ديني، تجربهي، داراي

دانلود پایان نامه ارشد

موجود در تجربهي ديني همان احساسات عادي و معمول مردماند و صرفا متعلق آنها ديني است، لذا ميان احساس در تجربه ديني و احساس معمولي تفاوت ماهوي وجودندارد.90
البته جيمز استدلالهايي براي تجربه ديني احساسي مطرح ميکند که ما از بيان آنها صرف نظر مي‌کنيم.91
نقد و بررسي تجارب عاطفي احساسي:
متفکران غربي اشکالات متعددي به نظريهي شلايرماخر وارد نمودهاند که در اينجا به برخي از آنها اشاره ميکنيم. اشکال اول مربوط به پراودفوت است. او معتقد است که در کلام شلايرماخر نوعي ناسازگاري وجود دارد. او ميگويد که “احساس بينهايت” داراي “حيث التفاتي” است. و حيث التفاتي لاجرم داراي مفهوم است، بنابراين تجربه عاطفي و احساسي نيز داراي مفهوم و تصورات است92. توضيح اين مطلب آنکه: احساس بينهايت يک احساس صرف نيست، بلکه احساسي است که به امر خاصي توجه دارد، و آن موجودي بينهايت است و صاحب تجربه نميتواند به موجود بينهايت توجه کند مگر اينکه تصوري از موجود بينهايت داشته باشد. در نتيجه بيواسطگي و استقلال در کلام شلايرماخر داراي ناسازگارياند. اما به نظر ميرسد که اشکال پراودفوت قابل جواب دادن باشد. زيرا تصوري که او از چنين تجربهاي دارد تصوري شبيه علم حصولي است که داراي واسطهي صور است. در حاليکه شلايرماخر ميتواند پاسخ دهد که تجربهي من بيواسطه و شبيه علم شهودي و حضوري است. بنابراين اشکال فوق رفع ميشود. اشکال ديگري که به شلايرماخر شده است اين است که آيا ميتوان از تجارب93 صرف عاطفي بتواند مدعيات معرفتي کسب نمايد؟ ظاهرا اين امر با مشکل اساسي مواجه است.
اشکال سوم اين است که اعتقادات مقدم بر عواطفاند94، در حالي که اين نظريه عکس اين مطلب را در نظر ميگيرد اگر به اين نظريه معتقد باشيم نميتوانيم جزء معرفتي و ادراکي تجارب ديني را انکار نمود. در حقيقت بايد گفت هستهي هر تجربهي ديني ادراکي است واحساسات و عواطف جنبهي ثانوي را دارند و لذا نميشود نقش معرفتي تجربهي ديني را انکار نمود.
دوم: نظريهي ادراکي، شناختي:
عدهاي هم تجربه ديني را به عنوان يک شناخت و ادراک معرفتي ميکنند. ويليام آلستون95 از مدافعان اين نظريه است. او معتقد است که هستهي اصلي و تجربهي ديني داراي خصوصيت معرفتي است. زيرا در تجارب ديني ساختاري شبيه ساختار حسي وجود دارد. البته عبارتهاي او در اين محل داراي ابهام و اضطراب است. او گاهي تجربهي ديني را حسي96 و گاهي آنرا داراي ساختاري شبيه حس97 و گاهي آنرا مبتني بر درک حسي مي‌خواند.98 او معتقد است که تجارب ما از تصورات و مفاهيم خالي نيست و نوعي شناخت را به ما هديه ميکند. دليل او بر اين مطلب اين است که ارکان تجربهي حسي در تجربهي ديني نيز وجود دارد. در هر تجربهي حسي سه رکن وجود دارد: مدرِک (فاعل)، مدرَک (متعلق ادراک)، ظهور شئ براي مدرِک. در تجربهي ديني هم اين سه عنصر وجود دارد: انسان، خدا، ظهور خدا براي انسان. علاوه بر اينکه در اين تجارب اموري به معرفت انسان افزوده ميشود.
