رِ، دِ، طلعت، عشاق

دانلود پایان نامه ارشد

دارد بر جبین نقش یاقوتت نگارد جان شیرین بر نگین
82
ای زمین آستانت آسمان ملک و دین آسمانی آسمان گر نقش بندد بر زمین
84
آسمان با سینه ی پر آتش و پشتی دو تاه شد به های های گریان بر سر بیرام شاه
85
منت ایزد را که ذات خسرو گیتی پناه در پناه صحت است از فیبض الطاف اله
87
یاد صبح است این گذر بر کوی جانان یافته یادم عیسی است جسم خاک از و جان یافته
88
ای کمان ابرویت را جان من قربان شده شام زلفت را نسیم صبح سر گردان شده
91
طالع عالم مبارک شد به میمون اختری منتظم شد سلک ملک دین به والا گوهری

برای نمونه یکی از قصاید سلمان ساوجی را نوشته، به نحوه‌ی عملکرد تقطیع هجایی و وزن حاصل از آن را در زیر اشاره می کنیم:
ای
سَ
را
نِ
مُل
ک
را
شَم
شی
رِ
تُ
ما
لِک
رِ
قاب
با
غِ
عَد
لز
جو
ی
با
رِ
تی
غِ
سَب
زَت
خُر
دِ
آب
ــ
U
ــ
ــ
ــ
U
ــ
ــ
ــ
U
ــ
ــ
ــ
U
ــ
فاعلاتن
فاعلاتن
فاعلاتن
فاعلن

لازم به ذکر است که هجای پایانی مصراع ها، هجای بلند محسوب شده است.
قصیده‌ی9

ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب! باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب!
با شکوه کوه حلمت، ابر گریان بر جبال با وجود جود دستت، برق خندان بر سحاب
می‌خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز می‌برد رو به عونت پنجه از شیران غاب
جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر بحر را کی با وجود جود دستت، بود آب
شام قهرت گر شبیخون آورد بر خیل روز تا به روز حشر ماند تیغ صبح اندر قراب
ور مدار چرخ جز بر آب شمشیرت بود آسیای آسمان یکبارگی گردد خراب
گوهر تیغ تو گر عکس افکند بر جرم کوه روی خارا را به خون لعل گرداند خضاب
ساقی بزم تو چون بر خاک ریزد جرعه‌ای زهره گوید بر فلک «یا لیتنی کنت التراب»
اعتدال نو بهار خلقت اندر مهرجان (مهرگان) سبزه از آتش دماوند آب حیوان از سراب
خسروا! در روضه بزمت، که رشک جنت است مدتی شد تا رهی نیست را راه از هیچ باب
من ز اهل جنت بزم تو بودم پیش ازین چون شدم بی‌موجبی مستوجی چندین عذاب
گویی آن دولت کجا شد کز سر زلف و کرم با منت هر ساعتی بودی خطاب «مستطاب»
آنچه من دیدم تصور بود، آیا یا خیال؟ و اینکه می‌بینم به بیداری است، یارب، یا به خواب؟
آفتاب عالم افروزی و من آن ذره‌ام کز فروغ طلعت خورشید باشد در حجاب
آفتابا گر گناهی دیده‌ای از ما بپوش! ور به تیغم می‌زنی سهل است روی از من متاب!
آسمان رحمتی دارم زرایت چشم مهر حاش لله کاسمان با خاک فرماید عتاب
من خطایی خود نکردم، ور خطایی نیز رفت همچنان امید عفو م هست از آن عالی جناب
آفتاب مهربان چون گرم گردد در عتاب ای دل مجرم کجا داری تو تاب آفتاب!
هم به لطفش التجا کن، کز تف خورشید قهر عاصیان را نیست، الا سایه یزدان ماب
گر گناهی کرده‌ام، «الاعتذار الاعتذار» ور خطایی رفت ازآن «الاجتناب الاجتناب»
من حوالت می‌کنم خشم تو را با لطف تو خود که جز لطفت تواند گفت خشمت را جواب؟
در جهان رسمی قدیم است از بزرگان مرحمت وز فرودستان خطا و« الله اعلم بالصواب»
تا برای سایبان روز فراش قدر می‌دهد خیط الشعاع شمس را هر روز تاب
خیمه عمر تو را اوتاد عالم باد میخ! محور گردون ستون و مدت گیتی طناب
(سلمان ساوجی، 1389: 22)

