دانلود پایان نامه درباره قبض و بسط، رسول اکرم (ص)، اسفار اربعه

دانلود پایان نامه ارشد

تفسير حديث اول است. در آخر مجلس اول و دوم تفسير بسم الله آمده است226 و مجالس اول، پنجم، ششم و هفتم با حمد و ثناي ذات اقدس الهي به پايان مي رسد227 و گاه آيه اي متناسب از قرآن کريم يا ذکر جمله اي نظير “الحمد لله رب العالمين”228 پايان بخش مجلس است. و مجالس دوم، سوم و چهارم با درود و صلوات بر رسول اکرم (ص) و خاندان مطهّر آن حضرت پايان مي گيرد.229
شمس الدين افلاکي اشاره اي به چگونگي نحوه شروع و ختم مجالس مولانا نکرده است.

3-6 حالات دروني سخنران

3-6-1 قبض و بسط

سالک طريق حق و حقيقت، وقتي که مقام محبت را پشت سر بگذارد به مرحله
محبت خاص مي رسد و از جمله اصحاب قلوب و ارباب احوال به شمار مي آيد و حالت
قبض و بسط براي وي به وجود مي آيد، خداوند قلب او را همواره ميان اين دو حال
روحاني متقلب مي گرداند تا به طور کلي حضور او را از او قبض کند و از نور خود، وي را منبسط گرداند.230
“حالت قبض نتيجه يک حال روحاني است که در آن نفس در غلبه است در حالي که
حالت بسط زماني دست مي دهد که قلب (به عنوان يک اندام ادراک روحاني) در غلبه باشد”231
اين دو حالت هيجان آميز براي ظهور خود نيازمند برخي شرايط اوليه هستند. به عقيده برخي صوفيان، صوفي در تکامل روحاني خود ابتدا حالت قبض و پس از آن حالت بسط را تجربه مي کند؛ ولي شرايط و موقعيت هاي خاصي وجود دارد که اين نظم تغيير مي کند و در حالت بسط
که صوفي احساس فرح و سر مستي مي کند، حالت قبض پديدار مي گردد؛ بنابراين پديد آمدن اين حالات و تغييرات روحي و معنوي براي صوفيان در شرايط و موقعيت متفاوت رخ
مي دهد. طبيعتاً به وجود آمدن اين حالات در حين مجلس گويي نيز امري طبيعي است
و به صورت متعاقب و متناوب براي شيخ به وجود مي آيد.
ابوسعيد ابي الخير دست به کارهايي مي زد که او را سرشار از شادي و نشاط کند
و يا کششي نسبت به آنها در او ايجاد کند. عملي که از يک نياز دروني سرچشمه نمي گرفت
در نظر او کذب و بي اهميت جلوه مي کرد. مي توان رفت و آمدهاي مداوم وي بين ميهنه کوچک و آرام و نيشابور بزرگ و پرجمعيت را نيز نشانه اي از نياز باطني وي به ايجاد تنوع و نشاط در زندگي دانست.232
ابوسعيد عادت داشت که در مواقع قبض و افسردگي به زيارت پير خود ابوالفضل در سرخس برود. وي تمايل داشت که در صورت لزوم عواطف را بر عوارف اولويت بخشد، به طور مثال وي سفر حج را وقتي که احساس مي کرد ديگر کششي به آن سوي ندارد ناگهان قطع مي کرد و زيارت خاک پيران و مشايخ صوفيه را به مريدان توصيه مي کرد زيرا اين عمل را روح افزا و شادي بخش مي دانست.
شيخ پس از فوت استادش، ابوالفضل حسن سرخسي، نيز هرگاه که دچار قبض مي شد همچنان سفرهاي خود را بين مهنه و سرخس ادامه مي داد، و از آن زمان به بعد، او حالت انبساط را از مزار شيخ خود مي جوييد. حتي اگر اين حالت قبض در حين برگزاري مجالس براي وي رخ مي داد، شيخ براي رسيدن به حالت انبساط و نشاط دروني به زيارت خاک استادش مي رفت و از باطن وي مدد مي طلبيد.جمال الدين ابوروح اين مسأله را چنين روايت مي کند:
“خواجه بوطاهر گفت، رَحمَةُ اللهِ عَليه، : روزي شيخ مجلس مي گفت و آن روز در قبض بود
و گريان بود و جماعت جمله در قبض بودند و همچنان مي گريستند با وي. شيخ گفت: “هرگاه
ما را قبضي بود روي به سوي خاکِ پير بوالفضل کنيم تا بسط بدل گردد، ستور زين کنيت.”
در وقت ستور آوردند. شيخ بر نشست و جمله جمع با وي برفتند. چون به صحرا رسيدند،
شيخ گشاده گشت و صفتِ وقت بَدَل شد. درويشان به نعره و فرياد درآمدند و شيخ را سخن
مي رفت در هر معني. چون به سرخس رسيدند، از راه، به سر خاکِ پير شد و اين بيت درخواست، بيت:
معدن شادي است اين و معدن جود وکرم

