دانلود پایان نامه درباره روان رنجورخویی، صفات شخصیت، عاطفه منفی

دانلود پایان نامه ارشد

هیجانات مثبت هنگامی که در معرض محرک های مثبت قرار می گیرند، به نمایش بگذارند. بطور مشابه، در حال حاضر تصور می شود، بعد روان رنجور بطور نزدیک با تفاوت های فردی در سیستم بازداری قوی در ارتباط است، و این به این معناست که افراد نوروتیک باید حساسیّت بیشتری از افراد باثبات نسبت به علائم تنبیهی داشته باشند. و این تنبیه آستانه بالای پاسخ دهی را باید در قالب پردازش اطلاعات افزایش یافته و افزایش هیجانات منفی هنگامی که در معرض محرک های منفی قرار می گیرند، به نمایش بگذارند. بر این اساس، لوکاس و دیرن فورث192 (2008؛ نقل از لارسن و اید، 2008) اشاره کردند که دو فرضیه ابزاری ساده می تواند رابطه بین برونگرایی و عاطفه مثبت را توضیح دهد. اول اینکه، چون برونگراها بیشتر از درون گراها اجتماعی هستند، ممکن است بیشتر از درون گراها در فعالیّت اجتماعی شرکت کنند، اگر فعالیّتهای اجتماعی لذت بخش باشند، افزایش این فعالیّت ها به شادکامی بیشتر برونگراها منجر می شود. بنابراین، برونگراها نسبت به درونگراها پاسخ مثبت بیشتری به موقعیّت های اجتماعی می دهند. دوم آنکه، برونگرایان و درون گرایان به مقدار مشابهی در فعالیّت های اجتماعی شرکت می‌کنند اما، به دلیل اینکه برون گراها خوش مشرب تر از درون گراها هستند ممکن است بیشتر از درون گراها از این شرایط لذت ببرند. علاوه بر اینکه رایطه قوی بین برونگرایی و روان رنجور خویی با بهزیستی ذهنی وجود دارد سایر عامل ها (سازگاری، وظیفه شناسی، پذیرش) نیز با بهزیستی ذهنی با درصدی کمتر در ارتباط هستند.
با توجه به مطالعات صورت گرفته در مورد عوامل شخصیت و رابطه آن با بهزیستی ذهنی، پژوهشهای دینر (2000)، (هیز و جوزفه193، 2003؛ دنیو و کوپر194، 1998؛ فارنهام و چنج195، 1999؛ استیل، اشمیت و شولتز، 2008؛ نقل از مالکوک196، 2011) و (لوکاس و دینر، 2008؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011) و (لامرز و همکاران، 2012) و (ویترسو197، 2001) و (رومرو و همکاران، 2012) از نظریه های کاستا و مک کرا (1980) حمایت می کنند و معتقدند پنج عامل شخصیت که ماهیّتی بیولوژیک دارند عنصر کلیدی برای تبیین بهزیستی ذهنی می باشد. از میان پنج عامل، بیش از همه، ویژگیهای روان رنجورخویی و برونگرایی قویترین ویژگیهای شخصیت هستند که می تواند بهزیستی ذهنی را پیش بینی نماید (لوکاس و دینر، 2008؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011). به نظر می رسد، برونگرایی، بهزیستی ذهنی را تحت تأثیر قرار می دهد زیرا با هیجان مثبت مرتبط است و بیشتر با عاطفه مثبت واکنش نشان می دهد. در حالیکه روان رنجورخویی رابطه قوی با هیجانات منفی دارد و بیشتر با عاطفه منفی واکنش نشان می دهد (راستینگ198 و لارسن، 1997؛ به نقل از لارسن و اید، 2008).
