شناخت انسان

دانلود پایان نامه ارشد

تفکر با “من هستم” آغاز شود؛ بلکه او معتقد است که فلسفه با “ما هستيم” آغاز ميشود: با [co-esseباهم بودن] نه با [esseبودن]. از ديدگاه او فرد را نميتوان به صورت منفک و جدا از ارتباطهايش لحاظ کرد بلکه اين ارتباطها هستند که هستي را ميآفرينند.
انسان از منظر مارسل نميتواند بين خود و افراد ديگر مرز روشن و دقيقي را مشخص سازد. اين مسأله از آن روست که آدمي نميتواند بين خود و جسمش مرز مشخص کند. او ميگويد انسان تنها دررابطه با ديگران وجود دارد و بنابر اين هويت ما از وجود فردي ما فراتر ميرود و چنانکه گذشت زندگيمان تحقق طرحي ميشود که از خويشتن ما فراتر رفتهاست. (مهجور، www.political.ir)
ديدگاه مارسل را در مورد ديگران ميتوان در سرلوحهاي که وي بخش دوم “يادداشتهاي روزانة مابعدالطبيعي” را با آن آغاز ميکند پيدا کرد. در آنجا اين چند سطر را از اي. ام. فورستر89رماننويس نقل ميکند: زندگي خصوصي است که آيينه بينش ما را در برابر بيکرانگي هستي نگاه ميدارد؛ معاشرت شخصي، و فقط معاشرت شخصي، است که حتي به شخصيتي فراتر از بينش روزمره ما اشاره دارد. (کين، 1375، 72)
دکتر شريعتي در بسط فردگراييِ منتج به اجتماعي شدن از منظر مکتب اگزيستانسياليسم چنين مينويسد:
هرکسي در موقعي که هر عملي را انجام ميدهد و هر روشي را پيشه ميسازد، ولو فقط مربوط به سرنوشت مشخص خودش باشد (مثلاً ميخواهد غذا بخورد، ميخواهد غذا بسازد، ميخواهد ازدواج کند، ميخواهد خانه بسازد؛ اين کارها کاملاً مشخص است که اجتماعي نيست)، در همين موقع همواره بايد خودش و اين عملش را مورد قضاوت قرار دهد که: آيا دلش ميخواهد که اين عمل، سرمشق عمومي و قانون کلي شود و همه مردم از اين قانون تبعيت کنند يا نه، اين فقط يک زرنگي است که خودش کرده و دلش نميخواهد ديگران بفهمند و دنبال اين کار باشند! در اين صورت هيچ کس نيست که احساس کند که در جامعه، يک عمل فردي را انجام ميدهد، بلکه همه احساس ميکنند که وقتي يک عمل- حتي شخصي- انجام ميدهند، بايد يک سرمشق کلي و عمومي باشد. در نتيجه هر کس در هر مرحله از زندگياش فرد نيست، بلکه مسئول جمع است.
مسئول کدام جمع؟ مسئول همه انسانها؛ زيرا در آن موقعي که عمل خوب را انجام ميدهد، دلش ميخواهد که انسانها همه آن عمل خوب را انجام دهند. بنابراين هرکس در زندگي، حتي زندگي خصوصي، و در روشي که انتخاب ميکند – روشهاي روزمره- و در هر احساسي که دارد، يک عمل فردي مجزا از انسان و جامعه انجام نميدهد. بلکه انسان همواره در زندگي نمونه ساز، سرمشق ساز و قانون گزار همه انسانهاست. هر کس مقتدا و امام همه انسانهاست. (شريعتي، 1389، 33)
بنابراين دلهره در اين حد به جان هر فردي از انسانها ميريزد؛ که او نه مسئول تنها سرنوشت خودش است (دلهره و اضطرابش تنها ناشي از سرنوشت و مسئوليت زندگي خودش نيست)، بلکه در هر عملي که روزمره و حتي خصوصي انجام ميدهد، خود را مسئول سرنوشت همه انسانها ميداند. در اين جا يک روح کلي بزرگ انساني را ميبينيم که در هر فرد انسان وجود دارد و هر انساني حتي در خصوصيترين و با اهميتترين حالات روحي و اعمال فردياش مسئوليت سرنوشت بشريت را بر عهده داد.
کسي که مسئوليت سرنوشت بشر را بر عهده دارد و کسي که معتقد است عملش سرمشق همه است و همه از آن تبعيت ميکنند، معمولاً در هر قدمي که برميدارد، اين دلهره را دارد که: آيا اين بهترين قدم بود؟ (شريعتي، 1389، 34)
لذا سارتر در “اصول فلسفه اگزيستانسياليسم” مينويسد:
انسان از وجود خود جدا نيست اما با وجود خودش او را تحت تأثير قرار ميدهد و او را از خود مي راند در اضطرابها و در بيايمانيها هميشه با خودش در نبرد است معهذا مجبور است خود را بسازد اما نه در تنهايي بلکه بايد بتواند خود را در برابر ديگران بسازد.
بدون ترديد من در مقابل آنچه که وجودم را تشکيل ميدهد خود را ظاهر ميکنم و اين (من) هستم که به تنهايي در هر چيز تصميم ميگيرم يا چيزي را رد ميکنم و بدون ترديد هستي من به وسيله خودم بوجود آمده و هيچکس در کاري که ميکنم در برابر من مسئوليت ندارد اما اين مسائل مبهم هرچه باشد نبايد ما را از ديگران جدا کند. بنابراين ترديدي نيست که من خودم را بايد بسازم اما بايد در بين ديگران خود را بسازم و اگر کسي در اين مورد ترديد داشته باشد از ديوانگي است. (سارتر، نامعلوم، 64)
کامو نيز با جملهاي در رمان معروف خود “طاعون” که در آن جامعهاي بيمار را به تصوير کشيدهاست، بر اين مدعا صحه ميگذارد:
به تنهايي شادکام بودن ميتواند شرمآور باشد. (کامو،1390)

