دانلود پایان نامه درمورد دوران مدرن، آداب و رسوم، انگیزه اخلاق، اندیشه سیاسی

دانلود پایان نامه ارشد

درنتیجه رابطه متقابل جسمهاست که به صورت آنچه اکنون هستیم در می‌آییم، یعنی بر اثر مبادلات بغرنجی که در دوران طفولیت میان جسم ما و آنهایی که ما را احاطه کرده‌اند صورت می‌گیرد.

2-3-3-3- نقد فردیت در قرن نوزدهم
اندیشه سیاسی آغازین نیچه به اندیشه روسو و هگل شباهت دارد، زیرا می‌خواهد در دوران حاکمیت فردباوری ذره گرایانه درکی از زندگی سیاسی یونانی را احیا کند که بر انضباط سیاسی و تلقی فرد چون جزئی از یک کل انداموار تاکید می‌کند. اندیشه نیچه درباره سیاست با‌‌ همان دشواری‌های رویاروی اندیشه روسو و هگل روبرو می‌شود. فرهنگ سیاسی مدرن بر فردگرایی بالقوه دولت ستیزی مبتنی است که در آن فضایل پرورش دهنده انضباط سیاسی از بین رفته‌اند. در حکومت مدرن، مبنای وظیفه فرد نسبت به جامعه تقریباً به طور کامل بر دلایل حسابگرانه استوار است. از این رو، احساسات و فضایلی که نیچه برای باززایی فرهنگ تراژیک و اشرافی لازم می‌بیند در دنیای مدرن وجود ندارند. پیدایش فردگرایی لیبرالی زیر پای «انگیزه اخلاقی» و فراخوان به «سرنوشت والا» را نفی و آن‌ها را به چیزهای زایدی تبدیل کرده است.
شاخص دنیای مدرن؛ دوران کار است که در آن ارجمند‌ترین اندیشه ها،اندیشه‌های مربوط به «شأنانسان» و «شأنکار» است. اما، نیچه بر این باور است که یونانیان از اخلاق کار تجلیل نمی‌کردند، زیرا می‌دانستند که زندگی‌ای که وقف زحمتکشی شود هنرمند شدن را برای انسان نا‌ممکن می‌کند. نیچه، سرشت سیاست مدرن را بر این بستر تفسیر می‌کند:
«فریبکاران ملعونی که با میوه درخت دانش معصومیت برده را از میان برده‌اند! اکنون برده باید با دروغ‌های آشکاری که هرکس که نگرش ژرفتری داشته باشد آن‌ها را می‌شناسد، مانند به اصطلاح «حقوق برابر همه» یا «حقوق اساسی انسان»، یا «شأنکار» بیهوده امروز را به امید فردا سر کند. در واقع نمی‌خواهند او بفهمد که در چه مرحله‌ای و در چه سطحی می‌توان ازشان نام برد یعنی در نقطه‌ای که فرد کاملاً به فراسوی خود می‌رود و دیگر نباید برای حفظ وجود فردی خود کار و تولید کند.» (پیرسون:112،1390)
از دل اختگی انسان مدرن (به معنی انزجار اندیشه بردگی) است که نا‌خوشی‌های اجتماعی عظیم عصر کنونی بیرون آمده‌اند. او می‌گوید، اگر این درست باشد که یونانیان به علت بردگیشان نابود شدند، بی‌شک ما مدرن‌ها به علت فقدان آن نابود خواهیم شد. در غیاب انضباط سیاسی نیرومند و ساختار اجتماعی سلسله مراتبی، کل مبنای اخلاقی و حقوقی جامعه فرو خواهد ریخت، زیرا در دست افراد خودپرستی قرار خواهد گرفت که تنها از زاویه ارضای نفع خویش به رابطه خود با دولت می‌نگرند.
