مقاله درباره ایدئولوژی، جهان بینی، مفصل بندی، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

داشت؟ نکته ای که نباید از یاد برد این است که به قولِ گیدنز، هیچ پشتوانۀ نظری ای برای این فرض که کنش های شخصی و هرروزینۀ زندگی را می توان از لحاظِ مفهومی از تکاملِ نهادیِ بلند- مدّتِ جامعه منفک ساخت، وجود ندارد. فرکلاف می گویدکه رویکردِ “توصیفیِ” غالب در تحلیلِ گفتمان، کنش هایِ متقابلِ کلامی را به همین صورت، یعنی با منفک ساختنِ آنان از ساختارهای اجتماعی، موردِ مطالعه قرار داده است. بنابراین، اتخاذِ اهدافی “انتقادی”، پیش از هر چیز، به معنایِ پژوهش در کنش هایِ متقابلِ کلامی، با توجه به تأثیرگذاریِ آنان بر ساختارهایِ اجتماعی، و نیز، تأثیرپذیری آنان از این ساختارها خواهد بود. هم چنین نباید از خاطر دور داشت که این تأثیرگذاری ها و تأثیرپذیری ها لزوما، برای کنشگرانِ اجتماعی آشکار و هویدا نیستند؛ “ابهام”108 روی دیگرِ سکّۀ طبیعی سازی (چنان چه شرحِ آن رفت) است. هدفِ تحلیلِ گفتمانِ انتقادی نیز، “غیر طبیعی ساختنِ” آن چیزی است که طبیعی جلوه داده شده است (همان، 38).
فرکلاف از بکارگیریِ اصطلاحِ “انتقادی”، و اصطلاحِ مرتبط با آن، یعنی “نقد”، دو مقصود دارد. اول این که، تعهّدِ خود را به نظریه و روشِ دیالکتیکی نشان می دهد (همان، 38)؛ یعنی، نظریه و روشی که به قولِ انگلس109:
“… کلیّتِ عالم و تطوّرش، و نیز تطوّرِ بشریّت و بازتابِ چنین تطوّری را در ذهنِ انسان ها،… [با] توجّه مدام به تأثیراتِ عمومیِ متقابلِ میانِ کون و فساد، و با توجّه به تغییراتی که به سویِ پیش یا به پَس صورت می گیرند، [ادراک می نماید]” (انگلس، 1382: 28). .
از آن جا که هم- پیوندی هایِ متقابل و زنجیره های علّت و معلولیِ موجود در روابطِ انسانی ممکن است دچارِ تحریف و کژدیسی گردند، دومین مقصودِ فرکلاف این است تا به مددِ نقد، این تحریف ها و کژدیسی ها را برملاء سازد (فرکلاف، 2010: 39).
در این جا اجازه دهید تا بارِ دیگر به آن چه که فرکلاف، “صورت بندی هایِ ایدئولوژیکی- گفتمانی” می نامید، بپردازیم. صورت بندیِ ایدئولوژیکی- گفتمانیِ مسلّط، آن چه را که باید و می تواند دیده و گفته شود، معیّن می سازد. هر صورت بندیِ مسلّط در یک نهادِ اجتماعی، گونه ای از اجتماعِ کلامی و اجتماعِ ایدئولوژیکی است، و همین گونه هایِ هنجارهایِ هر صورت بندیِ مسلّط هستند که طبیعی جلوه داده شده و هاله ای از ابهام به خود می گیرند. به همین سبب است که هنجارهایِ هر صورت بندیِ مسلّط، همان هنجارهایِ نهادِ اجتماعی به نظر می آیند. هر صورت بندیِ ایدئولوژیکی- گفتمانیِ مسلّط، سوژه ها را از نظرِ ایدئولوژیکی و گفتمانی برمی سازد؛ هر صورت بندیِ مسلّط، گونه ای از “قدرتِ ایدئولوژیکی- گفتمانی” را داراست (همان، 43). در این جاست که بررسیِ مفهومِ ایدئولوژی، مبدّل به عنصری اساسی در کاوشی علمی در بابِ گفتمان می گردد (همان، 47).
همین است که فرکلاف را به کاوش در روابطِ میانِ زبان و ایدئولوژی بر می انگیزد. او می گوید که ایدئولوژی، زبان را به شیوه هایی مختلف و در سطوحی متفاوت، “پنهان می سازد” (همان، 57). فرکلاف در این جا، مُتأثر از آلتوسر110 و به خصوص تعریفی است که او با الهام از نظریۀ روان کاویِ لکان111، از ایدئولوژی ارائه می دهد: .
“در ایدئولوژی، رابطۀ واقعی به گونه ای گریزناپذیر در رابطۀ خیالی ‘پنهان گشته است’112، رابطه ای که بیان گرِ113 یک میل114…، آرزو یا نوستالژی است، تا این که توصیف کنندۀ یک واقعیت باشد” (آلتوسر، 1969: 234).
فرکلاف بر این باور است که بررسیِ علمی ای در بابِ گفتمان، نباید این نکتۀ اساسی را از خاطر دور دارد که زبان، گونه ای اساسی از ایدئولوژی است، و زبان در ایدئولوژی “پنهان گشته است” (فرکلاف، 2010: 59).
