دانلود پایان نامه درباره انسان کامل، مشهد مقدس

دانلود پایان نامه ارشد

مي گفت. مرا گفت: “برخيز يا حسن و بَرِ آن بُرنا شو” و به انگشت اشارت کرد. من فرا نزديک آن بُرنا شدم شيخ گفت: “اي جوان! آن دُرست که بر بند داري، ديناري و حبّه اي است، بدو ده!” آن جوان دست به بند کرد و دُرست به من داد. من بشدم و با پيش شيخ آوردم. شيخ گفت: “مي شو تا به سَرِ اِسپِريس، جواني قصاب برّه اي شير مست بر دست دارد، تکلّفها کرده. آن را به ديناري بخر و بازو، هم، شو به شَولَه و آن بره را در آن گَو انداز تا چهار پايان گَو دهاني چرب کنند.” من برفتم و همه راه، به اندرون، داوري مي کردم که چند روز است در خانقاه گوشت نبوده است و شيخ برّه شير مست پرورده به سگان مي فرستد. چون به اِسپِريس آمدم… آن دُرست به وي دادم و آن برِّه بخريدم و آن جوان را با خود ببردم و پيش سگان انداختم… آن جوان به گريستن ايستاد، و گفت: “مرا پيش شيخ بر.” من او را پيش شيخ آوردم. او در پاي شيخ افتاد و مي گفت: “اي شيخ توبه کردم.” شيخ مرا گفت: “اي حسن! چهار ماه است تا اين جوان در آن برّه رنج مي برد دوش بمرد. اين مرد را دريغ آمد که بيندازد ما روا نداشتيم که آن مردار به حلق مسلماني رسد …”272
گردآورنده مجالس سبعه و افلاکي به مسأله فرمان دادن مولانا در حين مجلس گويي اشاره اي نکرده اند و در اين زمينه اطلاعي در دست نيست.