شاید جامع ترین پژوهشها در شخصیت و بهزیستی ذهنی، توسط دنیو و کوپر(1998؛ نقل از لارسن و اید، 2008) صورت گرفت که بدنبال پاسخ به این سؤال بودند که آیا دو صفت برونگرایی و روان رنجورخویی، دو ویژگی واقعاً مهمی هستند که می تواند بهزیستی ذهنی را تبیین نماید؟ نتایج فراتحلیلی آنها از صدها دانشجویی که مورد مطالعه قرار گرفته بودند، همبستگی بین صفات شخصیت و مفاهیم مختلف بهزیستی ذهنی را نشان داد. تعجب آور است که برآورد آنها همبستگی ضعیف تا متوسطی را نشان داد. برای مثال، بعد از طبقه بندی صفات شخصیت به پنج دسته ای که نماینده پنج عامل بزرگ است، دنیو و کوپر ارتباط آنها را به بهزیستی ذهنی در بازه ی زمانی تنها از 11/0 (برای گشودگی به تجربه) و 22/0 برای (روان رنجوری) بدست آوردند. برونگرایی تنها 17/0 با بهزیستی ذهنی همبستگی داشت. مالکوک (2011) معتقد است از بین پنج صفات شخصیت، برونگرایی، روان رنجورخویی و سازگاری بیشترین ارتباط را با بهزیستی ذهنی دارد، روان رنجورخویی، پیش بینی کننده منفی از بهزیستی ذهنی و برونگرایی و سازگاری پیش بینی کننده مثبت از بهزیستی ذهنی می باشد.
لوکاس و فوجیتا (2000؛ به نقل از لارسن و اید، 2008) از نتایج فراتحلیلی خود، رابطه بین برونگرایی و عاطفه مثبت را مورد بررسی قرار داده و همبستگی 37/0 را بدست آوردند. بنابراین، برونگراها عواطف مثبت بیشتری را نسبت به درون گراها تجربه می کنند و روان رنجورها هیجانات منفی بیشتری نسبت به افراد با احساسات پایدار تجربه می کنند (راستینگ، 2001؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011). علاوه بر این، برخی محققان مانند لارسن و کتلار199، 1991؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011) نشان دادند که درحالیکه برونگراها نسبت به درونگراها به محرک های مثبت بیشتری توجه دارند و واکنش نشان می دهند، روان رنجورها، نسبت به افراد با احساسات باثبات به محرک های منفی بیشتر توجه دارند و واکنش نشان می دهند. این یافته ها بیانگر آن است که این دو صفت نشان دهنده گرایش حالت های هیجانی مثبت در مقابل منفی است. علاوه بر این، لارسن و همکاران (1986) دریافتند که شدت ابعاد شخصیت با رویکردهای مختلف جسمانی، رفتاری و شناختی رابطه دارد. به عنوان مثال، افرادی که تجربه عاطفه مثبت شدید را گزارش می دهند کمتر به طور فیزیکی تحریک می شوند و بیشتر گرایش به اجتماعی شدن دارند. تکانشی تر و برونگراتر هستند (گارسیا و ارلندسون، 2011). از سویی رابطه نزدیک بین روان رنجورخویی و عاطفه منفی شاید راحت تر درک شود. عاطفه منفی بعد از همه احساسات ناخوشایند مثل شکست جزئی، سرخوردگی ها و ناراحتی های روزانه بروز و احتمالاً به عنوان شدّت و مدّت زمان واکنش مشهود است (واتسون و کلارک، 1984؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011). به عبارت دیگر، روان رنجورخویی ممکن است با شدت عاطفه منفی و تجربه فراوان عاطفه منفی مرتبط باشد و کمتر احتمال دارد تحت تأثیر تجربه فراوان عاطفه مثبت قرار گیرد (گارسیا و ارلندسون، 2011). از سویی بررسی، رابطه بین صفات شخصیت با فرایندهای شناختی که مهمترین آنها طرحواره ها