شناخت انسان، مفهوم وجود، اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

به ورطة همکاري با آلمانيها، در زمان جنگ، کشانده ميشود. برادر بزرگ وي در حملة سال 1940 آلمانيها کشته شده بود.
اين جوان، با احساساتي نيمخام ولي بزرگوارانه، ميخواست انتقام برادر را بگيرد. مادرِ تنهايش با او زندگي ميکرد و از وضع خيانتآميز شوهر و مرگ پسر بزرگ خود، به شدت متأثر بود و در زندگي جز اين پسر، اميدي نداشت. اين جوان، در وضعي که ديديم از دو راه يکي را ميتوانست انتخاب کند: اول عزيمت به انگلستان و پيوستن به نيروي فرانسة آزاد ـ يعني ترک گفتن مادر ـ دوم، ماندن نزد مادر و کمک کردن به او در ادامه زندگي.
جوان به خوبي ميدانست که زندگي مادر، به وجود او بستگي داشت و غيبت او ـ که بسا ممکن بود به مرگ وي بينجامد ـ مادرش را به يکباره نااميد ميکرد. و نيز به خوبي ميدانست که باطناً برداشتن هر گامي در راه مادر، به نتيجة محسوسي ميرسيد، بدين معني که مادر را در ادامه زندگي مدد ميکرد. حال آنکه هر گامي در راه سفر و مبارزه، اقدامي بود با نتيجة غيرمسلّم و مبهم، که ممکن بود به کلي گم شود و به هيچ کاري نيايد. مثلاً ممکن بود اگر از راه اسپانيا به انگلستان ميرفت، دستگير شود و تا مدت نامعلوم در اردوگاههاي اسپانيا بماند و نيز ممکن بود به انگلستان يا الجزيره برسد و احتمالاً در دفتري به کار ثبت و ضبط گمارده شود. در نتيجه، جوان خود را در برابر دو نوع اقدام کاملاً متفاوت ميديد: اول اقدامي محسوس و داراي نتيجه فوري، اما عملي که آثار آن فقط متوجه يک نفر بود. دوم، اقدامي که آثار آن متوجه عدهاي بسيار زيادتر بود و شامل يک اجتماع ملي ميشد، ولي نتيجه مبهم و نامسلم داشت و ممکن بود به هدف نارسيده، رشتهاش بريده شود. (سارتر، 1386، 42)
لذا از آنجا که اين جوان ملزم به انتخاب يکي از دو راه بوده و در انتخابش هيچکس نميتوانست او را آنگونه ياري کند که بعدها آثار دروني اين انتخاب گريبانگير شخص انتخاب کننده نباشد، سارتر، وانهادگي انسان را استنتاج ميکند.
وي ميگويد: وانهادگي متضمن اين معني نيز هست که ما، خود شخصاً هستي خود را انتخاب ميکنيم. وانهادگي با دلهره همراه است. (سارتر، 1386، 42)