4-1-6 کرامت

کرامات کارهاي خارق العاده اي هستند که برخلاف قوانين طبيعت، به ارادة اولياي راستين حق، انجام مي گيرد. در اصل فرقي بين معجزه و کرامت نيست، زيرا هر دو از جمله کارهاي مافوق طبيعي هستند، ولي براي فرار از اعتراض اهل ظاهر که معجزه را مختص به پيامبران مي دانند صوفيه خوارق عادات صادر از اوليا را “کرامت” نام نهاده اند.273
به عقيده برخي ممکن است ولي بر صدور کرامت خود واقف و باخبر باشد، اما هيچ وقت به زبان نمي آورد که فلان کرامت را ابراز داشته ام، بلکه مي گويد فلان کرامت به من عطا شده است. اکثريت صوفيان بر اين اعتقادند که در زمان صدور کرامت ولي کاملاً تحت ارادة الهي است و از خود بي خبر است و در اين حالت خود از ميان برخاسته و در خدا محو شده است و هر کس که در آن حال با او مخالفت کند با خدا مخالفت کرده است، زيرا در آن حالت خداوند در وجود او تجلي کرده و انجام آن کرامت به اراده حق صورت پذيرفته است و ظهور اين گونه اعمال خارق العاده و کرامات در مکان و زمان مشخص رخ نمي داد بلکه در هر لحظه و هر مکان امکان صدور کرامت از جانب اوليا وجود داشته است. طبيعتاً در حين مجلس گفتن نيز اين امکان وجود داشت که از شيخ مجلس گو بنا بر مقتضاي حال کرامتي به ظهور رسد و همگان شاهد آن باشند.
ابوسعيد ابي الخير به عنوان مشهورترين صاحب کرامات در بين مردم مشهور گشته است و به مرور زمان ديگران قصه هايي از قبيل تحت فرمان داشتن درندگان، اژدها و امثال اين را بر آن افزوده اند. که اگر اژدها را سمبل نفس آدمي بگيريم؛ نقل اين گونه کرامات به تحقق مي پيوندد زيرا تسلط بر نفس از هر اژدهايي دشوارتر است.274
صدور برخي از کرامات ابوسعيد در حين مجلس گويي بوده است، يکي از کراماتي که از وي در زمان برگزاري مجالس بسيار به وقوع پيوسته است؛ قدرت خارق العاده او در پيش بيني حوادث آينده، و اشراف ضمير وي بر اموري است که در گذشته اتفاق افتاده و کسي از آن مطلّع نبوده است. ابوسعيد اين موهبت الهي را در حد بالايي دارا بوده است و اين قدرت در نظام روحي وي که
فارغ از هر نوع قيد و بند عقل خيره سر بوده به بهترين وجهي جاي گرفته است.275
از جمله کرامت هايي که براي ابوسعيد ابي الخير نقل کرده اند پيش گويي فوت خود در آخرين مجلس، يعني مجلس وداع بود276:
“در مجلس آخر شيخ … روي به خواجه حمويه آورد و گفت: يا خواجه! تو دانسته اي که ترا حمويه چرا نام کرده اند؟ براي آنک تا خلق را حمايت کني و گوش با خلق خداي داري و گوش با شغل ما دار که روز آدينه ما را از اينجا بخواهند برد. روز بازارِ ما خواهد بود و در آن روز زحمت ها خواهد بودن؛ … و جهد کن تا ما را از سراي به خاک سپاري کي عقبه اي عظيم در پيش است”277
و سرانجام بر طبق پيش بيني خودش در روز پنجشنبه چهارم شعبان 440 هـ .ق درگذشت و صبح جمعه روز بعد در مشهد مقدس(در مهنه) به خاک سپرده شد.
محمد بن منور نيز حکايات بسياري از کرامات شيخ را نقل کرده است، از آن جمله پيش گويي هاي بسيار جالب شيخ در هنگام مجلس گويي است:
“هم از شيخ عمر شوکاني شنيدم که گفت: در اژجاه درويشي بود حمزه نام، … و مردي عزيز و عاشق و سوزان و گريان و گرم رو بود. و هر روز که نوبت مجلس شيخ ما بودي، سحرگاه، از اژجاه بيامدي، پياده، چنانک آن وقت را که شيخ بيرون آمدي از صومعه تا مجلس گويد، حمزه آنجا رسيده بودي و چون شيخ مجلس تمام کردي حمزه بازگشتي و به اژجاه باز شدي، … يک روز به ميهنه مي آمد، به مجلس شيخ، دُرُستي زر بر بند داشت. چون به کنار ميهنه رسيد با خود انديشيد که اگر اين درست با خود در مجلس شيخ برم، اگر کسي از شيخ چيزي خواهد، هر آينه، شيخ خواهد دانست که من بربند چيزي دارم، خواهد گفت: “اي حمزه! دُرُستي زر بر بند داري، به وزن چنديني، بدين درويش ده” و مرا به حکم اشارت شيخ ببايد داد و فرزندانم بي برگ بمانند. آن دُرُست را از بند باز کرد و در زير شاهديوار ميهنه گردي خاک باز کرد و آن را پنهان کرد و او به مجلس شيخ ما آمد. چون شيخ در سخن آمد و مجلس به نيمه رسيد، در ميان سخن، روي به حمزه کرد و گفت: “اي حمزه! برخيز که آن دُرُستِ زر که در زير آن شاهديوار، پنهان کرده اي همين ساعت دزد بِبَرد.” حمزه برخاست و آمد تا آنجا که زر پنهان کرده بود، مردي را ديد که آن موضع مي شوريد و نزديک آن رسيده بود … حمزه فراز آمد و آن زر برگرفت و آمد و پيش شيخ آورد و بنهاد و بعد از آن چنان شد که بي خدمت شيخ صبر نتوانست کرد”278.
همچنين از ديگر کرامات شيخ همانطور که ذکر شد اشراف وي بر وقايعي است که در گذشته رخ داده و کسي از آن مطلع نبوده است:
“شيخ عبدالصمد بن حسن القلانسي السرخسي الصوفي … گفت: من در خدمت شيخ به نيشابور بودم. شبي به خواب ديدم که شيخ جايي نشسته بود که معهود او نبود، در مثل، آن جايگاه نشستن. من شيـخ را گفتمي: اي شيخ چيست که بر جايگاه خويش ننشسته اي؟ شيخ گويـدي:
“من بر جايگاه خويشم” … شيخ گفت: “مرا مکان نيست و نه تحت و نه فوق و نه يمين و نه شمال و نه جهت. و اين که ما در مکان مي نشينم براي مصالح مردمان است و براي آنک تا حوايج خلق از ما روا شود. و کار ايشان به سبب ما برآيد”. من از خواب بيدار شدم … بامداد در مجلس بودم نشسته که شيخ از صومعه بيرون آمد و بر تخت نشست… و گفت: ” يا عبدالصمد! بيار آن خواب که دوش ديده اي ما را حکايت کن، همچنان که ديده اي” من از آن تعجب کردم که من آن خواب با هيچ آفريده نگفته بودم. سر فرا گوش شيخ بردم و آن خواب آهسته آغاز کردم … شيخ بلند آواز کرد و گفت: “آواز بلند کن تا مردمان بشنوند که ما در مکان ايشان و براي قضاء حوائج ايشان مي نشينم و الاّ ما را مکان نيست” فرياد بر من افتاد و آواز بلند کردم… “279
مولانا نيز از جمله عارفاني است که کرامات بسياري را به وي نسبت داده اند، ولي خود وي کرامت اصلي را کرامتي مي دانست که در روح اثرگذار باشد. احتمال مي رود که وي ملاقات انسان کامل، و قدرشناسي از انسان را بالاترين کرامات مي دانسته و از اين رو شايد کرامات و خوارق عاداتي که از او نقل کرده اند به عقيده و شايد عرفي متکي باشد.280گفته هاي مولانا، نظر او را دربارة
کرامت به وضوح بيان مي دارد:
“يکي از اينجا به روزي يا به لحظه اي به کعبه رود چندان عجيب نيست و کرامت نيست، باد سموم را نيز اين کرامت هست به يک روز و به يک لحظه هر کجا خواهد برود. کرامت آن باشد که ترا از حال دون به حال عالي آرد و از آنجا به اينجا سفر کني و از جهل به عقل و از جمادي به حيات …”281
در مجالس سبعه نشاني از کرامات مـولانا در مجلس گفتن وجود ندارد و اشـاره اي به آن
نشده است؛ ولي افلاکي در مناقب العارفين کراماتي از مولانا ذکر کرده است که در دو مورد اين کرامات حين معرفت گويي و برگزاري جلسات وعظ از او صادر گشته است:
“همچنان خدمت مولانا سراج الدين مثنوي خوان … روايت کرد که روزي به باغ حضرت چلبي حسام الدين رفته بودم؛ دستارچه اي پرگل احمر به خانه تبّرک آوردم؛ مگر که حضرت مولانا در خانة چلبي بوده است و مرا معلوم نبود؛ بغتهً درآمدم و سرنهادم، مي بينم که اصحابِ عظام زير و بالا پر نشسته اند و حضرت مولانا در صحن خانه سير مي کند و از معارف و لطايف منظوم و منثور هر چه مي گويد ياران مي نويسند و من از غايتِ دهشت و حيرت دستارچه را فراموش کردم و از دور در صفِ نعال فرو کشيدم؛ حضرت مولانا به جانب من نگران گشته فرمود که هر که از باغ بيايد تبرّک گُل آرد و هر که از دکانِ حلوايي مشتي حلوا؛ سر بر قدم مبارکش نهاده گُل ها را فرو ريختم؛ ياران نعره ها زدند و گل ها را يغما کردند”282.