هستند نیز مهم است زیرا خلق و خو به عنوان یک عامل آسیب پذیری مهم برای تشکیل طرحواره های ناسازگار اولیه به کار می رود (یانگ و همکاران، 2003؛ نقل از بهرامی احسان و بهرام زاده، 2011). نتایج پژوهشها (تیم، 2010 و 2011؛ ساوا200، 2009) نشان داد که همپوشی قابل توجهی بین طرحواره های ناسازگار اولیه و صفات شخصیت، (خصوصاً روان رنجورخویی) وجود دارد. نتایج پژوهش ساوا (2009) رابطه منفی طرحواره ها و باورهای غیرمنطقی را با ثبات هیجانی و صفت سازگاری نشان داد. صفت سازگاری رابطه معکوسی با طرحواره های درگیر در بروز آسیب شناسی روانی مانند بی اعتمادی، رهاشدگی، استحقاق و سلطه گری نشان داد. هالورسن201 (2009) دریافت که رابطه مستقیمی بین طرحواره های ناسازگار اولیه، بریدگی، خودگردانی، خودپذیرش جویی و محدودیت های مختل و صفات شخصیت روان رنجور با افسردگی (عاطفه منفی) وجود دارد. پژوهشهایی نیز رابطه منفی صفات شخصیتی که مثبت و مطلوب هستند (برونگرایی، سازگاری، وظیفه شناسی و پذیرش) با آسیب شناسی روانی نشان دادند (لامرز و همکاران، 2012).
بنابراین، با توجه به نتایج پژوهشهای صورت گرفته علاوه بر صفات شخصیت که ریشه بیولوژیکی و ارثی دارند و متغیرهای جمعیّت شناختی که به عنوان عامل بیرونی در نظر گرفته می شوند و می توانند بهزیستی ذهنی را تبیین نمایند، فرایندهای شناختی نیز که عامل درونی است می تواند بهزیستی ذهنی را پیش بینی کنند ( کاچادوریان، فینچام و داویلا، 2004).
طرحواره
اصطلاح طرحواره برگرفته شده از کلمه ی یونانی اسکین به معنی؛ داشتن و یا شکل گرفتن است (داتیلیو، 2010؛ ترجمه اصغری و همکاران، 1393). واژه طرحواره در روانشناسی و به طور گسترده تر در حوزه ی شناختی، تاریخچه ای غنی و برجسته دارد. در حوزه رشد شناختی، طرحواره را به صورت قالبی در نظر می گیرند که بر اساس واقعیّت یا تجربه شکل می گیرد تا به افراد کمک کند تجارب خود را تبیین نمایند. علاوه بر این، ادراک از طریق طرحواره، میانجیگری202 می شود و پاسخ های افراد نیز توسط طرحواره جهت پیدا می کنند. طرح واره بازنمایی203 انتزاعی خصوصیات متمایز کننده یک واقعه است. به عبارت دیگر، طرحی کلّی از عناصر برجسته یک واقعه را طرحواره می گویند. در روانشناسی، احتمالاً این واژه بیشتر با کارهای پیاژه تداعی می شود، چرا که او در مراحل مختلف رشد شناختی به تفصیل در خصوص طرحواره ها بحث کرده است. در حوزه ی رشد شناختی، طرحواره به عنوان ” نقشه انتزاعی شناختی ” در نظر گرفته می شود که راهنمای تفسیر اطّلاعات و حل مسئله است. بنابراین، ما به یک طرحواره زبانی204 برای فهم یک جمله و به یک طرحواره فرهنگی205 برای تفسیر یک افسانه نیاز داریم(یانگ، کلوسکو و ویشار206؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
