دانلود پایان نامه درباره معنای اصلی، محمد بن سنان، امام صادق، امام سجاد

دانلود پایان نامه ارشد

المعاصي و فعل الطاعات‏»54
3.ازهری در کتاب خود هفت معنی برای اوّاب بیان کرده که بدین شرح است:راحم، تائب، مسبّح، کسی گناه می کند و سپس توبه می کند و باز گناه می کند و باز بر می گردد، مطیع، کسی که در خلا گناهش را یاد می کند و از آن استغفار می جوید و در نهایت کسی که به سوی طاعت و توبه باز می گردد.55
4.کسی که زیاد از گناهش به سوی خدا بر می گردد.«كثير الرجوع إلى اللَّهِ- عز و جلّ- من ذنبه.»56
5.بازگشت از هر چیزی که مورد کراهت خداست به هر آنچه که مرضی الهی است.«رجاع عن كل ما يكره الله إلى ما يُحِبُّ.»57
3.5.2.بررسي
روایات وارده از معصومین در این مقال را می توان در دو نوع کلی تقسیم کرد:
نوع اول روایاتی را تشکیل می دهد که در آن اواب به معنی تائب خوانده شده است که روایت اول و دوم در بالا از این دسته و گروه است.
اما نوع دوم از روایات، اواب را معرف کسانی می داند که برپا دارنده نماز و اقامه کننده ی آن با کیفیاتی خاص هستند که در روایات فوق به آنها اشاره شده است.
اقوال لغویین اگر چه با معانی متعددی مانند تائب و راحم و مسبح خود را نشان داده و به ظهور رسیده اند اما باید ذکر کرد که این الفاظ با همه ی اختلافاتی که دارند در درون خویش از یک مبدا و منزل نشات می گیرند و حول محور یک عنصر مشترک می چرخند که آن نقطه اشتراک و انسجام عبارت از عنصر برگشتن و رجوع است برای مثال در واژه تائب نوعی بازگشت موجود است و آن بازگشت از گناه و توجه به خداست یا در راحم که به معنی رحم کننده است باز نوعی از بازگشت قابل شهود است بدین شکل که شخص راحم و کسی که رحم می کند از غضب و خشم باز گشته و داخل رحمت و ترحم می شود یا در مسبح یعنی کسی که تسبیح می کند باز این وجه اتفاق دیده می شود بدین صورت که شخص مسبح تسبیح ها را به سوی خدا بر می گرداند چیزی که صاحب قاموس قرآن در معنای آیه ی﴿ يا جِبالُ‏ أَوِّبِي‏ مَعَهُ وَ الطَّيْرَ﴾ به این بعد مشترک یعنی بازگشتن اشاره می کند و می فرماید:يعنى اى كوه‏ها و اى پرنده‏ها با او تسبيح برگردانيد و هم آواز شويد.
اگر چه در بیان اصحاب لغت به معانی متعدد تائب، بازگردنده به خدا ، راحم و مسبح و … اشاره شده است اما از میان معانی مختلف اواب آن موردی که بیشتر از سایر موارد روی آن تکیه شده و در کتب غالب لغویین به آن توجه شده عبارت از توبه و بازگشت از گناه یا بازگشت به سوی خدا از گناه است؛ همان چیزی که در نوع اول از روایات معصومین این مهم آمده و کلام معصوم از این حیث و در این لغت منطبق و همسان با چیزی است که بزرگان لغت نیز آن را یادآور شده اند؛ بنابراین این قسم از روایات که در آنها اواب به معنی تائب آمده از نوع ایضاح لفظی است یعنی به بیان معنی و مفهوم اواب اشاره شده است همان چیزی که در رسالت اصحاب لغت است فلذا کلام امام و بیان لغوی با هم مطابق است.
اما در نوع دوم از روایات معصوم که در آنها مقصود از اواب، اقامه و برپاداشتن نماز با شرایط و ویژگی هایی خاص ذکر شده است باز معصوم از معنای اصلی این واژه که عبارت از بازگشت و توبه است عدول نکرده بلکه با عنایت به معنای اصلی کلام این بار به جای ایضاح لفظی کلمه به بیان یکی از آثار و نتایج توبه که عبارت از انجام طاعات الهی است توجه کرده و از میان همه ی اطاعات و عبادات الهی نیز محوری ترین و مهم ترین آنها را که نماز و صلاه باشد مد نظر قرار داده است.
6.2.ذاالقربی
﴿وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبىَ‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا﴾
« و حق نزديكان و بينوا و در راه مانده را، به او بده و با اسرافكارى، (اموال خود را) تلف مكن.»