2- بحر رمل مثمن مخبون محذوف(فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعِلُن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
12
سرّ سودای سر زلف تو تا در سرماست همچو مویت دل سودایی ما بی‌سر و پاست
16
ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه‌ترست از حیایت به عرق، روی گل تازه‌ترست
22
تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است سبزه ی خط تو آرایش برگ سمن است
26
از تکسّر اگرش طرّه به هم بر شده است عارضش باری ازین عارضه خوشتر شده است
47
وقت صبح است و لب دجله و انفاس بهار ای پسر کشتی می تا شط بغداد بیار
52
دارم آهنگ حجاز ، ای بت عشاق نواز راست کن ساز ونوایی زپی راه حجاز
59
ماهی از برج شرف زاده‌ی خورشید کمال زاده الله جمالاً به جهان داد جمال
62
راه نجم چو مشرف کند ایوان حمل عامل نامیه را باز فرستد به عمل
63
شفق آمد چو می و ماه نو عید چو جام غرض آن است که امشب شب جام است و مدام
65
ای سر کوی تو را کعبه رسانیده سلام عاشقان را حرم کعبه کوی تو مقام
از
تَ
کَس
سُر
اَ
گَ
رَش
طُر
رِ
بِ
هَم
بَر
شُ
دِ
است
عا
رِ
ضَش
با
رِ
یَ
زی
عا
رِ
ضِ
خُش
تَر
شُ
دِ
است
ــ
U
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
U
U
ــ
فاعلاتن
فعلاتن
فعلاتن
فَِعلُن

قصیده‌ی26

از تکسر، اگرش طره به هم بر شده است عارضش باری ازین عارضه خوشتر شده است
داشتش آینه گردی و کنون روشن شد که به آه دل عشاق منور شده است
از لبت شربت قند ار چه رسیدست به کام شکر از شرم دهانت به عرق تر شده است
ای طبیب از دهن یار به عطار بگوی برمکش قند گران را که مکرر شده است
شربتی ساز مفرح دل بیمار مرا زان دو یاقوت که پرورده به شکر شده است
می‌دهد لعل توام ساده جوابی لیکن چشم بیمار تو مایل به مزور شده است
صبح برخاست به بوی تو صبا پنداری که ز بیماری دوشینه سبکتر شده است
هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی روز من چون شب تاریک مکدر شده است
گر سر من برود عشقت از این سر نرود زانکه سرمایه عشق تو درین سر شده است
چشم بیمار تو از دیده من کرد هوس ناردانی که بدین گونه مزعفر شده است
تا دگر کی به لب جام لبت باز خورد ای سبا خون که ز غم در دل ساغر شده است
بعد ازین غم مخور ای دل که غم امروز همه روزی دشمن دارای مظفر شده است
سایه لطف خدا شاه، اویس، آنکه به حق پادشاهان جهان را سر و افسر شده است
آنکه در منصب شاهی، شرف و مرتبتش ناسخ سلطنت طغرل و سنجر شده است
کلک او نقش قدر را سر پرگار آمد رای او کلک قضا را خط مستر شده است
فکر تیغش اگر آورده اسد در خاطر اسد از تیزی آن فکر دو پیکر شده است
تا خورد در ظلمات دل خصم آب حیات تیغ بزش چو خضر یار سکندر شده است
ای جهان گیر جهان بخش که از حکم ازل سلطنت تا به ابد بر تو مقرر شده است
مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است شیر را یات تو در معرکه صفدر شده است
مژه بر دیده بدخواه تو پیکان گشته آب در حنجره خصم تو خنجر شده است
روشن است آنکه تو خورشیدی از آن روی جهان شرق تا غرب به تیغ تو مسخر شده است
گرگ با عدل تو همراز شبان آمده است باز با داد تو انباز کبوتر شده است
کرد گردون به دلت نسبت دریای عدن لاجرم زاده طبعش همه گوهر شده است
نجم در قبضه شمشیر تو کوکب گشته چرخ بر قبه خرگاه تو چنبر شده است
عقل را پیروی رای تو می‌باید کرد در دماغ خرد این فکر مصور شده است
طاعت فکر تو در خود ننهاست فلک در نهاد فلک این وضع مخمر شده است
ذره از عون تو با مهر مقابل گشته زر به دوران تو با سنگ برابر شده است
هر که از نام تو بر لوح جبین کرد نشان کار و بارش بدرستی همه با زر شده است
وانکه از سایه اقبال تو برتافته روی شده سرگشته تراز ذره و در خور شده است
خسروا از سبب عارضه یک شبه‌ات چه خرابی که درین خانه ششدر شده است
یارب آن شب چه شبی بود که گفتی سحرش میخ چشم مه و قفل در خاور شده است؟
بس که از سوز دعای ملک و ناله ملک اشک انجم به کنار فلک اندر شده است
گنبد سبز فلک گنبد گل را ماند بس که از مجمر انفاس معطر شده است
دست در دامن آهم زده این جان عزیز با دعایت ز لب من به فلک بر شده است
صبح بهر تو دعای خواند و دمید با دعای سحر این فتح میسر شده است
جان ملکی و سر مملکتی، ملک بدین در گمان بود کنونش همه باور شده است
شکر این موهبت و نعمت این صحت را با زبان قلم و تیغ سخنور شده است
تا دل نار و رخ شهره آبی به شهور خاکی و آتشی از آب و ز آذر شده است
خاک و آب تو ز آفات جهان باد مصون کاب در حلق بد اندیش تو آذر شده است
(سلمان ساوجی، 1389: 58)

