دانلود پایان نامه درباره ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

فقط به يک جور تک صدايي آراسته شده است .اگر مي خواهيم بدانيم عادي بودن آمريکايي چيست— يا آمريکايي ها به چه چيز مي گويند عادي — مي توانيم به تلويزيون اعتماد کنيم.چون علت وجودي تلوزيون اين است که آن چيزي را نشان دهد که مردم دل شان مي خواهد ببينند.تلويزيون آيينه است .اما نه آن آيينه ي استدلالي که آسمان آبي و گودال گلي را نشان مي دهد.بيشتر آيينه ي زيادي روشن دست شويي ها که نوجوان ها جلوبازويشان را تويش برانداز مي کنند و کشف مي کنند که از کدام زاويه خوش تيپ تر ديده مي شوند.اين نوع دريچه ؛کمکي به فهميدن برداشت آمريکايي ها از خودشان نمي کند.نويسنده ها مي توانند به تلويزويون باور داشته باشند،تلويزيون بهترين چيزي را در اختيار دارد که جمعيت شناسان با استفاده از علوم اجتماعي ارائه مي کنند ؛و اين محققان مي توانند تعيين کنند که آمريکايي ها در دهه 1990 دقيقا چه چيزي هستند و چه مي خواهند: اين که ما به عنوان مخاطب مي خواهيم خودمان راچگونه ببينيم .از سطح تا عمق تلويزيون بر پايه ي تمنا است . به بيان داستاني ،تمنا نمک غذاي انسان است .
دومين چيز جالب اين است که تلويزيون موهبتي زير گونه اي از بشر است که دوست دارد مردم را تماشا کند ،ولي از اينکه خودش ديده شود متنفر است.چون تلويزيون امکان دسترسي يک طرفه را فراهم مي آورد.يک شير يک طرفه فرازميني . ما مي توانيم “آن ها ” را ببينيم”آن ها” نمي توانند مارا ببينند . مي توانيم با خيال راحت از اينکه ديده نمي شويم ،چشم چراني کنيم.به اين باور رسيده ايم که به همين دليل است که تلويزيون اين قدر براي آدم هاي تنها ،داوطلب هاي انزواجويي،جذاب است.همه ي آدم هاي تنهايي که مي شناسم ،بيش از متوسط شش ساعت در روز تلويزيون مي بينند .آدم هاي تنها؛مثل آدم هاي داستاني ،عاشق اين تماشاي يک طرفه اند.چون آدم هاي تنهها معمولا به خاطر بي قوارگي يا بدبويي يا رفتار زننده نيست که تنهايند؛در واقع امروزه گروه هاي اجتماعي اي وجود دارند که از افرادي با چنين ويژگي هايي حمايت مي کنند.افراد تنها ترجيح مي دهند تنها باشند تا هزينه هاي احساسي حضور در کنار ديگر انسان ها را تحمل نکنند .آن ها به آدم ها حساسيت دارند .آدم ها بيش از حد روي آن ها تاثير مي گذارند.بياييد آن آدم تنهاي متوسط آمريکايي را جوبريف کيس بناميم.جو از تنش هاي خودآگاهي بيزار است و در کمال تعجب،اين تنش ها انگار فقط وقتي ظاهر مي شوند که آدم هاي واقعي ديگري اطرافش هستند،خيره نگاهش مي کنند ،شاخک هاي انساني شان راست مي شوند.جو از اينکه ممکن است جلو اين نظاره گر ها چطور به نظر برسد،مي ترسد.
اما آدم هاي تنها،درخانه ،تک افتاده ،همچنان مناظر و تصاوير را مي کاوند .از طريق تلويزيون،جو مي تواند خيره به صفحه ي تلويزيون ،” آن ها ” را ببيند.” آن ها ” نمي توانند جو را ببينند.يک جورهايي شبيه به ديد زدن است .آدم هاي تنهايي را ديده ام که به تلويزوين به عنوان موهبتي براي نظاره گر ها نگاه مي کنند.نقدهاي زيادي،نقدهاي واقعا متعصبانه اي که بيش از آن که با جامعه تراز شوند،به طور يکسان به سوي شبکه ها،تبليغ کننده ها و مخاطبان پاشيده شدند،به تلويزويون اتهام مي زنند که ما را تبديل به مليتي کرده پر از آب درآمد،اما به دلايلي عجيب.
