دانلود پایان نامه درباره وجود خارجی، عقل مستفاد، هم معنایی

دانلود پایان نامه ارشد

صورت گفته میشود: که مجرد است؟ [فخر رازی این‌جا نظر خویش را در مورد علم بیان میدارد زیرا او علم را از جمله اعراض و از مقوله اضافه میداند و میگوید: علم فی ذاته کلی یا مجرد نیست بلکه به حسب معلوم، کلی یا مجرد گفته میشود آن هم مجازاً]

مسأله سوم: حواس باطنی
اشاره: قوای باطنی یا مدرِک هستند یا متصرّف (یعنی علاوه بر اینکه درک میکنند در آنچه درک کردهاند تصرف میکنند). اما قوای باطنی مدرِک؛ یا مدرک صورتها است که به او حس مشترک گویند و خزانه او را خیال نامند. و یا مدرِک معانی جزئیهای است که قائم به اشخاص جسمانی هستند؛ مثل دشمنی این حیوان و صداقت آن دیگری، که به او وهم گویند و خزانهی او حافظه است. اما قوای باطنی متصرِّف: قوهای است که اگر نفس انسان، آن را به کار گیرد فکر کننده (متفکر) نامیده میشود و این همان است که برخی از صورتها را با برخی دیگر ترکیب میکند و برخی از معانی را با برخی دیگر ترکیب مینماید و صورتها را با معانی ترکیب میکند پس این مجموع قوای باطنی است.

[1-3. اثبات حس مشترک و ردّ آن توسط فخر رازی]
فلاسفه بر اثبات حس مشترک48 به دو گونه دلیل آوردهاند؛
دلیل اول: همانا تو قطرهای که از آسمان نازل میشود را خط مستقیمی میبینی که به سمت پایین میآید و نقطهای را که با سرعت دور میزند را یک خط دایرهوار میبینی در حالی که این دو خط (مستقیم و دایره) در خارج موجود نیستند و همچنین در چشم نیز وجود ندارند چون چشم تنها چیزی که وجود خارجی داشته باشد را درک میکند بنابراین باید قوهی دیگری غیر از حواس ظاهری داشته باشیم که آن صورت (یعنی خط مستقیم و دایره طبق مثال مذکور) آنجا نقش ببندد.
این دلیل به سه جهت ضعیف است:
1- چرا جایز نباشد که گفته شود: آن شکل با خط خود (مستقیم یا دایره) در هوا نقش میبندد سپس از بین میرود؟ پس همانا شما بر بطلان این سخن دلیلی ذکر نکردید بلکه این بیان از دلیل شما برتر و سزاوارتر (در توجیه جریان مذکور) است؛ زیرا اگر جایز باشد که انسان آنچه که در خارج وجود ندارد را مشاهده کند، یقین به وجود داشتن آنچه دیده برای او مشکل میشود و این امر سفسطه را در پی دارد.
2- چرا جایز نباشد که محل آن نقش و شکلبندی در چشم باشد. پس همانا اگر آنچه شما در مورد آن قوه ذکر کردید صحیح باشد، چرا مثل آن در مورد چشم صحیح نباشد؟
3- چرا جایز نباشد که محل آن صورت، نفس باشد زیرا ما به زودی بر اینکه نفس جزئیات را درک میکند استدلال خواهیم کرد؟
دلیل دوم: حکما گفتهاند: همانا برای ما ممکن است که حکم کنیم به این که برای صاحب این رنگ، این طعم و مزه وجود دارد. (این سفید- شکر- شیرین است) کسی که بر دو چیز حکم میکند باید آن دو چیزی که بر آنها حکم کرده در نزد او حاضر باشند (یعنی هم سفیدی و هم شیرینی با قوه بینایی درک میشود و شیرینی با قوه چشایی. این دو در جایی به نام حس مشترک، در کنار هم حاضر هستند). زیرا امکان ندارد که حکم کنیم این دو چیز انسان است و هر کس که حکم بر دو چیز میکند بایستی آن دو چیز نزد او حاضر باشند اما مدرِک انسان که یک امر کلی است، نفس خواهد بود پس مدرِک این شخص (زید) که یک امر جزئی است نفس خواهد بود. بنابراین نفس مدرک جزئیات است. حال که چنین شد چرا در آنچه شما بیان داشتید صحیح نباشد که حاکم و قاضی بر آن دو چیز نفس باشد؟ [با توجه به این اشکال دلیل دوم نیز باطل میشود پس فخر رازی حس مشترک را قبول ندارد]

