دانلود پایان نامه درمورد قرن نوزدهم، اخلاق کانت، تقسیم کار، درون مایه

دانلود پایان نامه ارشد

انحطاط در رفتار و زندگی آدمیان به علت سیر و گسترش تمدن و در انگلستان اسطوره جدائی از اصل نمودی است از این هوشیاری. ویلیام بلیک67، کیتز68، شلی69، زندگی شهری مدرن را به باد انتقاد گرفته و به نا‌بسامانی روحی ناشی از اینگونه زندگی به چالش برخاستند.
الهیات مسیحی سده‌های میانه می‌کوشید تا بشریت را از لحاظ وجودی در نظمی خارجی قرار دهد، اما متفکران رمانتیک کوشیدند تا سرچشمه وجود آدمی را در درونش قرار دهند و او را از لحاظ هستی در گستره روانش ملحوظ دارند. شاید این گفته نورتروپ فرای در جنبش رمانتیک منش و ماهیتی درونی پیدا می‌کند. و آنچه اصالت داردحالت درونی و به خصوص عواطف و حالات قلبی انسان است.
«کشمکش میان انسان و شیطان، میان خیر وشر در قلب آدمی در جریان است. به طور کلی رمانتیسیم درون مایه‌های ضدکلاسیک و اگوستینی را در مورد وجود رواج می‌دهد و مدعی است که وجهی کشمکش درونی در همه افراد وجود دارد. این کشمکش میان فرد و جامعه و به طور کلی بخش‌های مختلف جامعه در جریان است. از سوی دیگر انسان رمانتیک در می‌یابد که انگیزه‌های گوناگون و گاهی با هم در تعارضند و لذا باید میان آن‌ها وجهی سازش برقرار نمود.» (ضیمران: 1385، ۱۸۸)
آنچه ویژگی اصلی در متون رمانتیک محسوب می‌شود قهرمان یکه و تنها و بی‌پناه است، بیگانه با هرچیز و هرکس. قهرمان خود نمود و نماد این گونه تنهایی و بیگانگی محسوب می‌شوند. معمولاً این شخصیت‌ها درتضاد میان درون و برون درگیرند و لذا می‌کوشند تا به گونه‌ای آزادانه این تضاد را تجسم بخشند. شکل گیری هویت در آثار رمانتیک بیشتر در گستره‌ای اسطوره‌ای و یا روستایی تبلور می‌پذیرد. اغلب شخصیت‌های رمانتیک به طبقات مرفه‌تر جامعه تعلق دارند. به همین دلیل است که بعضی از منتقدین حرکت را وجهی عافیت طلبی بورژوازی تلقی می‌کنند.
«رمانتیک‌ها برخلاف طرفداران نوکلاسیک هنر، اثر هنری را معلول ذهن و تخیل خلاق هنرمند می‌دانند و مدعی هستند که هنرمند باید خود را از قواعد و معیارهای دست و پاگیر‌‌ رها کند تا بتواند نبوغ خویش را به منصه ظهور برساند. کسانی چون وردز ورث70 مدعی هستند که تخیل ما را در هنر و حتی زندگی روزمره الهام می‌خشد. به زعم آن‌ها اصالت و ابداع و خلاقیت را می‌توان اولین خصلت نبوغ به شمار آورد و این خصلت دارای خاستگاهی درونی است. رمانتیک‌ها هرگونه تقلید و دنباله روی را مردود و بی‌ارزش می‌داند و حتی به عاریت گرفتن شگرد‌ها و فنون و درون مایه‌ها از هنرمندان دیگر را مجاز نمی‌شناسند.» (همان، ۱۹۰)
طرفداران رمانتیسسیم هنر را عالیترین صورت تجربه بشری و بیان شخصی می‌شناسد و لذا آن را ابزاری در جهت تربیت و رهایی بشر از قیود دست، پاگیر تمدن می‌شناسد. به نظر آن‌ها وظیفه هنر احیا وحدت میان خود، جامعه و طبیعت است که در اثر چیرگی مدرنیته دستخوش تغییر گردیده است.