نااميدي
سارتر در اگزيستانسياليسم و اصالت بشر در مورد نااميدي مينويسد:
درباره نااميدي، بايد گفت که اين اصطلاح معني بسيار سادهاي دارد: مراد اين است که در فلسفه اگزيستانسياليسم، ما فقط به آنچه وابسته به اراده ماست، يا به مجموعة احتمالهايي که عمل ما را ممکن ميسازد، متکي هستيم. هنگامي که آدمي چيزي را ميخواهد، هميشه با عوامل محتملي روبروست. مثلاً من چشم به راه آمدن دوستي هستم. اين دوست يا با راه آهن ميآيد يا با اتوبوس. در اينجا اميدواري من به رسيدن دوستم بر اين فرض استوار است که قطار در ساعت مقرر ميرسد و اتوبوس واژگون نميشود.
من در دايره امکانها قرار دارم. اما تا جايي ميتوانم به امکانها اميدوار باشم که بطور دقيق، اين امکانها در حيطه عمل من قرار گيرند. ولي از لحظهاي که مسلم شود امکانهايي که در برابر من قرار دارند، به تمامي در حيطه عمل من نيستند، بايد از آنها قطع اميد کنم، زيرا هيچ خدايي و هيچ قدرتي نميتواند جهان و امکانهاي جهان را با اراده من منطبق کند. (سارتر، 1386، 47)
لذا سارتر درخصوص نااميدي و عمل و در پاسخ به مارکسيستها در ايراد به اين تفکر اگزيستانسياليستي چنين ميآورد:
هنگامي که دکارت ميگويد: “بجاي تسلط بر جهان، بايد بر خويشتن مسلط شد” درواقع ميخواهد همين معني را بيان کند. يعني عمل کنيم بيآنکه به اميد متکي باشيم.
مارکسيستهايي که من با آنان گفتگو داشتهام به من جواب ميدهند که: “شما در کار خود که بيشک به مرگ شما محدود ميشود ميتوانيد به پشتيباني ديگران اميدوار باشيد. بدين معني که هم به آنچه ديگران در سرزمينهاي ديگر، در چين و شوروي، به منظور مدد به شما انجام ميدهند اميدوار باشيد و هم آنچه را اينان در زمانهاي آينده، پس از مرگ شما ميکنند به حساب آوريد. شما بايد به همه اين اميدها متکي باشيد والاّ مرد اخلاق نيستيد.”
پاسخ اين است که من هميشه به دوستان همرزم خود تا آنجا اميدوار هستم که با من در مبارزه مشترک و محسوس شريکند؛ تا آنجا اميدوارم که مربوط به حزب و جمعيتي است که کمابيش قادر به دخالت و بررسي آن هستم، يعني در آن گروهها به عنوان مبارز واردم و در هر لحظه به امور آن آشنايي دارم. از اينجا به بعد، اميد بستن به يگانگي و تکيه بر خواستهاي اين حزب، درست مانند اميد بستن به رسيدن اتوبوس به موقع و خارج نشدن قطار از خط است. (سارتر، 1386، 48)
در بحث “احساس تنهايي”که نتيجهاي جز نااميدي را در بر ندارد، دکتر شريعتي نظر اگزيستانسياليسم را اينگونه مطرح ميکند:
اين مسأل? تنهايي را حتي بيشتر از آن که در آثار سارتر ببينيم، در آثار کامو ميبينيم. کامو بيش از سارتر از تنهايي حيرت دارد و رنج ميبرد. اين رمان اترانژه14 (Etranger) نماينده انساني است که با طبيعت، با خدا و با آسمان و با هر چه هست، بيگانه است.
چرا انسان تنها است؟ زيرا از جنس طبيعت نيست. در ماترياليسم انسان تنها نيست؛ زيرا که از جنس طبيعت است؛ منتها موجود متکاملتري است. اما در اگزيستانسياليسم، انسان، غريبي است از جنس ديگري؛ رها شده در اين صحرايي که نه از جنس اوست و نه براي او ساخته شده است.
وقتي که هر کس مسئول خودش بود، وقتي که قانون وجود نداشت (ما قانون را براي خودمان ميسازيم)، وقتي که اصلي که به آن معتقد باشيم وجود نداشت، و وقتي که انسان، تابع مسير تاريخ يا طبيعت و مشيت خداوندي نبود، از اين که عنايت خداوند دستگير ما باشد نااميديم؛ از اين که طبيعت، سرنوشت ما را بسازد و يا در ساختمان معنوي انساني ما دخالت کند نااميديم و حتي از انسان نااميديم! (شريعتي، 1389، 37)
لذا همانگونه که سارتر ميگويد، نااميدي مفهومي است که از مسئول بودن انسان نشأت ميگيرد.

