دانلود پایان نامه درباره خون آلوده، مجاز مرسل

دانلود پایان نامه ارشد

وجه شبه است.
2.
چو صحراي محشر زمين تف گرفت

به دريوزه اي آسمان كف گرفت

(همان: 416)
در اين بيت زمين مشبه، صحراي مشبه به و تف گرفتن وجه شبه است.
3.
كف شد چو ميكال رزاق شد

پذيراي حاجات آفاق شد

(همان: 417)
در اين بيت كف مشبه، ميكال مشبه به و رزاق وجه شبه است.

شادمان گشت و رخساره چون گل بفروخت

زير لب گفت كه احسنت و زه اي بنده نواز

(فرخي،1349: 217 )
در اين بيت رخساره را به گل تشبيه كرده با ذكر ادات تشبيه

فرو خورديم ز بيم خويش از بس اشك مي گون را

دل من اخگر خون كباب آلوده را ماند

(همان : 152)
در اين بيت اشك را به مي تشبيه كرده با ذكر ادات تشبيه

4-3-2-2- تشبيه مركب
تشبيه مركب به تشبيهي گفته مي شود كه تشبيه در هر دو طرف و بين دو چيز يا بيشتر باشد
1.
به گرد عارض او خط عنبرین پیداست

چو سبزه ای که بر اطراف ياسمن پیداست

(همان: 79)
در اين بيت موهاي اطراف صورت به سبزههاي اطراف گل ياسمن تشبيه شده است.
2.
به آييني كه ترسا زاده از بتخانه ميآيد

نگاه از گوشه آن نرگس مستانه ميآيد.

(همان: 105)
دراين بيت نگاه به ترسا زاده و گوشه چشم به بتخانه تشبيه شده است. در ضمن، به آييني از ادات كم سابقه تشبيه است.
3.
نباشد پیش روشندل فروغی اهل دعوی را

فتد شمع از زبان چون مهر نورافشان برون آید

(همان: 132)
در این بیت تشبیه مرکب مضمر وجود دارد؛ چنانچه كه انسان روشن دل به خورشيد و مدعي به شمع تشبيه شده است.
4.
چون برگ گل که آید با آب جزر گلشن

با اشک، پاره ی دل از چشم من بر آید

(همان: 133)
در اين بيت تشبيه مركب صورت گرفته چنانكه پاره دل به برگ گل و اشك به آب جزر گلشن تشبيه شده است.

سر از البرز برزد قرص خورشيد

چو خون آلوده دزدي سر ز مكمن

(منوچهري، 1376: 342 )
در اين بيت خورشيد به دزد خون آلوده و البرز به مكمن تشبيه شده است.

4-3-2-3- تشبيه مضمر
تشبيه مضمر، تشبيه پنهان داست كه ظاهرا تشبيه نيست اما مقصود گوينده تشبيه است.
واي باران!
باران!
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
(سپهري، 1358: 69)
1.
هر کس نفسش بوی دل خسته ندارد

از چاه، برآورده تهی دلو و رسن را

(همان: 34)
هركسيكه كه نفسش بوي دل خسته ندارد مانند آن است كه دلوي تهي را از چاه بر آورده است. به صورت پنهاني نفس را به دلو تهي و دل خسته را به چاه تشبيه كرده است.
2.
رقصد افلاک به بانگ دل سی پاره من

ناسخ حکم زبور است کتابی که مراست

(همان: 73)
در این بیت تشبیه مضمر دل به قرآن وجود دارد.
3.
میشناسد همه کس طرز نوای تو حزین!

دم جان بخش زدن کار مسیحای دل است

(همان: 75)
در مصرع دوم تشبیه مضمر خود به مسیح وجود دارد.
4.
يك جرعه مي بود، حزين!

آفت زهرم تا پخته شوم، آتش خامي نفرستاد

(همان: 107)
در اين بيت تشبيه مضمر شراب به آتش گيرا وجود دارد.
5.
چرا دراز نباشد شب فراق، حزین!