قبلة ما رويِ دوست قبلة هر کس حَرَم

و شيخ اجل را، قَدَّسَ اللهُ روحَه، دست گرفته بودند و گِردِ خاک شيخ ابوالفضل طواف
مي کرد و نعره مي زد. و درويشان سر و پاي برهنه در زمين مي گشتند. چون آرامي پديد آمد و شيخ گفت: “اين روز را تاريخ سازيد که نيز اين روز را باز نيابيد.”233.
تا جايي که از شخصيت و روحيات مولانا اطلاع داريم، وي سعي داشته که همواره روح خود را با شادي ها قرين سازد و اين احساس شادي و سرخوشي را در زندگي استمرار بخشد. عواملي که او را در به دست آوردن و بيان اين حالت ياري مي کردند شعر، موسيقي و سماع بود. مولانا براي اين سرور قلبي و معنوي خود شکرگزار حق بود و مي گفت “بسم الله علي سرور قلبي. بسم الله علي سکري و شکري”234 و به استناد يکي از احاديث منسوب به پيامبر (ص) مي گفت: “چون نور خدا در دل مؤمن درآيد دل باز شود و فراخ شود”235 و مي گفت پيامبر (ص) اين انبساط باطني را به حرکت آب تشبيه مي کند که چون سنگي در آن بيفگنند آن آب از هم باز مي شود.”236
مولانا از درک مفهوم دلتنگي و غمزدگي نيز شانه خالي نمي کند، وي هم مسخّر شوق حق و هم مسخّر خوف حق است. به گونه اي که افلاکي روايت مي کند، روزي مولانا پسر خود، سلطان ولد، را در حالت قبض و افسردگي مي يابد، با حرکتي لطيف و خنده آور او را به سر نشاط مي آورد و سپس با يادآوري اين نکته که قبض و بسط واردي الهي است به وي چنين مي گويد: “آن محبوبي که ترا به غايت شادان مي داشت و از او در بسط بودي و نشاط مي کردي، هم او است که غمگينت مي دارد و از او مقبوض گشته اي؛ همه اوست و از او فايض مي شوي.
شعر
گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش

کو بدين شيوه بر ما بارها مست آمدست

پس چرا بي فايده غمناک مي شوي و در قبضة قبض فرو مي ماني شعر:

قبض ديدي چارة آن قبض کن

ز آنک سرها جمله مي رويد ز بُن

بسط ديدي بسط خود را آب ده

چون برآيد ميوه با اصحاب ده”237

با وجود شناختي که از مشرب مولانا و روحيه سرشار از نشاط و خوشدلي وي داريم و با توجه به عدم اشاره افلاکي و گردآورنده مجالس سبعه، به ايجاد حالت قبض براي مولانا در حين برگزاري مجالس، به احتمال زياد اغلب مجالس مولانا مانند مجالس ابوسعيد در حالت انبساط و وجد باطني برگزار مي گرديده و اين حالت بسط و سرخوشي بر همة مجالس حاکم بوده است.