نکته ي جالب اين است که خيلي از ديدزدن هاي کلاسيک از طريق دريچه هاي قاب شيشه اي،تلسکوپ هاو…انجام مي شوند.شايد به خاطر قاب شيشه اي است که مقايسه ي آن ها با تلويزون اين قدر وسوسه کننده است .اما تلويزون ديدن با اين سرک کشيدن هاي توريستي ،فرق دارد.چون که آدم هاي توي قاب شيشه اي تلويزون واقعا از اين واقعيت که کسي دارد نگاهشان مي کند غافل نيستند.در حقيقت آن ها مي داند که از صدقه سر اين همه آدم نظاره گر است که تصوير آن ها پخش مي شود.با آن ژست هاي زمخت غر واقعي .آن چه با تلويزيون انجام مي شود جاسوسي واقعي نيست چون تلويزيون نمايش است ،که اين يعني به مخاطب نياز دارد.ما اين جا به هيچ وجه ديد نميزنيم،صرفا نگاه مي کنيم.
يکي از دلايلي که خود داستان نويس ها چندش آور به نظر مي آيند،اين است که آن ها به خاطر حرفه شان مجبور هستند ديدزن باشند،نياز دارند بي رودربايستي از کساني که خودشان را آماده ي ديده شدن نکرده اند دزدي بصري کنند.مشکل خيلي از ما داستان نويس هاي زير چهل سال که از تلويزيون به عنوان جايگزين جاسوسي واقعي استفاده مي کنيم،اين است که “ديدزدن” تلويزيوني توهم يک بزم پر زرق و برق به آدم مي دهد،يک جور جاسوس نمايي.توهم اول اين است که اصولا در حال ديدزدن هستيم؛سوژه هاي ما روي صفحه ي شيشه اي فقط دارند خودشان را به آن راه مي زنند.آن ها به خوبي مي دانند ما آن جاييم.و ما در ذهن همه کساني هم هستيم که پشت لايه ي شيشه اي دوم اند،پشت لنزها و مانيتورها،کارشناسان فني و هماهنگ کننده هايي که هيچ هوشي صرف نمي کنند تا تصوير ما را از ذهن شان دور کنند .آن چه مي بينيم هيچ ربطي به دزدي ندارد؛به ما تقديم شده است.توهم دوم و سوم،آن ما در قاب شيشه اي مي بينيم آدم هايي در موقعيت هاي واقعي نيستند و نمي توانند بدون آگاهي از حضور مخاطب اجراکننده يا حتي روي صحنه بيايند .آن چه نويسنده هاي جوان به عنوان داده هاي واقعي در جست و جوي خويش هستند تا داستاني اش کنند ،بيش از اين به شکل شخصيت هاي داستاني در الگوهاي ثابت روايي درآمده است.توهم چهارم،اين که ما حتي شخصيت ها را هم نمي بينيم . و توهم پنجم اين که اگر به نظرتان زيادي غير عادي نمي آيد،در نهايت حتي اين بازيگر ها هم نيستند که ما جاسوسي شان را مي کنيم ،حتي آدم ها هم نيستند :موج هاي مشابه الکترومغناطيسي و جريان هاي يونيزه وو اکنش هاي شيميايي پشت صفحه اند که فسفين ها را در قاب شبکه هاي نقطه اي به سمت ما پرتاب مي کنند و توهم ششم،خدايا،اين شبکه هاي نقطه اي از وسايل خانه ي ما مي آيند ،ما داريم جاسوسي وسايل خانه ي خودمان را مي کنيم،و صندلي ها و چراغ ها و عطف کتاب هايمان در معرض ديد ما نشسته اند اما در قاب نگاه خيره ي مايي نيستند که در بحر ” کره ي جنوبي و شمالي ” و “تصاويرزنده از اردن “فرو رفته ايم؛يا با ديدن صندلي هاي مجلل و دست بندهاي اعياني “خانه” ي خانواده ي هاکس تيبل33 دچار اين توهم شده ايم که ما داخل خانه ي خودمان ،صاحب پوسته اي از اين وسايل هستيم،توهمي موذيانه ،پنهاني ،توهين آميز.توهم هفتم،توهم هشتم،توهم بي نهايت.