هستي، نيستي و مسئوليت
فلسفه وجودي ضرورتاً فلسفهاي بدبينانه نيست، بلکه طرفداران آن در تصديق اختلال وجود انسان واقعگرايانه رفتار کردهاند. وجود داشتن فرا افکندن خود در آينده است. اما همواره فقدان يا بيتناسبي ميان خودِ فرا افکنده شده و آن خودي که در آنجا بالفعل ميايستد وجود دارد. اين انقطاع در وجود از کييرکگور تا ريکور مورد توجه بوده است. اين انقطاع را ميتوانيم تَرَک يا تقصير بناميم، نه به معناي تقصيري که مستوجب ملامت است و نه به معناي تَرَکي که در زمينشناسي مورد نظر زمينشناسان است، به عبارت ديگر، بيان گسست يا انقطاعي ريشهاي منظور است. اين شکاف ميان وجود و ماهيت يا ميان واقعبودگي و امکان، يا ميان خودِ ماهوي و خودي است که فرا افکنده ميشود. اما اين نوع تَرَک هنوز تَرَکي اخلاقي نيست، بلکه بيشتر آن نوع از هستي متناهي است که اخلاق را ممکن ميسازد. اين مورد مشابه با مفهوم مورد نظر هايدگر از سقوط است. او مراقب است تا توضيح دهد که اين امکاني هستيشناختي است و او نميخواهد حُکمي هستاني/ ontical دربارة وضع بالفعل انسان صادر کند. انسان چنان ساخته شده است که در امکان سقوط قرار ميگيرد، به عبارت ديگر، امکان بيتناسبي يا ناکامي در رسيدن به حد عظمت امکانش. نيچه از اين تَرَک يا نقص در نحوة قوام گرفتن انسان(اين واقعيت که او ناتمام است)، نيک آگاه بود و اين نقص به همان اندازه که ماية خُسران انسان ميشود مبناي امکان پيشرفت او به سوي ابرانسان نيز ميشود. (مککواري، 1377، 205)
ياسپرس نيز ميگويد: هستي حريم مقدسي است که من از آنجا آزادانه به سوي خويش پيش ميروم. (وال، 1375، 72)
بنابراين در ميان فيلسوفان وجودي چيزي شبيه به برداشتي تراژيک از تقصير وجود دارد. انسان از همان طريقي که به منزلة باشندة متناهي و نيز آزاد قوام ميگيرد در امکان تقصير قرار ميگيرد و “ارتفاع” او ظاهراً از “سقوط” او جداييناپذير است. در تفکر هايدگر خود مفهوم تقصير معنايي غريب و ماقبل اخلاقي و هستيشناختي ميگيرد. در آلماني، کلمه Schuld هم ميتواند معناي “تقصير” و هم ميتواند معناي “دَين” بدهد. هايدگر در تأويل و تفسيرش از تقصير تا اندازة بسياري مفهوم Schuld را به معناي دَين يا فقدان به کار ميبرد. انسان در خود هستياش موصوف به صفت نيستي يا فقدان هستي است و بر اساس اين نيستي است که او بايست مسئوليت هستياش را بر عهده گيرد. (مککواري، 1377، 206)

