دانلود پایان نامه درباره فرهنگ جوانان

دانلود پایان نامه ارشد

است. نقطه ي درخشش برکت ،جايي است که ريزه کاري هاي موقعيت خودش را توصيف مي کند.اين توصيف اوست از اولين درگيري اش با يک رمان:” حس مي کنم کسي به زور مي کشدم .زنجير در چرخ دنده ها جاگير شده ،حسي از جفت و جور شدن ،و بعد حرکتي نرم رو به جلو”آن چه برکت در دوره ي زوال رمان به چشمش مي آيد،چيزي فراتر از تغيير در عادت هاي سرگرمي ماست .چيزي که او مي بيند ،زيروزبر شدن سرشت انساني است .بي ترديد کابوس او يکي ازآن”مديران شبکه هاي اطلاعاتي موفق و لايق است که برداشت شان از مفهوم انسان بسيار سطحي است،مديراني که هر را از بر تشخيص نمي دهند”او قبول دارد که تکنولوژي،دورنماي ذهني ما را از جهان وطني و آسان گير کرده،دسترسي مان را به اطلاعات ساده تر شناخت ما را از خودمان گسترده تر کرده،اما آن طور که برکت به کرات تاکيد مي کند ،”هر چه نظام هاي دسترسي ما به اطلاعات پر جزئيات تر شوند ،چيزهاي بيشتري را قرباني فهم ميکنيم.”اوگي مارچ قرباني آرنولد شوارتزنگر،فرديت قرباني عضويت درگروه،عقل و شعور قرباني انفجار اطلاعات.
با در نظر گرفتن اين که نويسنده هاي معاصري همچون توني موريشون چندين وچند برابر جين آستين در زمان خودش مخاطب دارند،حتما چيزي جز تحليل منطقي برکرت را به اين اظهار نظر مبالغه آميز وادار کرده است .به نظرم سر نخ اين ماجرا در نيم نگاه هايي است که به زندگي شخصي اش مي اندازد.برکرت به سيگاري بودن ،اضطراب هاي مرضي ،بي خوابي و د رخود فرو رفتگي اش گريز مي زند.او اولين مخاطبان کتابش را دوستان پر شمارش عنوان ميکند.دوستاني که با او در سياهي فرهنگي دوران معاصر هم نظر نيستند ،دوستاني که بي اعتنا از کنار پيشرفتهاي الکترونيک مي گذرند.”گاهي شک مي کنم که ايا من و دوستان متفکرم در يک دنيا زندگي مي کنم ؟طبيعتا ترجيح مي دهم اين طور فکر کنم که مشکل از دوستانم است”.
نخبه گرايي پاشنه اي آشيل تمام دفاعيه هاي جدي از هنر است.نخبه گرايي ادبيات مدرن بدون شک نوعي غير عادي از نخبه گرايي است،نخبه سالاري بيگانگي ،انجمن اخوت شک و سرگرداني.آن هايي که اهل کتاب نيستند،اين اتهام را مطرح مي کنند که کتاب خواندن نوعي فعاليت متفرعنانه ي درون گروهي است که کتاب خوان ها با آن عليه کتاب نخوان ها قضاوت و ارزش گذاري مي کنند.برکرت آن قدر شجاع است که به بزرگ ترين ترس هاي اين آدم ها صحه بگذارد:”البته که خواندن نوعي قضاوت است.خواندن،به برداشت ها و اولويت هاي معمول زندگي روزمره ي ما ،داغ ننگ مي زند و آن ها را به چالش مي کشد”.