[2-3. اثبات قوه متوهمه و ردّ آن توسط فخر رازی]
فلاسفه بر وجود قوه متوهمه دلیل آوردهاند: به اینکه حیوانات اعم از ناطق و غیر ناطق، در محسوسات جزئیه، معانی غیر محسوس را درک میکنند. مثلاً گوسفند معنای غیر محسوس را در مورد گرگ میفهمد (یعنی درّندگی و عداوت) و قوچ معنای غیر محسوس را در مورد میش (که جفت قوچ است) میفهمد(یعنی محبت و انس گرفتن) پس در نزد تو قوهای است که شأنش این چنین است. این استدلال ضعیف است؛ زیرا قوّه متوهمه یا عداوت را درک میکند (به طور یک معنای کلی) یا عداوت را در صورت این گرگ درک میکند. اما بنابر فرض اول عداوت امر کلی است و مدرِک او نفس است. و بر طبق فرض دوم اقتضا میکند که مدرِک آن عداوت، مدرِک همان صورت باشد (مدرِک گرگ چشم است که یک امر جسمانی است طبق این فرض مدرک عداوت هم باید امر جسمانی باشد) حال که چنین امری جایز است چرا جایز نباشد که مدرِک اینگونه معانی همان قوهای باشد که مدرک آن صور است؟
[بنابراین استدلال بر قوه متوهمه نیز ابطال شد.]
فلاسفه بر اثبات حافظه استدلال کردهاند به اینکه در نزد تو و نزد بسیاری از حیوانات
زبان بسته قوهای است که این معانی را بعد از حکم حاکم (قوه واهمه) حفظ و نگهداری میکند، به درستی این قوهای که حافظ معانی جزئیه است غیر از قوهای است که حافظ صور (یعنی خیال) بود.

[3-3. اثبات قوه مفکره و ردّ آن توسط فخر رازی]
فلاسفه بر قوه مفکّره استدلال کردهاند به اینکه نفس دارای قوهای است که شأن آن این است که آن چیزهایی که بر او وارد میشود از قبیل صورتهایی که از حس گرفته و معانی که با وهم درک کرده نموده را ترکیب و جداسازی نماید. (و همچنین) صورتها را با معانی ترکیب کرده یا از هم جدا نماید.
یک قوه نمیتواند هم مدرِک باشد و هم فاعل (یعنی ترکیب و جداسازی را انجام دهد) پس باید این کار به واسطه چیزی غیر از قوه مدرِک باشد. (که همان قوه مفکره است) این استدلال ضعیف است؛ زیرا این قوه اگر این صورتها و معانی را درک نکند چگونه در آنها تصرف میکند؟
و اگر آنها را درک کند پس شما جایز دانستید که این قوه هم مدرِک باشد و هم فاعل (تصرف کننده)