3- بحر رمل مثمن مخبون اصلم(فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعْ لَن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
14
ای دل! امروز تو را روز مبارک بادست که جهان خرم و سلطان جهان، دلشاد است
18
سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست راستی نیستش این شیوه که بالای تو راست
31
صبحگاهی که صبا مجمره گردان باشد گل فرو کرده بدان مجمره دامان باشد
32
چمن از بلبل و گل، برگ و نوایی دارد عالم از طلعت تو، نور و صفایی دارد
53
حور اگر دیده بدین روضه کند روزی باز کند از شرم در روضه فردوس فراز
54
خوش بر آمد به چمن با قدح زر نرگس ساقیا باده که دارد سر ساغر ، نرگس !

چَ
مَ
نَز
بُل
بُ
لُ
گُل
بَر
گُ
نَ
وا
یی
دا
رَد
عا
لَ
مَز
طَل
عَ
تِ
تُ
نو
رُ
صَ
فا
یی
دا
رَد
ــ
U
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
ــ
ــ
فاعلاتن
فعلاتن
فعلاتن
فع لن
گفتنی است که در تقطیع مصراع ها ، اختیارات شاعری دیده می شود که بنا به ابیات دیگر قصاید، رعایت گردیده است.
قصیده‌ی32

چمن از بلبل و گل، برگ و نوایی دارد عالم از طلعت تو، نور و صفایی دارد
مجلس عیش بیارای که رضوان بهشت دیده‌ها بر سر ره، گوش صلایی دارد
بر سراپرده گل پرده‌سرا شد بلبل راستی گل به نوا، پرده‌سرایی دارد
ورق صورت نقاش فروشو که کنون شاخ بر هر ورقی، چهره گشایی دارد
چون گل عارض گلبوی من از سنبل تو باغ بر هر طرفی، غالیه سایی دارد
چنگ در دامن گلزار زدن چون سنبل نتواند، مگر آن کس که نوایی دارد
گل تنگ مایه و کم عمر فتادست و چنار وسعت دستگه و طول و بقایی دارد
سرو در دامن جو پای کشیدست دراز راستی خرم و آراسته جایی دارد
هرچه در دایره مرکز خاک است کنون تا به مدفون لحد، نشو و نمایی دارد
خاک زنگار برآورد و خوشازنگاری! که از او آینه دیده

پایان نامه
Previous Entries موسیقی شعر، قاعده افزایی، شاعران معاصر، غزلیات حافظ Next Entries دِ، (سلمان، فرخنده، نِ