1.6.2.ذاالقربی در روایات
روايت اول:عن علي بن محمد بن عبد الله، عن بعض أصحابنا- أظنه السياري-، عن علي ابن أسباط، قال: لما ورد أبو الحسن (عليه السلام) على المهدي، رآه يرد المظالم، فقال: «يا أمير المؤمنين، ما بال مظلمتنا لا ترد»؟فقال له: و ما ذاك، يا أبا الحسن؟ قال: «إن الله تبارك و تعالى لما فتح على نبيه (صلى الله عليه و آله) فدك و ما والاها، لم يوجف عليها بخيل و لا ركاب، فأنزل الله على نبيه (صلى الله عليه و آله):﴿ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ‏ ﴾فلم يدر رسول‏ الله (صلى الله عليه و آله) من هم، فراجع في ذلك جبرئيل (عليه السلام)، و راجع جبرئيل (عليه السلام) ربه، فأوحى الله إليه: أن ادفع فدك إلى فاطمة.58
على بن محمد بن عبداللَّه، از بعضى از اصحاب ما كه آن را سيّارى گمان مى‏كنم، از على بن اسباط روايت كرده است كه گفت: چون ابوالحسن حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بر مهدى عبّاسى وارد شد، او را ديد كه ردّ مظالم مى‏كند. حضرت فرمود: «يا امير المؤمنين، باك و حال مظلمه ما چيست كه ردّ نمى‏شود؟» مهدى به حضرت عرض كرد كه: يا اباالحسن، مقصود از اين سخن چيست؟ فرمود: «به درستى كه خداى تبارك و تعالى، چون فدك و آنچه را كه به آن نزديك بود بر پيغمبر صلى الله عليه و آله خود گشود و اسب و شترى بر آن تاخته نشد، بعد از آن خدا بر پيغمبرخويش صلى الله عليه و آله فرو فرستاد كه:﴿وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ﴾و رسول خدا صلى الله عليه و آله ندانست كه ايشان كيانند و در اين باب با جبرئيل به سؤال برگشتى نمود و جبرئيل با پروردگار خويش بازگشت نمود و از آن جناب پرسيد. پس خداى تعالى به سوى آن حضرت وحى فرمود كه: فدك را به فاطمه عليها السلام تسليم كن.
روایت دوم: ابن بابويه، قال: حدثنا محمد بن إبراهيم بن إسحاق (رحمه الله)، قال: حدثنا عبد العزيز بن يحيى البصري، قال: حدثنا محمد بن زكريا، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن يزيد، قال: حدثني أبو نعيم، قال: حدثني حاجب عبيد الله بن زياد، عن علي بن الحسين (عليهما السلام) أنه قال لرجل من أهل الشام: «أما قرأت‏ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ‏؟» قال: بلى. قال: «فنحن أولئك»59
شیخ صدوق از محمد بن ابراهیم بن اسحاق(ره) و او از عبدالعزیز بن یحیی بصری از محمد بن زکریا و وی نیز از طریق احمد بن محمد بن یزید نقل می کند که گفت:حدیث کرد بر ما ابونعیم از طریق حاجب عبیدالله بن زیاد از قول امام سجاد(ع)که به مردی از اهالی شام فرمودند:آیا آیه ی﴿ وآتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ ﴾را نخوانده ای؟عرض کرد:آری.امام فرمود:همانان ما هستیم.
روایت سوم:العياشي: عن عبد الرحمن، عن أبي عبد الله (عليه السلام) قال: «لما أنزل الله تعالى‏ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ‏ قال رسول الله (صلى الله عليه و آله): يا جبرئيل، قد عرفت المسكين، فمن ذو القربى؟ قال: هم أقاربك، فدعا حسنا و حسينا و فاطمة، فقال: إن ربي أمرني أن أعطيكم مما أفاء علي- قال- أعطيتكم فدك».60
عياشي به واسطه عبدالرحمان از امام صادق(ع) نقل می کند که فرمود:آنگاه که خداوند آیه ی﴿ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ﴾را نازل کرد، رسول خدا فرمود:ای جبرئیل مسکین را شناختم، ذو القربی کیانند؟گفت:آنان نزدیکان تو هستند، بنابراین [پیامبر]حسن و حسین و فاطمه(ع) را صدا زد و گفت:همانا پروردگارم به من امر کرده آنچه که از راه فیء[فدک]بدست آورده ام بر شما ببخشم و من فدک را بر شما عطا کردم.