پیاژه، خاطرنشان ساخت که زبان انعطاف پذیرترین وسیله بازنمایی ذهنی ماست. زبان با جدا کردن فکر از عمل، تفکر بسیار کارآمدتر از قبل را امکان پذیر می سازد. هنگامی که در قالب کلمات فکر می کنیم، بر محدودیت های تجربیات لحظه ای خود چیره می شویم. می توانیم در یک لحظه به گذشته، حال و آینده بپردازیم و مفاهیم را به شیوه ی منحصر به فردی ترکیب کنیم (برک، 2007؛ ترجمه سیدمحمدی،1391). در حوزه ی شناخت درمانی، بک (1967) در اولین نوشته هایش به مفهوم طرحواره اشاره کرد که شامل ریشه عمیق الگوهای تحریف شده افکار در مورد خود، جهان و روابط با دیگران است (ساوا، 2009). آدلر (1929) نیز معتقد بود که آسیب شناسی روانی بازتاب طرحواره های ناسالم و روان نژند است که زیر بنای سبک زندگی به شمار می رود (اسپری، 1999؛ نقل از شریفی، 1389). به اعتقاد آدلر(1964) بسیاری از افراد، از طریق قدرت طلبی یا کار شدید، احساس حقارت خود را جبران می کنند، لذا الگوهای طرحواره مدار اهمیت زیادی برای رفتارهای جبرانی قائل است (شریفی، 1389). با این حال، در بافتار روانشناسی و روان درمانی، طرحواره به عنوان هر اصل سازمان بخش کلّی در نظر گرفته می شود که برای درک تجارب زندگی فرد ضروری است. یکی از مفاهیم جدّی و بنیادی حوزه ی روان درمانی، این است که بسیاری از طرحواره ها در اوایل زندگی شکل می‌گیرند ، به حرکت خود ادامه می دهند و خودشان را به تجارب بعدی زندگی تحمیل می کنند ، حتی اگر هیچ گونه کاربرد دیگری نداشته باشند. این مسئله همان چیزی است که گاهی اوقات به عنوان نیاز به ” هماهنگی شناختی ” از آن یاد می شود، یعنی ” حفظ دیدگاهی با ثبات درباره خود یا دیگران “؛ حتی اگر این دیدگاه نادرست یا تحریف شده باشد. با این تعریف کلّی، طرحواره می تواند مثبت یا منفی، سازگار یا ناسازگار باشد و همچنین می تواند در اوایل زندگی یا در سیر بعدی زندگی شکل بگیرد (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391). تجربه ها نشان داده است که طرحواره های افراد تا حدودی بازتابی دقیق از محیط زندگی اولیه شان است که ماهیتی ناکارآمد دارند. ماهیت ناکارآمد طرحواره ها وقتی ظاهر می شود که افراد در روند زندگی روزمره خود و در تعاملاتشان با دیگران به گونه ای عمل کنند که طرحواره های آنها تأیید شود، حتی اگر برداشت اولیه آنها درست نباشد. طرحواره های ناسازگار اولیه برای بقای خودشان می جنگند، این امر نتیجه تمایل بشر به ” هماهنگی شناختی ” است. اگرچه فرد می داند طرحواره منجر به ناراحتی وی می شود، ولی با این طرحواره احساس راحتی می کند و همین احساس راحتی، فرد را به این نتیجه می رساند که طرحواره اش درست است. لذا، افراد به طرحواره ها به عنوان حقایقی می نگرند که بدون به بوته آزمایش گذاشتن صحّت و سقم آنها، معتقدند که این حقایق درست هستند. نتیجه چنین دیدگاهی این است که طرحواره بر پردازش تجارب بعدی تأثیر می گذارد. طرحواره ها نقش عمده ای در تفکر، احساس و رفتار و نحوه برقراری ارتباط افراد با دیگران بازی می کنند و به گونه ای متناقض و اجتناب ناپذیر، زندگی بزرگسالی را به شرایط ناگوار دوران کودکی می کشانند که غالباً برای افراد زیان بخش بوده است (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).

مفروضات طرحواره ها
آلفورد و بک207 (1997) استدلال کردند که تئوری شناختی بر

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره روان رنجورخویی، سلامت روان، سلامت روانی Next Entries دانلود پایان نامه درباره دوران کودکی، اختلال شخصیت، آسیب شناسی