فاعل شناسا

دانلود پایان نامه ارشد

و هيچ ارتباطي با هستي ديگر ندارد، اليالابد بيجهت [يا زيادي] است.” (کاپلستون، 1388، 416)

هستي لنفسه
انسان صرفاً در عالم احساس از خود فرا نميرود – نه با تمتعي که از تصويرهاي اسطورهاي ميبرد، نه در شور و هيجان و نه به وسيله سخنان والا که وانمود به واقعيت داشتن شود. تنها در سايه کنش درون و برون خود، در تحقق بخشيدن به خود است که از خويش آگاهي مييابد، بر موجوديت صرف برتري مييابد و به فراسوي خودِ خويشتن راه مييابد.(ياسپرس، 1377، 57)
سارتر به عنوان يک اگزيستانسياليست اولا و بالذات تعلق خاطر به انسان، يا چنانکه خودش ميگويد، واقعيت انساني49 دارد. او بر آزادي آدمي، که براي فلسفه او بنيادي است تأکيد ميورزد و نظريهاش در باب آزادي هم مبتني بر تحليلش از لنفسه است. (کاپلستون، 1388، 418)
از نظر سارتر، اين نوع هستي چيزي است کاملاً متفاوت با هستيِ موجود في نفسه. 50 او به ما ميگويد موجود في نفسه کاملاً پر از خودش است؛ اين موجود همان است که هست و هيچ چيز ديگري نيست. هيچ درون بودگي و، در نتيجه، هيچ چيز بالقوه و هيچ آيندهاي ندارد. اين موجود هيچگاه نميتواند با موجود ديگري رابطه “مغايرت” داشته باشد؛ در حقيقت، نميتواند هيچ رابطهاي با موجود ديگري داشته باشد. خودش است، به نحوي مبهم و بدون هرگونه امکان اين که چيز ديگري باشد. در اين جا هيچ نيازي نداريم که بپرسيم آيا اين عقيده در باب موجود في نفسه واقعي است يا موهوم؛ يا آيا نويسنده در دم زدن از ايجابي بودن، در اين بافت، بر حقّ است يا نه. نکته مهم اين است که، بر خلاف موجود في نفسه، موجود بنفسه51 به عنوان چيزي که آنچه هست نيست تعريف ميشود. (مارسل، 1381، 115)
هستي فينفسه که پُر و تنومند و تار و ناشفاف و بدون آگاهي است مختار نيست. با اين همه، لنفسه چون جدا شده از هستي (حتي اگر از طريق نيستي) است، ممکن نيست با هستي تعيّن يابد. آن از تعيّنِ هستيِ فينفسه ميگريزد و بالذات مختار است. به نظر سارتر، اختيار، وصف طبيعت يا ماهيت انسان نيست، بلکه متعلق به ساختارِ هستيِ آگاه است. بنابراين، محال است که آنچه را اختيار ميناميم از هستي “واقعيت آدمي” جدا کرد. در واقع آدمي برخلاف چيزهاي ديگر، ابتدا وجود دارد و سپس ماهيت خود را ميسازد. “اختيار انسان بر ماهيت او مقدم است و آن را ممکن ميکند.” اينجا به عقيدهاي ميرسيم که به گفته سارتر بين همه اگزيستانسياليستها مشترک است، يعني اين عقيده که “وجود مقدم بر ماهيت است” (کاپلستون، 1388، 420)
ياسپرس ميگويد:”منِ مَن هم به من داده شده و هم آفريده من است.” (وال، 1375، 71)
و توضيح ميدهد که: من “هستياي هستم که نيست، اما ميتواند و بايد باشد” من بايد خودم را بر تصميمهاي آگاهانه گرفته شده خودم بنيان نهم؛ و اين کاري نيست که يکبار براي هميشه انجام شود، بلکه کاري است که بايد، با نوسازي هميشگياش در طول زندگي من، تداوم يابد.
