دانلود پایان نامه درباره جامعه شناسی، پدرسالاری، دیوانسالاری، فرهنگ و تمدن

دانلود پایان نامه ارشد

كاستیها و نواقص‌ را به‌ صورت‌ عینی‌ روی‌ صحنه‌ به‌ تماشاچیان‌ نشان‌ دهند، در حالی‌ كه‌ گوگول‌ شرح‌ این‌ نواقص‌ را بر زبان‌ قهرمانانش‌ جاری‌ می‌سازد و از نمایش‌ عینی‌ آنها صرف‌نظر می‌كند.
ما به‌ جای‌ دیدن‌ صحنه‌هایی‌ مانند رشوه‌ گرفتن‌ قاضی‌ شهر، بلبشوی‌ حاكم‌ بر بیمارستان یا شلاق‌ خوردن‌ زن‌ افسر، فقط‌ شرح‌ آنها را می‌شنویم. این‌ برجستگی‌ و تفوق‌ یافتن‌ لایه‌ كلامی‌ نمایش‌ بر لایه‌ مرئی‌ و حركتی‌ آن‌ به‌ دو سبب‌ در بازرس اهمیت‌ بسیار پیدا می‌كند.
نخست‌ آنكه‌ گوگول‌ بدین‌ طریق‌ امكان‌ می‌یابد با صرفه‌جویی‌ در زمان‌ نمایش، به‌ طرح‌ مسائل‌ بیشتر و گوناگون‌تری‌ از جامعه‌ روسیه‌ بپردازد و تقریباً‌ نمایندگان‌ همه‌ اقشار جامعه‌ را در نمایش‌ خود بگنجاند (با توجه‌ به‌ نظام‌ حكومتی‌ و اجتماعی‌ آن‌ زمان‌ روسیه‌ می‌توان‌ گفت‌ تنها گروههای‌ اجتماعی‌ كه‌ در بازرس حضور ندارند كشیشان‌ و نظامیان‌ هستند كه‌ البته‌ عدم‌ حضور آنان‌ نیز ناشی‌ از سختگیریهای‌ سانسور بود و نه‌ میل‌ و تصمیم‌ گوگول).
از سوی‌ دیگر، در نظریه‌ ادبیات‌ نمایشی‌ ثابت‌ شده‌ است‌ كه‌ در اغلب‌ موارد، لایه‌ مرئی، حركتی‌ و عینی‌ نمایش، در وهله‌ نخست‌ بر عواطف‌ و احساسات‌ تماشاگر اثر می‌گذارد و لایه‌ ذهنی‌ و كلامی‌ آن‌ بر ذهن‌ و اندیشه‌ او. به‌ بیان‌ دیگر، آنچه‌ تماشاگر به‌ چشم‌ می‌بیند برای‌ او یك‌ تجربه‌ احساسی‌ و عاطفی‌ است‌ و بسته‌ به‌ موضوع، در او احساساتی‌ از قبیل‌ همدردی، خشم، تنفر یا غیره‌ برمی‌انگیزد. ولی‌ هنگامی‌ كه‌ همین‌ تصویر از طریق‌ گفتار به‌ او منتقل‌ می‌شود، این‌ احساسات‌ در او شدت‌ و قوت‌ كمتری‌ پیدا می‌كنند و در عوض‌ ذهن‌ او ناخودآگاه‌ بیشتر به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ و اندیشیدن‌ درباره‌ مسأله‌ مطرح‌شده‌ می‌پردازد.
‌گذشته‌ از این‌ عوامل، ویژگیهای‌ فراوان‌ دیگری‌ نیز در بازرس به‌ ارتقای‌ كیفی‌ و جاودانگی‌ این‌ اثر كمك‌ كردند كه‌ مجال‌ پرداختن‌ به‌ همه‌ آنها در اینجا وجود ندارد. از جمله‌ این‌ موارد می‌توان‌ به‌ استفاده‌ از ابزار «آینه» (شخصیتها، موقعیتها و توصیفهای‌ آینه‌ای)، ابزارهای‌ اغراق‌ و گروتسك‌ اثر، ویژگیهای‌ شوخیهای‌ كلامی و… اشاره‌ كرد. نمایشنامه‌نویسان‌ ما می‌توانند با توجه‌ به‌ این‌ موارد، در آثار خود از آنها سود فراوانی‌ ببرند.

