عرضه و تقاضا، نقش برجسته

دانلود پایان نامه ارشد

پرورش، يعني جرياني که در آن اشخاص يا ساخته ميشوند و يا خود را ميسازند، به شناختهايي نائل آيد، موضوع بيشتر موجب اعجاب خواهد شد” (نلر، 1377، 80) در هر حال، منبع مطالعه براي بررسي نظر تربيتي اين فيلسوفان بسيار محدود است و آنچه تا کنون نوشته شده بيشتر برداشتهايي است که از نظر ايشان درباره انسان و سرنوشت او شده است يا انتقاد و اعتراضي است که به شيوه تعليم و تربيت کنوني دارند. (کاردان، 1388، 266)

تقدم وجود بر ماهيت در تعليم و تربيت
در فلسفه تعليم و تربيت، فلاسفه سنتي مسائلي را از قبيل ماهيت علم، حقيقت و معنا را در نظر دارند، در حالي که فيلسوف اگزيستانسياليست علاقمند است بداند اين امور از چه اهميت تربيتي در زندگي روزمره افراد برخوردار است. (اوزمُن و کراور، 1387، 384)
سارتر اظهار ميدارد که “وجود بر ماهيت مقدم است” و منظورش آن است که اگر در هنگام تولد واقعاً فاقد معنا هستيم، ميتوانيم به شيوهاي مناسب معناي خود را در جهان شکل بدهيم. به گفته سارتر اگر خدا يعني علت اول وجود نداشته باشد، پس هيچ چيز وجود ندارد که ما را از آنچه ميل داريم بشويم باز دارد، چون طبيعت يا ماهيت از پيش تعيين شدهاي وجود ندارد. همين مطلب را ميتوان در مورد واقعيت مادي و علم بيان داشت، چون سارتر علم را از ابداعات انسان ميداند که به خودي خود نه بهتر از بقيه ابداعات است و نه بدتر. بنابراين، وقتي به عقب باز ميگرديم و خود را آن طور که واقعاً هستيم مينگريم، ملاحظه ميکنيم که هيچ چيز ما را مجبور به انجام کاري نميکند. چون تمام مجردات، قوانين و محدوديتها فقط و فقط ابداعات پوچ و بيمعناي انسان هستند. (اوزمُن و کراور، 1387، 391)

اراده و تعليم و تربيت
تعليم و تربيت اگزيستانسياليستي تأکيد بر مباحث اصحاب مدرسه نيست بلکه بر خلاقيت است؛ به اين معنا که انسان ميتواند افکاري مربوط به نيازها و مصالح شخصي خود ابداع کند. چون مردم به وجود آورنده همه انديشهها هستند، اين امر به همان ميزان توجه را به افراد انسان معطوف ميکند که به خود افکار، و اگر اين حقيقت دارد که ما افکاري به وجود آوردهايم که در عمل مضر است، پس به همين ترتيب ميتوانيم افکار جديدي براي جايگزين کردن ابداع کنيم. (اوزمُن و کراور، 1387، 404) و چون انسان به علت خلق انديشه تا اين اندازه مهم است، عقيده دارند که تعليم و تربيت بايد توجه خود را بر واقعيت فرد انسان معطوف دارد. تعليم و تربيت بايد با انسان به عنوان يک موجود منحصر به فرد در جهان، و نه تنها خالق افکار بلکه يک موجود زنده حساس برخورد کند. اگزيستانسياليستها تأکيد ميکنند که تعليم و تربيت خوب بايد افراد را ترغيب کند تا سئوالاتي مثل “من چه کسي هستم؟”، “من به کجا ميروم؟” و “چرا اين جا هستم؟” را بپرسند. (اوزمُن و کراور، 1387، 405)
کييرکگور بر اين باور است که تعليم و تربيت بايد ديني و در عين حال فردي و شخصي، يعني متکي به اراده، خواست، درک، شناخت و توان خود فرد باشد. چنين نظامي از تعليم و تربيت در رشد و تعالي فرديت و ايجاد ارتباط فرد انسان با خداوند نقش برجستهاي ايفا ميکند. مهمتر و مؤثرتر از خود نظام تربيتي، عاملي معنوي – دروني است که از دورن فرد ميجوشد و نقش بسزايي در بازسازي زندگي فردي بر عهده دارد. کييرکگور از اين عامل معنوي با عنوان “جهش ايماني”91 ياد ميکند. (رهنمايي، 1388، 121) برخلاف وي نيچه معتقد است که مبناي زندگي اراده معطوف به قدرت است (کلنبرگ، 1384، 176). فرا انسان، انساني عالم، متدين و اخلاقي نيست، بلکه او در پي کسب قدرت است و آنچه را که تمايلش به قدرت اقتضاء مي کند انجام مي دهد. (کرامتي، 1384، 66)
اگزيستانسياليستها فکر ميکنند که تعليم و تربيت خوب، آن است که بر فرد تأکيد ورزد. اين فلسفه تلاش ميکند تا به هر يک از ما در راههايي که عقل را براي خير و شر به کار ميبريم، ياري نمايد. پس اولين قدم در هر تعليم و تربيتي، شناخت خودمان است. (اوزمُن و کراور، 1387، 406)