سخن ز سلسلهی زلف یار میگذرد

(همان: 114)
تشبیه مضمر زلف به شب از جهت درازی در این بیت دیده میشود.

4-3-2-4- اضافه تشبيهي
اضافه تشبيهي، آن اضافهاي است كه در آن وجه شبه و ادات تشبيه حذف شده و تنها مشبهٌ به و مشبه با رابطه دستوري مضاف و مضافٌ اليه ذكر شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
(سپهري، 1358: 78 )
سرو به گلدسته مسجد تشبيه شده است.
1.
چون گردباد حیرت از خود رهاند ما را

سرگشتگی به جایی، آخر رساند ما را

(حزين لاهيجي، 1387: 28)
سرگشتگي به گردباد تشبيه شده است.
2.
خوب آمدی ای شور نمکدان قیامت!

می جست تو را داغ پریشان نظر ما

(همان: 44)
قيامت به نمكدان تشبيه شده است در شور آفريني.
3.
فرياد كه انديشه موي كمر توست

زنار ميان، زاهد سجاده نشين را

(همان: 45)
موي كمر اضافه تشبيهي است. در آن كمر معشوق از نظر باريكي به موي تشبيه شده است.
4.
كنار كشت چه خوش مي سرود دهقاني

كه سيل حادثه را رهگذر نتوان بست

(همان:69)
سيل حادثه اضافه تشبيهي است. حادثه در اين اضافه به سيلي مانند شده كه ويرانگري و پريشاني و اغتشاش به بار ميآورد.
5.
در بارگه پادشه عشق حزین را

سرخاک شد و ذوق زمین بوس همان است

(همان: 87)
پادشه عشق، اضافه تشبیهی است. عشق به پادشاهي تشبيه شده كه تسلط و فرمانروايي دارد.
6.
حزین! در عشق از کف لنگر تسلیم نگذاری

مجال دست و پا این قلزم پر شور نگذارد

(همان: 104)
لنگر تسلیم اضافه تشبیهی است. در اين اضافه، تسليم به لنگري شبيه شده كه موجب حفظ تعادل و سكون مي شود.

4-3-3- استعاره
استعاره در لغت به معناي عاريه گرفتن است و در واقع اضافه كردن مشبه، به مشبه به است با ذكر علاقه يا همان وجه شبه بين آن دو. از ديگر تصويرهاي حزين استعاره است، او هر دو نوع
استعارههاي مصرحه و مكنيه را در اشعارش به كار ميبرد اما استعارههاي مصرحه او كاملاً‌ تكراري هستند و جذابيت چنداني ندارند و موفقيت اودر استعارههاي مكنيه است زيرا او به طبيعت جان
ميبخشد و حتي اعضاي بدن انسان نيز به شكلي جديد در اشعارش نمود پيدا ميكند.
«در تاريخ ادبيات هر گاه شعر فارسي به سمت استعاره گرايش پيدا كرده، مرز ميان ذهن و واقعيت كم رنگ شده و جهان ذهني بر واقعي غلبه پيدا كرده است». (فتوحي، 1385: 156)

4-3-3-1- استعاره مصرحه
بايد گفت اگر در كلام مشبه به را بياوريم و مشبه حضور نداشته باشد استعاره مصرحه است.

اي غنچه ي خندان چرا خون در دل ما ميكني

خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا ميكني

(شهريار، 1346: 483)
غنچه خندان استعاره از معشوق است.
1.
خامه فروهشته بود آیت تنزیل را

باز دمیدن گرفت صور سرافیل را

(حزين لاهيجي، 1387: 35)
صور سرافیل استعاره مصرحه از معانی انقلابگر
2.
بر تنگ شکّر توره افتاده مور را

دردا که دزد حاصل بنگاله میبرد

(همان: 134)
در مصرع اول شکر و مور، استعارههای مصرحه از لب و موی صورت است.
3.
سرم را جای دادی در کنار از مهر و میترسم

سرشک گرم من اخگر به دامان تو اندازد

(همان: 140)
اخگر، استعاره مصرحه از اشک است.
4.
پيغام صبا زنده جاويد نسازد

اين مرحمت از لعل مسيحاي تو باشد

(همان: 154)
لعل استعاره مصرحه از لب است.