4-5-3- خلاصه ای از داستان (دماغ)

داستان «دماغ» درباره‎ی مردی است که دماغش را که می‌خواهد زندگی خودش را داشته باشد، گم می‌کند. گوگول خودش دماغ بزرگی داشت ولی اين موتيف را از ديگر نويسندگان گرفته است. بنابر مطالعاتِ «و . ولاديمير» در سال ۱۹۸۷، اين تصاوير سورئاليستی در سال های ۱۸۲۰ تا ۱۸۳۰ بسيار معمول بوده اند.

اين هنوز هم به‎صورت يک سؤال باقی مانده است. هيچ سرنخی پيدا نشده تا توضيح دهد چگونه دماغ «کوالف»، مشاور فرهنگ، از خانه‎ی خدمتکاری ساده سر در آورده و چگونه به سر جايش برگشته است. طرح مرکزی داستان به دور درخواست کوالف مبنی بر بازيافتن عضو فراری‌اش می چرخد. او به مسکو می‌آيد تا پله‎های ترقی نردبان مقامات اجتماعی را يکی پس از ديگری بپيمايد. ولی اين کار بدون داشتن چهره‎ای کامل غير ممکن به نظر می‌رسد. او با خودش فکر می کند، نداشتن يک دست يا حتی يک پا قابل تحمل است ولی آدم ِ بدون دماغ چي؟! فقط شيطان می‌داند … . در لايه‎ی بيرونی و نتراشيده‎ی داستان نکته‎ای جدی نهفته است: آن‎چه مهم است خود شخص نيست بلکه مقام اجتماعی اوست که حرف اول را می‌زند.

