دانلود پایان نامه درباره حکمت خداوند، اقسام ادراک، ادراک عقلی

دانلود پایان نامه ارشد

قسمتی از آب تمام گرما موجود است.
جواب: اگر چنین باشد با آن قسمتی که آب در آنجا تبدیل به آتش شده، باید در نهایت گرمی باشد و قسمت دیگر در نهایت سردی در حالی که ما چنین چیزی نمیبینیم؛ زیرا به درستی که ما همه آب را اینگونه مییابیم که قسمتی از گرما کمکم در او حاصل شده است و اینگونه نمییابیم که در بعضی از قسمتهای آب، تمام گرما یکباره حاصل شده باشد.
پس با این مطالبی که ما ذکر کردیم ثابت میشود: آب استحاله را در تبرّد میپذیرد [چون گفته بودیم طبیعت آب برودت است این برودت به واسطه گرم شدن آب استحاله حرارت پیدا میکند].

[6-2. نظر فخر رازی در اثبات مزاج]
بدان شیخ و دیگران در اثبات مزاج به همین اندازه کفایت کردهاند، در حالی که استدلال آنها باطل است؛ زیرا آنگاه که ما بگوئیم: مزاج عبارت است از شکسته شدن کیفیتهای بعضی از این عناصر به واسطه بعض دیگر؛ نیاز به بیان این مطلب داریم: آتش همراه با بقاء صورت ناریه، شکسته شدن در حرارت و برودت را میپذیرد و هوا همراه با بقاء صورت هوایی، انکسار در لطافتش را میپذیرد؛ من هیچگاه نمیگویم: این شکستی که حاصل شده به واسطه اختلاط دودها و بخارها بوده است. هم‌چنین باید اینگونه گفت: همانا زمین همراه با بقاء صورت نوعیهاش انکسار را در کثافتش میپذیرد؛ من هیچگاه نمیگویم آن انکساری که در خاک و زمین حاصل شده به سبب اختلاط اجزاء مائیه بوده است و هیچکس به اثبات این مطلب متعرض نشده است. بنابراین قول به صحت مزاج یقینی و برهانی نیست.

[7-2. آتش محض، رنگ ندارد]
صفت هفتم: آتش محض و صرف، رنگ ندارد و نور نمیدهد بلکه نور فقط هنگامی در او حاصل میشود که به شیء زمینی که از آتش اثر میپذیرد، تعلق و وابسته شود.
دلیل این‌که آتش رنگ ندارد: همانا اصل شعله آتش، آنگاه که آتش قوی باشد، شفاف است و امکان ندارد که گفته شود این شفافیت به خاطر کم بودن اجزاء آتش در آنجاست؛ زیرا آن محل تابع تولد آتش است؛ بنابراین اجزاء ناریه آنجا بیشتر است.
پس ثابت شد: همانا آتش بسیط و مانند هوا، شفاف است. پس آنگاه که آتش مرکب مانند شهاب با استحاله تام، تبدیل به هوا شد به قدری شفاف میشود که گمان میشود که خاموش شد.
اما علت خاموش شدن آتش در نزد ما دو امر است:
1- (دلیل اول در بیشتر موارد است) آتش به هوا تبدیل میشود و کثافت ارضی به صورت دود از آتش جدا میشود.
2- (دلیل دوم کمتر دیده میشود) همان که ما در مورد شهابها گفتیم به این‌که آنها تبدیل به آتش خالص میشوند، پس شفاف گردیده به طوری که گمان خاموش شدن حاصل میشود.

مسأله سوم: بیان حکمت خداوند در خلق عناصر
تنبیه: نگاه کن (و تأمل کن) به حکمت صانع40 که ابتداء با آفرینش اصول و ریشهها، خلقت را آغاز کرد. سپس از آنها مزاجهای گوناگون را آفرید و هر مزاجی را برای نوعی قرار داد و دورترین مزاجها از اعتدال را برای دورترین انواع از کمال قرار داد و نزدیکترین مزاجها به اعتدال را مزاج انسان قرار داد تا نفس ناطقه از آن متولد شود. [این عبارت در حقیقت زمینهسازی برای نمط سوم یعنی نفس است.]

