قبض و بسط، فرهنگ اصطلاحات، کتاب الانسان الکامل

دانلود پایان نامه ارشد

محمد روشن، نشر اساطير، 1363، ج1، صص 420-419.
27. قشيري، ابوالقاسم، رساله قشيريه، ترجمه ابوعلي حسن بن احمد عثماني، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1345،?ص 199.
28. عُتو:سرکشي و نافرماني.
29. کشف الاسرار و عده الابرار، ج 1، صص8-7.
30. تذكر? الاولياء، ص482.
31. رسالة قشيريّه، ص198.
32. خباط:پريشاني مغز.
33. منطق الطير، ابيات 1855-1853.
34. ديوان سنايي، ص 17.
35. رسالة قشيريّه، ص 201.
36. سوره انعام، آيه 18.
37. سجادي، سيد جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، انتشارات طهوري، چاپ سوم، 1362، ص385.
38. سعيدي، محمد حسن، دايره المعارف تشيع، ص 362.
39. سوره ضحي، آيه 9.
40. سوره اعراف، آيه 127.
41. سوره انعام، آيه 18.
42. سوره يوسف، آيه 39.
43. سوره ابراهيم، آيه 48.
44. روح الارواح في شرح اسماء الملک الفتاح، ص94.
45. دايره المعارف تشيع، ص362.
46. فروزانفر، بديع الزمان، شرح مثنوي شريف، نشرزوّار، چاپ هفتم، 1357، جلد 1، ص72.
47. ابوالفتح بن مخدوم الحسيني، علامه حلي، باب حادي عشر، تصحيح مهدي محقق ، تهران، نشر موسسه مطالعات اسلامي، دانشگاه مک گيل، شعبة تهران ، چاپ اول، 1365، ص165.
48. کشف المحجوب، ص 545.
49. همان.
50. بلخي(مولوي)، جلال الدين محمد، فيه مافيه، با تصحيح بديع الزمان فروزانفز، نشر امير کبير، چاپ ششم، 1369??، صص216و217.
51. فروزانفر، بديع الزمان، شرح مثنوي شريف، نشر زوار، چاپ هفتم، ج1، صص177و178.
52. فيه ما فيه، ص 232؛ ترمذي، معارف، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، اداره کل نگارش وزارت فرهنگ و هنر، ص 3؛مآخذ قصص و تمثيلات مثنوي، ص 129.
53. شرح مثنوي شريف، ج2، ص 526.
54. ر.ک.سوره شعرا.
55. سوره نوح، آيه 26.
56. سورة حِجر، آية 74.
57. بلخي(مولوي)، جلال الدين محمد، مجالس سبعه، تصحيح توفيق هـ. سبحاني، نشر کيهان، چاپ اول، 1365، ص 89 .
58. فيه ما فيه، صص 28 و 29.
59. رسالة قشيريّه، ص 555.
60. انصاري، خواجه عبدالله، مجموعه رسائل، تصحيح محمد سرور مولايي، نشر توس، چاپ دوم، 1377، ص356.
61. همان، ص 355.
62. عين القضات، تمهيدات، تصحيح عفيف عسيران، نشر کتابخانه منوچهري، چاپ سوم، 1370، ص 245.
63. گوهرين، سيد صادق، شرح اصطلاحات تصوف، نشر زوّار، ج 4، چاپ اول، 1368، ص 45.
64. همان، ص50.
65. زماني، کريم، ميناگر عشق، شرح موضوعي مثنوي معنوي مولانا، نشر ني، چ دهم،?1391، ص46.
66. حفي: مهربان.
67. سورة بقره، آية 216.
68. مآخذ قصص و تمثيلات مثنوي، ص170.
69. همان، ص3.
70. سوره كهف، آيات 60-84.
71. احاديث مثنوي، ص93.
72. نهج البلاغه، ص182.
73. احاديث مثنوي، ص 107.
74. سوره بقره، آية 216.
75. سوره زخرف، آي?51 .
76. زرين کوب، عبدالحسين، بحر در کوزه، تهران، نشر علمي، چاپ اول، 1366، ص310.
77. مآخذ قصص و تمثيلات مثنوي، ص 226.
78. شرح اصطلاحات تصوّف، ج 1، ص 187.
79. سوره اعراف، آيات183-182.
80. نهجالبلاغه، ص 403.
81. دعاي جوشن کبير، فقره19.
82. احاديث مثنوي، ص26.
83. کيمياي سعادت، ص 701.
84. نسفي، عزيز الدين، کتاب الانسان الکامل، با پيش گفتار: هانري کربن، با تصحيح و مقدمه ي: ماريژان موله، ترجمه ي مقدمه از: دکتر سيد ضياء الدين دهشيري، تهران، انتشارات طهوري، چ نهم، 1388، ص335.
85. عنت : در کار سختي افتادن ؛ در اينجا معني تعنيت مي دهد و تعنيت به معني کسي را دچار دردسر کردن و به زحمت انداختن است. شرح جامع مثنوي ، ج 4 ، ص 696 .
86. سور? نور، آي? 21 .
87. شرح جامع مثنوي، ج 1 ، ص 794 .
88. شرح اصطلاحات تصوف، ج 3 ، صص 307 و 308 .
89. ممتلي: در اينجا يعني پر ادعا.
90. سور? فلق ، آي? 4 (دمندگان در گره ها ).
91. سور? بقره، آي? 45 .