اعتراف مي کنم که من هم تحت تاثير اين استدلال ام،به همين خاطر است که تلويزيونم را رد کردم و دوباره خودم را وقف کتاب کردم.با اين حال سعي مي کنم که اين موضوع را پيش خودم نگه دارم .من هم به اندازه ي برکرت عاشق رمان ام و من هم حس مي کنم که رمان ها نجاتم داده اند.روي هم رفته هر کاري هم که کنيم،رمان نويس ها دوست دارند ديگران از آثارشان لذت ببرند،نه اينکه به آثارشان مثل داور نگاه کنند .آه و فغان بابت به محاق رفتن رمان ها زير سايه ي تکنولوژي هاي اهريمني و منتقد هاي خيانت کار.مثل کاري که برکرت ميکند،آسيبي را که به ادبيات وارد شده را ترميم نخواهد کرد.اين استدلال که کتاب خواندن سبب پر مايه گي انسان مي شود هم همين طور در نهايت،اگر رمان نويس ها بخواهند اثرشان خوانده شود ،مسئوليت جذاب کردن آن با خودشان است و بس.
روزي روزگاري شخصيت ها در عرصه هايي غني از موقعيت هاي گوناگون زندگي مي کردند.حالا دنيا صفر و يکي شده است:يا داريد يا نداريد.يا کارآمديد يا ناکارآمد.يا خسته ايد يا عصبي .شايد خانواده هاي بدبخت حتب بيش از خانواده هاي خوش بخت به سي ان ان و شير شاه سنجاق شده باشند.تلويزيون براي آن ها صرفا يک مرجع فرهنگي نيست بلکه تار و پود زندگي شان است.اگر مبناي يک رمان درک شخصيت هايي پيچيده در پس زمينه ي يک جامعه ي بزرگ باشد،چطور مي خواهيد آن را بنويسيد وقتي که ديگر پس زمينه و پيش زمينه از همديگر قابل تفکيک نيستند؟
بر اساس حرف هاي برکرت”داستان تا وقتي به حياتش ادامه مي دهد که بتواند خبرهاي جديد به خواننده هايش بدهد،خبرهايي درباره ي اين که معناي زندگي در دنياي معاصر چيست”احتمالا برکرت رمان هاي جديد برزنتي و پر مخاطب تولستوي و ديکنز واشتاين بک را ذهن داشته.ممکن است که در چند دهه گذشته مخاطبان رمان ها پخش و پلا شده باشند اما در اين قرن فناوري زده ،ادبيات ناچار بوده است که به سکوت و تبعيد تن بدهد.کافکا به ماکس برود گفته بود که رمان هايش را بسوزاند،هنري گرين و کريستينا استيد در زندگي شان در غبار گم نامي بودند ،فاکنر و اکانر در روستاهاي جنوب آمريکا خودشان را گم و گور کردند.دن دليلو در مصاحبه اش با پاريس ري ويو گفته بود”هر چيزي که در فرهنگ هست ،عليه رمان است .براي همين است که نويسنده بايد ساز مخالف بزند .رمان نويس بايد عليه قدرت بنويسد ،عليه شهر،عليه ايالات،عليه تمام چيزهايي که در پي يکسان سازي اند.”
مفهوم نويسنده ي مخالف خوان،سنتي ديرپاست و گونه هاي مدرن آن هم دست کم از زمان جنگ جهاني اول وجود داشته اند،از زماني که کارل کراوس اتريشي خودش را “مخالف نا اميد” فناوري،رسانه و سرمايه داري توصيف کرد.چيزي که ظهورش زمان بيشتري طول کشيده ،مفهوم “خواننده مخالف خوان” است .پارادکس نخبه گرايي ادبي اين است که افراد در انتخاب آن آزادند و هر کس که سواد داشته باشد،مي تواند عضوي از آن باشد.دموکراسي آشکار شبکه هاي ديجيتال،به خاطر تازه کار بودن آن هاست.دير يا زود،همه شبکه هاي اجتماعي از هرج و مرج به طبقاتي شدن حرکت خواهند کرد.حتي اگر انقلاب ديجيتال تبديل شود به نسخه اي از تماميت خواهي استاليني (با رنگ و بوي بازار آزاد)،ممکن است اثر معکوس آن ترفيع جايگاه کتاب خواني باشد.دنياي چاپ زير زميني و رشد و رونق خوانندگاني که شعرهاي آنا آخماتووا را از بر مي کردند،يادمان خواهد انداخت که کتاب خواندن مي تواند نفس بکشد و حتي رش کند،در تبعيد.
