دانلود پایان نامه درمورد زمان گذشته

دانلود پایان نامه ارشد

برو، بدو، پرواز كن/ درها را، پنجره ها را باز كن/ از چارديوارها بيرون شو/ جاده سنگلاخ است” (همان، ص 581)

“شوهر عُقَش گرفت و پنجره را بست./ زن گفت:” ها، چه خبر؟”/ مَرد / ساكت ميان بستر خود بنشست” (‌محمود كيانوش، شكوفه حيرت،ص 476)

در شعر اسماعيل خويي موارد بيشتري از لغات محاوره يافت مي شود:
“نديدم مطلقي كه لق نباشد:/ و يا خود، شكلي از ناحق نباشد./ به جز زيبايي ِ زيباي من ، هيچ/ نكويي در جهان مطلق نباشد” ( ترانه ها، ص 298)

“حالا نگاكنيد/ فقط :/ آنجا نگا كنيد:/ آنجا كه آسمان/ دارد/ تاريك مي شود” ( از بام آه ،‌ص 75)

“از كدام سال، در چه جايي اززمان،/ به من / چشم دوخته ست؟/ از هَفشت سالي آن سوي هزار و نهصد” ( همان ، ص 91)

“تنها مي دانم/ از من لرزنده تربه چندش سرماي دي / در اين تموز كسي نيست” (جانانه،‌ ص 101)

“… – به جان خودم-/ بايد خيلي بيكار باشد/ يا آزار داشته باشد/ كه هي ،‌همين جور، جاسوس وار،/ به كارِ تك تكِ ما مردم/ كار داشته باشد!” (از بام آه ، ص 57)
و همين طور در شعر عباس صفاري: فعل “زدن” در معناي بازي كردن:

“تو فكر كن سر ميزي نشسته اي / و شطرنج مي زني / با فرشته اي لاغر/ در شنل سياه” (دوربين قديمي، ص23)

“مسير بردنت را ، خوب كه هموار كرد/ بگو: خر خودتي! ” ( همان،‌ص22)

“سرسراي مُتل/ تنگ از بوي سيگار است و موكت مرطوب/ يك لامپ كوچك چِل واتي / كه از راه پله / فقط پاگردش را روشن كرده است” (كبريت خيس، ص 103)

“با آغوشي باز و چشماني گود،/ اين دَله خوب مي داند/ كه از تو گذشته ام” ( دريا غرق مي شود،‌ص 44)

“بازش مي كند ،/ تكانش مي دهد،/ تنش گُر مي گيرد،/ الو مي كشد،/ صورتي لپها و لبهايش سرخ مي زند” ( همان، ص 49)

“چقدر دلت خوش است تو !/ چه كند و بي دغدغه لِكّ و لِك مي كُني ( همان، ص 119)
“عكس زني كه بر عكس تو عاشق بود/ حالا باز/ افتاده در بازوان باد/ با دلي چارتاق/ بي آنكه بازي را بلد باشد” ( آوازهاي زن بي اجازه،‌ص 8)

“… و يادمان مي رفت/ تهرانِ گَر و گورِ بي درخت/ كفاف جوانيمان را نمي دهد” (همان،‌ص 14)

“و دو دوي چشماني كه از نگاه خريدار/ سر در نمي آورد” (همان،‌ص 63)

نتيجه:
از بررسي بسامد لغات عاميانه در شعربرون مرزي مي توان چنين نتيجه گرفت كه ژاله اصفهاني و محمودكيانوش بيشتر به اصالت لغات و درست نويسي– در مقابل شكسته نويسي– اهميت مي دهند.و اين درحالي است كه شعراي جوان تر با كاربرد زياد اين گونه كلمات كم كم آن را به عنوان يك سبك شعري در آورده اند.