خودآگاهي، آنگاه که به تمامي بيدار ميشود، آگاهي بر تنهايي من و آزادي من است. هنگامي که همه چيزها به روال هميشگيشان بوده و بديهي شمرده ميشوند، جهان عيني در زندگي اوليه انگيزه، غريزه، انجام وظيفه، و اطاعت از مافوق من، مرا از خودم پنهان ميکند. (بلاکهام، 1387، 73) خودکشي و ستيز با قانون کمتر از جذب قانون و حساسيتي که از انتخاب و فعاليت آگاه است، با ذات من سازگار نيستند. اين منم که ميگويم چه بايد باشم. آگاهي من از خودم به مثابه کسي که بايد انتخاب کند بي آنکه بتواند با بازگشت به هرگونه عامل عينياي از هر نوع، از مسئوليت بگريزد، تعين عيني مرا به مثابه هستي آنجايي در هم ميشکند و از من يک خود نامشروط ميسازد. اين همان نقطه اوج وجود شخصي (هستي خودي) است که من براي نوسازي اصالت خودم بايد مدام به آن بازگردم. (بلاکهام، 1387، 77)
خود به معني آزادي است؛ اما اين امر همه چيز را به مسأله تبديل ميکند و به انتخاب ميانجامد. خود، با انتخاب، با شناخت آزادي و مسئوليت گريزناپذيرش نسبت به خودش، توسط قانون محدود نميشود، بلکه در موقعيت معين آن را به عنوان قانون حالتهاي خودش که آن را توانا ميسازد تا به خودش تبديل شود، ميپذيرد. (بلاکهام، 1387، 78)
از نظر سارتر هستي فينفسه، زماني نيست. معني ندارد که از هستي فينفسه به عنوان چيزي متضمّن توالي سخن بگوييم. حيث زماني داشتن “نحوهاي از هستي است که اختصاص به هستي لنفسه دارد.” به عبارت ديگر، لنفسه گريز مدام است از آنچه بود به سوي آنچه خواهد بود، يعني از خود، به عنوان چيزي که بايد ساخته شود. در انديشه و تأمل، اين گريز مفاهيم گذشته، حاضر (حاضر براي هستي) و آينده را ميسازد. به عبارت ديگر، “خود” در وراي گذشتهاش، وراي آنچه از خويش ساخته است قرار دارد و بر آن غالب است. اگر پرسيده شود که چه چيزي “خود” را در اين گريز از خويش به عنوان امري که از پيش ساخته شده است، يعني به عنوان گذشتهاش، جدا ميکند، پاسخ اين است که “هيچ چيز”. اين سخن بدين معني است که “خود” خود را به عنوان امري ساخته شده نفي ميکند، و بنابراين فائق بر آن و در وراي آن است. خود به مثابه امري از پيش ساخته در شرايط وجود فينفسه فرو ميافتد و روزي، هنگام مرگ، لنفسه به صورت امري کاملا از پيش ساخته در ميآيد و ميتواند به صورتي مطلق و عيني مثلا مورد ملاحظه روانشناس يا مورخ قرار گيرد. ولي مادام که لنفسه است، فراتر از خويش به عنوان گذشته است و بنابراين نميتواند با خود به عنوان گذشته و به عنوان ماهيت تعيّن يابد. 52 (کاپلستون، 1388، 424)
سارتر در کتابي که در مورد “شارل بودلر”، شاعر بزرگ قرن نوزدهم به رشته تحرير در آورده است، مطلبي را که بودلر به والدينش و کساني که او را ميآزارند ميگويد، چنين نقل ميکند:”شما مرا حذف کرديد، شما مرا از آن تماميت کاملي که در آن گم بودم بيرون رانديد، شما مرا به هستي جداگانهاي محکوم کرديد. بسيار خوب، من اين هستي را عليه شما، در حال حاضر، به گردن ميگيرم. اگر بعداً شما بخواهيد مرا دوباره به سوي خود جلب و جذب کنيد، ديگر ممکن نخواهد بود. زيرا من عليه شما و همگان، از خودم آگاه شدهام…”. (سارتر، 1387، 18)