روایت چهارم: مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ وَ غَيْرُهُ عَنْ سَهْلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ وَ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ أَبِي الدَّيْلَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَال:«… ثُمَّ قَالَ‏﴿ وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ‏ …﴾فَكَانَ عَلِيٌّ ع وَ كَانَ حَقُّهُ الْوَصِيَّةَ الَّتِي جُعِلَتْ لَهُ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّة…»61
محمد بن حسین و غير او، از سهل بن زياد، از محمد بن عيسى؛و محمد بن يحيى از محمد بن حسين همه، از محمد بن سنان، از اسماعيل بن جابر و عبدالكريم بن عمرو، از عبدالحميد بن ابى ديلم، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده‏اند كه فرمود: بعد از آن خداى جلّ ذكره فرموده: ﴿وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ…﴾، يعنى: و بده به خويشاوندآنچه را حقّ اوست».و حضرت فرمود: «پس على، ذوالقربى و صاحب خويشى بود و حقّ آن حضرت وصيّتى بود كه از برايش قرار داده شد با اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم پيغمبرى…»
1.2.6.2.ذو در لغت
ذو اسمی ناقص است به معنی صاحب که در عبارت ذو مال این معنی مشهود است و ساختار آن در حالت تثنیه ذوان و در صورت جمع ذوون است62مونث این کلمه ذات است و تاء در آخر آن بدل و جانشین هاء است، بنابراین اصل آن با هاء بوده است و بافت مثنایی آن نیز ماخوذ از اصل آن که ذواه است می باشد که عبارت از ذواتا است و شکل جمعی آن نیز ذوات است.63
با اینکه نظر و رای قاطبه ی ارباب لغت مبنی بر صاحب بودن معنی این واژه است اما برخی معنی این کلمه را اخص از صاحب دانسته و با افزودن قیوداتی همچون قاهریت آن را به معنى ملازمت توام با قاهريّت دانسته اند64
اگر چه غالب علمای عرصه ی واژه پژوهی قائل به مشترک لفظی بودن65 میان ذا به معنی صاحب و ذا به مفهوم اسم اشاره هستند چیزی که آن را به طور ضمنی می توان در تقسیمی که راغب اصفهانی در ارتباط با معنای ذا انجام داده و آن را منقسم به دو شق کرده مشاهده کرد اما برخی کوشیده اند این دو را ماخوذ از اصلی واحد ومشترک جلوه دهند برای مثال مصطفوی وقتی می خواهد ذو را تشریح کند در وجه ارتباط میان این دو می نویسد:« و من هذا الباب كلمة ذا للاشارة: إذا أضيفت فتكون معربة. و تكون بمعنى صاحب، و يقال انّها من الأسماء الستّة.و أمّا كونها في الأصل اسم اشارة: فانّهما متوافقان لفظا، و ينطبق مفهوم أحدهما على الآخر، فقولنا زيد ذو مال: يشار الى زيد و هو معاين- مشهود عند المتكلّم و المخاطب…‏»66
و از این باب است کلمه ذا برای اشاره:آنگاه که در مقام مضاف واقع شود معرب است و از اسماء سته به شمار می رود و در اصل این کلمه(که از اسماء سته است)اسم اشاره است و این دو کلماتی هستند که لفظا موافق هم هستند و از حیث مفهوم نیز یکی منطبق بر دیگری است و موقعی که می گوییم زید ذو مال، به این وجه اشاره ای توجه می کنیم و مشارالیهی داریم که آن زید است که نزد متکلم و مخاطب حاضر است.
2.2.6.2.قربی در لغت
واژه ی قربی مفرد قرب است همچون زلفی که مفرد زلف است؛ این واژه از دیدگاه ارباب لغت نقیض بعد و به معنی دنا و نزدیکی است67و عبارات قَرُبَتْ‏ منه‏ أَقْرُبُ‏ قَرَّبْتُهُ‏ أُقَرِّبُهُ‏ قُرْباً و قُرْبَانا به معنی نزديكش شدم و نزديك ميشوم و او را به خود نزديك كردم او را نزديك مى‏كنم‏ هست68
این واژه اگر چه در ظاهر و در نظر اول و سطحی قرب و بعد مکانی را به ذهن متبادر و نزدیک می کند اما باید تصریح کرد که طبق نظر لغویون این قرب و بعد در تمام ابعاد و شئونات متصور و معمول است که آن را در انواع و اقسام زیر با استناد و ارجاع به کلام الهی می توان تبیین کرد:
1. قرب مكانى. مثل‏﴿ وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ‏﴾. باين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران ميگرديد و يا آیه ی ﴿فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِم‏ ﴾که در هر دو این آیات شریفه این نوع از قرب مشهود است.
2.قرب زمانی. كه در آیاتی مثل‏ ﴿اقْتَرَبَ‏ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ‏﴾ ﴿ اقْتَرَبَتِ‏ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ﴾﴿ وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ‏ أَمْ بَعِيدٌ ما تُوعَدُون‏﴾ ﴿أَ لَيْسَ الصُّبْحُ‏ بِقَرِيبٍ‏﴾اين امر قابل مشاهده است.
3.قرب نسبی.مثل﴿وَ ذِي‏ الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏﴾.﴿لِلرِّجالِ نَصِيبٌ‏مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُون‏﴾با اينكه قرب و بعد مكاني و زماني در این آیات متصور و موجود نیست اما نوع دیگری از نزدیکی که مربوط به نسب است در آن وجود دارد.
4.قرب در معنى بهره‏مندى (حظوة)، در آيات:﴿الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ‏﴾ و يا در باره عيسى عليه السّلام که فرمود:﴿ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ‏ الْمُقَرَّبِينَ‏﴾يا در آيات:﴿عَيْناً يَشْرَبُ

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره امام صادق، معناشناسی، امام حسن (ع)، گونه شناسی Next Entries دانلود پایان نامه درباره امام صادق