هم چنین، نکتۀ دیگری که نباید از خاطر دور داشت، رابطۀ دیالکتیکیِ میانِ ساختار و رویداد است: گفتمان به وسیلۀ ساختارها شکل می گیرد، ولی خودش به شکل بندی و بازشکل بندیِ آن ها، به بازتولید و دگردیسیِ آنان مدد می رساند. این ساختارها نه تنها دارایِ ماهیتی گفتمانی- ایدئولوژیکی، بلکه دارای ماهیتی سیاسی و اقتصادی نیز می باشند. رابطۀ گفتمان با این ساختارها و روابط، که هم دارایِ ماهیتی گفتمانی و هم غیرِ آن می باشند، نه تنها بازنمودی، بلکه هم چنین، برساختی است: این ایدئولوژی است که سبب می شود تا گفتمان در تولید و بازتولیدِ دائمیِ روابط، سوژه ها (آن چنان که یادآورِ مفهومِ آلتوسریِ “خطاب”115 است) و ابژه هایی که جهانِ اجتماعی را تشکیل می دهند، مؤثر افتد (همان، 59).
فرکلاف می نویسد مفهومی که با رابطۀ دیالکتیکیِ میانِ ساختار و رویداد پیوند دارد و چارچوب ای را برایِ نظریه پردازی و تحلیلِ رابطۀ میان ایدئولوژی و گفتمان فراهم می آورد، مفهومِ هژمونی116 است. این چنین است که او می کوشد تا ابعادِ ایدئولوژیکیِ کشاکشاتِ هژمونیک را در چارچوبی نظری که متأثر از کارِ گرامشی117 است، مفهوم پردازی و تحلیل نماید. در این چارچوبِ نظری است که بر مادّیّت یافتنِ118 “ضمنی” و “ناخودآگاهانۀ” ایدئولوژی ها در قالبِ کردارها تأکید می شود؛ ایدئولوژی هایی که به عنوانِ “پیش زمینه هایِ”119 انگاره ایِ ضمنی ای برای کردارها عمل می کنند (همان، 61): .
“ [مفهومِ] ‘ضرورت’120 [در تاریخ] زمانی وجود دارد که ‘پیش زمینه ای’ مؤثر و پویا نیز در کار باشد؛ [یعنی،] آگاهی ای که در اذهانِ مردم پدیدار گشته، اهدافِ عینی را به آگاهیِ جمعی تلقین کرده، و هم تافته ای121 از یقینیّات و اعتقادات را که با تمامِ قوا به عنوانِ ‘اعتقاداتِ رایج122’ عمل می کنند، برمی سازد. این ‘پیش زمینه’، واجدِ شرایطِ مادّیِ123 تکامل یافته یا در حالِ تکاملی است که برایِ به واقعیّت پیوستنِ رانشِ124 ارادۀ جمعی ضروری و مُکفی می باشند؛ به هر حال، آشکار است که انفکاک از این پیش زمینۀ ‘مادّی’ امکان پذیر نیست؛ [پیش زمینه ای] که سنجش پذیر، و نمایانگرِ سطحِ مشخصی از فرهنگ است، که منظورِ ما از آن، هم تافته ای از اَفعالِ ذهنی، و هم تافته ای معیّن از احساسات و شورمندی هایِ مستولی شده است؛ مستولی شده به این معنا که [این احساسات و شورمندی ها،] این توان را دارند که انسان ها را به رفتار کردن ‘به هر قیمتی’ وادارند”125 (گرامشی، 1992: 412-413).
در این راستاست که فرکلاف به این تعریفِ گرامشی از ایدئولوژی علاقه مند است: .
“ [ایدئولوژی،] در معنایِ مفهومی از جهان بینی است که به گونه ای ‘ضمنی’ و ‘ناآشکار’، در هنر، در قانون، در فعالیت هایِ اقتصادی، و در تمامِ نمودهایِ زندگیِ فردی و جمعی نمودار می گردد”126 (همان، 328).