3-6-2 ضميرخواني

سالکاني که قدم از مرتبه اسلام به مرحله ايمان مي نهند، وارد سلوک الي الله مي گردند تا به مرحله کمال برسند، چهار سفر روحاني و معنوي را پيش رو دارند که به “اسفار اربعه” مشهور است و به ترتيب عبارتند از:
سفر اول؛ سفر من الخلق الي الحق که در اين سفر، سالک مراتب سلوک يا هفت شهر عشق را طي مي کند و در انتهاي آن به مقام فنا في الله مي رسد.
سفر دوم؛ که “سفر بالحقِّ في الحَق” است، سير در اسما و صفات الهي براي وي حاصل مي گردد. سفر سوم؛ که مشهور به “سفر مِن الحقّ اِلَي الخَلقِ بالحق” است، برخلاف سفر اول که در قوس صعودي بود، در قوس نزولي طي مي شود و سالک پس از آگاه شدن به حقايق، حامل خبر و پيام الهي گشته و در آخر موفق به سير نهايي مي گردد.
سفر چهارم؛ که “سفر بالحقّ في الحق” است سالک به مقام عارف کامل مي رسد و از جانب خداوند مأموريت مي يابد که در زمين به ارشاد و هدايت خلق بپردازد. و خداوند متعال ضميري آينه گون به او عطا مي کند که آينة تمام نماي انوار و الطاف الهي مي گردد، و آنچه که در نظر عوام مستور است، براي وي مکشوف مي شود، که از آن به اشراف بر ضماير و ضميرخواني تعبير مي کنند.
اين نيروي معجزه آساي دروني که مشايخ صوفيه از آن برخوردارند، استعدادي مافوق طبيعي است که در علم روان شناسي از آن به عنوان روشن بيني، تله پاتي، قدرت خواندن افکار ديگران و… نام برده اند.
همانگونه که از حکايات مختلف به روايت جمال الدين ابوروح و محمد بن منور و ساير مقامات نويسان بر مي آيد، ابوسعيد ابي الخير در خواندن فکر ديگران قدرت شگفت انگيزي داشت. وي با قدرتي که در اشراف بر ضماير داشت، به خصوص در حين مجلس گويي پيوسته از انکار و داوري مخالفان و نيّات باطني مريدان و هواداران خود، با توانايي هاي مافوق حِسّيّات آگاهي حاصل مي کرد و در پاره اي اوقات آن مسأله اي را که به صورت باطني درک کرده بود به صورت تعريض و با خواندن شعري و يا حديثي که فقط شخص مورد نظر متوجه شود، بيان مي داشت، ولي در اکثر مواقع، به صورت صريح و بدون هيچ پرده پوشي فکر و انديشه فرد را در ميان جمعيت حاضر در مجلس مطرح مي کرد.
اين ضميرخواني هاي متعدد ابوسعيد در مجالس باعث تحول دروني و از بين رفتن بسياري از خصومت هاي منکران، مخالفان و مدعيان مي شد، تا جايي که برخي از آنان في المجلس توبه مي کردند و تا پايان عمر از مريدان مخلص وي مي گشتند.
جمال الدين ابوروح در بيان چگونگي مريد شدن حسن مؤدب که در اثر ضميرخواني شيخ در حين مجلس گويي از مريدان و خادمان بسيار مخلص ابوسعيد گرديد، چنين مي گويد:
“از حسن مؤدب نقل کنند که وي گفت که ابتدا شيخ به نيشابور آمد و مجلس مي گفت خبر در شهر افتاد که پيري از صوفيان آمده است و… از اسرار بندگان خبر مي دهد. و من صوفيان را دشمن داشتمي. گفتم: “صوفي علم نداند. مجلس چون گويد؟ و علم غيب حق، تعالي، به هيچ کس نداد است. او چگونه خبر دهد؟” … روزي بر سبيلِ امتحان به مجلس او آمدم. و در پيش تختِ او بنشستم. جامه هاءِ فاخر پوشيده و دستاري فوطة طبري در سر، با دل پرانکار … شيخ سخن آغاز کرد. چون شيوة سخن شيخ بشنيدم واله و متحيّر بماندم … از بهر درويشي جامه اي خواست هر کسي چيزي بدادند. مرا در دل افتاد که دستار خود بدهم. باز گفتم: “مرا اين از آمل فرستاده اند هديه، ده دينار قيمت اين است. ندهم”. ديگر بار شيخ حديث دستار کرد. مرا ديگر بار در دل افتاد که بدهم. باز رد کردم و ندادم. پيري در پهلوي من نشسته بود. گفت: “يا شيخ! حق با بنده سخن گويد؟” گفت: “براي دستاري را دوبار بيش نگويد. با اين مرد که در پهلوي تو نشسته است، دو بار گفت اين دستار بده به درويش، وي مي گويد: قيمت اين ده دينار است و مرا از آمل فرستاده اند.” حسن گفت: برخاستم و قدم شيخ بوسه دادم و دستار و جامه جمله بدادم و جملة مال فدا کردم و همة عمر پيش شيخ و فرزندانش به خدمت ايستادم.”238
محمد بن منور نيز در حکايت هاي بسيار زيبا و مختلفي، مسأله ضميرخواني ابوسعيد در حين مجلس گويي را روايت کرده است که هر کدام از اين حکايات لطف و حالات خاص خود را دارد.
” جدم شيخ الاسلام ابوسعيد، رَحمَةُ الله عَلَيه، گفت که روزي شيخ ما ابوسعيد… در نيشابور
مجلس مي گفت. دانشمندي فاضل حاضر بود. با خود انديشيد که اين سخن که اين مرد مي گويد، در هفت سبع قرآن نيست. شيخ، حالي، روي بدان دانشمند کرد و گفت: “اي دانشمند! بر ما پوشيده نيست انديشة خاطر تو. اين سخن که ما مي گوييم در سبع هشتم است!” آن دانشمند گفت: “سُبع هشتم کدام است؟” شيخ گفت: “هفت سُبع آن است که (……. يا اَيُهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيکَ)239 و هشتم سُبع آن است که (فَاَوحي اِلي عَبدِه ما اَوحي)240 شما مي پنداريد که سخن خداي عزّ و جل معدود و محدود است… “241.
مولانا نيز مانند ابوسعيد، قدرت شگفت انگيزي در اشراف بر ضماير داشت و به گونه اي که افلاکي در چندين حکايت ذکر مي کند، در حين برگزاري مجالس و معرفت گويي، قادر بوده است که ضمير و انديشه حاضران در مجالس اعم از مريدان، مدعيان، منکران و… را بخواند و به افکار آنها پي ببرد.
“همچنان هم از خدمت مذکور منقول است که در ميان ائمة دين تقرير کرد که روزي در مدرسة حضرت مولانا اجتماعي عظيم بود و تمامت امرا و اکابر حاضر… و مدرسة ما نيز در آن حوالي بود… برخاستم و مختصر جامه پوشيده از ميانِ ازدحام خلق به مدرسه آمده و در گوشة در پس مردم به تلاوت سوره سجده مشغول گشتيم؛ همانا که چون به آيت سجده رسيده، حضرت مولانا در حال سجده کرد، گفتم: شايد اتفاقي باشد، سورة ديگر خواندم الي آخر السجدات؛ همچنان سجده ها مي کرد؛ يقينم شد که نظر مبارک ايشان بر لوح محفوظ است و لوح محفوظ باطن فاطن اوست و اشارتِ مَا کََذَبَ الفُؤادُ مَا رَأي242 عبارت از اين است؛

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره حضرت محمد (ص)، رسول اکرم (ص)، مشهد مقدس Next Entries دانلود پایان نامه درباره متکلم وحده، ناخودآگاه، مشهد مقدس