2-1-2-2 باستان گرايي
گاهي شاعر براي تشخص بخشيدن به كلام و تاثيربخشي بيشتر يا ايجاد تداعي زمان گذشته و به وجود آوردن فضاي سنتي و قديمي ،‌كلمات غير متداول در زبان روزمره را درشعر خود به كار مي برد يا در تركيب ساختمان شعر، از قواعد نحوي گذشته پيروي مي كند. اين كار را باستانگرايي يا آركائيسم مي نامند.73 و در شعر برون مرزي مي توان نمونه هايي براي آن يافت. در استفاده از باستانگرايي، اسماعيل خويي كه از شاعران پيرو سبك خراساني است موفق تر عمل كرده است و شاعران كم سن تر از وي به نوعي از او تقليد كرده اند. اينك نمونه هايي از آن در شعر برون مرزي:

زنار(ژاله اصفهاني ،مجموعه اشعار ،ص 538)/ نبيد ( همان، ص 528)/ صفاهان(همان،ص211)/ چون- به جاي چگونه- (همان،ص290) / خشماگين(همان،ص302)/ پهنه ور(همان،ص 425)/ راه هاش(همان،ص 219)/ گزمه(همان،ص637)/ استاده(همان،ص312 )/ چشم انتظاراستم(همان،ص 275)/ مي بَر( همان،ص 345) / بگْرفته ام(همان، ص 356)/ ناخفته(همان،ص 371)

ناگهانْمان ( محمودكيانوش، ص 484)/ بشكست(همان، ص 476)ماناد(همان، ص 486)/ نيام( همان، ص 480)/ زينهار( همان، ص480) نيارم( همان، ص482)/ فروهشتن( همان، ص472)/ كابوسيش( همان، ص480)/ آبشخور(كيانوش، ص494)/ ‌نامده ( همان،ص 111)

آغال(اسماعيل خويي، كيهان درد ، ص 77)/ مشاطگان(همان،ص 18)/ پاداشن(زين سايه سار پربرگ ، ص 213)/ شولا(از ميهن آنچه در چمدان دارم،اسماعيل خويي، ص 29)/ لگام( همان، ص 59)/ خزف(همان، ص 14)

خيل و نخجير(ميرزاآقا عسگري،(ماني)، سپيدة پارسي، ص 55)/ مندرس/ پيرار( همان، ص 148)/ كژمژ (‌همان، ص 150)/ نوميدان– به جاي نااميدان- ( همان، ص 11)/ گُرده( همان ، ص 191)/ مي پسايي( همان ، ص 183)/ بي كه به جاي بي آنكه (‌ماني، ص11)/ بهين(همان، ص 25)

مي خسبد( عباس صفاري ، دوربين قديمي، ص 153)/ به عاريت گرفتن(همان، ص 105)/ تعبيرناشده (همان،ص 77)/ گيراندن(همان، ص 86)/ برگذشت( همان، ص 44)

2-1-2-3 تركيب سازي
منظور از تركيبات اين است كه از دو كلمة مستقل واژه اي بسازيم كه معنايي جديد را افاده كند. از آنجا كه تركيب سازي در شعر فارسي از ملاك هاي قدرت و خلاقيت شاعر به شمار مي رود به بررسي آن در نمونه هايي از شعر برون مرزي مي پردازيم. اينك چند نمونه:

” ديدم كه دارم/ از هم اكنون/ مي بينمت روان به سوي فرامَن (اسماعيل خويي، در ستايش صمصام كشفي، سايت)

“مي دانم./ و مي پذيرم/ كه ، بي گمان‌،‌زيباست/ گُلي كه دارد بر گسترة ماه قدم بر مي دارد./ و مي توانم/ حتي/ به جان بكوشم تا/ تو را به او بخواهانم./ نمي توانم،/ اما/ – مي بخشي ،‌دكترجان!-/ نمي توانم / (به شكل و شيوة ماييدن و منيدن و ماياندن و منانيدن)/ تو را / به او / بِاويانم!/ مي بيني ام كه دغدغة معنا دارم/ … وتو نمي تواني به من بباوراني/ كه واژه ،‌در سرودن،‌ هرگز نماد نيست:/ زهي/ خطرگري كه تويي!/ كه لحظه لحظه ديگر و ديگر تر مي شوي ؛/ و قد مي افرازي/ در برابر هر ديگر/ دگرتري كه تويي!/ معناي گل فراي هستن او نيست:/ گل مي گلد./ در شعر نيز،/ بايد زبان بزباند.” (اسماعيل خويي، گفتن از شعر، گفتن از شاعر،‌در ستايش رضا براهني، ،‌سايت)