در اندیشۀ گرامشی، سوژه ها به وسیلۀ ایدئولوژی هایِ گوناگونی که به گونه ای ضمنی در کردارهایِ آنان وجود دارند، ساختار می یابند. این ایدئولوژی ها به آن ها، “باورها و احساساتی مشترک”127 را- هم به عنوانِ ته مانده هایِ پی آیندهایِ گوناگونِ کشاکشاتِ ایدئولوژیکیِ پیشین، و هم به عنوانِ مقاصدی همیشگی برایِ بازساختارمند کردنِ سوژه ها در کشاکشاتِ در حالِ جریان- تلقین می کنند. در این باورها و احساساتِ مشترک است که ایدئولوژی ها حالتی عادی و طبیعی به خود گرفته و به گونه ای غیرارادی و ناخودآگاهانه عمل می کنند. در نزدِ گرامشی، ایدئولوژی با کردار در پیوند است، و ایدئولوژی ها بیش از ارزششان برایِ حقیقت، بر مبنایِ پی آیندهایِ اجتماعی شان مورد قضاوت قرار می گیرند. افزون بر این، گرامشی، عرصه هایِ ایدئولوژیک را در قالبِ جریانات یا صورت بندی هایی هم ستیز، هم پوشان، یا در هم تداخل یافته ادراک می نماید. همین است که پرسش از چگونگیِ ساختار یافتن و بازساختار یافتن، مفصل بندی شدن128 و بازمفصل بندی شدنِ129 عناصرِ یک “هم تافتۀ ایدئولوژیکی”130 را در فرآیندهایِ کشاکشِ ایدئولوژیکی برجسته می سازد (فرکلاف، 2010: 62). تفسیرِ گرامشی از این “هم تافته هایِ ایدئولوژیکی” در جایی است که از اهمیّتِ یوتوپیاها و ایدئولوژی هایِ سردرگم و عقل گرایانه131 در نخستین مرحلۀ فرآیندهایِ تاریخیِ شکل گیریِ اراده هایِ جمعی132 سخن به میان می آورد: .
“یوتوپیاها، یا عقل گراییِ انتزاعی، همان اهمیتی را دارند که مفاهیمِ کهنِ جهان بینی ای که ‘به گونه ای تاریخی’، و ‘به وسیلۀ انباشتِ پی در پیِ تجارب’ تکامل یافت، دارا بودند. آن چه اهمیت دارد، انتقادِ نخستین نمایندگانِ مرحلۀ نوینِ تاریخی از این چنین ‘هم تافتۀ ایدئولوژیکی’ است. این انتقاد، فرآیندِ ناهمسان سازی و تغییر در ارزشِ نسبیِ عناصری که سابق بر این، ایدئولوژی هایِ کهن واجدِ آن ها بودند را امکان پذیر می سازد. آن چه پیش از این، ثانویه و فرعی، یا حتی اتفاقی بود، هم اکنون مبدّل به [عنصری] اساسی گشته، و هستۀ مرکزیِ ‘هم تافتۀ تئوریک و ایدئولوژیکِ نوینی’ را تشکیل می دهد. ارادۀ جمعیِ کهن، در عناصرِ متضادِ خود ‘حل می شود’133، زیرا که عناصرِ فرعی از لحاظِ اجتماعی و غیره تکامل می یابند”134 (گرامشی، 1992: 195).
گرامشی در این جا از به وجود آمدنِ هژمونیِ جدیدی سخن می راند که متضمّنِ دگردیسیِ گسترۀ ایدئولوژیکیِ پیشین، و به وجود آمدنِ جهان بینیِ نوینی است که به مثابۀ اصلی وحدت بخش برای ارادۀ جمعیِ نوین عمل می کند. شانتال موف در تفسیرِ این قطعه از گرامشی می نویسد: .
“ گرامشی در این جا، صریحا اعلام می کند که اصلاحِ فکری و اخلاقی، منوط به زدودنِ کاملِ جهان بینیِ موجود و جای گزینیِ آن با جهان بینی ای کاملا جدید و اخیرا صورت بندی شده نیست، بلکه منوط به فرآیندِ دگردیسی و ‘بازمفصل بندیِ’ عناصرِ ایدئولوژیکِ موجود است. بر طبقِ دیدگاهِ او، آن چه این کشاکشِ ایدئولوژیکی دنبال می کند، نه نفیِ نظام و تمامِ عناصرِ آن، بلکه بازمفصل بندیِ آن، تجزیۀ آن به عناصرِ اصلی اش، و گزینش از میانِ مفاهیمِ پیشین برای ادراکِ این امر است که کدامینِ آنان را، با اِعمالِ تغییراتی در فحوایشان، می توان برای مشخص ساختنِ شرایطِ جدید به خدمت گرفت”135 (موف، 1979: 191-192). .
با استفاده از چارچوب بندیِ نظریِ فوق است که فرکلاف به شرحِ آن چه که “نظامِ گفتمان”136 می نامد، می پردازد. یک نظامِ گفتمان، برساخته ای متشکّل از جنبه هایِ گفتمانی- ایدئولوژیکیِ یک “هم ارزیِ”137 (هژمونیِ) ناپابرجایِ دارایِ تناقضات است. این چنین است که “نظامِ گفتمان” با مفهومِ “هم تافتۀ ایدئولوژیکی” تناسب پیدا می کند. علاوه بر این، کردارِ گفتمانی، جنبه ای از کشاکشی است که به درجاتی مختلف، در بازتولید یا دگردیسیِ نظامِ گفتمانِ موجود، و به واسطۀ آن، در بازتولید یا دگردیسیِ پیوندهایِ اجتماعیِ موجود یا مناسباتِ موجودِ قدرت دخیل است (فرکلاف، 2010: 62). در این جاست

پایان نامه
Previous Entries مقاله درباره ایدئولوژی، نابرابری ها، جامعه شناختی، طبیعی سازی Next Entries مقاله درباره تحلیل متن، تحلیل انتقادی، اجتماعی و فرهنگی، ایدئولوژی