نه تنها نگروپانتي که از کتا بخواندن خوشش نمي آيد ،بلکه برکرت هم که فکر مي کند اکنون پايان تاريخ است،يک چيز را دست کم گرفته اند،بي ثباتي جامعه و تکثر کنترل ناپذير اعضايش .رب النوع فرهنگ رسانه اي فقط و فقط بر نخبه گرا بودن مطالعه ي ادبي مهر تاييد مي زند .من عزادار نابودي مرجعيت فرهنگي اي هستم که روزگاري از آن ادبيات بود و افسوس شروع عصر نگران کننده اي را مي خوردم که درآن ،لذت بردن از متن دشوار مي شود.گمان نکنم عده ي زياد ديگري تلويزيون هايشان را رد کنند حتي مطمئن نيستم که خودم مدتي طولاني دوام بياورم و يک تلوزيون جديد نخرم . با اين همه اولين درسي که کتاب خواندن به ما مي دهد اين است که چطور تنها باشيم47(فرتزن،1393).
3-4-2- موسيقي و زندگي روزمره
در سطح زندگي روزانه موسيقي داراي قدرت است .موسيقي مي تواند بر نحوه ي کنترل بدن ها ؛بر چگونگي رفتار با خويشتن ؛چگونگي تجربه ي گذر زمان و چگونگي احساس -بر حسب انرژي و عاطفه -درباره ي خويشتن و ديگران و در باره ي وضعيت هاتاثير بگذارد. “دي نورا”.
موسيقي از چند جهت و در چند سطح به زندگي روزمره شکل مي دهد و مشارکت در موسيقي همان قدر که از طريق دخالت فعاليت در فرايند توليد موسيقي صورت مي پذيرد از طريق کرده و کارهاي مصرف موسيقي نيز انجام مي گيرد .اين چنبه از زندگي موسيقيايي با توجه به واکنش هاي سبک گرايانه به موسيقي خصوصا در ارتباط با جوانان به کامل ترين شکل مطالعه شده است.
از اواسط دهه 1950انواع ژانرهاي موسيقي عامه پسند از راک اندرول به بعد الهام بخش طيفي از سبک هاي بصري متمايزي بودند که طرفداران جوان اين نوع موسيقي ها به کمک اين سبک هاي بصري هم دلبستگي خود را به نوع خاصي از موسيقي نشان داده اند و هم خود را از جامعه ي بزرگتر متمايز و مشخص ساخته اند.
با اين حال جاذبه و معناي موسيقي در زندگي روزمره هرگز به جوانان محدود نمي شود و به موسيقي “عامه پسند” نيز محدود نمي شود .پژوهش ها نشان داده اند که چگونه سبک هاي گوناگون و پر طرفدار موسيقي به صورت فعال مورد استفاده ي مخاطبان در متن و زمينه ي زندگي هاي روزمره ي آن ها قرار مي گيرد.
موسيقي و زندگي روزمره: در متن زمينه ي جوامع معاصر ؛موسيقي بخش جدايي ناپذير ممنظره ي صوتي روزمره ي ماست که در متن و زمينه هاي اجتماعي گوناگون به گوش مي رسد از جمله در مراکز آمادگي جسماني ؛سالن هاي انتظار فرودگاه و مراکز خريد و رستوران ها پيدايش و پيشرفت استريوهاي خانگي و شخصي در اوايل دهه 1980 دريچه ي تازه اي به روي مصرف موسيقي گشود که فرد مي تواند با توجه به انتخاب شخصي خود قطعه اي موسيقي دلخواه خود را با تجربه ي پديدار شناسانه ي دنياي روزمره خود انطباق دهد .فناوري نيز موجب تغييرات مهمي در تقسيم بندي هاي ميان هنرمند و مخاطب در صحنه هاي اجراي موسيقي شده است .
پيشرفت هاي تکنولوژيک از اجراهاي زيرزميني ؛رقص که فناوري رايانه اي موجب باز تعريف معناي :موسيقي دان” شده است تا ميکروفن هاي تلفيق صدا که مخاطبان و اجرا کنندگان مي توانند جاي خود را عوض کنند .تاثير در خور توجهي بر نقش و معناي موسيقي در زندگي روزمره داشته اند .