فصل چهارم
لطف و قهر در عرفان اسلامي

4-1. جايگاه قهر و لطف در عرفان
در جهان بيني عارفان لطيفهاي هست که به منزله شاخص اين طايفه رخ مينمايد و آنها را از ديگر طوايف مسلمان(مثل فيلسوفان، متکلّمان، زاهدان و غير از ايشان) متمايز ميکند. خداشناسي و حق پرستي عارفان با دل وجانشان پيوند خورده است. ايشان خدايي را ميپرستند که دوستش دارند و او نيز ايشان را براي دوستي برگزيده است(يُحِبُهُم و يُحِبُونه) . به بيان ديگر، حب الهي از مباني اصلي انديشه و سلوک عارفان در تاريخ عرفان و تصوف اسلامي است و بدون آن نميتوان از عرفان تصوري پيدا کرد. نکته مهم اين است که حب با تجليّ پيوندي اساسي دارد؛ زيرا حب الهي به واسطة تجلّي خداوند بر عالم هستي ارزاني ميشود و در عين حال، حّب بندگان به خداوند را موجب ميگردد.
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ اِنَ اللَّهَ واسِعٌ عليمٌ.” و مشرق و مغرب از آنِ خداست؛ پس به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست . براستى كه خداوند گشايشگر و دانا است.” 1
مولانا مي فرمايد:
چون محمد پاک شد زين نار و دود

هر کجا رو کرد وجه الله بود

(1/1400)
شش جهت عالم همه اکرام اوست

هر طرف که بنگري اِعلامِ اوست

(3/3108)
تجلّي حق دو گونه است: جمالي و جلالي.صفات جمال به لطف، رضا و رحمت او متعلقاند و صفات جلال با قهر و غضب و نقمت وي ارتباط دارند. به اين ترتيب ، نامهايي مانند جميل، لطيف، انيس و رحيم، نامهاي جمال خداوند هستند و از لطف و رحمت حق حکايت ميکنند. در عين حال، نامهاي جليل، قهّار، منتقم، جبار و امثال آنها نيز نامهاي جلال هستند و بر قهر و غضب خداوند دلالت دارند.
“اگر عارف ِمحب از تجلّي جمالي بهره مند شود، به لطف و انس و حسن خداوند راه ميبرد و اگر از تجلّي جلالي برخوردار شود، عزت و شوکت و هيبت و جبروت خداوند پيش چشم او ميآيد.” 2
جلال و جمال در باور و بينش عارفان، هم از ديدگاه هستي شناختي و هم از ديدگاه معرفت شناختي و هم از ديدگاه روان شناختي جايگاه بلند و بنيادين دارد:

از ديدگاه هستي شناختي، همة هستي و پديدههاي آن جلوهها و نمودهاي جلال و جمال خداوندند. اسما و صفات او که يا جلالي اند يا جمالي، باز تافتهاند و نموداري و آشکاري يافتهاند و هستي شدهاند.
از ديدگاه معرفت شناختي نيز هم معرفت و شناختي که عارف بدان ميرسد، چيزي نيست جز بازتاب جلوههاي جلال و جمال خدا در چشم و دل عارف، چشم و دلي که با برنامههاي سلوکي ويژه زنگ زدايي شده و صيقل و صفا يافته است.
غزالي ميگويد: انسان از درک ذات الوهي عاجز است و کسي که در صدد شناخت ذات برآيد، جز حيرت و دهشت و سرگرداني نصيبي نميبرد و به همين جهت گسترش معرفت و شناخت حق را در راه سلوک به باب اسما و صفات مربوط ميداند؛ هر چند که اين باب مفتوح نيز حد و پايانه اي ندارد. غزالي برخلاف دانشمنداني هم چون کانت اعتقادي به محدوديت فهم بشر در علوم نداشت. 3 به قول فخرالدين عراقي:
“جولانگه جلالت در کوي دل نباشد

خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد”

اگر عرفان را معرفت به ذات خدا به اعتبار اسما و صفات او بدانيم، موضوع جلال و جمال به بحث معرفت پذيري يا معرفت ناپذيري خدا ربط پيدا مي کند.
خداوند به سبب جلالش از ادراک بشري محجوب است4 اما، وجه جمالي حق، که حاکي از ظهور او بر خلق است، وجه معرفت پذير اوست.
ابوطالب مکي5 آورده که خداوند به حضرت داوود عليه السلام فرمود:” مرا نزد خلق به حسن جميل(جمال) ياد کن زيرا خلق، مرا به غير از اين نميشناسند.”
به گفته ابن عربي، جلال خدا امري است که به خود او باز ميگردد و مانع از آن ميشود که به او معرفت بيابيم و جمال امري است که از سوي خدا به ما باز ميگردد و معرفت و مشاهدات و احوال را به ما عطا ميکند.
به گفتهي وي، حتي قرآن نيز شامل جلال جمال و جمال است و به جلال مطلق الاهي راهي نيست، زيرا آن جا مقام انفراد و يگانگي حق است.
به طور کلي در مکتب ابن عربي، وجود، داير بر تقابل اسماي جلالي و جمالي است. به اين معنا که تقابل اسماي جلال و جمال به عالم نيز تسري يافته است و اين تقابل خود را در کتابهاي آسماني نيز نشان ميدهد، چنان که در برابر هر آيهاي از قرآن، که متضمن رحمت است آيهاي هست که در بر دارنده نقمت است. 6
اين حقيقت که خدا رحمان و قهار است مي طلبد هم بهشت وجود داشته باشد و هم دوزخ، بر همين اساس، بهشت از اسماي جمالي و جهنم از اسماي جلالي است7
از ديدگاه روان شناختي نيز همة حالات و مقاماتي که براي عارف پيش ميآيد و همة دگر گوني هايي که در جان و روان او روي ميدهد، همه پي آمد جلوههاي گوناگون جمال و جلال است. و از آنجا که جلال – چنان که پيش تر ياد شد – با قهر، خشم، گرفت، گير و کيفر سر و کار دارد، و جمال با لطف، مهر، نواخت و نوازش در پيوند است، تجلي هر يک از آنها احوال رواني ديگرساني براي عارف پيش ميآورد . براي نمونه آنچه را عارفان انس، بسط، رجا خواندهاند، همه پي آمد تجليهاي جمالياند؛ و آنچه را خوف، قبض، هيبت ناميدهاند همه پي آمد تجليهاي جلالياند. از اين روست که هجويري دربارة انس و هيبت چنين مي نويسد:
“بدان – اسعدک الله – که انس و هيبت دو حالت است از احوال صعاليک طريق حق، و آن آن است که چون حق – تعالي- به دل بنده تجلّي کند به شاهد جلال، نصيب وي اندر آن هيبت بود؛ باز چون به دل بنده تجلّي کند به شاهد جمال نصيب وي اندر آن انس باشد، تا اهل هيبت از جلالش بر تعب باشند و اهل انس از جمالش بر طرب. 8
و قطب الدين عبادي دربارة قبض و بسط چنين ميگويد:
“بدان که قبض و بسط دو حالت است که بر دل بندگان ميدرآيد: يکي مانند روز که دل را حرکت و بشر و بشاشت دهد تا چون دل در قبض افتد چنان منطوي گردد که بار يک کاه برگ نتواند کشيد و چون در بسط افتد چندان انتشار و انفساح يابد که هر دو جهان در وي پديد نيايد. و قبض دلها از قهر و مکر است] = جلال[ و بسط از لطف و کرم] = جمال[.
و رفيعي قزويني دربارة خوف و رجا چنين ميگويد:
“خوف و رجا پي آمد قبض و بسطي هستند که در دل پديد ميآيد، و قبض و بسط پي آمد تجليات جمال و جلالاند.” 9
اينکه قبض، بسط، خوف، رجا، طرب، تعب، حتي عزت و ذلت، ضلالت و هدايت، را پي آمد تجليات جمال و جلال دانستهاند، بدين معني است که خداوند، آميزهاي است از جلال و جمال، قهر و مهر ، خواند و راند ، صلح و جنگ و رضا و سخط و به گفتة مولانا :
“خشم شکلي صلح جاني تلخ رويي شکّري