“روز بیست و پنجم ماه مارس،در شهر پترزبورگ،اتفاق فوق العاده غریبی به وقوع پیوست.ایوان یاکوولویچ سلمانی که در خیابان وازنسینسکی زندگی می کرد،(نام خانوادگی اش گم شده و تابلوی مغازه اش تنها مردی را با گونه های صابون مالیده نشان میدهد،همراه با این نوشته:”حجامت هم پذیرفته میشود.”) روزی خیلی زود از خواب بیدار شد و بوی نان داغ به مشامش رسید.
چون از تخت بلند شد،زنش را که بانویی قابل احترام و عاشق قهوه بود،در حال بیرون آوردن گرده های نان از اجاق دید.ایوان یاکوولویچ گفت:”من امروز قهوه نمی خورم،پراسکوویا اوسیپوونا،به جایش میخواهم نان و پیاز بخورم.” (اینجا باید توضیح بدهم که ایوان یاکوولیچ بیمیل نبود فنجانی هم قهوه بخورد،اما میدانست کاملاٌ دور از انتظار است که هم قهوه و هم نان بخواهد،چون زنش روی خوشی به اینگونه هوس هایش نشان نمیداد).
زن فکر کرد:”بگذار پیرمرد احمق نانش را بخورد.به من چه،عوضش یک فنجان اضافی قهوه به من می رسد.”و یک گردهی نان روی میز پرت کرد.
ایوان محض آدابدانی،پالتویش را از روی پیراهن شبش پوشید و پشت میز نشست،کمی نمک ریخت،دو تا پیاز پوست کند و چاقو را برداشت و با قیافهی مصمم مشغول بریدن نان شد.وقتی که گردهی نان را دو قسمت کرده بود،به داخل نان نگاه کرد و با دیدن شیئی سفید رنگ،ماتش برد.
با دقت ضربه ای با چاقو بدان زد و با دست لمسش کرد و با خودش گفت:”کلفت است،چی میتواند باشد؟”انگشتش را توی نان فرو کرد و بیرونش کشید- یک دماغ!” از وحشت یکه خورد.چشم هایش را مالید و دوباره لمس کرد.بله دماغ بود،بی هیچ شکی.مهم تر اینکه،دماغ به نظرش آشنا میآمد. صورتش از ترس وحشت  پر شد.اما ترس او قابل قیاس با خشم و غیظ زنش نبود.
زنش با غیظ فریاد زد:”حیوان،کجا این دماغ را بریدی؟رذل! پست! خودم به پلیس گزارش میدهم. دائمالخمر!خوب فکر کن،از سه تا از مشتریهایت شنیدهام که موقع تراشیدن صورتشان،آنقدر دماغشان را میکشی که تعجبآور است چطور دماغشان کنده نمیشود!”
اما ایوان بیشتر احساس میکرد مرده است تا زنده.میدانست که دماغ به کسی جز کاوالیوف،افسر ارزیاب،تعلق ندارد.کسی که چهارشنبهها و یکشنبهها صورتش را میتراشید.
“یک لحظه صبر کن پراسکوویا اوسیپوونا!این دماغ را لای پارچه میپیچم و گوشهی اتاق میگذارم. اجازه بده مدتی همانجا باشد،بعد راهی برای خلاصی از شرش پیدا میکنم.”
“فکر کردی!خیالت اجازه میدهم اره شده گوشهی اتاقم بماند.بالا خانهات را اجاره دادهای!فقط بلدی آن تیغ لعنتیات را تیز کنی و همه چیز را بفرستی جهنم.بگذارم گوشهی اتاق!جغد!لابد انتظار داری جنایتت را از پلیس مخفی کنم!خوک کثیف!کله پوک!آن دماغ را از اینجا ببر بیرون!هر کار خواستی بکن،اما اجازه نمیدهم حتی یک لحظهی دیگر هم آن چیز،این طرفها بماند.”
ایوان یاکوولویچ کاملاً گیج شده بود.فکر میکرد اما هیچ نمی فهمید چکار کند.سرانجام در حینی که پشت گوشش را میخاراند،گفت:”خدا لعنتم کند اگر بدانم چه اتفاقی افتاده!نمیتوانم یقیناً بگویم دیشب موقعی که به خانه آمدم مست بودم یا نه.فقط میدانم این احمقانه است.تازه نان را توی اجاق پخته اند و نانواییها هم که دماغ نمیفروشند.هیچ سر در نمیآورم!”
ایوان یاکوولویچ خاموش شد. فکر اینکه ممکن است پلیس محل را جست و جو کند و دماغ را بیابد،و دستگیرش کند،نزدیک بود دیوانهاش کند.تنش به لرزه افتاد.آخر سر شلوار کهنهی چروک خورده و کفشهایش را پوشید و درحالی که فحشهای پراسکوویا اوسیپوونا بدرقهاش میکرد،دماغ را لای تکه پارچهای پیچید و قدم به خیابان گذاشت.
تنها چیزی که میخواست این بود که آن را جایی بیندازد،حالا میخواهد جوی آب باشد،یا جلوی خانهای یا همینطور تصادفی جایی پرتش کند و دربرود،اما با شانسی که داشت تمام مدت با دوستانش برخورد که با اصرار میپرسیدند:”کجا؟” یا “برای اصلاح مشتریها یک کمی زود نیست؟”و در نتیجه فرصتی برای خلاصی از دماغ  پیدا نکرد.
یک بار تصمیم گرفت و آن را روی زمین انداخت،اما پلیس با چوبدستیاش اشاره کرد و گفت:”برش دار!نمیبینی چیزی از دستت افتاد!؟”و ایوان یاکوولویچ مجبور شد برش دارد و توی جیبش بچپاند.ناامیدی گریبانش را گرفت،علیالخصوص که خیابانها با باز شدن ادارات و مغازهها هر لحظه شلوغتر میشدند.تصمیم گرفت راهش را به طرف پل ایساک،کج کند،شاید بتواند دماغ را توی رود نوا پرت کند، بیآنکه کسی ببیند.اما من اینجا راه خطایی پیش گرفتهام،اگر قبلاً مطالبی دربارهی ایوان یاکوولویچ، که مردی از بسیاری جهات قابل احترام است،نگویم.
ایوان یاکوولویچ،نظیر هر پیشهورِ شریفِ روسی،دائمالخمری وحشتناک بود و هر چند تمام روز را به تراشیدن ریش این و آن میگذراند،هرگز به ریش خودش دست نزده بود.چرک و چروک بهترین کلمهای است که میتوان در وصف پالتویش گفت.( ایوان یاکوولویچ هرگز پالتو نمیپوشید).باید گفت که در حقیقت پالتو خودش سیاه بود،اما لکههای قهوهای و زرد و خاکستری تمامش را پوشانده بود.
یقهاش سبز بود و سه تا نخ شل که از جلویش آویزان بود،نشان میداد زمانی این لباس دگمههایی داشته است.ایوان یاکوولویچ از آن آدمهای تلخ اندیش بود،و هر گاه که کاوالیوف،افسر ارزیاب می گفت:”دستهایت بوی بد میدهند.”
در جواب میگفت:”ولی آخر چرا باید دستهای من بدبو باشند؟”و ارزیاب مثل همیشه میگفت:”عزیز جان،از من نپرس چرا،من فقط میدانم که بوی بد میدهند.”و یاکوولویچ در جواب فقط یک نوک انگشت انفیه بر میداشت و از سر انتقام،تمام گونه و پشت گوش و زیر چانه و تمام جاهای ممکن صورت کاوالیوف را با کف صابون میپوشاند.”

