دانلود پایان نامه درمورد اقتصاد بازار، اقتصاد باز، طبقه اجتماعی، ایدئولوژی

دانلود پایان نامه ارشد

میان تفکراتی که اینجا مورد بحث قرار می‌گیرند، زیمل74 از همه بیشتر با این عرصه درگیر بود.
اواسط سده نوزدهم انسان شاهد تحول اساسی دیگری در زندگی فکری بود که باید به چارچوب جامعه‌شناسی و نظریه اجتماعی اضافه گردد. تغییر سریع به خودی خود مسیر تفکر تاریخی را گشوده بود، یعنی بررسی زندگی اجتماعی بر حسب تحول، دست کم از گذشته به حال، اگر نه به سوی آینده. انتشار نظریه داروین در اوایل نیمه دوم سده، ایده‌های او را بلادرنگ و با کم و بیش ناپختگی به نظریه اجتماعی انتقال داد. هر چهار متفکر با ایده‌ای از تکامل اجتماعی از نوعی وضعیت بدوی به نوعی وضعیت پیچیده‌تر و احتمالاً متمدن‌تر کاری می‌کردند، با این حال توانستند، به شیوه‌ای گوناگونشان، نه تنها مزایای تغییر اجتماعی را بلکه نقاط ضعف و خطرات را با فروپاشی زندگی سنتی و نابودی اجتماع، افزایش سازمان و کنترل زندگی هر روزه که مردم را تحت تسلط دارد، و خطر قطعه قطعه شدن را بررسی کنند و هریک نقد اجتماعی مخصوص خود را بسط دهد. مباحث سیاسی تفکر آن‌ها امروز هم فراگیر است.

2-3-3-1- فردیت در جامعه‌شناسی
انسان بر آن بود تا محیط خود بهتر را بشناسد و تأملی درست با آن برقرار کند دانشمندانی ظهور کردند و نظریه‌های خود را ابراز نمودند تا فرد و جامعه‌اش را در مسیری درست هدایت کنند. علوم اجتماعی علم است زیرا که مردم عقلانی رفتار می‌کنند و می‌توان تبیین‌های عقلانی از کنش‌های آنان به عمل آورد. آن نظم اجتماعی که به این شیوه پدید می‌آید، مخصوصاً به دلیل مبارزه برای قدرت میان گروه‌های متفاوت درحاق سیاست، متزلزل است و اقتصاد بازار اهمیت مخصوص دارد زیرا همچون منشأ ثبات عمل می‌کند، و مردم را در ارتباط با یکدیگر نگاه می‌دارد.