“… ببين كه زورقي از موج نيز مي شوم/ كه تا نبلعد پاشه هاي روشن لبخندت را/ فرو گرايش گرداب/ … بگو بتوف و ببين شور شاد توفانم را / كه چون به ساحل هر سنگوارگي مي آشوبد:/ به تازيانه كه از آزرخش مي بافد/ وطبل ها كز تندر مي كوبد./ بگو بموج و ببين / موجيدن روانة جانم را/ در اوج هاي سبزآبي/ بگو بدريا:‌/ تا كه بدريايم:/ وگر خرام پُرافشانترا/ جلوه گاه/ خلوتي از پهنه اي بهشتي مي بايد،/ آهوْ طاووس من!” (اسماعيل خويي، جانانه،‌صص 51 و52 ،‌سايت)

“اي همة شما!/ هركه هركجا!/ ناشناس و آشنا!/ بنگريد:/ اين منم:/ سروِْتوتِِ نخلِْ سيبِِ ياسِْ شابلوطِِ بهْ ترنجِ اناربنِ هلوْ صنوبريْ گلفشانِ جاودانْ به برگ و بارْ نوبري/ سايه گسترانده بر زمين/ در اين/ خامشاي آفتابگير و،/ نرگسانه،‌كرده آينة جلال خود / زلال آبگير./ ” (بنگريدم، اين منم، سايت اسماعيل خويي)
“… انگار،/ مست تماشاي جهاني نور/ در رنگينْ كمانْ پردازيِ تالاري از آيينه و/ از آبگين منشور،/ خندان و خندستان كنان،؟ گويد:/ – پس، كي دهاني نيز هم شيرانگبين/ – زنبورْكودكْوار- از بوسه بر پستان عشقي/ در كام مي گيريم؟ (غزلقصيده هاي من هاي من، ص 16)

“… دختركانم!/… بزرگتر كه شديد،/ در اين خونْ جنونْكَدة بي تاريخ ،/ جهان ازتان خواهد خواست/ كه گوسپندي باشيد،/ يا ميشي ،/ هركدام.” (زين سايه سار پر برگ، ص 168)

“پنبه زاران ابر،/ ابرزاران پنبه را مي ماند./ سفره ماهي وشِ هواپيما/ آب پيماي سفره ماهي را / پيش چشم خيال/ مي نشاند:/ به زماني كه گستراي نگاه ،/ در قاب تلق گونة كوچكترينِ پنجره ها،/ آسمانْدرياست؛” ( از ميهن آنچه در چمدان دارم ، ص 76)
پس از خويي، ميرزا آقا عسگري است كه تركيبات او از خلاقيت و تنوع نسبتا” خوبي برخوردار است. بعد از او به ترتيب، مهدي فلاحتي ، عباس صفاري ، زيبا كرباسي و گراناز موسوي از نظر نوع و تنوع در رده هاي پايين تري در تركيب سازي قرار دارند اين چند نمونه از تركيبات آنهاست :

“مرشد اعظم/تعليمي اش را برداشت و در آينه ها رميد/تا،باشندگان را بنابودد!” (ميرزاآقا عسگري، سپيده پارسي، ص80)

“مي گويي:/ حتي نمي گذارند،/ در خواب با تو آب شوم!/ مي گويم:/ مگرنمي بيني؟!/ دوباره واژگانم به استعاره پناهيدند!” (همان ،‌ص34)

“… تا باز ببينيم:/ سَرفِشان خوشه هاي گندم را / روان در آغوش داس ها / سرخوشان باده نوشان را/ سنگ افشان بر پير ميكده ” (همان، ص36)

“… با سكوت و تُهيا در مي آميزم و / يادمان را/ از ديوار تاريخ و هواي اتاقم مي زدايم.” (همان، ص39)

“دلي كه مي خواست در دهان تو بشكفد،/ دهانْماية ددان شد” (همان ، ص40)

“با تو در تو مي موجم/ (جلبك در چشمه/ بيد در باد/ باد ، روي مادگيِ دشت/ قطره در غشايش !)/ با تو ، در تو مي خوابم/ خرد ترين ماهي جهان/ در شبنمْ بانويِ بارورِِ زهدان” (همان، ص17)

