ظاهر و باطن

دانلود پایان نامه ارشد

مراد ها و باز داشتي نفس است از آرزوها ” وَ هُوَ القَاهِرُ فَوقَ عِبَادِهِ “36.
و مراد از لطف تاييد حق باشد به بقا سر و دوام مشاهدت و قرار حال اندر جهت استقامت تا حدي که گروهي گفته اند که کرامت از حق حصول مراد است.
در شطحيات است: وضع قدم بر دوزخ تجلي قرب ، قدم فعل حدوث را فعل او نعت اوست ، نعت او صفت اوست ، صفت او ذات اوست ، واحدي است من جميع الوجوه از قهر به قهر تجلي کند ، قهر قدم که عين کنه است ، بر قهر فعل غالب شود ، تا قهر فعل از قهر قدم پر کند ؟ تاييد حق است به فنا کردن مراد ها و بازداشتن نفس از آرزوها چنانکه لطف و تاييد حق باشد ببقا سر و دوام مشاهدت و قرار حال اندر درجت استقامت تا حدي که گروهي گفته اند که کرامت از حق حصول مراد است37
در دايره المعارف تشيع، در ذيل مدخل مقاله “قهر” چنين آمده است: قهر، چيره شدن، غلبه کردن، خوار و ذليل کردن، قهر، نوعي از غلبه را گويند و آن عبارت است از اين که چيزي بر چيز ديگري، چنان جلوه و ظهور نمايد که آن را مجبور به قبول اثري از آثار خود گرداند. اثري که به طبع يا به عنايت و فرض مخالف با اثر مقهور باشد.
راغب در مورد قهر مي گويد: معنايش غلبه کردن بر کسي است اما نه به صرف غلبه، بلکه توأم با خوار کردن، و قهر به يک يک اين دو معنا هم گفته مي شود. در قران، مشتقات ماده “قهر” ده بار بکار رفته است. قهر هم به معناي غلبه و ذليل کردن بکار رفته است38: “فَاما اليتَيِمَ فَلا تَقهَر”39 “پس يتيم را ميازار(به واسطه از بين بردن مالش، او را ذليل و بيچاره نکن). قهر به معني غلبه توأم با توانائي است؛ مثل: “و أنَّا فَوقَهُم قَاهِروُنَ”40 يعني ما بالا دست آنهائيم ما به آنها چيره ايم ظاهراً “قاهرون” خبر بعد از خبر است. چنانکه در آيه “وَ هُوَ القَاهِرُ فَوقَ عِبَادِهِ”41 ” فوق” خبر بعد از خبر است يعني : او غالب و بالا دست بندگانش مي باشد. قهار صيغه مبالغه و از اسما حسني است و 6 بار در قران کريم بکار رفته “اربُابَُ مُتَفَرَّقُونَ خَيرٌ أمِ اللهُ الواَحُِد القَهَِّارُ”42 آيا ارباب ضد هم و پراکنده بهتر است يا خداي يکتا و بسيار غالب توانا “وَ بَرزَوَاللهَ الَوَاحِدِ القَهَّارِ” 43 بسيار قاهر توام با بسيار توانا است.
حق -جلَّ جلاله- قاهر است و قهار و معني قهار جبار است که آنچه مراد و مشيّت اوست ميداند و به رضا و سخط کس ننگرد و او – جلَّ جلاله – هر که را خواهد به هر چه خواهد قهر کند . 44