2-3-3-1-1- امیل دورکیم
دورکیم قواعدی داشت از جمله این قوانین واقعیت اجتماعی است. واقعیت اجتماعی هر شیوهی عمل را گویند، چه ثابت و چه غیر ثابت، که قادر باشد فشار بیرونی بر فرد اعمال نماید، و یا، هر شیوهی عمل را گویند که در یک جامعه معین عمومی باشد، ودر عین حال قائم به خود و مستقل از نمود‌های جزیی وجود داشته باشد.
«دورکیم اولین کار خود را بیان دقیق این مطلب می‌دانست که جامعه‌شناسی درباره چیست و چه چیز را مطالعه می‌کند. بعد از آنکه واقعیت‌های اجتماعی را وظیفه یا موضوع خاص جامعه‌شناسی تعریف کرد، به ما تعلیم می‌دهد که واقعیت‌های اجتماعی را چون اشیاء مورد مطالعه قرار دهیم. با این تعلیم او سعی می‌کند که تحلیل جامعه‌شناختی را از آنچه می‌توانیم نظریه‌پردازی بنامیم متمایز سازد. همه ما ایده‌هایی درباره جهان اجتماعی و چگونگی عمل آن داریم که اساس آن فهم متعارف است، و این وسوسه وجود دارد که افکار خود را برآن‌ها متمرکز کنیم و مستقل از تصورات ما درباره آن باقی می‌ماند.»(کرایب: 1391، 68)
حکم ملا‌حظه واقعیت‌های اجتماعی چون اشیاء برای متمایز کردن آن‌ها از چنین ایده‌ها یا ایدئولوژی هاست. او نمی‌گوید که با آن‌ها باید بی‌طرفانه برخورد کنیم، یعنی آنچه دانشجویان امروزی اغلب تصور می‌کنند و عینیت را حالت ذهنی و شیوه بررسی موضوع مورد مطالعه می‌دانند. واقعیت‌های اجتماعی، صرف نظر از چگونگی ملاحظه ما، به‌‌ همان صورت می‌مانند؛ حتی اگر من فکر کنم که کرگدن است. عینیت صفتی از صفات اشیاءست، نه نگرشی ذهنی.
دورکیم بر این باور است که تفکر و تعمق روزمره ما درباره جهان با این هدف صورت می‌گیرد که در ما احساس «هماهنگی با محیطمان» را بر انگیزد. به عبارت دیگر این آرزوی محال است. دورکیم بر تفاوت بین مفاهیم علمی و آنچه او تصورات پیشین ایده‌های فهم متعارف و پیش داوری‌ها می‌نامد تاکید می‌ورزد.
نگاه دورکیم به خودکشی به عنوان یک واقعیت اجتماعی مورد نقد قرار گرفت. ولی دورکیم بر این باور بود. « خودکشی از جریان‌های اجتماعی احساسات عمومی‌اند که می‌توانند در جامعه و یا در گروهی بزرگ جاری گردند. ظهور این جریان‌ها از جمع است به طرف فرد و نه بر عکس. به گمانم بیشتر مردم این تجربه را دارند که با گروهی و یا جمعی به سوی عملی و یا چیزی جذب شده‌اند که در صورت فرد بودن به آن جذب نمی‌شدند.»(همان، 74)
دورکیم به ما تذکر می‌دهد که ما باید با واقعیت اجتماعی درگیر باشیم، نه با تفکرات آرزومندانه، و نیز واقعیت‌های اجتماعی را باید با واقعیت‌های اجتماعی تبیین کرد. بنابراین دورکیم ابتدا نشان می‌دهد که بر خلاف این واقعیت که ممکن است خودکشی را کنشی فردی بدانیم، خودکشی واقعیت اجتماعی است. «آنچه می‌خواهم اینجا بگویم این است که دروکیم پوزیتیویستی تمام عیار به مفهوم مدرن که منتقدانش می‌پندارند نیست. پوزیتیویسم مدرن از اساس شناخت را در تجربه حسی می‌داند و بنای قوانین کلی را به روشی دقیق می‌خواهد.»(همان، 75)
آنچه ارزشمند است تأکید دورکیم بر چیزی به نام جامعه و اینکه جامعه به روش‌های گوناگون خود را بر ماتحمیل می‌نماید به هر صورت ممکن که آن را تصور کنیم، در هر حال، جامعه آنجاست و بر ما تأثیر می‌گذارد. همیشه این تصمیم گیری که کدام درست است ساده نیست، ولی در مورد بحث دورکیم از واقعیت‌های اجتماعی، انتقاد از عدم دقت، امکانات را معطل می‌گذارد. تصور واقعیت اجتماعی، به شکل قوی یا ضعیف، در قلب جامعه‌شناسی جای دارد.

2-3-3-1-1-1- فردگرایی و وابستگی در جامعهی مدرن
معمای وابستگی ارگانیک بر مبنای تقسیم کار این است که اعضای جامعه در یک زمان هم تشخص فردیشان بیشتر می‌شود و هم بیشتر به جامعه وابسته می‌گردند: تشخص فردی بیشتر می‌شود زیرا در جامعه مدرن افراد نقش‌های اجتماعی بسیار متفاوتی را اجرا می‌کنند، و در آن نقشها رفتار‌هایی متفاوت با یکدیگر وجود دارند، و با مجموعههایی از دانش که متفاوت و تخصصی‌اند کار می‌کنند. عقاید و‌شناختی که کل اجتماع در آن شریکند دیگر برای ایفای وظایف هر فردی کافی نیست. ما بیشتر به جامعه وابسته می‌شویم و بیشتر در جامعه انسجام می‌یابیم چرا که به تمام کسان دیگر که وظایفشان را انجام می‌دهند وابسته‌ایم و این وابستگی حیاتی است. ذکر این نکته مهم است که ارزش فردگرایی یک ارزش جمعی است که کل جامعه در آن شریک‌اند.