من بدين خويشي نديدم در جهان بيگانهاي”10

(کليات شمس،6/106)
خداوند با تجليات گوناگون خود احوال گوناگوني را در آدمي پديد ميآورد. گويا آدمي مهرهاي در دست اوست و او اين مهره را هر گونه که ميخواهد و ميشايد و مي بايد، ميچرخاند و ميگرداند. به گفتة مولانا:
“گرچشم توبربست او، چون مهرهاي دردست او

گاهت بغلطاند چنين، گاهي ببازد در هوا”

(کليات شمس.1/6)
نکتهاي که هم آياتي از اين دست را پشتوانه دارد:” تُعِزُّ مَن تَشَاءُ”، “تُذِلُّ مَن تَشَاءُ” ،” يَهدي مَن يَشاءُ”،”يُضِلُّ مَن يَشاءُ” ، “يُعَذَّبُ مَن يَشاءُ” ، “يَرحَمُ مَن يَشاءُ” ، “يَفعَلُ ما يريُد”،”يحَکُمُ ما يُريد”،11 و هم آشکارا در اين سخن پيامبر(ص)آمده است: “قلبُ المومنِ بَينَ اِصبعَيَن مِن اَصابِعِ الرحمن يُقَلَّبُهُ کيفَ يَشاءُ. دل مومن ميان دو انگشت از انگشت هاي خداست و او آن راه هرگونه بخواهد ميگرداند”12
و اين انگشتان، انگشتان همان دو دست جلال و جمالاند زيرا افعال ذات حق بدين دو صفت تمام ميشود و شوون ذات ربوبي با اين دو صفت ظهور مييابدکه در آية “وَ ما منَعَکَ اَن تَسجُدَ لِما خَلقَتُ بَيِدَيَّ: اي ابليس چه مانع شد که سجده نکردي به موجودي که او را به دو دست خويش آفريدم” (يعني به صفات جلاليه و جماليه متصف ساختم). 13
در اين باره اين سخنان مولانا شنيدني است:
ديده و دل هست بين اصبعين

چون قلم در دست کاتب اي حسين

اصبع لطف است و قهر و در ميان

کلک دل با قبض و بسطي زين بنان

اي

پایان نامه
Previous Entries فرهنگ اصطلاحات، کشف الاسرار، نهج البلاغه Next Entries کتاب الانسان الکامل