دانلود پایان نامه درمورد آزادي، گاهي، اسماعيل، خويي

دانلود پایان نامه ارشد

مي كند پرواز” (همان،‌صص294و295)
وي معتقد است: زن،‌ به صرف”زن” بودن و “مادر” بودن اگر بخواهد مي تواند دربرابر هيچ ظلمي سر فرونياورد و از پا نيفتد بلكه پيوسته در مسير جهان ،‌جاري باشد:

“رها نمي شوم از سرنوشت ناهنجار؟/ هميشه سايه و ديوار/ سايه و ديوار؟/ و من كه روح رهايي / و من كه روح زنم/ ز نور و نغمه/ ز شعر و شكوفه جان و تنم./ نخواستم كه فرود آورم سر تسليم، نياوردم/ نخواستم كه بيفتم ز پا ، نيفتادم/ اگرچه بودم و بودم هماره در آوار/ اگرچه ديدم و ديدم هزارها آزار/ و سنگسار/ زمان فتح رهايي است/ ز هيچ سنگي و سدي دگر ندارم باك/ كه سيل سد شكنم/ و در مسير جهان/ جاري هماره منم / كه مادرم / كه زنم (همان،صص554 و555)
گاهي در شعر ژالة اصفهاني به مقايسة نابرابري موقعيت زنان در ايران نسبت به زنان در جوامع ديگر برمي خوريم. وي اين نابرابري را كه بخش عظيمي از آن ريشه در فرهنگ جامعة ايراني و اسلامي ما دارد چنين بيان مي كند:

“بيد مجنون نشسته بر لب رود،/ به تماشاي دختران كه در آب/ همچو گلهاي مريم سحري/ مي درخشند در بلور كبود/ دختران ،‌اين ستاره هاي زمين،/ شانه سرهاي خوش نواي سپهر/ رهسپار ستارگان استند/ دختر خردسال ميهن من،/ زير چادر نهفته گيسو را،‌/ چادر ديگري نهان كرده ست/ گيسوان عروسك او را/ دخترك با عروسكش شب تار/ هر دو چادر به سر روند به خواب / تا شوند از دم سحر بيدار” (مجموعه اشعار،‌ صص392و393)
زيبا كرباسي بسيار جسورانه و بي پرده تر به مبارزه با نابرابري هاي اجتماعي و فرهنگي زنان در قالب”مردسالاري” مي پردازد كه به نمونه هايي در شعر او اشاره مي كنيم:

“آقا، يل، جناب،‌ پهلوان، حضرت،‌ دلاور، ‌سالار، تهمتن، مردي، مردانگي، حضرت آقا،‌ حضرت آدم، جناب عالي، جناب آدم، جاكش، مگر آدم نيستيم ما؟!/ ديوارهايت از چين است/ ورچين چينِ ديوارهايت را / مگر آدم نيستيم ما؟” (جيز، ص 105)
گاهي موج اعتراض كرباسي دامان خود زن را نيز فرا مي گيرد. به اين معني كه وي را نيز در سرنوشت شومش بخاطر صبر و سكوت محكوم مي كند. چنانكه در شعر”صبر(2)” مي نويسد:

“نه!/ لعل نشد،/ لعل نشد/ لعل نمي شود،/ نه !/ سنگ بود صبر،/ خودِ سنگ بود صبر:/ تَرَكِ روي پيشاني ام،/ شيارِ روي گونه ام،/ خونِ جاريِ پشتِ گوشم بود/ صبر./ شلاق بود،/ شلاق مي زد./ زن كفِ پاهايش مو درآورده بود:/ مويِ كفِ پاهايِ زن بود صبر./ ناخن هايش تيز بود/ مي دريد،/ تكه تكه مي كرد،/ مي بلعيد و / هي مي بلعيد و/ مسواكش را هميشه همه جا با خود مي برد/ بال پروانه لاي دندانش مانده بود / صبر./ آغوش نداشت،/ لبخند نداشت/ رقص نمي دانست/ با بوسه بد بود،/ عشق را پنهان مي كرد:/ همه چيزش پنهاني بود./ متين و موقر و سنگين، / يك پارچه”خانم”بود/ صبر./ همه اش مي گفت:/ بزن!/ مي خورد و باز مي گفت:/ بزن!/ كتك خورش ملس بود./ به من/ به تو/ به خودش/ سنگ مي زد/ صبر/ به زيبا مي گفت زشت/ به بالا مي گفت پست./ چيز غريبي بود/ شكل ديدنيِ عقده بود صبر/ نه !/ لعل نشد،/ لعل نشد،/ عقده شد دق كرد صبر:/ از دق خودش دق كرد صبر” (دريا غرق مي شود، صص 104-107)
و در اين شعر:
“و شما اي خانم هاي سر به راهِ سر به زيرِ نجيب/ با گردن هاي خمتان/ خمان خمان راه رفتنتان/ با گردن بندهاي اعلاي هزار سالة صبر بر گردنتان / شايد شما راست مي گوييد/ من فاحشه ام / و لابد اين آفتاب نيز / از زير دامن / شماست/ كه سر بيرون زده / اينجا/ در دفتر من” ( جيزّ، ص 64)
همانطور كه پيش از اين اشاره كرديم در ميان شاعران مرد برون مرزي نيز گاهي اين اعتراضات به چشم مي خورد. براي نمونه مي توان به ‌محمود كيانوش، اسماعيل خويي و ميرزاآقا عسگري اشاره كرد.محمود كيانوش در شعر بلندي با عنوان “‌كجاست آن صدا”‌ مي گويد:‌

“… و مادرم نشسته در اتاق/ ولي به پويه در كوير ماليخولياي غربتش / و من: / در اين ميانه گيج و / تلخكام و بيمناك/ نهاده سر به دامن محبتش/ … /”يكي بود ،‌يكي نبود…”/ صداي قصه گوي مادرم/ قناري هميشه در قفس/ فضاي تنگ و مردة اتاق را / طراوت و صفاي باغ در بهار داد/ دل مرا كه با غم غريبگيش/ چو مرغ سر بريده اي/ به خاك اضطراب درفكنده بود/ دوباره اندكي قرار داد”/ سرم به دامن فرشتة سليم عشق بود/ و باز مي شنيدم و / هنوز با چه اشتياق مي شنيدم/ از زبان او / در آن شب دراز/ قصة هزاربار گفته را/ ولي صداش مثل بارهاي پيش/ كه دختر يتيم را/ به دست شاهزادة دلاورش نجات داده بود/ نداشت لحن دلنواز آن اميدواري نهفته را/ در آن صداي لحظه لحظه تلخي اش گزنده تر،/ صداي در حريق خاطرات شعله ور/ غمش به كينه، / بيقراري اش به خشم/ مي شكفت/ و او / فرشتة غريب عشق،‌/ مادرم،/ براي من چو بارهاي پيش / ستمگري ديگران و / رنجهاي دختر يتيم را / به ياري اشاره ها/ به قصه بودن تمام ماجرا/ به زير خنده هاي كوته و تهي نمي نهفت/ …/ رسيد دزد گردنه/ و دختر يتيم/ به دوزخ سياه سرنوشت / سقوط كرد و سوخت،/ سوخت،/ سوخت!/ …/ شكست بغض مادرم / فكند لرزه در زمين و آسمان/ چنان/ كه رفت بيم آنكه كهكشان / به هم برآيد و فرو بريزد و/ به ناگهان/ زمان سرآيد و/ هرآنچه هست/ به نيستي گرايد و/ خدا بماند و سياهي و سكوت/ در فضاي بيكران. ” (شكوفة‌حيرت، صص 536و540و543 )
و اسماعيل خويي به مردي كه ادعاي بيزاري از مردسالاري دارد چنين مي گويد:

“اي مرد!/ ننگت باد!/ از زن سخن گفتن بدين آهنگ و با اين ديد حيواني !/ با شهوت كور يك آدمخوار/ مي گردي/ آيا/ دنبال قرباني/ يا كه / نه / در آغوش و در بستر/ همبستر تو را مي بايد/ اي جاني؟ !/ از گفت و كرد مردسالاران/ اگر گويي كه بيزاري/ پس/ حال و روال از گونه ايشان چرا داري؟”
و در شعر ديگري “زن” را ماية حيات و آرامش و كامل كنندة مرد مي داند :