بخش سوم:
دلالتهاي تربيتي

مقدمه
تعليم و تربيت در هر مکتبي نمايانگر جنبه عملياتي و اجرايي شدن هر آن چيزي است که آن مکتب ديدگاهها و نظريات خود نسبت به جهان و انسان را بر آن استوار ساخته است. فلذا تعليم و تربيت را ميتوان سنگ محکي دانست براي “شدن” و يا “نشدنِ” يک مکتب فلسفي.
در پژوهش حاضر نيز از آنجا که هر يک از مبناهاي شناخت انسان عهدهدار بخشي از تعليم و تربيت اگزيستانسياليستي بوده و اين تعليم و تربيت نيز بسان فلسفهاش دستخوش ناهماهنگي و متناقض بودن آراء فلاسفه آن در شناخت جهان و انسان ميباشد، ما نيز به منظور حفظ سير تکاملي اين تحقيق، در اين بخش با ملاک قراردادن مباني انسان شناختي مکتب اگزيستانسياليسم که در فصل دوم به آن پرداخته شد، و با توجه به آراء موجود، به بسط دلالتهاي تربيتي مسئوليت در اين مکتب ميپردازيم.

هستي و دانش
کارل ياسپرس در اثر خود “خرد و هستي” مينويسد:
هستي در سنجش با دانستگي کلي، همانا آن بنياد پنهان است که فرارونده بر او آشکار ميگردد. بودنِ دربرگيرندهاي که ماييم، تنها در نسبت با چيزي است که جز آن است. به همان سان که بودن من چون دانستگي، در رويارويي با يک موضوع است؛ به همان سان نيز تنها آنگاه چون هستي هستم که فرارونده را چون قدرتي بشناسم که تنها به ياري او ميتوانم به راستي خود باشم. “ديگر” يا باشندهاي است در جهان براي دانستگي کلي، و يا فرارونده است براي هستي. (Jaspers, 1956, 61)
هستي و خرد، دو نيرويي هستند که در ستيزه و در پي چيرگي بر يکديگر ميباشند؛ آنها وابست? هم، شرط تحول، روشني، و واقعيت يافتن يکديگرند. با آن که هيچگاه به صورت يک کل يگانه درنميآيند، يگانگي هر کردار اصيلي از باهمي آنهاست.
خرد اگر از پيوند با هستي برخوردار نگردد، حتي اگر داراي بيشترين امکانها نيز باشد، سرانجام به يک انديشيدنِ بيشور، به يک حرکت فقط مفهوميِ دانستگي، و به يک حرکت ديالکتيکي جان بدل خواهد شد و با پايين آمدن تا سطح سروکار داشتن با مفهومهايي که از هرگونه بنياد تاريخي جدا شدهاند، از مقام حقيقي خود فرو خواهد افتاد.
از سوي ديگر، هستيِ بيبهره از ياري خرد، که تکيهگاهش بر احساسات، پيشامدها، انگيزههاي نسنجيده، انگيزشهاي سرشتي، و خواب و خيال است؛ سرانجامي جز خشونت کورکورانه و تبعيت از قانونهايي که بر اين نيروهاي کور فرمان ميرانند، نخواهد داشت. (Jaspers,1956,68)