«به نظر نیچه، دولت وسیله اجرای فرایند اجتماعی تحمیل انضباط سیاسی بر فرد است. ممکن است انسان از غریزه اجتماعی برخوردار باشد، اما، می‌گوید، بدون گیره آهنین دولت نمی‌توان فرد رابه صورت حیوان سیاسی تربیت کرد: «جامعه در حالت طبیعی جنگ همه با همه است، بدون دولت به هیچ روی نمی‌تواند در مقیاسی گسترده‌تر و فراتر از فرد در خانواده ریشه بدواند» دولت با خون و خشنونت پا می‌گیرد، زیرا طبیعت قدرت این است که «حق اولیه را تفویض کند، و هیچ حقی نیست که بر تجاوز، غضب و خشنونت نسبتی نباشد» (همان، 113)
به علت فقدان غریزه و فضیلت‌های سیاسی در دوران مدرن است که نیچه «بی‌بنیهگی‌های خطرناکی را درگستره سیاسی، که هنر و جامعه را به یک اندازه بحرانی می‌کنند، تشخیص می‌دهد. امروز، دولت به جای آنکه وسیله‌ای برای تولید فرهنگ باشد، در حال تنزل تا حد وسیله‌ای برای پیشبرد آرزوهای فرد خود پرست است.
به زعم نیچه افراد جامعه یونان در درون مرزهای معین و افق‌های روشن می‌زیستند. افراد عهد باستان آزاد‌تر از افراد عصر مدرن بودند، زیرا هدف‌هایشان ملموس‌تر بود. انسان مدرن، خود را ازقید و بندهای اجتماعی و نقش‌ها و سلسه مراتب سنتی‌‌ رها کرده است، اما تنها برای آنکه کشف کند که آزادی پایان ناپذیر به تازگی به دست آمده او بار بیش از حد سنگینی است.
نیچه با تیزبینی این حقیقت ناخوشایند را به ما نشان می‌دهد که دمکراسی لیبرال مدرن زیر پای شکوه زیبایی‌شناسانه، فردیت قهرمانانه و برداشت‌های اشرافی از آزادی را خالی می‌کند. برای لیبرال، تمام ارزش‌های زندگی نسبی و دارای ارزش برابرند. وجه مشخصه زندگی اجتماعی، فردیت تنگ نظرانه تعریف شده‌ای می‌شود که در آن بر پرورش خودپرستی خصوصی تأکید می‌شود. نیچه برخی از دشواری‌های ناشی از دمکراسی مدرن و پیامد‌های سرنوشت ساز شیوه‌های مدرن اندیشیدن را برای هنر و فرهنگ به ما نشان می‌دهد.
به نظر نیچه، باید این نکته را به رسمیت شناخت که درعصر مدرن باور به مرجعیت نا‌مشروط و حقیقت قطعی در حال ناپدید شدن است. وجه مشخصه عصر مدرن، دنیوی شدن مرجعیت سیاسی است. «دروان جباریت گذشته است». نیچه می‌نویسد، «بی‌گمان، در گستره فرهنگ والا نیز مرجعیت فرمانروایانه همیشه وجود خواهد داشت اما این مرجعیت فرمانروایانه از این پی در دستان برگزیدگان روح خواهد بود» (همان،128).
نیچه بر این باور است که آنچه در زندگی سیاسی مدرن وجود ندارد هرگونه درک واقعی از آداب و رسوم سنت هاست. ظرفیت ساختن آینده‌ای نوین به توانایی درک پیوستگی با نیرومندی‌های سنت بستگی دارد. امروز،آن شیوهی خاص اندیشیدن به سیاست و جامعه، که ما را به محاسبه و پیش بینی آینده قادر خواهد کرد، در حال مرگ است. او رویداد سرنوشت ساز دوران مدرن را به معنی زوال مبنای دینی دولت می‌دانست.
