رسند. دومین مورد این که، این ایدئولوژی ها و کردارهایِ ایدئولوژیکی که طبیعی جلوه می کنند، بدین طریق، مبدّل به جزئی از “زمینۀ دانشِ”93 عامّه ای شوند که عادی فرض شده و در کنش هایِ متقابل به کار رفته و بنابراین، “سامانمندیِ” کنشِ متقابل (چنان چه شرحِ آن رفت) به آنان وابسته گردد. سوم این که، بدین طریق، سامانمندیِ کنش های متقابل، به عنوانِ رویدادهایی “محلّی” و “خُرد”، به “سامانمندی ای” در سطحِ بالاتر، یعنی اجماعی94 حاصل گشته بر سرِ موقعیت ها و کردارهایِ ایدئولوژیکی، وابستگی پیدا کند (همان، 37). .
این موارد به پیش فرض های تئوریکی رهنمون می شوند که به گفتۀ فرکلاف، زمینه را برای در پیش گرفتنِ اهدافی انتقادی در تحلیلِ گفتمان فراهم می آورند. اول این که، کنشِ متقابلِ کلامی95، گونه ای از کنشِ اجتماعی است، و همانندِ سایرِ گونه های کنشِ اجتماعی، متضمّنِ دامنه ای از ساختارهای اجتماعی، الگوهایِ موقعیتی، رمزگانِ زبانی96 و هنجارهایِ کاربردِ زبان است که در “زمینۀ دانشِ” عامّه تجلّی می یابند. دوم این که، این ساختارها، الگوها، رمزها و هنجارها، نه تنها پیش شرط هایی برای کنش هستند، بلکه به عنوانِ ثمراتِ کنش نیز به حساب می آیند؛ به زبانی دیگر، کنش ها، ساختارها را بازتولید می کنند (همان، 37-38). فرکلاف در این جا، متأثر از گیدنز97 و آن چیزی است که او از زاویۀ دیدی جامعه شناختی، “دوگانگیِ ساختار”98 می نامد:
“بر مبنایِ مفهومِ ‘دوگانگیِ ساختار’، خصوصیاتِ ساختاریِ نظام هایِ اجتماعی، هم عاملِ واسط99 و هم پیامدِ کردارهایی به حساب می آیند که نظام های اجتماعی آنان را به گونه ای تکرارشونده100 (بازگشتی)، سازمان داده اند. ساختار، [امری] ‘برونی’ نسبت به افراد نیست،… بلکه در معنایی، بیش از آن که نسبت به عملکردهای آنان برونی باشد، نسبت به این عملکردها، ‘درونی’ است… . ساختار را نباید معادل با محدودیّت پنداشت، بلکه ساختار همیشه، هم محدود کننده و هم توانمندساز است”101 (گیدنز، 1985: 25).
گیدنز در جایی دیگر می نویسد:
“کنش متقابل به وسیلۀ سوژه ها و از طریقِ کردارهایِ آنان برساخته می شود… . منظور من از ‘دوگانگیِ ساختار’ این است که ساختارِ اجتماعی، هم ‘به وسیلۀ’ عاملیّتِ102 انسانی برساخته می شود، و به طورِ همزمان با آن، ‘عاملِ واسطِ’ این برساخته شدن است”103 (گیدنز، 1993: 128-129). .
هم چنین خاطر نشان می سازد که:
“قواعد و منابعی که در تولید و بازتولیدِ کنشِ اجتماعی نقش ایفا می کنند، به گونه ای همزمان، ابزارهایی برای بازتولیدِ نظامِ [اجتماعی] هستند” (گیدنز، 1985: 19). .
یعنی این که:
“… [در] ایدۀ دوگانگیِ ساختار…، ساختار هم به عنوانِ شرطی برای تولیدِ کنش متقابل و هم به عنوانِ برآیندی حاصل از آن پدیدار می گردد” (گیدنز، 1993: 165).
شاید این یکی از صریح ترین اظهاراتِ گیدنز در باب دوگانگیِ ساختار باشد:
“… یکی از مواردی که در نظریۀ اجتماعیِ من مورد توجه بوده است، ساخته و پرداخته کردنِ مفهومی از عاملیّتِ انسانی است که موجوداتِ انسانی را کنشگرانی هدف مند می داند که کمابیش، در تمامِ اوقات، از چیستیِ آن چه که انجام می دهند و چراییِ آن آگاهند…” (گیدنز، 1994: 253).
اهمیّتِ پیش فرضِ دوم فرکلاف در این است که مشخص می سازد که کنش ها یا رویدادهای سطحِ “خُرد”، که کنش های متقابلِ کلامی را نیز در بر می گیرند، را نمی توان صرفا واجدِ اهمیتی “محلّی”، در موقعیت هایی دانست که در آن ها به وقوع می پیوندند. بلکه باید توجه داشت که تمامِ کنش ها در بازتولیدِ ساختارهایِ سطحِ “کلان” دخیل هستند. یکی از نکاتی که فرکلاف در این جا بر آن تأکید دارد این است که رمزگانِ زبانی در گفتار104 بازتولید می شوند (فرکلاف، 2010: 38). فرکلاف در این جا متأثر از زبان شناسِ برجسته، فردینان دوسوسور105 است، آن جا که در دورۀ زبان شناسیِ عمومی می گوید:
.“شاید بتوان گفت که این دو موضوع [(زبان و گفتار)] ارتباطِ تنگاتنگی با هم دارند و مستلزمِ وجودِ یکدیگرند. وجودِ زبان، برای آن که گفتار قابلِ فهم باشد و منظورِ خود را برساند، لازم است. ولی گفتار برای آن لازم است تا زبان ایجاد گردد… . زبان تنها در نتیجۀ دریافت و تجربه های بیشمار است که در مغزِ ما جای می گیرد، و سرانجام این گفتار است که زبان را به تحوّل وا می دارد. وقتی صحبتِ دیگران را می شنویم، تأثیراتِ دریافت شده می توانند عاداتِ زبانیِ ما را دگرگون سازند. به این ترتیب، نوعی پیوستگیِ متقابل میانِ زبان و گفتار وجود دارد؛ زبان در آنِ واحد ابزار و دستاوردِ گفتار است. ولی تمامِ این ها مانع از آن نخواهد بود که این دو دقیقاً از یکدیگر متمایز نباشند”106 (دوسوسور، 1389: 28).
آن چه که فرکلاف در این جا بر آن پای می فشرد، بازتولیدِ ساختارهای اجتماعی در گفتمان است و این چیزی است که موردِ توجه هالیدِی107، زبان شناسِ برجسته، نیز قرار دارد (فرکلاف، 2010: 38):
“مردم از طریقِ کنش هایِ واجدِ معنایِ هرروزینه شان، در ساختارِ اجتماعی نقش ایفا کرده، جایگاه ها و موقعیّت های خود را مستحکم کرده، و نظامِ مشترکی از ارزش و دانش را ایجاد و منتقل می کنند” (به نقل از همان، 38).
حال این پرسش پیش می آید که اگر کنش هایِ متقابلِ کلامی منفک از ساختارهای اجتماعی باشند، پس آیا مطالعۀ آنان معنایی خواهد

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره روش شناسی، جامعه شناسی، برساخت گرایی، میان رشته ای Next Entries مقاله درباره ایدئولوژی، جهان بینی، مفصل بندی، ناخودآگاه