[4-3. سخن نهایی فخر رازی: مدرک همه معانی و صور نفس است]
[نتیجهگیری فخر رازی بعد از بیان تمامی این اشکالات] آن‌چه که مذهب ماست: «همانا مدرک هر یک از این مفاهیم و معانی و صورتهایی که درک شده فقط نفس است.»
اما محسوسات؛ چون ما حکم میکنیم: این چیز رنگی همان فلان خوراکی است و کسی که حکم بر دو چیز بکند باید آنچه بر آنها حکم کرده در نزد او حاضر باشند بنابراین بایستی یک شی واحد داشته باشیم که مدرک همه محسوسات باشد. (که آن نفس است)
هم‌چنین: همانا ما حکم میکنیم به اینکه: این محسوس همان چیزی که آن را تخیل کرده بودیم بنابراین باید یک شی واحد داشته باشیم که احساس و تخیل نزد او جمع شوند.
(که آن نفس است)
هم‌چنین: پس حکم میکنیم به اینکه این شخص دشمن است و آن شخص دوست. بنابراین باید یک شی واحد داشته باشیم که صورتهای جزئی و معانی جزئی در او جمع شوند (که او نفس است) و همچنین: نزد ما قوهای است که در این صورتها و معانی به واسطه ترکیب و تحلیل تصرف میکند. بنابراین باید یک شی واحد داشته باشیم که صورتها و معانی نزد او جمع شوند پس ثابت شد که همانا احوالی که بر قوای پنجگانه باطنی عنوان کردهاند یک مجموعه در نزد حاکم واحد هستند. همچنین: ما حکم میکنیم به اینکه این شخص انسان است و اسب نیست. پس باید یک شی واحد داشته باشیم که ادراک این شخص یک امر جزئی است و ادراک انسان و فرس که یک امر کلی است در نزد او حاضر باشند اما مدرک کلی فقط نفس است. در نتیجه مدرک همه جزئیات همان نفس است.

[5-3. استدلال فلاسفه بر قوای باطنی به واسطه شواهد پزشکی]
فلاسفه استدلال کردهاند به اینکه شواهد پزشکی دلالت میکند بر این‌که آنگاه که قسمت جلوی مغز دچار آفت و بیماری شود تخیل از بین میرود و اگر آفت و بیماری در قسمت وسط مغز واقع شود، تفکر دچار مشکل میشود. و اگر آفت و بیماری در قسمت پشت سر تذکر (که به قوه حافظه مربوط است) از بین میرود بنابراین این قوای باطنی در این قسمتهای مغز حلول کرده است.
جواب: چرا صحیح نباشد که ارواح محسوس (روح بخاری)49 وارواحی که در این قسمتهای مغز وارد شدهاند ابزار نفس برای این کارها (وهم و خیال و فکر) باشند پس آنگاه که روح بخاری دچار مشکل شد، عقل به خاطر اختلال ابزار خود دچار مشکل شود نه به خاطر اختلال فاعل (یعنی نه به خاطر مشکل یافتن هر یک از حواس باطنی)؟

[مسأله چهارم: قوای نفس انسان]
اشاره: نفس انسان، دارای دو قوه است. اول: قوه عملی (عقل عملی): که به اعتبار آن بدن تدبیر میشود و دوم: قوه عاقله (عقل نظری): عقل نظری دارای چهار مرتبه است؛
مرتبه اول: عقل نظری در این مرتبه نفس را آماده میسازد تا صورتهای عقلی را بپذیرد. این مرتبه «عقل هیولانی» نامیده میشود.
مرتبه دوم: در عقل نظری تصورات و تصدیقات بدیهی حاصل میشود که «عقل بالملکه» نامیده میشود این مرتبه به حسب مقدار آن بدیهیات و به حسب کیفیت توان نفس بر انتقال از آن بدیهیات به مطالب مختلف است.
مرتبه سوم: انتقال از مبادی به مطالب فکری برهانی حاصل میشود تنها چیزی که هست این است که آن صور بالفعل حاضر نیستند، بلکه به گونه است که هرگاه نفس انسان حاضر شدن آنها را اراده کرد این انتقال انجام میشود. این مرتبه را «عقل بالفعل» گویند.
مرتبه چهارم: آن صور عقلیه بالفعل حاضر باشند که دارنده و صاحب آن صور به انها نگاه کند این مرتبه را «عقل مستفاد» گویند.