البته اينکه تجربهي ديني را نوعي تجربه بدانيم به نظر امر غير عادي ميرسد، چون شايد در نگاه اول شباهتي ميان آن دو ديده نشود. اما حقيقت اين است که تجربهي ديني هم نوعي ادراک است، اگر چه99 ادراک آن با ادراکات متعارف ما متفاوت باشد. اينکه به صورت عادي اين تجربه براي همگان ميسر نيست و هميشه در دسترس انسان در زندگي روزمره نيست دليل نميشود که ما انسان را از وجود چنين ادراکي محروم کنيم.
ممکن است کسي اشکال کند که ادراکات حسي براي همهي مردم به يک اندازه قابل دسترسي است و بين ادراکات عموم مردم نوعي اشتراک و سازگاري برقرار است. مردم به راحتي ميتوانند از ادراکات ديگران با خبر شوند و خود نيز چنين ادراکي داشته باشند اما در تجربه ديني اينگونه نيست. زيرا بين تجربيات ديني اديان و اشخاص تفاوت زيادي ديده ميشود. جواب اين پرسش آن است که اين امر مربوط به شخصي بودن تجربه ديني است. تجربهي ديني ماهيتا امر شخصي و غير قابل انتقال است و اين با تجربه بودن آن منافات ندارد. به علاوه اينکه ادعاي چنين تفاوت اساسي در مدعيات اديان امر آساني نيست. اگر بخواهيم جواب کاملتري از طرف آلستون بدهيم بايد بگوئيم که تجارب ديني در قالب تصورات انديشهها و اعتقادات به ما منتقل ميشوند و نوع بينش و نگرش ما به جهان در کيفيت تجربهي ما تأثير مستقيمي دارد. آن کسي که داراي اعتقادات ناصحيحي است، تجارب را از کانال ناصحيح و ناقص ميبيند و باعث تفاسير اشتباه ميشود. مانند نور که از پنجره‌هاي رنگي به صورت مختلفي درک ميشود، هر چند حقيقت نور يکسان است. بنابراين نمي‌توان حجيت و وجود چنين تجاربي را زير سؤال برد.
نکتهاي را که ما بايد در اينجا ذکر کنيم اين است که ما در فلسفه و عرفان اسلامي و همچنين در قرآن مجيد انواع متنوعتري از ادراکات را در تجارب خود مشاهده ميکنيم. ادراکي که ما در اين پايان‌نامه دنبال آن هستيم بسيار گستردهتر از درک حسي يا شبيه حسي است. ادراک موردنظر ما شامل علم شهودي، حضوري و حصولي ميشود. زيرا ما ميتوانيم وجود انواع متعددي از ادراک را اثبات کنيم. ما اثبات اين مطلب را در دو بخش توضيح خواهيم داد. يکي در قسمت تجربه ديني از منظر عرفا و فلاسفه اسلامي و ديگري در فصل سوم و در ذيل تقسيمات آيات قرآني.
نقد و بررسي تجارب ادراکي، شناختي:
تجربه ديني ادراکي با نقدهاي مختلفي مواجه شده است که برخي داراي اهميت بيشتري است. ما در اينجا به ذکر اين موارد ميپردازيم:
1- اولين اشکال وارد بر آلستون اين است که همانگونه که اشاره شد او از چند تعبير استفاده ميکند که داراي معناي متفاوتي هستند وکلام او را دچار ابهام ميکند.
الف: گاهي آلستون تصريح ميکند که تجربهي ديني همان ادراک100 حسي است.
اگر اين تعبير101 مقصود او باشد ما بسياري از تجارب ديني را از دست ميدهيم و دايره را بسيار محدود ديدهايم.
ب: گاهي او تجربه ديني را مبتني بر ادراک حسي102 معرفي ميکند بديهي است که اين تعبير با تعبير گذشته بسيار متفاوت است. زيرا حسي دانستن يک تجربه با اينکه ما آنرا مبتني بر ادراک حسي بدانيم متفاوت است. اما مقصود از اين لفظ چيست؟ آيا مقصود اين است که تجربهي ديني حسي نيست ولکن از تجارب حسي استفاده ميکند؟ اگر اين هم مقصود باشد کامل نيست.