فلاسفه در باب قهر گفته اند، قهر و اجبار در معناي عام خود بر هر تأثير خارجي يا داخلي که مانع آزادي فرد شود، مانند تأثير نيروهاي مادي يا تأثير غرايز و خواستها اطلاق مي شود، اجبار به مفهوم خاص همان اجبار اجتماعي است يعني هر آنچه که مانع آزادي فرد در اجتماع باشد. 45
در مثنوي که شکل نظم يافته ايست از آراء و نظرات عرفا و صوفيان اسلامي و ايراني، لطف خداوند، تنها به معني بخشش نعمات مادّي مانند حيات، رزق و سلامت نيست بلکه لطف عبارت است از” فعلي از سوي خدا بنده را به اطاعت نزديک و از معصيت دور دارد ولي به صورتي که وي را مجبور و ناچار نگرداند “46 “هُو ما يقرّبُ العَبد الي الطّاعة و يُبعدهُ عن المعصيه” 47 و براي ره يافتگان شهود “مراد از لطف تأييد حق باشد به بقاء سرّ و دوام مشاهدت و قرار حال اندر درجت استقامت تا حدّي که گروهي گفته اند که کرامت از حق حصول مراد است “اللّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ”48 و نيز قهر هم تنها به معني انتقام و عقوبت نيست، بلکه مراد از قهر ” تأييد حق است به فنا کردن مرادها و بازداشتن نفس است از آرزو ها “هُوَ القاهِرُ فَوقَ عِبادِهِ”49؛ يعني هدف از قهر و لطف به بنده، آوردن او به راه راست و پيش بردن تا سرچشمه ي لطف است. مولانا در فيه ما فيه گويد: ” اين کافران که در کفرند آخر در رنج کفرند و باز چون نظر ميکنيم، آن رنج هم عين عنايت است؛ چون او در راحت، کردگار را فراموش ميکند، پس به رنجش ياد کند. پس دوزخ جاي معبد است و مسجد کافران است زيرا که حق را در آنجا ياد کند چون عالم را براي آن آفريد که ياد او کنند و بندگي او کنند و مسبّح او باشند مومنان را رنج، حاجت نيست، ايشان در اين راحت از آن رنج غافل نيستند و آن رنج را دايماً حاضر مي بينند”.50
در تعريف عنايت نيز ، هدف را کمال انسان عنوان کرده اند:
“عنايات جمع عنايت است که در لغت به معني اهتمام و توجّه مي آيد و نزد حکما مرادف است با قضا و بعضي گفته اند عنايت علم خداست به هر يک از موجودات به صورتي که هر چيز داراي اسباب و وسايلي باشد که شرط وصول آن به کمال مطلوب است و بنابراين قضا از نوع علم اجمالي و عنايت از جنس علم تفضيلي است”.51
3-3-1. ويژگيهاي قهر خدا
سختترين رنجي که در دنيا وجود دارد، خشم خداست. سُئِلَ عيسي (ع) يا رُوحَ اللهِ أيُّ شَيءِ أعظَمُ و ما أصعَبُ فِي الدُّنْيا و الْاخِرَ?ِ قَالَ: غَضَبُ اللهِ. قالُوا: وَ مَا يُنجِي عَنْ ذلِكَ.قالَ أنْ تَكْسِرَ غَضَبكَ و تَكْظِمَ غَيْظَكَ.52
گفت عيسي را يکي هشيار سر