نمط سوم
نفس41 ارضی و سماوی

سخن در نمط سوم در سه بخش مطرح شده است

بخش اول: بحث از ماهیت جوهر نفس
[مسأله اول: نفس همان بدن نیست]
تنبیه: آنچه که به واسطه عبارت «من» به آن اشاره میشود، جسم نیست به دو دلیل: دلیل اول: همانا تمامی اجزاء بدن درحال نموّ و ذبول42 (از بین رفتن) هستند، در حالی که آنچه که با عبارت «من» به آن اشاره میشود، در تمامی این احوال باقی و ثابت است. (بنابراین) آنچه که (در تمامی احوال) باقی است، غیر از آن چیزی است که باقی نمیماند. (و مغیر است یعنی بدن)
دلیل دوم: همانا گاهی آنچه با عبارت «من» به آن اشاره میشود را درک میکنم، در حالی که از تمامی اعضاء ظاهری و باطنی خویش غافل هستم. پس همانا من در حالی که اهتمام قلبی به امر مهمی دارم میگویم: من فلان کار را انجام میدهم، من میبینم و من میشنوم. «من» جزئی از این قضیه است پس مفهوم «من» در آن هنگام برای من حاضر است با اینکه در آن هنگام از همه اعضاء خویش غافل هستم. بنابراین آنچه که مورد فهم و توجه است، غیر از آن چیزی است که از آن غفلت داریم. پس «من» مغایر با این اعضاء است.
اگر خواستی برای تو ممکن است که این دلیل دوم را برهان مکاندار نبودن نفس قرار دهی. [یعنی دلیل دوم برهان بر تجرد نفس باشد نه اثبات اصل نفس] زیرا گاهی به مفهوم و مسمّای «من» توجه دارم در حالی که از جسم (بدن) غافل هستم. بنابراین ضروری است که نفس (من) جسم نباشد.
پس اگر اشکال شود: گاهی مفهوم «من» را درک میکنم در حالی که از نفس غافل هستم پس «من» با نفس مغایر است.
در جواب میگویم: نفس معنایی ندارد، مگر همان چیزی که با کلمه «من» به آن اشاره میشود. پس محال است که علم به این مشار الیه داشته باشم و حال آن که علم به نفس نداشته باشم، بلکه نفس دارای یک امر لازم سلبی (یعنی صفت سلبی) است و آن هم عبارت است از اینکه: نفس مکانمند نیست و در مکان هم حلول نمیکند و باید نفس یک ماهیت معلوم باشد هر چند که برخی لوازم نفس مجهول هستند.
هیچ کس حق ندارد بگوید: چرا صحیح نیست جسمیّت لازمه آن چیزی باشد که با کلمه «من» به او اشاره میشود. [یعنی جسمیت لازمه نفس باشد و نفس یک امر جسمانی باشد] بنابراین آن‌چه که به او اشاره شده معلوم خواهد بود و جسمیّت یک امر مجهول؟ زیرا بنابر این فرض، جسمیّت در محلّی حلول کرده است و این امری است محال؛ زیرا اگر محل جسمیت قابل اشاره باشد، آن محل جسم خواهد بود که در این صورت آن جسم، خود نیاز به محل دیگری خواهد داشت (تا در آن حلول کند. این سلسله همچنان ادامه مییابد تا به تسلسل میانجامد.) و اگر محل جسمیّت قابل اشاره نباشد به تحقیق آن محل، اختصاص به مکان و جهت خاصی نخواهد داشت پس جسمیّتی که اختصاص به مکان و جهت خاصی داشته باشد محال و ممتنع است در چیزی که به هیچ عنوان اختصاص به مکان و جهت خاصی ندارد، حلول کند [یعنی جسمیت که همواره به مکان و جهت نیازمند است هرگز نمیتواند در نفس که به هیچ مکان و جهتی اختصاص ندارد، حلول کند].
بنابراین ثابت شد: همانا جسم ذاتی است که در محلّ، حلول نمیکند (چون جوهر است و قائم به ذات) پس بر فرض اگر مشار الیه عبارت «من» جسم باشد (نه نفس) حتماً باید آن مشار الیه خود جسم باشد نه اینکه مشار الیه عبارت «من» ملزوم جسم باشد (و جسم لازمهی آن) پس بنابر، این فرض محال است کسی که مفهوم «من» را درک میکند غافل از جسم باشد برخلاف سلب جسم و حلول در جسم زیرا این دو سلب هستند پس مغایر با حقیقت آن چه که با عبارت «من» به او اشاره میشود. در حالی که محال و ممتنع نیست که ملزوم درک شود و مورد توجه باشد ولی لازم مورد غفلت باشد.43 [فخر رازی در این جا اظهار میدارد که اگر اینگونه فرض کردیم که آن چه که با عبارت من به او اشاره میشود، جسم باشد پس باید ما در هیچ حال از جسم غافل نباشیم در حالی که جسم بودن لازمه «من» است نه خود «من» بنابراین هیچ امتناعی ندارد که ملزوم «یعنی آنچه که با مَن به او اشاره میشود» درک شود ولی لازمه ان یعنی جسم مورد غفلت باشد.]