2-3-3-1-2-کارل مارکس
مارکس ایده‌ای دارد که در آن جامعه در نفس خود وجود دارد، ولی او جامعه را به شیوه‌ای کاملا متفاوت تصور می‌کرد و تاکیدش بر شرایط مادی زندگی انسان‌ها و اهمیت اساسی تاریخ بود. او خود را دانشمند جامعه و تحول انواع اجتماعی تصور می‌کرد،‌‌ همان گونه که داروین دانشمند تحول انواع زنده محسوب می‌شد. صحبت درباره ایده‌های علمی مدرنی که متضمن جابهجایی تدریجی و منظم بشر از مرکز صحنه است عمومی شده است.
گالیله این حقیقت را نشان می‌دهد که زمین مرکز جهان نیست، بلکه فقط یکی از چندین سیاره منظومه شمسی در میان دیگر منظومه هاست؛ داروین این حقیقت را نشان می‌دهد که انسان مرکز آفرینش نیست بلکه تحولی در میان تحولات دیگر در طی فرایند طولانی تکامل است؛ مارکس این حقیقت را نشان می‌دهد که انسان‌ها خالق جامعه نیستند بلکه مخلوقات جامعه‌اند، محصول جهان اجتماعی‌اند که در آن‌ زاده می‌شوند؛ و بالاخره فروید این نظر را تفهیم کرد که فرد انسانی محصول نیروهای ناخودآگاهی است که به طور کامل بر آن‌ها کنترل ندارد.
«مارکس مانند دورکیم با پذیرش ایده‌های متعارف معاصر راجع به جامعه مخالفت کرد؛ چنین ایده‌ای را دورکیم تصورات پیشین می‌نامید، ولی مارکس و مارکسیست‌ها ان را ایدئولوژی نامیدند. دورکیم برهان خود را بر دلایل روان‌شناختی پرهیز از تفکرات آرزومندانه بنا نهاد، ولی مارکس برهان خود را بر زمینه‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی پایهگذاری نمود. تفکرات آرزومندانه ما از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد که ما جهان را از میان چشم بنده‌ای طبقه اجتماعی خود می‌بینیم. جهان، به اجمال، محصول نفع شخصی مادی ماست، نه صرفاً محصول میل ما نه آسودگی خاطر.»(همان، 83)
اقتصاددانان کلاسیک تحلیل خود را از تصور فرد منفرد، فردی جدا از افرادی که او را احاطه نموده‌اند، آغاز می‌کنند. این تصور هم چنان اولین شیوهی نسبتاً خامی است که آدمیان، در حین بلوغ، به مدد آن درباره جامعه به تفکر می‌پردازند. علیرغم این حقیقت که ما از لحظه تولد بخشی از یک واحد اجتماعی هستیم، افراد دیگر را فقط به این صورت می‌توانیم درک کنیم که آزادانه و به اختیار گرد هم می‌آیند و جدا می‌شوند، و به فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی مشغولند، درست‌‌ همان گونه که ظاهراً زندگی خود را سازمان می‌دهیم به راحتی اما عمیقا این مطلب را فراموش می‌کنیم که ما هیچگونه اختیاری در مورد انتخاب خانواده، طبقه اجتماعی اقتصادی، منطقه جغرافیایی ویا فرهنگی که در آن پا به این جهان می‌گذاریم نداریم؛ و این‌ها دقیقا‌‌ً همان چیزهای‌اند که ما را «ما» می‌کنند. مارکس استدلال می‌کند که چنین برداشتی از فردیت – «فرد متفرد» -ثمرهی از دست دادن وابستگی‌های اجتماعی جامعه‌های فئودال و رشد نظام‌های سرمایه داری تولید و اقتصاد بازار است.
«مارکس چنین تصوراتی را درباره فرد انسانی انتزاعی می‌دانست، و انتقادات او از این شیوهی بررسی جهان با انتقاد او از فلسفه ایده آلیست آلمانی، و مخصوصاً انتقاد از هگل ادغام شد، که مشهور است مارکس فلسفه‌اش را «به حالت طبیعی، روی پایش، برگرداند». ایدهآلیسم هگل جهان را محصول ایده‌هایی می‌داند که در طول تاریخ ماهیت خود را درک می‌کنند. در مقابل چنین سرآغازی، فرضیه مارکس این است که انسان‌های واقعی در مناسبات اجتماعی واقعی عملاً به کنش می‌پردازند.»(همان، 84)
تقابل مارکس و دورکیم یک تفاوت قاطع می‌باشد. دورکیم سرآغاز را جستجوی واقعیت‌های اجتماعی می‌داند، مشخصه‌هایی از زندگی که خود را بر ما تحمیل می‌کنند. سرآغاز، از نظر مارکس، فعالیت ملموس روزانه ماست، شیوه‌هایی که ما از رهگذر آن به گذران زندگی، تولید مواد غذایی و تولید مصنوعات می‌پردازیم. دورکیم از قلمرو جبر حرکت خود را آغاز می‌نماید، حال آنکه مارکس از قلمرو آزادی شروع می‌کند، هر چند که سپس به بررسی شیوه‌ای می‌پردازد که از رهگذر آن آنچه ما از طریق این آزادی تولید می‌کنیم به سوی ما برگشته، حیات ما را تعیین می‌کند و با قرار دادن ما در مناسباتی که هیچ گونه کنترلی برآن نداریم خود را از خارج بر ما تحمیل می‌کند.
شاید در میان مردم شایع باشد که مارکس متفکری اجتماعی است که قاطع‌ترین نظرگاه جبری را از وجود انسانی دارد، ولی این سرآغاز در کنش متقابل انسانی باعث شده که گاهی او را با یک رهیافت جامعه‌شناختی که کمتر از همه جبری مذهب است -مکتب کنش متقابل نمادین-مقایسه نماید. این حرکت که از سوی آزادی کنش متقابل انسانی به سویی معطوف است که جامعه و مناسبات اجتماعی خود را بر ما تحمیل می‌کنند، حداقل تا آنجایی که مربوط به سرمایه داری می‌شود، در نظریه از خود بیگانگی خلاصه شده است. بنابراین مارکس بر گستره ما از زندگی اجتماعی که دورکیم، دست کم در آثار روش‌شناختی خود، از آن غفلت کرده بود افزود. تفاوت دیگری نیز بین آن دو وجود دارد و آن، شیوه‌ای است که جامعه خود را بر ما تحمیل می‌کند.اگرچه شباهت مهم ایشان این است که هر دو جامعه را چیزی می‌دانند که خود را بر ما تحمیل می‌کند.