4-3-3-2- استعاره مكنيه
چنانچه در كلام مشبه حضور داشته باشد و مشبه به حذف شود در اين صورت استعاره مكنيه است.

نه دست صبر كه در آستين عقل برم

نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

(سعدي، 1387: 502 )

1.
عبث چه زخمه فلک میزند به تار تنم

مرا که از سر هر مو خروش میآید

(حزين لاهيجي، 1387: 131)
فلک و تنم استعاره های مکنیه از مطرب و ساز هستند.
2.
زند چون خارخار عشق سرکش شعله در جایی

خلیل آسا سلامت ز آتش سوزان برون آید

(همان: 132)
عشق در مصرع اول استعاره مکنیه از شمع است.
3.
دل را فکنده عشق به میدان امتحان

گوی از میانه زلف دلارام میبرد

(همان: 134)
زلف در مصرع دوم استعاره مکنیه از چوگان است.
4.
چون قفل، حزین! از لب افسانه گشایی

آشفته دلان جان پریشان تو یابند

(همان: 145)
لب افسانه، استعاره مکنیه از دروازه است.

4-3-3-3- اضافه استعاري
اضافه استعاري، اضافهاي است كه در آن جامه و مستعارٌ منه حذف شده است و تنها مستعار له وقرينه لفظي كه با مستعارٌ منه ارتباط دارد باقي مانده است.

هر زماني به دست صبر هما

گردن آرزو فرو شكند

(مسعود سعد سلمان، 1339: 292)

1.
اگر پای شرف در دامن عزلت کشیدستی

دريغستت اگر بر دامن دارا نهی پا را

(حزين لاهيجي، 1387: 18)
شرف به انسان تشبيه شده كه پا دارد.
2.
بر روی تو حیران پریشانی زلفم

سنبل کده کرده ست گریبان سخن را

(همان: 18)
سخن به انسان يا جامه كه گريبان دارد تشبيه شده است.
3.
به چنگ عشق آتش دست، باكم نيست از سختي

پسندم عقده هاي مشكلم، مشكل گشا دارد

(همان: 100)
چنگ عشق اضافه استعاري است؛ زيرا عشق به انسان كه دست و چنگ دارد شبيه شده است.
4.
عبث بر دوش آزادی کشیدم رخت هستی را

ندانستم که بار زندگانی منتی دارد

(همان: 103)
دوش آزادی و رخت هستی هر دو اضافه استعاری هستند، در واقع آزادي و هستي به انسان كه دوش و رخت دارد شبيه شدهاند.

4-3-4- مجاز
مجاز عبارتست از آوردن لفظي و اراده كردن لفظي ديگر. معمولاً ميان اين دو لفظ ارتباطي كه ذهن مخاطب را متوجه اين اراده كردن ميكند وجود دارد كه به اين ارتباط علاقه مجاز ميگويند. « نقطهي مقابل مجاز، حقيقت است. حقيقت در لغت به معني ثابت و پا بر جاست ودر اصطلاح به كار بردن لفظ در معني اصلي خود كه همان موضوع له ميباشد». (همايي، 1375: 172) مشهورترين علاقههاي مجاز عبارتند از علاقه جزء به كل، خاص و عام، حال و محل، ملازمت، جنسيت و مشابهت.
ديگر تصوير شعري، مجاز مرسل است كه در اشعار حزين نمايان است، كه البته براي يافتن اين نوع مجاز خواننده چندان به پيچيدگي و دردسر نميافتد و مجازهاي او نيز مانند استعارههاي مصرحهاش تكراري و آسانياب هستند. وفور كاربرد اين صنعت در شعر حزين نشان ميدهد كه وي علاقه بسياري به استخدام زبان مجازي داشته است.