ج: تعبير سوم او اين است که تجربهي ديني داراي ساختاري103 حسي است، اين تعبير معقولترين تعبير است زيرا شباهت در ساختار موجب نميشود که تجربهي ديني را صرفا حسي بدانيم.
د: تعبير چهارم اين است که تجربهي ديني امري شناختي به صورت مطلق است104. اين تعبير از جهات مختلفي براي ما قابل قبول‌تر است.105
در هر صورت کلام او در اين جا ابهام زيادي دارد. وليکن آنچه مسلم است ما در عرفان و فلسفه و قرآن معنايي بسيار عامتر از اين موارد قصد ميکنيم که بعدا خواهد آمد.
2- اشکال ديگري که بر آلستون شده است اين است که تجارب حسي داراي کيفيات محسوس106 هستند، اما در تجربهي ديني متعلق ادراک خداوند است که داراي کيفيات و ويژگيهاي حسي نيست.
اين اشکال در صورتي بر آلستون وارد است که او تجربهي ديني را حسي بداند. اما در تلقي ما از تجربه ديني ادراکي اين اشکال وارد نيست. هر چند اينکه تجليات الهي در مراتب نازله را شايد بتوان محسوس درک کرد و مراتب بالاتر را با قواي ادراکي ديگر دريافت.
سوم: نظريه تفسيري
اين نظريه از آن “وين پراودفوت”107 است. وي که از لوازم دونظريهي پيشين خرسند نبود، نظريهي سوم را ارائه نمود. او گفت تجربهي ديني لزوما تجربهاي نيست که احساس يا ادراکي براي فاعل خود به ارمغان بياورد، بلکه صرف اينکه فاعل تجربه معتقد باشد که تجربهي او از نوع تجارب عادي نيست و تبييني مافوق طبيعت براي تجربهي او وجود دارد، کافي است که تجربهي او را ديني کند.108
اکنون اين سؤال مطرح ميشود که اگر صرف اعتقاد فرد تجربهاي را ديني ميکند، چرا اين تجارب را ديني بدانيم؟ چه لزومي دارد که تجارب اين چنيني غير ديني داشته باشيم. او جواب ميدهد که ديني بودن اين تجارب از آن لحاظ است که فاعل آن معتقد است که تبيين تجربهي او فقط در چهارچوب دين و مباني ديني امکان دارد.
اساس اين نظريه بر اين استوار است که وي معتقد است که تجربهي بدون109 تفسير ممکن نيست. يعني ماهر تجربهاي را از درون کانالهاي اعتقادي و تصورات ذهني خود درک ميکنيم و لذا تفسير ما نسبت به تجربه، آنرا ديني ميکند. و لذا هر کسي تجربهي خود را آنگونه که ميانديشد تفسير ميکند و اين تنها تمايزي استکه ميان تجربهي حسي و تجربهي ديني وجود دارد.
بنابراين مدعاي تمام اديان در وجود تجارب ديني و تفاسير ايشان از اين امر110 قابل قبول است. تمام افراد بشر ميتوانند داراي چنين تجاربي باشند، و توضيحات عرفاي تمام اديان براساس نوع تجربهي او و تفسير او قابل بررسي است و لذا مجبور نيستم مانند دو نظريهي قبل تجارب تفسيري نوع خاص يا گروه خاص را بپذيريم.
پراودفوت دليل اين تعريف جديد را دو امر بيان ميکند111: 1- مدعاي تمام اديان در تجارب ديني ايشان درون تعريف تجربهي ديني قرار گيرند. 2- ما مجبور نباشيم براي پذيرش تجارب ديني، علل اين تجارب را هم بپذيريم. زيرا بنا بر دو نظريهي پيشين ما علاوه بر پذيرش خود تجربه مجبور بوديم خدا را به عنوان علت آن تجارب بپذيريم.