[1-4. فرق بین فکر و حدس و تعریف آن دو]
تنبیه: فکر حرکت نفس در معانی است، در حالی که در بیشتر امور از تخیل کمک میگیرد، به سبب این حرکت در معانی حد وسط (در تصورات) را طلب میکند.
[سخن فخر رازی] میگویم: این کلام به سه دلیل ضعیف است:
1- حرکت نفس در معانی، معنایی ندارد مگر این‌که نفس طالب حد وسط باشد. پس ذکر قید، «حرکت» عبث و لغو است.
2- همانا عبارت «در حالی که از تخیل کمک میگیرد»، ضعیف است؛ زیرا در نزد ابن سینا تخیل قدرت ندارد مگر بر ادراک جزئیات اما حد و برهان بر طبق کلیات است (و کلیات را عقل درک میکند) پس تخیل چه کمکی به تفکر میکند.
3- طلب شی در صورتی ممکن است که مطلوب مورد توجه و درک باشد و حد وسطی که مطلوب قرار گرفته اگر مورد توجه و درک باشد پس او حاضر است (نه مجهول) پس چگونه طلب امری که حاضر است امکانپذیر میشود؟ و اگر مورد درک و توجه نباشد طلب او چگونه امکانپذیر میشود؟
ابن سینا می‌گوید: اما حدس؛ حد وسط یکباره در ذهن حاضر شود یا به دنبال شوق و طلب البته بدون حرکت و یا بدون شوق و بدون حرکت. سپس همراه حد وسط آن چیزی که حد وسط، وسط برای آن است (یعنی مطلوب) در ذهن حاصل میشود.

[مسأله چهارم: اثبات قوه قدسیه]
اشاره: قوه قدسی،50 (یا نفس قدسی) نفسی است که قوه شدیدی بر انتقال از مبادی به مطالب، به حسب کمیت و کیفیت دارد.
ابن سینا در کتاب اشارات و تنبیهات، بر صحت قوه قدسی دوگونه استدلال کرده است:
اول: باهوش بودن و کودن بودن مختلف است (یعنی دارای مراتب است) پس همانگونه که در طرف ضعف و نقصان (کودن بودن) به کسی میرسیم که در نهایت کودنی است، هیچ بعید نیست که در طرف کمال آن قدر بالا برویم تا به کسی برسیم که در نهایت باهوشی و ذکاوت است.
دوم: همانا هنگامی که ما یک صورت عقلیه را درک کنیم سپس آن را فراموش کنیم (دو حالت دارد:) یا گفته میشود: همانا آن صورت بعد از فراموش شدن در نفوس ما حاضر است، یا حاضر نیست. فرض اول باطل است؛ زیرا اگر آن صورت فراموش شده حاضر باشد، باید مورد توجه و فهم باشد؛ چون شعور و فهم معنایی ندارد مگر همان حضور. پس ثابت شد: همانا آن صور عقلیه در هنگام فراموشی از نفس زائل میشوند.
و یا گفته میشود: همانا برای نفس چیزی وجود دارد همانند خزانه (بایگانی) که صورتهای فراموش شده در آن‌جا نگهداری میشوند مانند خیال نسبت به حس مشترک (خیال خزانه حس مشترک است) این فرض محال است؛ زیرا نفس جوهر مجرد است. بنابراین امکان ندارد که به دو بخش که یکی مدرک و دیگر خزانه باشد، تقسیم شود.

[مسأله پنجم: اثبات عقل فعال و بیان کیفیت افاضه معقولات]
بنابراین راهی باقی نمیماند مگر این‌که گفته شود: به تحقیق این‌جا چیزی هست، خارج از جوهر نفس که صورتهای معقوله، بالذات آن جا موجودند.51 پس آنگاه که بین نفوس ما و بین آن چیز خارج از جوهر نفس، اتصالی رخ

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره اشتراک لفظی، حرکت طبیعی Next Entries دانلود پایان نامه درباره وجود خارجی، جزء لایتجزی، عقل مستفاد