اراده و مسئوليت در تعليم و تربيت
ممکن است امروزه هستي را با جنگ، بيماري، گرسنگي يا قحطي براي عده زيادي از مردم و مصرف بسيار زياد براي تعدادي قليل توصيف کنيم. ناداني، نزاع قومي و موقعيتهاي سخت و مأيوس کننده بسياري وجود دارد که گرفتاريهاي انساني را باعث ميشود.
اما چه کسي مسئول است؟ خدا؟ قانون عرضه و تقاضا؟ حيثيت ملي؟ نه، خود مردم مسئولند. اگر ميتوانيم جنگ را به وجود بياوريم، صلح را هم ميتوانيم به وجود بياوريم. و اگر ميتوانيم براساس علم بيمعناي اقتصاد و به قيمت آن که عده کثيري از گرسنگي بميرند، دست عدهاي معدود را در کنترل ثروت يک کشور باز بگذاريم، پس قادريم دوباره ثروت را طوري تقسيم کنيم که هيچ کس از گرسنگي نميرد. به عبارت ديگر، اگر ما خالق شرارتها هستيم، به ايجاد راهي بهتر و انسانيتر براي زندگي هم قادريم. بستگي به خود ما دارد. آنچه بر عهده ماست، اين است که تصميم بگيريم و بر طبق آن عمل کنيم. (اوزمُن و کراور، 1387، 392)
هايدگر در تبيين اين مسئله ميگويد:
جماعت ميانمايگان سخت مراقباند که گامي بيرون از دايره آنچه روا و ناروا شمرده شده، نهاده نشود؛ هيچ استثنائي از آن فراتر نرود و هرگونه برتر شمردن و فراتر رفتن باز داشته و سرکوب شود. اين نيرو با ساختن و پرداختن ارزشها و داوري درباره سود و زيان و پيروزي و شکست، بر هرگونه گزينش و تصميم فرد تأثير ميگذارد و بر او فرمان ميراند. از يکسو او را به زير سلطه خود ميگيرد و از سوي ديگر بار مسئوليت را از دوش او برميدارد و کارها را بر وي آسان ميکند. زيرا در هر گام و هر تصميم همره اوست.(نقيب زاده، 1387، 196)
تعليم و تربيت اگزيستانسياليستي اولين قدم در کسب دانش و مهارتهاي فني و تجربي را معطوف به اراده شخص ميداند که شدن او را ميسر ميکند. و البته نبايد جبري بر اين اراده حاکم باشد که موجب جهت دادن به آن شود، و تنها اين خود فرد است که ميبايست بر اساس آنچه تشخيص ميدهد، تصميم گرفته و اقدام کند. از اين رو نيچه ميگويد:
“انتخاب هاي انسان همواره پيامدهايي دارد و انسان اصيل در برابر نتايج انتخابهاي خود بي تفاوت نيست او خود را مسئول هر آنچه انتخاب ميکند ميداند و او از آنرو که اراده سر سلسل? اعمال اوست مسئول است”.(صفار، 1379، 64)