2-3-3-1-3- ماکس وبر
وبر سنت بزرگ ایده آلیسم آلمانی را که درباره ماهیت مُقوم ایدههاست دنبال می‌کند، در مقایسه با مارکس، که نیم قرن پیش‌تر تلاش کرده بود که این سنت را روی سرش قرار دهد. اغلب گفته می‌شود. که وبر درگیر یک بحث همیشگی با شبح مارکس بوده است،اگرچه این سخن تا حدی حقیقت دارد، با این حال، موضوع به این سادگی ها نیست. بسیاری از جنبه‌های جامعه‌شناسی ذاتی وبر مانند مطالعات مارکسیستی قابل انعطاف است، و خود وبر تاکید می‌کند که قصد آن را ندارد که برهان یک سویه ایده آلیستی را جایگزین برهان یک سویه مارکسیستی و ماتریالیستی نماید. وبر هرگز درباره هیچ امری یک سویه نبوده، حتی اگر، در نظریه‌هایش، این گونه بنماید.
«فردگرایی او،‌‌ هرگز کاملاً آن سان که فردگرایانه می‌نماید نیست، نسبیگرایی

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درمورد قرن نوزدهم، اخلاق کانت، تقسیم کار، درون مایه Next Entries دانلود پایان نامه درمورد روح انسانی، علوم اجتماعی، جامعه پذیری، اگزیستانسیال