بخش دوم:
مباني انسانشناختي

مقدمه
انسانها در جستجوي خويشتن خويش به کنکاش در جهان پيرامون به منظور شناخت هستي و متعاقباً چگونگي حضور، بودن و شدنِشان پرداخته و در اين مسير طولاني و شايد کوتاه، هرکدام باتوجه به فرهنگها، آداب، رسوم و محيط اجتماعي حاکم بر افکارشان، نگرشي متفاوت از هستي و خود ارائه ميدهند. اين نگرشها باتوجه به ميزان قوت و ضعفشان، جامعهاي که خود زاينده اين تفکرات بوده را تحت تأثير قرار داده و به زايش جهانبيني و ايدئولوژي جديدي ميپردازند که گاهي نه فقط جامعه پيرامون، که جهان انساني را تحت سلطه خود درميآورند.
گوناگوني در جهانبينيها و ايدئولوژيها يعني بروز مکاتب و تفکرات متفاوت در شناخت هستي، موجودات و سرآمد آنها انسان. انساني که در کسب معرفت هستي شناسانه از خويش به تبيين مبناهاي وجود در “بودن” و “شدن” ميپردازد.
از جمله مکاتبي که به واقع بيش از ديگران به شناخت انسان و ابعاد وجودي او همت گماشته است و اساس جهانبيني و ايدئولوژي خود را بر محوريت انسان بنا نهاده، مکتب اصالت وجود است.
در ميان همه مکتبهاي فلسفي دنيا، در اگزيستانسياليسم است که بزرگترين رسالت و بزرگترين ستايش نثار انسان ميشود: وجودت را خداوند يا طبيعت ساخته، اما عظمتها، زيباييها، خوبيها و انسانيتهايت ساخته خودت ميباشد. (شريعتي، 1389، 24) چنين ديدگاهي مسئوليتي عظيم را نيز بر دوش انسان سوار ميکند.
از اين رو در اين بخش از پژوهش حاضر در سدد آن هستيم که به بياني روشن از مبناهاي شناخت مسئوليت در انسانِ اگزيستانسيال دست پيدا کنيم.