فلسفه تعليم و تربيت از ديدگاه وجودگرايان
جهانبيني وجودگرايي با همه لوازم، پيامدها و عوارض خود بر همه ساحتهاي فکري و عملي صاحبنظران و پيروان اين مکتب سايه افکنده، به آن جهت ميبخشد. تربيت در اين نگاه چيزي جز همان اصل و مفهوم پرورش انسان براي شدن و حرکت در مسير شدن نيست؛ اما آغاز و انجام اين شدن به کسي و چيزي جز فرد و شخص انساني تعلق ندارد. انسان از وجود و موجوديت خود آغاز ميکند و سرانجام به خود بازميگردد. انسان سرشت وجودي ويژه و ممتازي دارد که اجازه مييابد در عرصه وجود، موجودي برجسته و مطرح باشد؛ بدين معنا که هيچ موجودي مانند انسان در وجود مستغرق نيست؛ تا آنجا که هايدگر ميگويد اين تنها انسان است که از ميان همه موجودات، اعم از خدا و صخرهها و نباتات و حيوانات و …، وجودش برجسته و متشخص است. ديگر موجودات به تبع وجود انسان متشخص ميشوند؛ گرچه هستند، واقعي هم هستند؛ اما بدون وجود انسان گو اينکه وجود ندارند.
بدين ترتيب، همه اقدامها و تلاشهاي تربيتي صورت ميپذيرد تا انسان را آنگونه که هست بنماياند و او را به آنچه که بايد، برساند. اشکال اساسي اين است که انسان در اين سير با مسئوليت خويش و تعهدي که به خويشتن و نه هيچ عامل ديگري دارد، محورِ هست و بايد قرار ميگيرد و فاصله بودن تا شدن را طي ميکند. فلسفه تعليم و تربيت بر اين اساس جز گردش بر مدار “انسان از انسان”، “براي انسان” و “به سوي انسان” فرآيند ديگري نيست. (رهنمايي، 1388، 112)
به قول ياسپرس: آنچه انسان را از ديگر چيزهاي جهان متمايز ميکند اين است که او چون يک کل هيچگاه نميتواند موضوع شناسايي باشد، درست به همان سان که کلّ جهان نيز نميتواند به صورت موضوع درآيد. دانستن چيزهايي درباره انسان، شناختن انسان نيست؛ درست به همان سان که دانستن چيزهايي درباره جهان نيز شناختن جهان نيست. دانش فراگير درباره انسان، چيزي نيست جز پندار خطا. (Jaspers,1963, 213)

آراء تربيتي و فلاسفه اگزيستانسيال
همان گونه که نلر90 مينويسد: “نوشتههاي فيلسوفان هستيگرا در باب تربيت به معني دقيق کلمه اندک است. در اين ميان مارتين بوبر مستثناست. گابريل مارسل نيز به تواتر و به صورت گذرا به تعليم و تربيت اشاره ميکند. ژان پل سارتر معني تربيتي ادبيات را تعريف ميکند و کارل ياسپرس نيز کتابي با عنوان مفهوم دانشگاه نوشته است” (نلر، 1377، 80) در حقيقت غفلت انديشهوران هستيگرا در باب تربيت، شگفتانگيز است. وقتي کسي در اين نکته تعميق کند که فلسفه هستيگرا به عنوان يک فلسفه زندگاني شخصي ناگزير است در زمينه آموزش و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درمورد وزارت امور خارجه Next Entries عرضه و تقاضا، نقش برجسته