یکی از نکاتی که نیچه بر آن تاکید داشت این بود که دولت دنیوی مدرن تنها بیانگر «آزادی شخص خصوصی» است و نه «فرد» این گفته مهمی از نیچه است، زیرا نشان می‌دهد که دیدگاه رایجی که دلمشغولی‌اش تنها سرشت فرد غیر اجتماعی و تنهاست، سخت گمراه کننده است.‌‌ همان گونه که این گفته نشان می‌دهد، نیچه به فرهنگ و شهروند متعهد است و نه به فرد خصوصی انتزاعی دموکراسی لیبرالی مدرن. برای نیچه، خصوصی شدن جامعه به معنی پایان جامعه است.
از آنجا که عقیده به نظم الهی در قلمرو سیاست خاستگاهی دینی دارد، زوال دین، یعنی از دست رفتن قداست، که صلح و هماهنگی مدنی را به نابودی تهدید می‌کند، با ظهور دولت‌های مدرن همراه است. زوال مطلق آیینی سیاسی، که مورد تایید قانون الهی است، امکان چندپارگی جامعه را به وجود می‌آورد، زیرا حالت بی‌نظمی، یا‌‌ همان جمله معروف «جنگ همه با همه»، بر آن «حاکم» می‌شود.
مسأله که هگل آن را مساله اصلی جوامع مدرن می‌دانست نیچه نیز با آن روبرو شد: با توجه به اینکه وجه مشخصه مدرنیته یک فردگرایی ایهام آمیز است، چگونه می‌توان زندگی اخلاقی نوینی به وجود آورد. از یک سو، رسیدن به آزادی فردی برای همه دستارودی مترقی است. اما، از سوی دیگر، این آزادی بالقوه ویرانگر و مستبدانه است. سلطنت خود پرستی بورژوایی، که ارزش‌ها و باور‌ها را تنها از چشم انداز تنگ خود تفسیر می‌کند.
نیچه در کتاب دانش شاد می‌گوید: ما مدرن‌ها دیگر آن حیوان‌های سیاسی نیستم که به معنای یونانی کلمه خود را «مصالح جامعه» بدانیم و بتوانیم خود را چون این مصالح سازمان دهیم. همین نگرش است که در پس حمله گزنده او به سوسیالیسم و آنچه که او آن را خام اندیشی سوسیالیست‌هایی می‌داند که بر این باورند که می‌توان فردگرایی جوامعه مدرن را دگرگون کرد و آن را درمجرای ایجاد افراد اشتراکی نوین انداخت، نهفته است. در حقیقت، آنچه نیچه در اینجا شناسایی کرده مشکلی است که تمام کوشش‌هایی که تجدید حیات قلمرو سیاسی را در فراگذاشتن افراد از فرد گرایی تنگ نظرانه می‌بینند، بدان دچارند.
نگرش اصلی نیچه در مورد سیاست در عصر مردن این است که با زوال مرجعیت دینی، تباهی دولت سنتی، و ازمیان رفتن قانون و آداب و رسوم سنتی، رابطه فرد و جامعه به بازسازی و ارزیابی دوباره نیاز پیدا کرده است. این نگرش به هیچ وجه روی منحصر به او یا از آنِ او نیست، اما به عنوان یکی از مشغله‌های درجه اول نیچه نشان می‌دهد که تصویر رایجی که او را فیلسوفی غیر سیاسی نشان می‌دهد تا چه اندازه ناقص و نا‌کافی است.
به طور خلاصه می‌توان بیان کرد که نیچه فرد کهن و فرد مدرن را بهم پیوند می‌زند و تراژدی را به عنوان عنصر مشترک هردو دوران یاد می‌کند و توضیح می‌دهد که فردکهن با تراژدی توانست روح را تزکیه دهد و زندگی را آرام‌تر دنبال کند و انسان مدرن نیز مجبور به همین کار است.