[مسأله دوم: حرکت و درک انسان به واسطه جسم و مزاج نیست بلکه با نفس است]
اشاره: انسان به واسطه چیزی عیر از جسمیّتش حرکت میکند، آن جسمیّتی که غیر انسان هم دارد و به واسطه چیزی غیر از مزاج جسمش، حرکت میکند آن مزاجی که هنگام حرکت مانع انسان در جهت حرکت اوست همانگونه که در حال خستگی چنین است.44 بلکه گاهی مانع خود حرکت میشود، چنان که در مورد رعشه چنین است.45 و هم‌چنین انسان با چیزی غیر از جسمیّت و مزاج جسمش، درک میکند؛ زیرا اگر آنچه درک میشود اگر مثل و مانند مزاج باشد هرگز مزاج آن را درک نمیکند چون مزاج، شبیه را درک نمیکند (اگر لمس شونده شبیه لمس کننده باشد، لمس کننده آن را نمیفهمد) و اگر آن چه درک میشود مخالف و ضد مزاج باشد؛ هنگامی که مزاج بهاو میرسد هر کدام از آن دو از دیگری تأثیر میپذیرند پس در هنگام تأثیرپذیری به ناچار کیفیت ابتدایی مزاج از بین میرود و کیفیت جدیدی ایجاد میشود. اما آن کیفیتی که از بین رفته، درک نمیشود چون معدوم شده است و اما آن کیفیت جدید درک نمیشود چون او شبیه و مانند واصل یعنی مزاج) است.
برهان دیگر: همانا مزاج، کیفیتی است که تبعیت میکند از ممزوج و مخلوط شدن کیفیتهای مخالف که برای جدا شدن از هم، درگیری دارند. علت امتزاج قبل از امتزاج است و آنچه که قبل است نمیتواند بعد باشد.46 [مزاج بعد از امتزاج عناصر حاصل میشود پس نمیتواند علت امتزاج و اجتماع عناصر باشد بنابراین آنچه علت امتزاج عناصر است، نفس است.]
اشکال: آیا شما نمیگویید که همانا نفس بعد از حدوث مزاج، توسط واهب صور ایجاد میشود پس این اشکال بر شما لازم و ضروری است؟ [یعنی بعد از انعقاد نطفه و حصول مزاج، روح در او از جانب واهب صور که خداوند باشد، دمیده میشود.]
جواب: نفس پدر و مادر همان چیزی است که اجزاء (و عناصر نطفه) را مجبور به اجتماع میکند و در این هنگام است که کیفیتی که مزاج نامیده میشود، ایجاد میگردد بعد از آن نفس حادث میشود. سپس همانا آن نفس، اجزاء را بر طبق همان اجتماع اول (که توسط نفس پدر و مادر ایجاد شده بود.) حفظ میکند.