«آن‌ها هنر را وسیله‌ای برای بازگشت انسان به جامعیت پیشین خود می‌دانند.» (همان، ۱۹۰)
به طور کلی هنرمند وظیفه دارد یگانگی نخستین میان انسان، جامعه و طبیعت را بازیابد. وزیبایی باید نقش محوری در فرهنگ ایفا نماید. آرمان رمانتیک در جلوه‌های فردی ـ اجتماعی خود باید دارای ساحتی زیبا‌شناختی باشد. از این رو می‌توان هدف اصلی اندیشمندان رمانتیک را نه تنها خلق شعر و نمایش و ادبیات زیبا، بلکه آفرینش انسان، جامعه و دولت به گونه‌ای هنری تلقی نمود.
رمانتیک ارزش والای به زندگی نشان داد. پژوهندگان این جنبش خیر اعلی را در فرهنگ و تکامل هنری جستجو کردند. آن‌ها نظام ارزشی خود که در نفس واقعیت دادن به خود متبلور دانستند. به موجب این رهیافت رشد و تکامل نه تنها در افق فردی متحقق می‌شود، بلکه باید آن را در ویژگی‌های انسانی فرد بازشناخت. که این نگاه ارزشی، پاسخی بود به دو نظریه لذت باوری و دیگری اخلاق کانتی ـ فیخته‌ای که در اولی خیر اعلی را در لذت پی جویی می‌نمود و در دومی خیر اعلی را به نیک بختی منطبق با فضیلت تعریف کردند. رمانتیک‌ها لذت را خیر اعلی نمی‌دانند. زیرا معتقدند که لذت نمی‌تواند به نیروهایی که مختص انسان و به طورکلی فرد است مدد رساند. به نظر رمانتیک‌ها کسی که خویشتن را دست رفاه و عافیت می‌سپارد و از خود حقیقی خویش غافل می‌ماند، قادر نخواهد بود تا به گوهر وجودی خویش پی برد.
نقد رمانتیک‌ها به اخلاق کانت در دو ایراد خلاصه می‌شود:
«یکی آنکه کانت و فیخته عقل و خرد را بر احساس تقدم بخشیدند وبه طور کلی از تأثیر احساس در شکل گیری شخصیت فرد غافل ماندند. به زعم آن‌ها فرد تنها در پرتو اخلاق نمی‌تواند به موجودی اخلاقی بدل شود. بلکه عقل باید درکنار احساس او را به ارزشهای والای هستی ارتقاء دهد. افزون بر این، کانت و فیخته با تاکید بر کنش و رفتار بر حسب قواعد عام از اهمیت فردیت غافل ماندند. در نظر رمانتیک‌ها والا‌ترین ارزش اخلاقی همانا عشق است. عشق است که باید اساس زندگی اجتماعی قرار گرفته و محور اصلی تکامل فردی را شکل دهد. آن‌ها ارزش‌شناسی عشق را در مقابل خودکیشی71 مدرنیته مطرح نمودند و مدعی شدند که احکام انتزاعی حاکم بر اخلاق کانت وفیخته آدمی را از ارزش متعالی عشق باز می‌دارد. به گمان این گروه میان ضرورت‌های عشق و فردیت هیچگونه تعارضی وجود ندارد. به نظر رمانتیک‌ها تنها در پرتو عشق است که انسان به موجودی مفید و موثر در جامعه تبدیل می‌شود. از این رو این عامل را باید خاستگاه اصلی رشد و تکامل شخصیت فرد به شمار آورد. به نظر رمانتیک‌ها عشق و نه قانون پیوند اصلی در جامعه را به وجود می‌آورد و همین عامل است که بقا و دوام دولت را تضمین می‌کند. رمانتیک‌ها رفته رفته به سوی طبیعت پا نهادند.» (همان، ۱۹۲)
شلینگ در آغاز از لحاظ نظری با فیخته همدل و هم آوا بود، اما رفته رفته از موضع وی خود را جدا کرد. در حالیکه فیخته بر یقین ناشی از «جعل نفس» تاکید می‌نمود، شلینگ کوشید تا خاستگاه نفس یا «من» را کشف کند.. یعنی جایی را که من از دل بیرون می‌جهد. وقتی می‌گوییم «من هستم» این من متشکل است از وجودی که برهر اندیشه و تصوری تقدم دارد. این وجود در حال حاضردارای ماهیتی جامع‌تر از من به معنای «ایگو» می‌باشد یعنی طبیعت وبدین معنا که من آنگونه که فیخته گمان می‌کرد محصول وجود خویش نیست، بلکه «من» و اشیاء مادی محصول طبیعتی هستند که بنیادی عمیق‌تر از من را واجد است. در حقیقت شلینگ ماهیتی را برای طبیعت فرض می‌نمود. که فیخته آن را به «من» حمل کرد. افزون بر این به نظر وی چنین رهیافتی بر محدودیت‌های ناشی از اندیشه‌های کانت چیره خواهد گردید. در این چارچوب طبیعت عبارت است از واقعیت یا موجودی که دارای نظامی قانونمند و خود سامان است.