چيست در هستي ز جمله صعب تر

گفتش اي جان صعبتر خشم خدا

که از آن دوزخ همي لرزد چو ما

(4/113 و 114)
قهر خداوند هميشه آشکار نيست و چه بسا در معرض قهر الهي قرار گيريم امّا از درک آن عاجز باشيم. در آية 8 سورة يس آمده است: “اِنّا جَعَلْنا فِي أعْناقِهِمْ أغلالاً فَهِيَ إلَي الْأذقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ: به درستي که ما کرديم درگردنهاي ايشان غُلها، آن تا زنخهاي ايشان بود، ايشان سر برداشتگان باشند چشم در پيش افکنده”.
گفت اغلالاً فَهُم به مُقمحون

نيست آن اغلال بر ما از برون

خلفهم سدّاً فأغشيناهُمُ

پيش و پس سد را نميبيند عمو

(1/3242 و 3243)
غضب و قّهّاريّت اولياي حق هم، از قهر الهي نشأت گرفته و به آن ميماند چرا که دل انسان محلّ تجلّي صفات جلال و جمال حق است، پس لطف و قهر اوليا منطبق بر لطف و قهر خدا است:
هر که ترسيد از حق و تقوي گزيد

ترسد از وي، جنّ و انس و هر که ديد

(1/1425)
در حديث آمده است : “مَنْ خَافَ اللهَ خَوَّفَ اللهُ منهُ كُلَّ شَيْءٍ53: هر که از خدا بترسد، خدا همه چيز را از او ميترساند”.
هان و هان اين دلقپوشان منند

صد هزار اندر هزار و يک تنند

ورنه کي کردي به يک چوبي هنر

موسيي فرعون را زير و زبر54

ورنه کي کردي به يک نفرين بد

نوح، شرق و غرب را غرقاب خود55

برنکندي يک دعاي لوط راد

جمله شهرستانشان را بيمراد

گشت شهرستان چون فردوسشان

دجلة آب سيه، رو بين نشان56

(3/84-88)
گر نبودي نوح شير سرمدي

پس جهاني را چرا بر هم زدي

صد هزاران شير بود او در تني

او چون آتش بود و عالم خرمني

چونکه خرمن پاس عُشر او نداشت

او چنين شعله بر آن خرمن گماشت

(1/3129-3131)
ابياتي از اين دست در مثنوي، فراوان به چشم ميخورد که همه تأييدي است بر اين نکته که خشم و قهر پيامبران و اولياي حق، ناشي از وسوسههاي نفس سبعي و براي انتقام يا به دست آوردن منفعت شخصي نيست بلکه براي اجراي اوامر الهي و برپائي عدل است؛ زيرا با قهر و غضب آنان، گروهي از عاصيان به راه صلاح ميآيند و نيز مؤمنان با عبرت از سر گذشت آنان، در راه رستگاري پيش ميروند.
3-4. تشخيص لطف و قهر
گفت درويشي به درويشي که تو

چون بديدي حضرت حق را؟ بگو

گفت بي چون ديدم اما بهر قال

بازگويم مختصر آن را مثال

ديدمش سوي چپ او آذري

سوي دست راست جوي کوثري

سوي چّپش بس جهان سوز آتشي

سوي دست راستش جوي خوشي

سوي آن آتش گروهي برده دست

بهر آن کوثر گروهي شاد و مست

ليک لُعب بازگونه بود سخت

پيش پاي هر شقي و نيکبخت

هرکه در آتش همي رفت و شرر

از ميان آب بر ميکرد سر

هر که سوي آب ميرفت از ميان

او در آتش يافت ميشد در زمان

هرکه سوي راست شد و آب زلال

سر زآتش بر زد از سوي شمال

و آنکه شد سوي شمال آتشين

سر برون ميکرد از سوي يمين

کم کسي بر سرَّ اين مُضمَر زدي

لاجرم کم کس در آن آتش شدي

جز کسي که بر سرش اقبال ريخت

کو رها کرد آب و در آتش گريخت

(5/420 – 431)
حال با توجه به مطالبي که ذکر شد، لطف و قهر خفي را چگونه ميتوان شناخت؟ آيا اين شناخت، براي همه امکان دارد؟ مولوي در ابيات فوق – که باز توصيفي از قهر و لطف خفي است – ميگويدکه افراد اندکي متوجه اين امر ميشوند و آن افراد هم کساني هستند که خداوند بر آنان عنايت ويژه داشته باشد. همين مطلب را در مجالس سبعه نيز ميگويد: “حق تعالي چون بندهاي را شايستة مقام قرب گرداند و او را شراب لطف ابد بچشاند، ظاهر و باطنش را از ريا و نفاق صافي کند، محبّت اغيار را در باطن او گنجائي نماند، مشاهده لطف خفي گردد، به چشم عبرت در حقيقت کون نظاره ميکند از مصنوع به صانع مينگرد”.57
در فيه ما فيه نيز گويد: ” هر کسي در دنيا به کاري مشغول است: يکي در محبّت زن، يکي در مال، يکي در کسب، يکي در علم. همه را معتقد آن است که: “درمان من و ذوق من و خوشي من و راحت من در آن است و آن، رحمت حق است”. چون در آنجا ميرود و ميجويد، نمييابد باز ميگردد و چون ساعتي مکث ميکند، ميگويد: “آن ذوق و رحمت جُستَني است، مگر نيک نجُستم، باز جويم؛ و چون باز ميجويد، نمييابد. همچنين تا گاهي که لطف روي نمايد بيحجاب. بعد از آن داند که راه آن نبود اما حق تعالي، بندگان دارد که پيش از قيامت چنانند و ميبينند.
آخر علي- رضي الله عنه- ميفرمايد: “لَو کُشِفَ الغِلاءُ ما ازدَدتُ يَِقيِناً يعني چون قالب را برگيرند و قيامت ظاهر شود، يقين من زيادت نگردد”.58
در ابيات ديگر از مثنوي نيز ميگويد که کسي که واصل حق گشته و دلش به نور الهي روشن شده است ، ميتواند لطف خفي را از قهر تشخيص دهد:
قهر را از لطف داند هر کسي