فرث گفته است که آنچه موجب خاص بودن موسيقي مي شود در اين است که ظاهرا موسيقي مي تواند نوع جديدي از خود شناسي را امکان پذير کند و ما از تکرار ها و يکنواختي هاي زندگي روزمره و توقعات و انتظاراتي که بر گرده ي هويت هاي اجتماعي ما سنگيني مي کند برهاند”
افراد با تملک و مصرف متون موسيقيايي به لحاظ نمادين با زندگي روزمره و قواعد بازي و لذت بردن و اعتراض که با مشارکت جمعي در موسيقي همراه است درگير مي شوند و به اين ترتيب زمينه ي چانه زني و داد و ستد هاي نمادين زندگي روزمره در شرايط اجتماعي معاصر فراهم مي شود.اين مطلب از سوي گروه سبرگ نيز تاييد مي شود که معتقد است فهم موسيقي مستلزم طرح اين پرسش است که موسسيقي به هوادارا ن خود چه چيزي مي دهد .چگونه به آن ها توان و قدرت اعطا مي کند و آآن ها چگونه به موسيقي قدرت بيشتري مي دهند.موسيقي چه فرصت ها و امکاناتي در اختيار آن ها مي گذارد تا در زندگي هاي روزمره از آن بهره گيرند .
هر چند که گروه سبروگ در اين جا فقط به موسيقي راک و فرهنگ جوانان توجه دارد ولي ملاحظات او را مي توان به صورت کلي تري به نقش موسيقي در زندگي روزمره نسبت داد .پژوهش هاي جديد نشان مي دهند که مخاطبان چگونه طيف کاملي از سبک هاي موسيقي از موسيقي راک تا جاز و موسيقي فلکلوريک را فعالانه در مقام راه و روش هايي معنا دادن ب زندگي هاي روزمره شان و تعيين موقعيت خود در متن و زمينه هاي روزمره مورد استفاده قرار مي دهند.
موسيقي ابزار يا منبعي است که مردم براي سر و سامان دادن به خويشتن در مقام عاملان برخوردار از ذوق و قريحه و در مقام موجوداتي که قادر به احساس؛تفکر و عمل در زندگي روزمره ي خود هستند به آن روي مي آورند
آدورنو همچنين به شدت منتقد موسيقي عامه پسندي بود که به صورت انبوه توليد مي شد و بنا به استدلال يکي از بدترين نمونه هاي تجاوز سرمايه داري به دنياي هنر بود .آدورنو که خود يک موسيقي دان بود از چيزي که آن را استاندارد سازي موسيقي و فرو کاستن آن آن به کالا مي ناميد آزده و خشمگين مي شد.آدورنو در مقاله اي با عنوان در باره ي موسيقي عامه پسند ميان موسيقي جدي يا هنري و موسيقي عامه پسند تمايز مي گذارد و تفاوت اصلي آن هارا درخواست هاي متفاوتي مي داند که از شنونده طلب مي کند .به عقيده ي آدورنو غرض از موسيقي هنري رساندن معناي شخصي به شنونده است.معنايي که آهنگ ساز در نظر داشته است درست به همان صورتي که يک نقاش براي رساندن معناي مورد نظرنقاش؛به بيننده کشيده مي شود .علاوه بر اين به گفته ي آدورنو معناي مورد نظر فقط پس از آموختن وو به کار ستن مهارت هاي شنيداري آشکار مي شود.بنابراين گوش سپردن به موسيقي هنري نوعي تجربه ي آموزشي و نيز تربيتي است.
درست شنيدن تبديل به تمرين دريافت تماميت واقعي يک قطعه موسيقي مي شود.هنگامي که اين تمانيت درک شود دروازهه اي دنياي دروني تازه اي گشوده مي شود که دنياي تجربه ي والايي است که به شنونده اجازه

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره اوقات فراغت، فرهنگ عامه Next Entries دانلود پایان نامه درباره اوقات فراغت، قهوه خانه ها، صنعت فرهنگ