از نظر سارتر، “هستي” به موجودي تعلق مييابد که از وجود خويش آگاه شود. و اين واقعه، يک بار براي هميشه اتفاق نميافتد. پس هر زماني که فرد در “وجود” غرق ميشود، به وجود خويش آگاه نيست. و از “هستي” بهرهاي ندارد و موجوديتش با موجوديت يک گياه يا حيوان و يا سنگ برابري ميکند.(سارتر، 1387، 6)

آگاهي از ديگران
وجود اذهان يا آگاهيهاي ديگر صرفاً مستنتج از مشاهده تنها و حرکات آنهاست. اگر من تني را ببينم که در خيابان راه ميرود و نتيجه بگيرم که در آن هم آگاهياي شبيه آگاهي من وجود دارد، اين چيزي بيش از حدسي که از سوي خود من صورت ميگيرد نيست.53 اگر اين “خودِ” ديگر کاملاً بيرون از تجربه من باشد، من هرگز نميتوانم ثابت کنم که آنچه را که انسان دانستهام در واقع يک “روبات” نيست. حداکثر ميتوانم ادعا کنم که چون وجود خود من برايم يقيني است (ميانديشم پس هستم) وجود ديگري هم محتمل است. ولي اين چيزي نيست که سارتر آن را معقول و پذيرفتني بداند. او ميخواهد اين نکته را اثبات کند. که ميانديشم به معنايي واقعي “حضور عيني و انکارناپذير اين يا آن ديگريِ عيني را آشکار ميکند”. او در پي دلايل آشکارشدگي ديگري به عنوان يک فاعل نفساني است. او ميخواهد اثبات کند که من با ديگري، مستقيماً به عنوان يک فاعل نفساني که غير از خود من است، مواجهام. و اين مستلزم نشان دادن رابطهاي بين آگاهي من و آگاهي آن ديگري است، در چنين رابطهاي، آن ديگري نه به عنوان شيء بلکه به عنوان يک فاعل نفساني بر من عرضه ميشود.
پس مسئله استنتاج وجود خودهاي ديگر به صورتي پيشيني نيست، بلکه ارائه تحليلي پديدارشناختي از آن نوع تجربه است که در آن ديگري به صورت يک فاعل نفساني بر من آشکار ميشود. (کاپلستون، 1388، 428)
باتوجه به روشي که سارتر در مسئله مواجهه شخص با ديگري در پيش ميگيرد، تعجبي ندارد که اين سخن را از او بشنويم که ستيز مبناي اصلي وجود لغيره54 است.” اگر نگاه ديگري مرا به صورت يک شيء [متعلق آگاهي] در ميآورد، من نيز ميتوانم سعي کنم که آزادي او را جذب کنم، و در ضمن آن را به حال خود بگذارم، يا ديگري را مبدّل به يک شيء کنم. طرح نخست را ميتوان در عشق که نشانه نوعي ميل “به داشتن اختيار بماهو اختيار” است ملاحظه کرد؛ حال آنکه طرح دوم را مثلاً ميتوان در بيتفاوتي ميل جنسي و در صورت افراطي آن در ديگرآزاري55 ملاحظه کرد. البته هر دو طرح محکوم به شکست است. من نميتوانم در حالي که آزادي ديگري را به حال خود ميگذارم آن را جذب کنم؛ ديگري هميشه مرا ميفريبد، چنانکه او نيز بالضروره از من تعالي ميجويد و نگاهي که مرا به شيء مبدّل ميکند مدام حيات تازه مييابد.56 (کاپلستون، 1388، 429)
به قول مارسل: براي سارتر، آگاه بودن از ديگران از تکانه رويارويي با آنچه او به عنوان نوعي “آزادي” توصيف ميکند جدايي ناپذير است. (مارسل، 1381، 129)