خواه دانا خواه نادان، يا خَسي

ليک لطفي قهر در پنهان شده

يا که قهري در دل لطف آمده

کم کسي داند مگر ربّانيي

کش بود در دل محکّ جانيي

(3/1506 -1508)
کين حروف واسطهاي يار غار

پيش واصل خار باشد، خارخار

(4/2992)
در داستاني نيز ميگويد که يک زماني خشكسالي رخ داد، همة مردم ناراحت و پريشان بودند اما عارفي در آن ميان شادمان بود. مردم به او گفتند:
رحمت از ما چشم خود بر دوختست

ز آفتاب تيز صحرا سوختست

(4/3244)
خلق ميميرند زين قحط و عذاب

ده ده و صدصد چوماهي دور از آب

(4/3246)
و آن عارف، لطف پنهان در اين بلا را ميديد:
گفت در چشم شما قحطست اين

پيش چشمم چون بهشتست اين زمين

(4/3249)
يار موسيّ خرد گرديد زود

تا نماند خون و بينيد آب رود

(4/3254)
3-5. قهر و لطف با هم است
“ارادت او يک صفت است، بر حسب تفاوت آنچه بدو تعلق گيرد نامش مختلف گردد:چون به عقوبت تعلّق گيرد آن را خشم خوانند و چون به نعماء عام تعلّق گيرد، رحمت خوانند”.59 در ابياتي، مولوي به اتّحاد و هماهنگي قهر و لطف شيخ وارسته ميپردازد که در واقع تمثيلي است براي اتّحاد لطف و قهر الهي، چرا که- همانگونه که ذکر شد- لطف و قهر اوليا همانند لطف و قهر خداست:
يک زماني موج لطفش بال توست

آتش قهرش دمي حمّال توست

قهر او را ضدّ لطفش کم شمر

اتّحاد هر دو بين اندر اثر

يک زمان چون خاک سبزت ميکند

يک زمان پرباد و گبرت ميکند

(4/545- 547)
بنابراين “محبّت و محنت قرينهاند”60 و “محبت گوهرست و صدف بلا و صدف بهانه و گوهر عطا و محبت گلست و بلا خار وي”61 و “دريغا اوّل حرفي که در لوح محفوظ پيدا آمد، لفظ”محبّت” بود؛ پس نقطة “ب” بانقطة “نون” متصل شد، يعني “محنت” شد. مگر آن بزرگ از اينجا گفت که در هر لطفي، هزار قهر تعبيه کردهاند؛ و در هر راحتي، هزار شربت به زهر آميختهاند”.62
اين ابيات را از زبان محمود غزنوي خطاب به اياز ميگويد اما در حقيقت به اثبات وجود لطف وقهر در کنار هم ميپردازد:
مجرمانت مستحقّ کشتنند

وز طمع بر عفو

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع سلسله مراتب، مواد مخدر Next Entries صفات خداوند