منظورم اين نيست که ما اين حقايق درباره ي فسفين ها و بازيگر ها و و سايل خانه را نمي دانيم .فقط به راحتي انتخاب مي کنيم که ناديده شان بگيريم .شش ساعت در روز.اين ها بخشي از باورهايي هستند که ما مسکوت شان مي گذاريم.اما از ما خواسته مي شود که اين بار سنگين را روي هوا نگه داريم.توهم ديد زدن و دسترسي مخفيانه به هم دستي واقعي بيننده ها نياز دارد.اما ما چگونه مي توانيمروزانه ساعت ها تن به اين توهم دهيم که آدم هاي تلويزيون نمي دانند دارند ديده مي شوند و تسليم اين خيال شويم که مرزهاي حريم خصوصي را شکسته ايم و از فعاليت هاي انساني ناخودآگاه تغذيه کنيم؟ شايد دلائل زيادي وجود داشته باشد که اين چيزهاي غير واقعي قابل هضم شده اند اما يک دليل بزرگش اين است که بي شک بازيگران پشت اين دو لايه ي شيشه اي – صرف نظر از استعدادهاي مختلف شان – نابغه ي تظاهر به ديده نشدن اند.نگاه کنيد شهروندان برابر دوربين هاي تلويزيوني چطور عمل مي کنند؛منقبض مي شوند يا خودشان را جمع و جور مي کنند .حتي سياست مدارها هم در مقابل دوربين،شهروندند.ما دوست داريم به خشکي و نادرستي رفتار غير حرفه اي ها جلوي دوربين بخنديم،به غير طبيعي بودنشان .اما اگر يک بار نگاه خيره ي آن شيشه ي گرد و خالي ايستاده باشيد،خيلي خوب مي دانيد که چقدر شما را خودآگاه خواهد کرد .مرد مزاحمي با هدفن و تخته شاسي به شما مي گويد ” طبيعي بازي کنيد ” .در همان حال صورت تان دور جمجمه مي چرخد تا بتواند به حالتي برسد که انگار ديده نمي شود که اين غير ممکن است ،چون “تظاهر به ديده نشدن ” مثل پدرش”طبيعي بازي کردن ” عبارتي متناقض نماست.اين حضور خودآگاهانه ي ناخودآگاه توهم بزرگي است که پشت آيينه هاي تو در توي اوهام تلويزيون وجود دارد و براي ما مخاطبان،هم زمان هم زهر است هم پادزهر.
ما روزانه شش ساعت به اين آدم هاي بي نظير ،کارآزموده و انگار ناپيدا خيره مي شويم و اين آدم را دوست داريم .با نسبت دادن به ويژگي هاي فراطبيعي به آن ها و ميل به تقليد از آن ها؛يک جورهايي مي پرستيم شان . در دنياي واقعي امثال جو بريف کيس که به طور دائم از مجموعه اي از رابطه ها به شبکه اي از غريبه ها تغيير مي کند که با منافع شخصي و رقابت و تصويرهاي ذهني به هم وصل مي شوند،آدم هايي که پاي تلويزيون مي يابيم،به ما خويشاوندي ،وحدت و دوستي عرضه مي کنند اما ما آن چه را که مي بينيم تکه تکه مي کنيم .شخصيت ها “دوست هاي صميمي” ما هستند،اما بازيگرها وراي تصور غريبه هايند،فقط تصويرند، روي کره ي ديگري زندگي مي کنند.فقط با خودشان معاشرت و ازدواج مي کنند،انگار بازيگرها فقط با وساطت روزنامه ها و مصاحبه هاي تلويزيوني در دسترس قرار مي گيرند.