“در خاطره ام هنوز / سايه هايي را مي بينم/ – كجاكج و مست-/ كه انبوه انبوه / از ديوار بلند برج هاي شراب آلوده/ فرو مي غلتند” (مهدي فلاحتي، كندوي رفته با باد، ص 16)

“هيچ صدايي به پاسخ نبود/ جز جراجر باران و شيون باد/ كه هنوز/ مي مويد و مي بارد/ در ياد…” (همان،‌ص26)

“با آن كه عهد بسته ام با خويش/ كه هرگز به زير باران گام نزنم،/ نرمبار باران گيسوي تو باز/ يك دم رهايم نمي كند.” (همان، ص54)

“گذشته مي بايد/ درآينه واپسنما تا كسي/كوچك و محو شده باشد.(عباس صفاري، دوربين قديمي، ص41)

“… و باز مستي ام بي بهانه است:/ چنانكه در كوچكاي اتاقم گم مي شوم؛” (زيبا كرباسي، دريا غرق مي شود، ص24)
“دوستواره !/ اي دوستواره جان/ چه كرده اي ،/ با دل و جانم؟/ با واژگانم” (همان، ص47)

“زانوان زمين ترك بر مي دارد/ شانوانش جر مي خورد/ هق هق از گريه پريده/ شانه هايش كو…” (جيزّ،‌ ص108)

“پوست مي اندازم/ در فصل اتصالي سيمهاي رابطه/ برق از چشمانم مي پرد/ و شميران تنت ديگر / شمشادم نمي كند/ در خطوط ناشناس كفت بيد بيد مي لرزم و / دلم گُم گُم / گُم تر از حشره اي بي ربط / از حاشيه مي رود” (گراناز موسوي، آوازهاي زن بي اجازه، ص 23)
نتيجه:
در شعر برون مرزي ايران ، تركيبات از هردو نوع كليشه اي و ابداعي به چشم مي خورد. دربارة تركيبات ابداعي،‌آنگاه كه شاعر بتواند خلاقيت خود را در مسير زيبايي شناسي و رسانگي زبان هدايت كند موفق شده است به زباني برجسته در شعرش دست يابد. در غير اين صورت، عمل او تنها به پريشان گويي و شلختگي زباني منجر مي شود.
تركيب سازي در شعر ژاله اصفهاني، بسامد بسيار پاييني دارد و همان اندك تركيبات او نيز از نوع كليشه ايست بيشتر تا ابداعي. به عنوان نمونه مي توان به اين موارد اشاره كرد: ‌شكيب شكن، گُلنشين، پريشانسر ، تاريكنا ، افرازه ، پروازگر، خاطره زا، مهرواره، كاركُش، آشكاره، فلكسا و مه آگين.
شعر محمود كيانوش نسبت به ژاله اصفهاني در اين زمينه از تكاپوي بيشتري برخوردار است.حتي گاهي به تركيباتي نيز بر مي خوريم كه اصطلاح هنجارگريزي دربارة آنها صادق است. به اين معني كه از تركيب دو واژة معمول و پر كاربرد در زبان هنجار، تركيبي ناهنجار وغريب ساخته شود به نحوي كه در زبان هنجار بدين صورت به كار نرود. براي نمونه به برخي از تركيبات كيانوش اشاره مي كنيم: آفتابچين، پهنا شكن، نافرين(در مقابل ‌آفرين)‌، نامژده (در مقابل مژده)، نامؤمن، ‌چراتر (ساختن صفت تفضيلي با قيد پرسش)
اسماعيل خويي از جمله شاعران برون مرزي است كه تركيبات كليشه در شعر او به ندرت يافت مي شود. وي در تركيب سازي، ‌استعداد اعجاب آوري دارد. چنانكه نمونه ها نشان مي دهند، شاعر به تركيبات كليشه اي بسنده نكرده و براي دوري از ابتذال، دست به ابتكار زده

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درمورد زبان و فرهنگ Next Entries دانلود پایان نامه درمورد دستور زبان