فاعل شناسا

دانلود پایان نامه ارشد

نيست، از سرشت او مسئلهاي رشته ميگيرد که اهرمي به دستش ميگردد و بدان وسيله از غرقاب سر برميآورد. از همين جا نواي توقعي را ميشنود که آرامش را از او ميگيرد. از هر چيزِ ديگر درک نشدهاي که خود را از آن ميداند و وقتي از خود آگاه ميشود در آن شرکت ميجويد و به وقوف خود از هستي غنا ميبخشد. (ياسپرس، 1377، 54)
کارل ياسپرس در اثر خود عالم در آيينه تفکر فلسفي مينويسد:
ما انسانها از خود آگاهي داريم، زيرا ما کيفيتي ديگر از هستيِ زنده (فراگير) هستيم: يعني تفکرِ انديشهوار که موضوعها را در چشم انداز دارد و خود را انديشه ميکند. اين فراگيرنده نه تنها آگاهي در گونهگونيِ وجود خود است، بلکه آگاهي صحيح يا ناصحيح است. آگاهي ناصحيح فقط ذهني است و بينهايت لايه دارد؛ آگاهي صحيح عيني تنها يکي است و هر آن چيز انديشه شونده و دانسته شونده را دربر ميگيرد و هيچ آگاهي باشنده فردي به کيفيت آن نميرسد از اين رو به آن نام آگاهي به طور کلي ميدهيم. (ياسپرس، 1377، 44) به طور کلي اين فراگيرِ آگاهي است که ابزارهاي انديشهورانه عيني را پيوند ميدهد، بي آنکه خود آن ذهن و عين باشد. (ياسپرس، 1377، 44)
در اين خصوص و در مورد آگاهي مذهبي کييرکگور ميگويد:
فرد وجودياي که پيجوئي راه عيني را برميگزيند، وارد فراگرد تقريبي کاملي ميشود که قرار است خدا را بگونهاي عيني آشکار سازد. اما اين امر براي ابد غير ممکن است، زيرا خدا يک ذهن است، و از همين رو تنها در حالت باطني براي ذهنيت وجود دارد. خدا، هنگامي که در آگاهي مذهبي حضور دارد، هرگز يک طرف سوم نيست؛ راز آگاهي مذهبي درست در همين است.” (بلاکهام، 1387، 32)
لذا ياسپرس در ادامه مطلب پيشين ميافزايد:
وقتي ميگوييم ما وجود زنده، يعني آگاهي به طور کلي، روح و باشنده هستيم، منظور آن نيست که انباشتي از اين شيوههاي فراگيريم. اينها در ما رسوخ دارند، در کنش و واکنشاند، در مبارزه با يکديگرند. وجود به شيوههاي فراگيرنده مايه ميدهد، آنها را همبسته ميگرداند و آنها در خدمت آنند. برعکس، وقتي به وجود خدمت نکنند، اين شيوهها طغيان ميکنند و شبه مختار شده، آنگاه به تقاضاهاي منفرد زندگي يا به آگاهي به طور کلي که خود مدعي حقيقتدار بودن است و يا اينکه به جهانِ روح خدمت ميکنند که شيفته بيمسئوليتي است. اين مبارزه بيامان مبيّن شيوههاي فراگير است. (ياسپرس، 1377، 45)
مارسل، در تبيين آگاهي از نگاه سارتر در کتابش “فلسفه اگزيستانسياليسم” چنين مينويسد:
سارتر به ما ميگويد که ويژگي آگاهي اين است که آگاهي نوعي انبساط هستي است؛ اين از ذاتيّات موجود آگاه است که آنچه نيست باشد و آنچه هست نباشد. هستي انسان به گونهاي است که ميتواند نگرشي منفي در مورد خود اتخاذ کند. بنابراين، منع کردن يک چيز “انکار نوعي تعالي آينده” است. (“تعالي”36 واژهاي است که توسط سارتر بسيار به کار برده شده و منظور او از اين واژه، مانند پيشينيانش، صرفاً چيزي است که از اوضاع و احوال بي واسطهام فراتر ميرود.) اين انکار چيزي متفاوت با يک عبارت صِرف است. آگاهي من خودش را مانند معلوم تلقي کردن37 يک امکان در گوشم قوام ميبخشد، که توسط آگاهي انسان ديگري، به عنوان امکان خودش، فرا افکنده ميشود. (مارسل، 1381، 115)
براي درک معناي اين بيان تخصصي و نامفهوم، اجازه بدهيد مقالي بزنم. فرض کنيد من به پسرم ميگويم: “تونبايد هنرپيشه شوي” يا “به تو اجازه نخواهم داد که در پيست خاکي مسابقه موتورسواري بدهي”. من هستي اين امکاناتي را که او براي خودش برنامهريزي کرده است انکار ميکنم. اين انکار منظور سارتر از معدوم تلقي کردن است. به نظر او، حتي افرادي- مثل نگهبانان و مأموران زندان- وجود دارند که تمامي کارکرد اجتماعيشان يک نه بودن است. آنها زندگي کردهاند و مردهاند بدون آنکه هرگز چيزي باشند بجز “تو نبايد”38. آشکار است که کارکرد يک زندانبان تجسم “تو نبايد فرار کني”39 است و، در حقيقت، اين ماليخوليا است که تصور کنيد سرنوشت يک انسان را ميتوان فقط به اين تنزل داد.
اَشکال ديگري از نفي وجود دارد که درونيتر هستند؛ مثل طنز و آزردگي. ولي کليه اين نگرشها تنها با يک ساختار خاص کلي وجود بنفسه ميسر ميگردد که گويي با عدم وجود آميخته است. ميگويند که موجود آگاه نزد خود حضور دارد؛ ولي نبايد در اين حضور اثر نوعي کرامت هستي شناختي را، همان طور که، براي مثال، پاسکال40 داشته است، بيابيم. از ديدگاه سارتر، حضور نازلتر از انطباق است؛ چون مستلزم جدايي است. (مارسل، 1381، 116)
بار ديگر ميبينيم که انديشه سارتر چگونه تحت سيطره يک تصور خاص، و گويي مسحورِ آن است. دو برگچه را تصور کنيد که يکي از آن دو کاملاً بر روي ديگري قرار گرفته است؛ اين انطباق است. اکنون تصور کنيد که برگچهها کمي از يکديگر جدا شوند؛ اين در مقايسه با انطباق، که کامل و گويي ايده آل بود، متناظر کمتر هستي داشته است. ديديم که آگاهي نوعي انبساط هستي41 است. ولي اگر از خود بپرسيم آن چيست که يک فاعل شناسا را از خود جدا ميکند، بايد بگوييم که دقيقاً هيچ چيز. به طور کلي، جدايي با فاصله يا گذر زمان ايجاد ميشود، ولي هيچ چيز مثلاً آگاهي از يک عقيده را از خود آن عقيده جدا نميکند؛ چون عقيده چيزي غير از آگاهي از عقيده نيست.