در باب انسانيت به عنوان يک کل، مسئله چگونه است؟ به عقيده سارتر، چنانکه انتظار هم ميرود، نوع بشر به عنوان يک کل ممکن نيست بدون فرض وجود هستياي که همه افراد را به نحو مولَّف مورد نظر قرار دهد، از خود به عنوان “ما- شيء” [متعلق آگاهي] آگاه شود. انسانيت فقط در حضور مسجّل هستياي که نگاه ميکند، ولي هرگز ممکن نيست متعلق نگاه قرار گيرد، ميتواند به “ما- شيء” تبديل شود. بنابراين، مفهوم محدودکننده انسانيت (به عنوان کليّت ما- شيء) و مفهوم محدود کننده خدا لازم و ملزوم يکديگرند و با هم در تقابلاند؛ چنانکه براي تجربه “ما- ذهنِ” کلي هم سارتر تأکيد ميکند که اين صرفاً رويدادي روانشناختي يا رويدادي مربوط به فاعل شناسايي در يک آگاهي متفرد است. ايدئال “ما- ذهن” را، که نشان دهنده تمامي انسانيت باشد، ميتوان تصور کرد. ولي اين ايدئال از سوي يک آگاهي يا تعدادي از آگاهيها، که همچنان مجزا از يکديگرند، درک ميشود. تحقق کليتي خودآگاه و بينالاذهاني همچنان به صورت رؤيا باقي ميماند. بنابراين سارتر ميتواند نتيجه بگيرد که “ماهيت روابط بين آگاهيها مبتني بر معيّت57 نيست، بلکه مبتني بر تغاير و تعارض است”. (کاپلستون، 1388، 431)
در يک جمعبندي کلي از آنچه در مورد آگاهي بدان پرداخته شد، ميتوان آگاهي را بعنوان پيش زمينهاي براي پذيرش و يا عدم پذيرش مسئوليت در زمينه انتخاب درست يا نادرست پذيرفت. کارل ياسپرس در اين خصوص ميگويد:
چنانچه شوک تجربه نشده، و راه به “فراسوي”، به سوي تعالي پيش گرفته نشده باشد، آنگاه بايد گفت که انسان هنوز خودِ راستين خويش نيست. او تنها ميتواند موجودي عقلاني باشد که به خود پايبند است. در مقابل اين تصوير تحقيرآميز بود که انسان نام “مخلوق خدانگر” گرفت. تنها عطف به تعالي است که انسانِ از خود بهدر مقام وجود آزاد در زندگيِ رفعت يافته آگاه ميشود، امري که در مورد تمام مردم همه نژادها در همه زمانها ديده شدني است. وقتي خودبازبيني آغاز شود، انسان در نايقيني از خويشتن آگاه ميشود، از متروک بودگي خود واقف ميگردد. جرأت لازم است تا ما انسانها بيروپوشاني انديشه کنيم. بايد با چشمان باز پا به تاريکي گذاريم، نه با کورمال کردن. (ياسپرس، 1377، 61)

انتخاب
انسان حسّاني زندگاني خود را فرانمود آزادي ميداند. با اينهمه او تنها يک اندامِ تشکيل شده از تن و رواني نيست که قدرت عاطفه و خيال و توانايي کامجويي حسي به آن داده شده باشد. “ترکيب تن و روان در هر انساني چنان طرحريزي شده است که روح باشد. چنين است ساختمان آن. اما چنين انساني خوشتر دارد که در زيرزمين اين ساختمان خانه کند، يعني در خانه انگيزههاي نفساني.” و آگاهيِ حسّاني به زندگي چه بسا با آگاهي گنگي از اين واقعيت و ناخرسندي گنگي از پراکندن خويش در پي لذت و کامجويي حسي همراه باشد. افزون بر اين، هرچه انسان هشيارتر شود که، به گفته کييرکگور در زيرزمين ساختمان زندگي ميکند، بيشتر گرفتار “نوميدي” خواهد شد، زيرا درمييابد که در آن ساحتي که او ايستاده است هيچ درماني، هيچ نجاتي در کار نيست. بنابراين، با

پایان نامه
Previous Entries فاعل شناسا Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد منابع قدرت، سلسله مراتب، نفت و گاز