شلینگ همواره می‌کوشید تا فلسفه طبیعت خویش را بر پایه دریافتهای کلی خود تدوین کند. همین امر او را در برخورد با فیخته قرار داد. چه برداشت فیلسوف اخیر در مورد طبیعت دارای خصلتی مکانیکی و فاقد روح بود. به نظر فیخته طبیعت عبارت بود از «نظامی از ضرورت» یعنی عرصه بی‌روح «جزمن» که از ناحیه من جعل گردیده است. شلینگ طبیعت را وجودی پویا، جاندار و بالنده شمرد که از دل آن آگاهی من شکل می‌گیرد و ذهن از آن نشأت می‌گیرد. در حالیکه فیخته در مورد برخورد «من» با طبیعت «من» را مقدم و طبیعت را تالی قرار می‌داد، شلینگ همواره در پی آن بود تا مساله برخورد طبیعت با «من» را به اثبات رساند. به تعبیری فیخته از «من» آغاز می‌کرد و به طبیعت می‌رسید، اما شلینگ طبیعت را بر «‌من» اولویت بخشیده و لذا از طبیعت به «من» سیر می‌کرد.

2-3-3- فردیت در قرن نوزدهم
بعد از سپری شدن دوره رنسانس و روشنگری انسان پا به قرن نوزدهم نهاد. قرنی که به نام خرد نام گذاری شد. شاید بتوان گفت که قرن نوزدهم انسان همانند هم نوع اولیه خویش که از غار به دنیای بیرون گام نهاد و با تعجب به پیرامون خود نگریست قرن نوزدهم برای انسان مدرن این چنین بود بعد از به دنیا آمدن علوم جدیدی مانند جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و پیشرفت قابل ملاحظه علم پزشکی و به زانو درآوردن بسیاری از بیماری‌های کشنده انسان در مسیر علم قرار گرفت و با اندیشیدن به هستی خود معنا می‌داد و هر سدی را به کمک عقل از میان میبرداشت و به راه خود ادامه می‌داد. می‌توان با اطمینان کامل گفت که تغییرات مهمی در شیوه‌ای که آدمیان درباره جهان می‌اندیشیدند وجود داشته که در عصر روشنگری ظهور کرده ودر سده هیجدهم هم ادامه یافته است. متفکران روشنگری رابطه نزدیکی میان دانش و آزادی تصور می‌کردند. هرچه دانش بیشتری کسب کنیم می‌توانیم آزادی بیشتری داشته باشیم. انسان قرن نوزدهم به این باور رسیده بود که کسب علم برابر است با آزادی. ظهور نظریه اجتماعی در طی سده‌های نوزدهم و بیستم ثمره این تغییرات است. همچنین می‌توانیم بگوییم که این تغییرات متناسب با تغییرات ریشه‌ای در زندگی هر روزه مردمی است که در اروپا، مخصوصاً اروپای شمالی، زندگی می‌کنند، و اینکه این تغییرات هنوز ادامه دارد و در جهان گسترش می‌یابد.