[مسأله سوم: وحدت نفس و کیفیت تأثیرپذیری نفس از بدن و بدن از نفس]
اشاره: هیچ شکی نیست که آنچه با عبارت «من» به او اشاره میشود؛ واحد است. به
تحقیق دلیل آوردیم که او جسم و مزاج نیست و روشن است که عرض دیگری نیست.
بنابراین ثابت شد: همانا نفس جسم نیست و در جسم حلول نکرده است تنها چیزی که هست این است که نفس تعلق قوی، چیزی شبیه عشق شدید، به این بدن دارد و به سبب همین تعلق قوی، گاهی آثاری از بدن به سوی نفس بالا میرود.47 مانند کسی که بر کارهای بدنی خود (در زمینه شهوت و غضب و غیره) مواظبت کند از آن کارها هیأت قوی برای او در نفس حاصل میشود. و گاهی آثاری از نفس به سوی بدن نازل میشود مانند کسی که در عظمت خداوند متعال تفکر میکند پس همانا پوست او (بدن او) میلرزد، سپس انفعالات دیگری که دارای شهرت و ضعف است رخ میدهد. اگر این تأثیر پذیریها، دارای شدت و ضعف نبود برخی از مردم به حسب عادت خود نسبت به برخی دیگر زودتر از روی خشم هتک و توهین و برافروخته نمیشدند.

بخش دوم: چیزهایی که تعلق به قوه ادراکی نفس دارد
[مسأله اول: ماهیت ادراک]
اشاره: ادراک، عبارت است از حضور صورت آنچه که فهمیده شده در نزد ادراک کننده.
دلیل بر این سخن: همانا گاهی ما در عقل یا در خیالمان صورتهایی را حاضر میکنیم که آنها را با عقلهایمان مشاهده نموده و از غیرشان جدا میسازیم. پس این صورتها عدم محض نیستند. بنابراین از آن روی که در خارج موجود نیستند پس باید جایگاه آنها در نفس باشد.

[مسأله دوم: بیان اقسام ادراک: حسی، خیالی، عقلی]
اشاره: ادراک یا ادراک جزئی است یا ادراک کلی. ادراک جزئی گاهی به گونهای است که متوقف است بر وجود این ادراک در خارج؛ در این صورت ادراک را حس گویند. و گاهی متوقف بر وجود در خارج نیست که دراین صورت ادراک را خیال نامند. و ادراک کلی عبارت است از اینکه: اشخاص انسانی در مفهوم انسانیت با هم مشترک هستند و به واسطه اموری که زائد بر انسانیت است مانند بلندی و کوتاهی قد و شکل و رنگ از هم متباین و جدا هستند.
آن‌چه که مشارکت در آن وجود دارد، غیر از چیزی است که مخالفت و تباین با او، حاصل میشود. بنابراین انسانیت از آن جهت که انسانیت است (با صرف نظر از هر چیز دیگری) امری است مغایر با این امور اضافی. پس ادراک انسانیت از آن حیث که انسانیت است، همان چیزی است که ادراک عقلی کلّی نامیده میشود.
و آنچه که گفته میشود: همانا در نفس صورت مجرد حاصل میگردد؛ پس سخنی ضعیف است؛ زیرا آن صورت، یک عرض شخصی و جزئی است که در یک نفس شخصی و جزئی که مقارن با اعراض بسیار است، حلول کرده است. پس چگونه است که در مورد آن

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره اشتراک لفظی، حرکت طبیعی Next Entries دانلود پایان نامه درباره وجود خارجی، جزء لایتجزی، عقل مستفاد