لذا سارتر اصل “کوگيتو”ي دکارتي(ميانديشم، پس هستم) را در اختيار ميگيرد و از آن براي مقاصد خويش بهره ميجويد: او چنين استدلال ميکند که آگاهي ما از عالم همواره همراه است با نوعي آگاهي باقي مانده از خودمان، و بنابراين، آگاهي از هر نوعي که باشد، اساساً امري شخصي است. من از جهان و خويشتن آگاهم ـ و اين دو، در کنار هم، عالمِ من را تشکيل ميدهند. شما از عالم و خودتان آگاهي داريد ـ و اين يعني عالمِ شما. (وارنوک، 1386، 40)

هستي في نفسه
آگاهي از نظر سارتر، آگاهي از چيزي، چيزي غير از خودِ آگاهي، است و به اين معني استعلايي است. امر استعلايي بر آگاهي، يا براي آن، ظاهر ميشود و به اين ترتيب ميتوان آن را به عنوان امري پديداري توصيف کرد. البته اگر اين توصيف را بدين معني بدانيم که امر پديدار شده ظاهر يک واقعيت يا ذات مختفي است که خود ظاهر نميشود، مرتکب اشتباه شدهايم. ميزي که هم اکنون من بدين صورت از آن آگاهم که پشت آن نشستهام، ظاهر يک نومن42 ناپيدا يا واقعيتي مستقل از خود اين امر ظاهر نيست. ” هستي پديداري خود را ظاهر ميکند، هم ذات و هم وجود خود را.” در عين حال، روشن است که ميز چيزي بيش از آن است که اينجا و اکنون و از طريق يک فعل معيّن وقوف يا آگاهي بر من ظاهر ميشود.(کاپلستون، 1388، 413)
اگر بپرسيم که هستي فينفسه، که خود را بر آگاهي پديدار ميکند، چيست، پاسخ سارتر يادآور فلسفه پارمنيدس است:” هستي هست. هستي فينفسه است، هستي همان است که هست.” هستي تار و ناشفاف، پر و تنومند است. فقط هست. چون هستي بنياد وجود [قيام ظهوري] است، نميتوان آن را نفي و انکار کرد. شايد اين اظهارات به طور مجزا، مغشوش و گيج کننده باشند. به يک ميز توجه کنيد. ميز از اين حيث که ميز است و نه چيز ديگر ـ متناسب با اين هدف است و نه آن هدف و غير اينها ـ از ساير اشيا متمايز است. البته به دليل اينکه انسان به آن معني خاصي ميدهد، آگاهي به صورت يک ميز پديدار ميشود، به اين معني که آگاهي آن را به صورت يک ميز پديدار ميکند. اگر بخواهم کتابها يا کاغذهايم را روي آن پهن کنم يا ظروف غذا رويش بچينم، روشن است که در درجه اول به صورت يک ميز پديدار ميشود، ابزاري براي تحقق اهداف خاص. ممکن است در شرايط ديگري در درجه اول به صورت هيزم يا وسيلهاي براي شکستن در يا يک شيء جامد که ميتوان زير آن پناه گرفت يا مانعي بر سر راه من به هنگام فرار از دست يک مهاجم يا شيئي زيبا يا زشت، بر آگاهي پديدار گردد. در ارتباط با آگاهي است که معني و مفهوم خاصي پيدا ميکند. البته حاصل اين نيست که آگاهي شيء را ميآفريند. شيء بيترديد وجود دارد و هر چه هست همان است. ولي فقط در ارتباط با آگاهي است که معنايي ابزاري به خود ميگيرد و به صورت اين نوع از اشيا و نه نوع ديگر، از وضعيت اصلي خويش تعيّن و تميز پيدا ميکند. (کاپلستون، 1388، 414)
سارتر ميپرسد: چگونه ممکن است باشيم و، در عين حال، از هستي خود آگاه باشيم؟ آيا آگاهي از هستي مستلزم يک شکاف و فاصله نيست، که مانع از انطباق کامل يک موجود بر خودش و، در نتيجه، مانع از هرگونه سادگي حقيقي، خالي از هرگونه ادا و اطوار، ميگردد؟ (مارسل، 1381، 114)