تغییر رشد سرمایه داری و تقدم اقتصاد پولی اولیت تغییر در اروپا بود. انقلاب صنعتی که در بریتانیا از ۱۷۵۰تا ۱۸۵۰در اوج خود بود، دومین تغییر بود، که افراد را در گروه‌های بزرگ گرد هم آورد و آن‌ها را مجبور به ارتباط نزدیک‌تر نسبت به گذشته کرد و وادارشان کرد در شرایط زندگی مشابه درمورد کارگران که غالبا شرایط زندگی نفرت انگیزی داشتند شریک شوند. تغییر سوم را جامعه‌شناسان در حال حاضر شهرنشینی می‌نامند، یعنی رشد بیشتر و بیشتر شهر‌ها، نهایتا به صورت منظومه‌های شهری عظیم که بر شیوهی زندگی کسانی که در حومه مانده‌اند سلطه دارد.
ایجاد این تغییرات احتمالاً قرن‌ها طول کشیده است، ولی سرعت به ثمر رسیدن آن‌ها و سرعت دگرگون ساختن زندگی‌های جدید و شگرف ورای فهم شیوه‌های سنتی‌تر نگریستن به جهان بود. آن‌ها اشکال جدید تفکر و شیو‌های جدید نگریستن به جهان را طلب می‌کردند، و در شرایط مشترکی سهیم بودند. این پدیده در مورد فقرا و کارگران جدید از همه آشکار‌تر بود، که غالباً سرچشمه نا‌آرامی و آشوب اجتماعی بودند. در طی سده نوزدهم مردمی که سعی در درک کردن این‌ها داشتند شروع به سخن گفتن بر حسب «طبقه» و «طبقه اجتماعی» کردند، شیوه‌ای برای نگاه کردن به جهان که قرار بود بیش از همه به وسیله مارکس و مارکسیست‌های بعدی تکامل یابد.
فرایند صنعتی شدن افزایش شگرفی را در ظرفیت تولیدی، به ویژه از رهگذر تقسیم کار که از طریق تولیدات کارخانه‌ای در سطح وسیع ممکن شد، به همراه آورد. ماهیت زندگانی مردم نیز به‌‌ همان ترتیب دگرگون شد. خانواده منزلت خود را همچون واحد تولیدی از دست داد، و کار چیزی شد که خارج از خانه انجام می‌گرفت. اجتماعات و شیوه‌های زندگی سنتی غالباً ناپدید شدند. در حالی که دورکیم72، در شرح خود در خصوص شیوه‌ای که توسط آن تقسیم کار خود منبع جدیدی برای همبستگی اجتماعی فراهم می‌آورد، به این تغییر توجه داشت. مارکس از توان بیگانه کننده آن انتقاد می‌کرد. تقسیم کار و اقتصاد بازار تأثیر فردیت سازی نیز ایجاد کرد که با گرایش مخالفی نسبت به گروه بندی مردم به صورت طبقات هم سویی می‌کرد. این چیزی است که دورکیم خصوصاً شناسایی کردو وجایگاهی اصلی در کار خودش به آن داد. تولید کارخانه‌ای نیز نظم جدیدی برای مردم آورد، و آن‌ها را تحت تسلط زمان و ساعت و نظم محل کار در آورد. برای متفکرانی مانند وبر73، این فردگرای و عقلانی کردن فزاینده نه تنها موضوع اصلی برای نظریه اجتماعی بلکه روش‌شناسی آن را نیز فراهم آورد.
زندگی در شهر‌ها همچنین خواست‌های جدیدی را بر شخصیت فرد نهاد: نیاز به ایجاد نوعی حصار برای محافظت در برابر بمباران دائمی محرکات جدید بود، و اشکال سنتی را به را، که به لحاظ مقدار کم و به لحاظ ماهیت نسبتا عمیق بود، با شیوهی جدیدی از زندگی جایگزین کرد که شامل احتمالاً شمار بیشتری از روابط نسبتاً کم مایه و سطحی بود. این تغییرات، همواره با علاقه جدید و فزاینده به فرد، توسعه روان‌شناسی را موجب گشت و در اواخر سده نوزدهم تولد روانکاوی را به ارمغان آورد. از

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درمورد رومانتیسم، از خود بیگانگی، این همانی، هویت اخلاقی Next Entries دانلود پایان نامه درمورد اقتصاد بازار، اقتصاد باز، طبقه اجتماعی، ایدئولوژی