آزادي و تعليم و تربيت
به نظر اين فلاسفه، “انسان بر حسب تصادف در اين عالم به وجود آمده است و هيچ نظم جهاني يا طرح طبيعي براي اشياء وجود ندارد که انسان در ضمن آن به وجود آمده باشد و بدين سان وجود يا هستي بر ماهيت او مقدم است … انسان در حال وجود داشتن (يا هست بودن – existence) خود را ميسازد” بنابراين سرنوشت هر کس در دست خود اوست يا چنان که سارتر گفته است انسان: “محکوم به آزادي است” و چون آزاد است ميتواند از ميان سبکهاي زندگي يکي را برگزيند و اين گزينش سرنوشتساز و به همين دليل دلهرهآميز است. اين فلاسفه هرگونه پيروي از جمع و هنجارهاي اجتماعي يا همرنگي با آنها را که در آن فرد آزادانه امکان انتخاب نداشته باشد محکوم ميکنند. البته اين تفرد با خود محوري يا خودبيني فرق دارد؛ زيرا به قول يکي از اين فلاسفه (بوبر) “آزادي حقيقي متضمن خودخواهي نيست بلکه مستلزم ارتباط معنوي با ديگران است و منظور از اين ارتباط آزادي باز و پوياست.” (کاردان، 1388، 198)
ياسپرس در اثر خود “جهان ما و فلسفه” مينويسد:
ما هميشه بيش از آنيم که درباره خود ميدانيم. آنچه بيرون از شناسايي ماست، يک زمينه تاريک و يک ندانستگي ناروشن نيست بلکه همانا آزادي ما و روشنترين جنبه ماست گو آنکه شناخت ابژکتيو آن براي ما ناشدني است. (Jaspers,1963,62)
وي ميگويد: آزادي وانتخاب دانش آموزان ، تنها راهي است که زمينه اصالت داشتن،خود بودن و خود شدن آنها را فراهم ميکند. نظام آموزشي اصيل و انساني ، نظامي است که به دانش آموزان کمک کند تا بتوانند به اتکاء آزادي و انتخابي راستين به هستي اصيل خود روي کنند. (صفار، 1379، 3)

آزادي بعنوان هدف تعليم و تربيت
به نظر فلاسفه هستيگرا آدمي موجودي، آزاد است و با انتخابهايي که در زندگاني خود ميکند ماهيت خود را ميسازد و سرنوشت خود را رقم ميزند. هيچ قالب قبلي وجود ندارد که او بايد خود را در آن بريزد؛ بدينسان بر چيستي آدمي مقدم است؛ اما اين آزادي به معني حقيقي کلمه، متضمن خودخواهي نيست، بلکه مستلزم ارتباط معنوي است و اين ارتباط معنوي، به معني صميميت با شخص ديگر است. در واقع، اين ارتباط يا “حضور” (به قول گابريل مارسل) از حد آشنايي فراتر ميرود؛ بنابراين شخص در ارتباط با ديگران، بايد چنان که هست خود را نشان دهد و موجب اعتمادي شود که از آن ارتباط معنوي و تحقق خويشتن به معني راستين کلمه فوَران کند. نتيجه اينکه فعاليتهاي آموزشي نيز بايد به تحقق خويشتن متربي کمک کند و برنامهها و روشها بايد به گونهاي باشد که نيل به اين هدف را تسهيل کند و چون افراد هر يک داراي تجربههاي ويژهاي در زندگاني گذشته و حال خود هستند در تعليم و تربيت نيز بايد به تفاوت شخصيتها توجه داشت. يکي از هستيگرايان چنين ميگويد: بگذاريد تا شخص در حال رشد درباره حقايق براي خويشتن، به حقيقت به طور مجرد … بينديشد”. (نلر، 1377، 89) اصولاً “هدف معياري نيست که اعمال بايد با آن مطابق باشند، بلکه مقصدي است که عمل در جهت آن انجام ميگيرد” بنابراين آموزشگاه و مربي نبايد اهداف خود را به متربي تحميل کنند بلکه بايد سعي کنند او را به تشخيص هدفي ارزشمند راهنما باشند. به نظر اين انديشهوران دانش نيز انتقال داده نميشود، بلکه “عرضه ميشود”. (کاردان، 1388، 267) و اين امر بيانگر آزادي، بعنوان هدفي جزئي به منظور تحقق هدف کلي تعليم و تربيت، يعني همان شدن انسان است.