“اي بارِ ديگر!/ اي سعادت بي هنگام/ بنگر/ كه پيكر پرنده اي جانم/ در تو / بال ديگر خود را / يافته ست/ اي بال ديگر/ اي بشارت زيباترين سرانجام/ اي جان پر جوانه/ نگاه كن/ بنگر به نوجوان شدن پيكرم/ من دارم/ از تو/ سوي كمالم مي پرم/ چيزي نمانده / تا به كجاهاي آنسوي جاويدي نيز/ پرواز كنم/ .. بنگر، / ماتيلدا104 خانم!/ مريم خاتون!/ سيمون105جانم/ آيدا106 بانو!؟ بنگر/ چگونه از تو/ با روهاي خرمني خويش و/ بي آن كه دانه اي شده باشم هنوز/ تنها / بالاله اي كه از بهار پيشرست در دلم شكفت/ خواهان خوابواري بي بيداري/ در بستر همارة گل مي شوم/ وينگونه ست/ كه دارم / از تو / كامل مي شوم” (جانانه،‌صص 66و71)
ميرزا آقا عسگري نيز در اين باره مي نويسد:

“زيباست زن!/ چه نماد زمين باشد/ – مادر هستي-/ چه مادر/ كه هستي زمين است/ چه بيداري عشق باشد/ چه خواب مرگ/ چه چكه چكه / زندگي را طعم دهان كودكي ام گرداند، / چه زندگي ام را باران بركه ها كند،/ زيباست زن!/ اين يكي اما ،/ كه روح آدمي را مي مكد و تف مي كند/ كه زمين را تف مي كند به چهره هستي/ و هستي را به سيماي زمين،/ انكار آدمي ست!” (سپيدة پارسي ، ص 44)
و در شعر ديگري با عنوان”بانوي مانده در مِه”،”بانوي بختياري” را چنين توصيف مي كند:

“نسيم سبز شفاف/ آواي نرم چيناب/ گل سپيد كوهي/ جاري موج مهتاب:‌/ بانوي بختياري/ سواركار بي تاب/ تفنگدار بي خواب/ گلوي خشم تندر/ معناي آتش و آب:/ بانوي بختياري/…/ بانوي مانده در مِه/ كي مي شوي درخشان/ با بالهاي افشان/ چون مهر آسيايي / در آسمان ايران؟” (همان،‌ص 23)

نتيجه:
با اينكه نفس شعر،‌چيزي نيست كه بتوان آن را به زنانه و مردانه تقسيم كرد،‌ اما عناصر پنهان و آشكاري در شعر زنان برون مرزي از جمله زيبا كرباسي و گراناز موسوي حضور دارد كه گاهي به شعارهاي نخ نما شدة فمينيستي مي آلايد و گاهي جلوه گاه طنازي هاي دلبرانه مي شود. گاه نيز صرفا”‌جنبة اجتماعي به خود مي گيرد كه در بسياري از شعرهاي موسوي به آن برمي خوريم .107
به طور كلي اين نوع نگاه به”زن” در شعر برون مرزي از ديد شاعران مرد و زن، ادامة تحولي است كه سابقه در جنبش مشروطه دارد با اين تفاوت كه پخته تر و عيني تر شده و به كارگيري تصويرهاي اروتيك به خصوص در شعر زنان ، از ويژگي هاي بارز آن به شمار مي رود108؛ البته ناگفته نماند كه زندگي در غربت و تاثيرپذيري از غرب و نبودن حد وحريم هاي اخلاقي و اجتماعي از مهمترين عوامل بروز اين ويژگي در شعر برون مرزي است و كمرنگ شدن عواطف زنانه مانند مهر مادري نيز از عواقب اين تاثير پذيري به شمار مي رود.
در شعرمردان نيز در گذر از عشق افلاطوني به عشق زميني با تصاوير و نمادهاي اروتيكي مواجه مي شويم كه براي نمونه به اشعار اسماعيل خويي ، ميرزاآقا عسگري و تا حدودي عباس صفاري در اين زمينه مي توان اشاره كرد.