4-6- مروری بر جهان بینی نیکلای گوگول

   با سر زدن طلیعه ی روشنگری در اروپا و در گرفتن انقلابهای سیاسی از جمله انقلاب فرانسه و نیز پدید آمدن تحولات صنعتی که با گسترش روز به روز به انقلاب صنعتی منجر شد، جریانهای جدید فکری در اروپا پدیدار شدند.
   نهضت روشنگری و انقلاب فرانسه در بنیانهای فکری جوامع اروپایی و انقلاب صنعتی در بنیانهای مادی آن دگرگونیهای اساسی را سبب شده بودند. سرمایه داری لیبرال جانشین اشرافیگری فئودال شد، دولت همه ی اختیارات کلیسا را سلب کرد، شهرنشینی به نماد فرهنگ و تمدن تبدیل شد و کلیسای کاتولیک به عنوان حافظ سنتهای پدرسالارانه مورد انتقاد و تمسخر قرار گرفت.
اما همه ی این پدیده های نوظهور مادی و معنوی همچون هر پدیده یی دیگر با برهم زدن نظم پیشین وعادتهای مالوف و ایجاد نیازهای متعدد که راههای برطرف ساختن شان دشوار، زمان بر و احیانا” ناشناخته بود، مخالفتهای شدید برخی نیروهای اجتماعی را به دنبال آوردند.
واکنش محافظه کارانه و رمانتیک در برابر جنبش روشن اندیشی بعدها در روند پیشروی خود به شکل گیری علم جامعه شناسی مدد رسانید. مخالفان افراطی همچون لویی دوبونالد و ژوزف دومیستر115 با الهام گرفتن از آموزه های مذهب کاتولیک به نهضت روشن اندیشی و انقلاب فرانسه تاختند و آرزوی بازگشت به آرامش وهماهنگی دوران قرون وسطی را بارها بر زبان جاری ساختند.
   «بونالد بر این اعتقاد بود: که چون خداوند جامعه را آفریده است، مردم نباید در آن دست برند و نباید بکوشند این آفزایش قدسی را دگرگون سازند. به تعبیری گسترده تر، بونالد با هر چیزی که خواسته باشد نهادهایی سنتی همچون پدرسالاری، خانواده تک همسری، سلطنت و کلیسای کاتولیک را تضعیف کند، مخالف بود.»
   دگرگونیهای نوین اجتماعی همچون صنعتی شدن، شهرگرایی و دیوانسالاری برای محافظه کاران نگران کننده بود. آنان با ترس به راههای مقابله با این دگرگونیها می اندیشیدند و به وجود نظام رتبه بندی شده مبتنی بر منزلت و پاداش برای حفظ آرامش و بقای جامعه تاکید داشتند.
   تلاشهای فکری کلودهنری سن سیمون، اگوست کنت و امیل دورکیم را باید در همین راستا رارزیابی کرد. دورکیم همچون کنت و ضد انقلابیون کاتولیک مسلک از نا به سامانیهای اجتماعی در هراس بود. اعتصابهای کارگری، تزلزل طبقه ی حاکم و اختلاف دولت و کلیسا … او را نیز به فکر چاره جویی برای بر طرف کردن نابه سامانیهای اجتماعی انداخته بود.
البته ناگفته نماند که گرچه او به لحاظ فکری محافظه کار بود اما در مواقع عمل سیاسی لیبرال بود. بنابراین نابه سامانیهای اجتماعی را جزو ضروری جهان نوین نمی دانست (بر خلاف مارکس که مسائل جامعه ی نوین را ذاتی آن می پنداشت) و معتقد بود می توان آنها را با اصلاحات کاهش داد.
   تداوم این چالشهای فکری را می توان در آرای صاحبنظران مختلف جست و جو کرد که مجال این کار در این نوشتار نیست. اما به عنوان نمونه یی دیگر به فردیناند تونیس116 اشاره می شود که تیپ شناسی او

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره نمایشنامه، ناخودآگاه، خودآگاهی Next Entries دانلود پایان نامه درباره اروپای غربی، داستان کوتاه، روابط اجتماعی، قرن نوزدهم