با توجه به مقدار ساعتي که در روز تلويزيون تماشا مي کنيم و با توجه به معناي تماشا کردن ؛براي ما داستان نويس ها يا جوبريف کيس ها که دوست داريم ديد بزنيم ،ضروري- و خطرناک- است که بدانيم آدم هاي پشت شيشه ،آدم هايي که رنگارنگ ترين ،جذاب ترين؛سرحال ترين و سرزنده ترين تجربه هاي روزانه ي ما هستند ،آدم هايي اند که ديده شدن را از ياد برده اند.اين موضوع براي آدم هاي حساس مثل سم مي ماند،چون با ايجادچرخه اي بيگانه ترشان مي کند،و بري نويسنده ها هم ازان سمي است که نوع غريبي از مصرف داستان را جاي گزين جست و جو براي داستان مي کند.به مدت سيصد و شصت دقيقه در روز؛ناآگاهانه اين نظريه ي ژرف براي ما تقويت مي شود که مهم ترين ويژگي افراد واقعا سرزنده،قابليت ديده شدن است و ارزش واقعي بشر نه تنها با قابليت ديده شدن يکي است ،بلکه در اين پديده ريشه دوانده است . و مهم ترين قسمت قابليت ديده نشدن اين است که به نظر برسد حواست نيست که کسي مي بيندت .اين است که طبيعي رفتار کني .شخصيت هايي که ما نويسنده هاي جوان و انواع و اقسام آدم هاي منزوي بيش از همه بررسي شان مي کنيم ،برايشان دل مي سوزانيم و درک شان مي کنيم به خاطر نبوغ در تظاهر به ناخودآگاهي ،آماده ي تحمل نگاه هاي خيره شده اند و ما که مذبوحانه زور مي زنيم بي اعتنا بمانيم،اطراف مترو شرشر عرق مي ريزيم.
نمي توان انکار کرد که تلويزيون نمونه اي از هنر”سطحي” است .از آن هنرها که بيش از حد تلاش مي کنند راضي کننده باشند .به خاطر اقتصاد شبکه هاي ملي و سرگرمي هايي که با حمايت مالي تبليغ کننده ها ساخته مي شوند،هدف اصلي تلويزون – که از سال 1936 که راديو ي آمريکا براي اولين بار آزمايشش کرد تا الان هيچ کس در تلويزيون يا اطراف آن انکارش نکرده – اين است که تا حد امکان ديده شدنش را تضمين کند .تلويزيون از لحاظ ميزان تمايلش به جذب و لذتش ازتوجه بي سابقه ي مخاطب ها،نمونه ي اعلاي هنر سطحي است.اما تلويزيون به خاطر ابتذال يا حماقتش نيست که سطحي است.البته که معمولا همه ي اين ها هست ،اما اين عمل کرد براي ارضاي نيازش به راضي کردن مخاطب منطقي است.و نمي خواهم بگويم مخاطبان تلويزيون احمق و مبتذل اند که تلويزيون اين طوري است چون آدم ها در ابتذال خيلي به هم شبيه اند و در علاقه هاي ناب،اخلاقي و هوشمندانه شان تفاوت هاي اساسي دارند.مساله در همان گوناگوني هم ساز شده است :نه بيننده ها مسوول کيفيت برنامه ها هستند و نه رسانه ها .اما ما مسووليم ،چون کسي تفنگ روي شقيقه مان نگذاشته که بعد از خواب بيشترين وقت مان را پاي تلويزيون صرف کنيم که اگر خوب به ان نگاه کنيد ،برايمان خوب نيست.ببخشيد که به نظر مي آيد دارم قضاوت مي کنم ،ولي با آن روبه رو شويد:شش ساعت در روز خوب نيست .در يکي از کارگاه هاي دوره ي دانشگاه که خيلي سرش عذاب کشيدم ،استادعالي قدر رقت انگيز و جدي مان همه تلاشش را مي کرد تا قانع مان کند که داستان و رمان بايد “از هر ويژگي که تاريخ مصرف دارشان باشد”دوري

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره فرهنگ عامه، صنعت فرهنگ Next Entries دانلود پایان نامه درباره فرهنگ عامه