2-3-4 انسان باوري و فرد گرايي
يكي از خصوصيات مهم شعرمعاصر ايران كه نشانه هايي از هويت نوين شعري دارد فردگرايي در شعر است به اين معني كه شاعر، هويت جهاني را در هويتي فردي متجلي مي كند . به جاي اينكه صرفا” انسان ايراني باشد، انساني جهاني است و در برابر جهان انساني، فردي است كه قواعد در ميان جمع بودن و حفظ فرديت خود را درمي يابد و به كار مي گيرد. به روايتي ديگر؛شاعري كه به فرديت مي رسد هنگامي كه – براي نمونه- از جامعه و آزادي سخن مي گويد، شعرش نشخوار ايدئولوژي ها و ايسم ها نيست بلكه نمايانگر واكنش فردي است تيزهوش و حساس در برابر آنچه بر او مي گذرد.109نشانه هايي از اين فردگرايي به صورت بسيار محسوسي در شعر برون مرزي ديده مي شود.
از جمله شاعراني كه خود را از درون كلمة”ما” كه نمود ذوب شدن فرد در جامعه ، بندگان در شاه،مريدان در مراد، فرزندان در پدر و امروز در گذشته بود، ‌بيرون كشيدند و به “من” و “فرديت”رسيدند مي توان بيشتر به ميرزاآقا عسگري و عباس صفاري – به قول خودشان- و محمود كيانوش– به روايت شعرش- اشاره كرد. اين شاعران به هويت فردي كه هم روند است با هويت انسان عصر رايانه نزديك و نزديك تر مي شوند. البته ناگفته نماند كه “فردگرا ها “معتقدند: شاعراني كه ذهن و زبانشان در فرهنگ ادبي ايران باقي مانده و تنها جسمشان را به غربت برده اند- به جز در بعضي از شعرهايشان- بسيار كم پيش مي آيد كه بتوانند به فردگرايي برسند110مانند ژاله اصفهاني و اسماعيل خويي- نه در همة شعرها- و تا حدودي مهدي فلاحتي. شاعران جوان تر نيز مانند زيبا كرباسي و گراناز موسوي به دليل اينكه از عمر فعاليت هنريشان چندان نمي گذرد و هنوز در مرحلة تمرين به سر مي برند، نمي توان درمورد آثارآنان به قضاوت درستي دست يافت.
براي روشن تر شدن مطلب به توصيف آزادي از زبان ژاله اصفهاني كه فردگرا نيست و اززبان اسماعيل خويي كه فردگراست – در اين شعر- نگاه كنيد:
“آزادي/ اي روياي شيرين!/ آه…/ اين من ولي رايي دگر دارد:/ اي معني ناياب!/ اي نيست!/ اي دلخواه!…/ انگار كه/ در آيينه / بر خود نظردوزي/ و رو به خود گويي:/ من نيستم!/ خندد مني ديگر به خندستان:/ انسان به آزادي ست انسان/ مرد!/ ذات تو آزادي ست:/ كامكانِ نيك و بد/ و زشت و زيبا/ راست و ناراست/ و رنج و راحت، انده و شادي ست” (اسماعيل خويي، از بام آه، ‌ص 21)

“وقتي تو آزادي كه آزاد است ميهن/ وقتي زمين در زير پايت استوار است/ وقتي براي مردم امروز و فردا / مي سازي و مي آفريني نيك بختي/ خوشبختي من هم در اين است”(ژاله اصفهاني، مجموعه اشعار،‌ص531)
تفاوت جهان بيني خويي با ژالة اصفهاني در پافشاري بر ارزش هاي ملي و ميهني كاملا” آشكار است.

نتيجه:
شعر امروز ايران به لحاظ فرم ، معلول جريان هاي جهاني شعر بوده و هست. نيما، ‌تندركيا و هوشنگ ايراني تحت تاثير شعر اروپايي، به شكستن فرم هاي سنتي شعر در ايران دست زدند اما به جز در موارد اندك ، نتوانستند محتواي شعر خويش را از سيطرة تفكر سنتي و آرمانشهر ايراني نجات دهند. اين تنها يك دگرگوني صوري و فرمي بود . دراين ميان فروغ و شاملو و چند تن ديگر توانستند هم فرم شعرشان

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درمورد حقوق زنان، زنان و دختران، نهضت مشروطه، عصر مشروطه Next Entries دانلود پایان نامه درمورد شاعران معاصر، شالوده شکنی، قرن نوزدهم، حقوق انسان