وي ميگويد: آگاهيِ بودن يعني آگاه بودن از يک چيز؛ آگاهي به يک چيز، و نه به خود، رجوع ميکند و خود را از يک چيز، و نه از خود، جدا ميکند. و آگاه بودن از يک چيز به معني با خبر بودن از آگاهي نسبت به آن چيز است. اما اين با خبري دومي در آگاهي نخستين از چيز نهفته است. وگرنه، من ميبايست از آگاهي نسبت به چيز با خبر و از باخبريام درباره آگاهي نسبت به آن چيز با خبر باشم و همين طور تا بينهايت. پس، آگاهي من نميتواند براي خودش به يک عين تبديل شود و تنها همچون آگاهي از چيز ديگري درک ميشود.(بلاکهام، 1387، 170)
از نظر سارتر هستي فينفسه تقدم منطقي بر نيستي دارد و نميتوان آنها را عين يکديگر دانست. ولي به عنوان مثال، ميز با يک نفي به صورت يک ميز در آمده است. آن يک ميز است و نه چيز ديگر. تمامي تمايزاتِ درون هستي ناشي از آگاهي است که با متمايز کردن شيء از وضعيت اصلي آن [مراد شيء فينفسه است] و به اين معني نفي آن وضع، سبب پديدار شدن شيء ميشود. در باب نسبتهاي زماني و مکاني اين مطلب صادق است. براي آگاهي که مقايسه ميکند و نسبت برقرار ميسازد، يک چيز ممکن است به صورت “نزديک” يا “دور” پديدار شود. همچنين براي آگاهي است که اين رويداد پس از آن رويداد ظهور ميکند. (کاپلستون، 1388، 415)
هايدگر در”هستي و زمان”مينويسد: آگاهي حالتي از دازايني است که نحوه وجودياش مبتني بر در ـ عالم ـ بودن است.(Heidegger,1988 , 90)
کارل ياسپرس ميگويد: آگاهيِ خود از آزادياش، که آن را از وجود شخصي در قلمرو هستي خودي آگاه ميسازد، وابسته است به آگاهي از خودش به مثابه خودي در جهان که موقعيتش در جهان به گونهاي ناگزير آن را محدود ميکند، موقعيتي که نميتواند مشترک باشد و تنها از درون ميتواند شناخته شود و، اگر چه ميتواند اصلاح شود، اما نميتواند به چيزي جز موقعيت در جهاني که تحميل کننده قيد و بندهاي تنگ است، دگرگون شود. من نميتوانم پدر و مادر يا جنس خود را، يا گذشته خودم را ، و يا به طور کلي سرنوشت و بختم را در جهان دگرگون کنم، اما ميتوانم آنها را بپذيرم و انتخاب کنم و از آنِ خود سازم. (بلاکهام، 1387، 79)
مارتين هايدگر در اين خصوص ميگويد: نگريستن به چيزي، فهميدن و درک آن، انتخاب دسترسي به آن، همه و همه مقوّم و تشکيل دهنده تحقق ما و در عين حال، حالاتي از بودن براي موجودات خاصي است که چيزي جز همان پرسشگران، يعني چيزي جز خود ما نيستند. (Heidegger,1988 , 26)
خلاصه اينکه براي آگاهي است که جهان به صورت نظامي معقول از اشيا و امور مجزا و مرتبط پديدار ميشود. اگر هر آنچه را که مربوط به کارکرد آگاهي در پديدار ساختن جهان است کنار بگذاريم، ما باقي ميمانيم و هستي فينفسه43، تار و ناشفاف، پر و تنومند، نا متعيّن، بنياد تيره و تار و مبهمي که عالم ميتواند از آن پديدار شود. سارتر ميگويد که اين هستي فينفسه نهايتاً فقط هست. “بيدليل، بيعلت و بيضرورت است.” نه اينکه هستي علت خويش44 است، زيرا اين سخن بيمعني است. هستي فقط هست. از اين روست که هستي، به گفته سارتر، در رمان تهوع، زيادي45 است.46 در اين کتاب روکانتن در حالي که در پارک شهر بونويل47 نشسته است، احساسي از زايد بودن خود و اشياي پيرامونش به او دست ميدهد، يعني دليلي براي بودن آنها وجود ندارد. “وجود داشتن فقط همان بودن48 است”. هستي فينفسه ممکن است و اين امکان “ظهور خارجي” ندارد، به اين طريق که بتوان با يک وجود واجب آن را تبيين و بر آن غلبه کرد. هستي قابل استنتاج يا قابل تحويل نيست. فقط هست. امکان “همان خودِ مطلق و در نتيجه کاملاً بيجهت است.” “هستي فينفسه که غير مخلوق است و بودنش بيدليل است

پایان نامه
Previous Entries اراده آزاد Next Entries فاعل شناسا