ضرورت شناخت انسان
توافق بر سر يک تعريف دقيق و منطقي از انسان تقريباً محال است، زيرا بر حسب بينشهاي علمي، مکتبهاي فلسفي و عقايد مذهبي گوناگون متفاوت است.
علم نيز هنوز پردهاي از روي اين جهان صغير برنگرفته است و به گفته الکسيس کارل (Alexiscarel): “انسان به همان اندازه که متوجه جهان خارج از خودش شده و در آن پيش رفته است، از خود دور شده و حقيقت خويش را از ياد برده است”. و تصادفي نيست که وي، به عنوان نخستين بنيانگذار مؤسسه ويژه انسان شناسي علمي و در عين حال، يکي از برجستهترين چهرههاي علم در عصر ما، از انسان، به نام “اين مجهول” ياد ميکند. 15 اما، با اين همه، نميتوان از کوشش در راه شناخت انسان و داشتن نوعي تلقي از ذات و حقيقت جوهري آن چشم پوشيد.
شناخت انسان، يعني شناخت خود ما، و بدون آن، ما را نوعي خود آگاهي سياه فرا ميگيرد که چراغ درخشان علم (آگاهي) نميتواند ما را به جايي راهبر گردد.(شريعتي، 1386، 51)
لفظ “اگزيستانس” را نخستين بار کييرکگور به معناي وجود انضمامي انسان بکار برد. اما “وجود داشتنِ” انسان به معناي يک موجود خودآگاه است، يعني داشتن آگاهي بيواسطه و روشن به خود. پس اگزيستانسياليسم، دقيقاً نظام خاصي در فلسفه نيست بلکه طريقهاي است در تفکر که موجود آگاه به “آگاهي بيواسطه” را بعنوان مبدأ فلسفه در نظر ميگيرد. با آنکه اگزيستانسياليسم صور مختلف دارد، همگي در اين روش و خاستگاه مشترکند.
شايد اين فلسفه را بتوان نوعي جديد از مذهب اصالت تجربه شمرد. اما نه به آنصورت که تجربي مذهبان پيشين متعلقِ تجربه را طبيعت ميدانستند. اگزيستانسياليستها، تجربه را به معناي شناسائيِ بيواسطه و حضوري انسان به خود در نظر ميگيرند، و متعلّق مطالعة شايستة انسان را همان خود انسان ميدانند، و به نظر آنان راه و روش مطالعة انسان را بايد در فهم عميقتر آنچه انساني است جستجو کرد. اين وجهة نظر همان وجهة نظر سقراط است که ميگفت:”خود را بشناس”.(پاپکين و استرول، 1375، 288)
مارتين هايدگر در يکي از آثار خود با نام پايان فلسفه مينويسد:
انسانشناسي به واسطه مطالعه انسان و شرح هر چيزي که در وادي انسانيت است، هرگز خسته و تهي نميشود و غايتي ندارد. حتي آنجا که هيچ چيزي مورد مطالعه و پژوهش قرار نگيرد و فقط تصميمات بشري محور امور باشد. تازه اين حقيقت آشکار ميشود که يک نوع از انسانيت فداي نوع ديگري شده است و انسانيت به عنوان قدرت اصلي شناخته ميشود که گويي عنصر اولين و آخرين هستي هر چيزي است و کل چيزها و عملکردشان محصول هستي انسان است.(هايدگر، 1378، 16)
کي‌يرکگور نيز در يکي از نوشته‌هاي خويش‌ مي‌گويد:”پيدا کردن هر حقيقتي ارزش‌ جست و جوي آن را دارد، و حقيقت در نظر من‌ پيدا کردن مطلوبي است که زندگي و مردگي من‌ براي خاطر آن باشد. براي من چه فايده‌اي دارد که‌ حقيقتي را جست و جو يا پيدا کنم که در زندگاني من‌ اهميت نداشته باشد. آنچه من بدان نيازمندم اين‌ است که بجاي زندگي عالم‌وار، يک زندگي‌ انسان‌وار داشته باشم. (حلبي، 1375، 133)
مارسل انسان را همچون يک راز ميبيند. رازبودنِ انسان مانع از آن ميشود تا فيلسوف به خود اجازه دهد مانند يک پزشک نوروساينتيست به رابطه ذهن و جسم نگاه کند. فيلسوف جنبه رازگونگي آدمي را معطوف به تفکر ثانويه ميداند. بنابر تفکر ثانويه نميتوان حقيقت يکپارچه آدمي را تکه تکه کرد و ادعا کرد که بدينسان انسان شناخته شدهاست. در تفکر اوليه و نگرش مسألهاي به انسان است که ميتوان آدمي را تحليل کرد. اما کاملاً اشتباه است اگر براين گمان باشيم که با تفکر اوليه انسان را شناختهايم. شناخت انسان در گرو شناخت او به عنوان موجودي جسمدار است که درکنش متقابل با ديگر اشياي جهان است و با ديگر انسانها امکان برقراري ارتباط دارد.(مهجور، www.political.ir)
لذا به گفته دکتر شريعتي، انسان مجهولي است که شناختن آن، قبل از هر شناختي فوريت و ضرورت دارد و اساساً، اين شناخت، يک شناخت حياتي است. (شريعتي، 1386، 52)

هستي و وجود
آغازگاه فلسفه وجودي به اعتراف نمايندگان اين فلسفه، وجود است ـ و البته ميبايد توجه کرد که اين به معناي مفهوم وجود نيست بلکه خود وجود داشتن غيرانتزاعي، آن وجودي که براي ما موجودات به طور بيواسطه در دسترس است، مقصود است ـ و از آنجا که اين فلسفه با واقعيت (وجود) آغاز ميکند، پرسشِ شناخت فقط به دنبال پرسش وجودي برميخيزد و تابع آن است. به طوري که هايدگر اين نکته را بيان ميکند، “شناسايي نوعي از هستي است که به هستي ـ درـ عالم متعلق است.” (مککواري،

پایان نامه
Previous Entries واجب الوجود، محبت خداوند، اصالت وجود Next Entries واجب الوجود