4-3-4-1- مجاز به علاقه جزء و كل

آب صافي شده است خون دلم

خون تيره شده است آب سرم

(مسعود سعد سلمان، 1339: 287 )
1.
ز خود رفتن سفر باشد خراباتی نژادان را

به کوی می پرستان نقش پا هرگز نمیباشد

(حزين لاهيجي، 1387 :105)
پا در مصرع دوم مجاز از وجود به علاقه جزء و کل است.

4-3-4-2- مجاز به علاقه خاص و عام

گر به سر منزل سلمي رسي اي باد صبا

چشم دارم كه سلامي برساني ز منش

(حافظ، 1387: 195 )
1.
فرهادِ ناله، گر نخراشد درون ما

گردد غبار خاطر ما بیستون ما

(حزين لاهيجي، 1387 :21)
بیستون در مصرع دوم مجاز از کوه به علاقه خاص و عام است.

4-3-4-3- مجاز علاقه حال و محل

دل عالمي بسوزي چو عذار بر فروزي

تو از اين چه سود داري كه نمي كني مدارا

(همان: 13 )
1.
سر کافر شدن داریم تو تبخانه عشقی؟

که ناقوسش به جای نعمه یا میشود ما ر

(حزين لاهيجي، 1387 :28)
در مصرع اول «سر» مجاز از قصد به علاقه حال و محل است.
2.
نکهت پیرهنت چشم جهان بینا کرد

گر تو بی پرده درآیی چه تماشاست که نیست

(همان:70)
جهان در مصرع اول مجاز از جهانیان، به علاقه حال و محل است.
3.
دلم از عمر بی حاصل حزین! افسرده خاطر شد

چراغ کلبهی ما آستینی آرزو دارد

(همان:104)
آستين، مجاز از دست است بنا به علاق حال و محل.

4-3-4-4- مجاز به علاقه ملازمت

به دلداري آن مرد صاحب نياز

به زن گفت كاي روشنايي بساز

(سعدي، 1387: 289)

1.
کوثر و دوزخ نسیه ست مرا نقد، چو شمع

از دل و دیده بود آتش و آبی که مراست

(حزين لاهيجي، 1387 :73)
آتش و آّب مجاز از حسرت و اشک به علاقه ملازمت است.
2.
در کار حزین کن نگهی گرم که فردا

بی هوش بود بادیه پیمای قیامت

(همان:73)
گرم مجاز از با شوق و توجه به علاقه ملازمت است.
3.
قفس پروردهام اما به بخت سبز مینازم

دلم از یاد او باغ و بهاری در نظر دارد

(همان:104)
در مصرع اوّل سبز مجاز از خوش و موافق به علاقه ملازمت است.
4.
غافل زدیم آهی و از ما دلت گرفت

ز آیینه بی خبر نفس ما غبار کرد

(همان:107)
در مصرع اول آهی، مجاز از گلایه به علاقه ملازمت است.
5.
دادم عنان به طبع اگر سهل، اگر خون

راندم كميت خام اگر بحر، اگر كنار

(همان:163)
خون به جاي سخت به علاقه ملازمت به كار رفته است.

4-3-4-5- مجاز به علاقه جنسيت

تيز رفتار گردد و چيره

چون كه مجروح گردد از آهن

(مسعود سعد سلمان، 1339: 314 )
1.
سرم از خشک مغزیهای زهد آسوده میگردد

به مستی گر دهد ساقی به دستم گردن مينا

(حزين لاهيجي، 1387: 4)
مينا با مجاز به علاقه جنسیت به جاي جام مینایی آمده است.

2.
دیری ست که منصور پریده ست از این شاخ

هم بانگ انالحق زدن از

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره خرقه پوشی Next Entries دانلود پایان نامه درباره اسلوب معادله، ضرب المثل