فصل سوم
بررسی تراژدی مدرن از منظر تجلی و نفی فردیت

3-1- رمانتیسیم و روشنگری
یکی از شکل‌های نمایش در اروپا در دروه رنسانس اُپرا است، اُپرا نمایشی بود که در آن موسیقی و آواز به نمایش و حرکات نمایشی ارجحیت داشت. اما در دوره رمانتیسیسم در اعتراض به آرمان‌های عقل و صورت عقلانی که در اواخر قرن هفدهم و هجدهم بر ذوق ادبی خیمه زده بود، سر برداشت. جنبش رمانتیک تلاش کرد برای خود تبار شکوهندی فراهم آورد. این جنبش فقط به میراث شکسپیر و دوره رنسانس فخر نمی‌فرروخت؛ بلکه ادعا می‌کرد که خویشاوندی‌اش به هومر، تراژدی نویسان یونانی، پیامبران عبری، دانته، میکل آنژ و رامبراند می‌رسد. یعنی کل هنری که اینان شکوه تناسب و لحن تغزلی متعالی را در آن می‌دیدند. آرامگاه خانوادگی رمانتیک‌ها همانند نمایشگاهی از چهره‌های انسان‌های متعالی است. زمین سترون قرن هجدهم سلسله دیگری جز این نیست. همه آن‌ها که از این سلسه‌اند تاجی بر سر دارند، از جمله آنکه همانند مسیح تاجی از خار بر سر دارند. به مدت دوهزار سال مفهوم نظم از درام تراژیک تقریباً جدایی ناپذیر بود. مفهوم «تراژدی منثور» آشکارا مدرن است، و این در نزد شاعران و منتقدان بیشماری به عنوان امری ناساز باقی مانده است. و دنیای مدرن دنیای اقتصاد و پول است، «اشتاینر82» در مرگ تراژدی چنین می‌نویسد:
«رمان مدرن واکنش مستقیم به این رو آوردن آگاهانه به زندگی اقتصادی و شهرنشینی است. اما این گرایش، که یکی از برجسته‌ترین رخدادهای کل تاریخ قوه تخیل است، بر درام نیز تأثیر گذاشت. » (اشتاینر، ۱۳۸۶: ۳۲۶)
در دوران رنسانس که هنوز یونانی‌گروی و بشر‌انگاری پیروانی داشت که این دسته خواستار برپایی آموزش و پرورش و بازیابی ارزشهای یونان و روم باستان بودند. یونان باستان دوران طلایی به شمار می‌رفت که بشر اروپایی از آن فاصله گرفته بود. تقلید از هنر کلاسیک هم تلاشی بود که هرگز نمی‌توانست شکاف میان روزگار معاصر و آن دوران طلایی را پُر کند. فرد اروپایی در آستانه بحران فکری شگرفی قرار گرفته بود. تورات از بهشت از دست رفته سخن می‌گفت و دوران کلاسیک نیز دست نیافتنی بود و بشر اروپایی نمی‌توانست بازتابی از چهره خویش را در آن ببیند.

۳-۱-۱- اندیشه
آرمانهای نئوکلاسیک، مبنی بر اینکه انسان موجودی عقلایی است، و قادر است همه مسایل خود را از راه عقل حل کند، در سده هجدهم به تدریج از سکه افتاد و عقیده‌ای قدیمی تلقی شد، و اعتماد به احساس و غریزه به عنوان راهنمای اخلاق و رفتار انسانی جای آن را گرفت. نویسندگان این دوره، آرمانگرایانه به گذشته دور می‌نگریستند، دورانی که به قول آن‌ها انسان، آزاد از قید و بندهای حاکمان ستمگر، به شیوه‌ای طبیعی زندگی می‌کرد. این تغییرات موجب پیدایش نظرگاهی تازه نسبت به طبیعت انسان و نظریه‌های سیاسی و شکل‌های ادبی شدند. غالب این اندیشه‌ها و گرایش‌ها در یک عقیده جمع آمدند و رمانتیسم نام گرفتند.
مبانی فلسفی رمانتیسم پیچیده است، اما اصول بنیانی آن را می‌توان به این صورت خلاصه کرد:
نخست، رمانتیک‌ها به ویژه در آلمان معتقد بودند در پس هر پدیده‌ای زمینی حقیقتی بر‌تر از ظاهر روزمره اجتماعی و طبیعی آن نهفته است، زیرا هرچه هست، توسط وجودی مطلق خلق شده است (که خدا، روح، نفس یا ایده، صورت ذهنی، خوانده می‌شود). در نتیجه همه خلقت سهمی در حقیقت ابدی دارد، و همه چیز‌ها بر حسب هستی‌ای نامتناهی تعریف

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درمورد ناخودآگاه، ارزش اجتماعی، مدینه فاضله، تاریخ فرهنگی Next Entries دانلود پایان نامه درمورد نمایشنامه، نمایش نامه، علوم تجربی، آموزش و پرورش