نقد و بررسي تجربه تفسيري:
اين نظريه داراي نقاط ضعف بسياري است که نميتوان از آنها غافل شد. مهمترين اشکال اين نظريه آن است که چنان تعريف تجربهي ديني را وسيع و گسترده گرفته است که به گونهاي نامعقول و نا موجه شده است. اين نظريه براي جلوگيري از محدوديت خود دست به تعبيري گسترده زده است که حتي تجارب ديني بيدينان و کساني که به هيچ ديني معتقد نيستند را شامل ميشود. در حالي که مراد از تجربه ديني روشن است. تجربهي ديني طيف خاصي از تجارب را در برميگيرد.
2- دومين اشکال اين نظريه اين است که به تکثرگرايي افراطي دچار ميشود. ديگر ملاک دقيقي براي اثبات دين حق يا اثبات واقعيات باقي نميماند. بلکه هر کس ميتواند تفسيري دلخواه از پديدههاي ديني ارائه دهد و نزد خودش موجه باشد. در حاليکه واقع و خارج محدوديت دارد و قابليت تفاسير بيحد و حصر را ندارد.
3- اشکال اين نظريه آن است که وجود هر نوع تجربهي خالص و بيواسطه را نفي ميکند. اين تفسير تجارب را محدود به تجارب با واسطه که از طريق صور و مفاهيم براي ما حاصل ميشود ميکند. در حاليکه انواعي از تجارب وجود دارد که شهودي و بيواسطهاند و هيچ نوع تفسير و مدخليت صور و تصورات ذهني در آن راه ندارد. پس به واقع اين نظريه موجه و قابل دفاع نخواهد بود.

ديدگاه عرفاي اسلامي
تعريف مکاشفه يا تجربهي ديني
عرفاي اسلامي از همان قرون اوليه اسلامي به طرح مباحث الهياتي، از جمله بحث تجربه ديني پرداختند، اما اين بحثها در دوران متأخري منسجم و منضبط گرديد. حسن بصري112، ذوالنون مصري، رابعهي عدويه، با يزيد بسطامي، جنيد، حلاج ومنصور از مهمترين عرفاي قرون اوليهاند. ايشان در برابر راحت طلبي حکام و خلفاي اسلامي و دنيوي گروي ايشان راه مجاهده و ترک دنيا را براي رسيدن به آخرت برگزيدند. در آغاز روش آنها زهد و دوري از دنيا بود و داراي پشتوانه نظري نبود، ولي سپس داراي پشتوانه نظري گريدند.
عرفاء با استدلالهاي رايج عقلي (کلامي – فلسفي) رابطهي خوبي نداشتند ولي طريق رسيدن به معرفت را تجربهي113 دروني ميدانستند. آنها نامي متفاوت با تجربهي ديني براي طريق خود قرار دادند، غزالي اين راه علم مکاشفه و علم باطن ميناميد. مکاشفه يعني بعد از اينکه انسان طي طريق نمود و راه تخليه و تحليه را پيمود، نور الهي در قلب انسان روشن ميشود.
مکاشفه از راه حس حاصل نميشود بلکه توسط فطرت باطني انسان صورت ميگيرد نفس انسان داراي سه درجه ميباشد: مرتبهي اعلي آن قلب و مرتبهي متوسط آن روح و مرتبهي پايين آنرا سر مينامند. اين مراتب نفساني انسان وسيلهي ارتباط او با عالم غيباند. قلب مهمترين جايگاه عارف است و عارف با قلب خود حقايقي را که خداوند به او افاضه ميکند دريافت ميکند.
اين تجربه را اينگونه تعريف نمودهاند: ارتقاء روحي که

پایان نامه
Previous Entries کتاب مقدس، نهج البلاغه Next Entries وجود خداوند، صرف الوجود، انسان کامل