آزادي و مسئوليت در تعليم و تربيت
دکتر نقيب زاده در بررسي ديدگاه نيچه ميگويد:
تأکيد سرنوشت و نيز نقش انسان در همراه و همگام شدن با آن – که به تعبيري، خودآفريني است- همانا تأکيد بر پيوند لزوم (ضرورت) است و آزادي اين پيوندي است که به درستي دريافتني نيست، زيرا تأکيد بر نقش سرنوشت از گستره دامنه آزادي ميکاهد. با اين همه نکته اين است که آري گفتن به سرنوشت براي نيچه به هيچ رو تسليم شدن آسانگيرانه و فرو افکندن بار مسئوليت نيست، بلکه هماهنگي و همگامي با آن است. از اين روست که از يکسو، هر رويداد اتفاقي اگر از ديدگاه سرنوشت نگريسته شود با معني خواهد بود؛ از سوي ديگر بايد مسئوليت رويدادها را چنان که گويي به خواست خود انسان روي دادهاند، پذيرفت.
چنين است که او از انسان چون آفريننده خويش سخن ميگويد. اين آفرينندگي – که تعبيري است از آزادي- از آن روست که انسان امکاني است که واقعيت يافتنش نيازمند کوشش خود اوست؛92 کوششي که خاستگاهش همانا گرايش به ارزشهاست. (نقيب زاده، 1387، 150)
از ديدگاه اگزيستانسياليستهاي الحادي چون صيرورت انسان در جهت هدفي غايي نيست از طريق تداوم رابطه ديالکتيک ميان آزادي و مسئوليت، آزادي انسان همواره حفظ ميگردد؛ چون از اين ديدگاه هدف از آزادي چيزي جز آزادي نيست. اما در نظر اگزيستانسياليستهاي الهي از طريق آزادي، انسان در ارتباط با خدا قرار ميگيرد که در نتيجه هستي وي تحقق مييابد. (اخلاقي، 1378، 123)
آزادي انسان آميزهاي از ترس و اميد است. چون اگر کاملاً آزاد هستيم، به خاطر انتخابها و عملکردهاي خود، کاملاً مسئول هم هستيم. به عبارت ديگر، نميتوانيم کاري را انجام دهيم و ادعا ميکنيم که مشيت الهي بود، يا تحت تأثير قوانين علم قرار داشت، يا اجتماع ما را به اين کار وادار کرد. ما آزاد هستيم؛ بنابراين، کاملاً مسئول هستيم. (اوزمُن و کراور، 1387، 392)
سارتر مدعي است که اگزيستانسياليسم در واقع انسانگرايانه است و بينشي نسبت به آزادي و توانايي انسان به دست ميدهد. اگرچه سارتر مستقيماً درباره تعليم و تربيت قلم نزده، ولي ديدگاههاي او در يادگيري، برنامه درسي و جنبههاي اخلاق تعليم و تربيت به کار رفته است. (اوزمُن و کراور، 1387، 422)
ژان پل سارتر مينويسد که ادبيات با آزادي خواننده سروکار دارد: چون شخص که مينويسد از وقتي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد موازنه قدرت، سلسله مراتب، نفت و گاز Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد موازنه قوا