4-1-7 درخواست بخشش

گاهي اوقات در حين مجلس گويي شيخ يا پير، از حاضران مجلس براي شخصي نيازمند تقاضاي وام، هديه و بخششي مي کرد و حاضران بنابر دارايي و وسع خود به فرد محتاج بخشش کمک مي کردند و پول يا کالاي تقاضا شده را به شيخ تقديم مي کردند و وي به دست فرد نيازمند
مي رساند.
در مجالس ابوسعيد بر طبق روايت جمال الدين ابوروح و محمد بن منور اين نکته به وضوح به چشم مي خورد. ابوسعيد در مجلس تقاضاي وجهي يا متاعي براي يکي از حاضران مي کند و در همان مجلس فرد يا افرادي که توان مالي پرداخت وجه را دارند و يا متاع خواسته شده را به همراه داشتند با رضايت و کمال ميل به ابوسعيد تقديم مي کردند و او در همان جا به فرد نيازمند
مي داد.
جمال الدين ابوروح در حکايتي به مسأله درخواست بخشش توسط ابوسعيد در مجالس اشاره کرده است:
“از حسن مؤدب نقل کنند که وي گفت که ابتدا که شيخ به نيشابور آمد و مجلس مي گفت خبر در شهر افتاد که پيري از صوفيان آمده است و مجلس مي گويد … روزي بر سبيل امتحان به مجلسِ او آمدم. و در پيش تختِ او بنشستم. جامه هاي فاخر پوشيده و دستاري فوطة طبري در سر. با دلِ پرانکار. شيخ سخن آغاز کرد… از بهرِ درويشي جامه اي خواست. هر کسي چيزي بدادند. دستاري خواست. مرا در دل افتاد که دستار خود بدهم. باز گفتم: “مرا اين از آمل فرستاده اند هديه. ده دينار قيمت اين است. ندهم.” ديگر بار شيخ حديث دستار کرد… باز ردّ کردم و ندادم. پيري در پهلوي من نشسته بود. گفت: “يا شيخ! حق با بنده سخن گويد؟” گفت: “براي دستاري را دوبار بيش نگويد…” حسن گفت: برخاستم و قدمِ شيخ بوسه دادم و دستار و جامه جمله بدادم و جملة مال فدا کردم”283.
محمد بن منور در چندين حکايت به زيبايي اين مسأله را روايت کرده است:
“آورده اند که يک روز شيخ ما، قَدَّسَ الله رُوحَه العَزيز، در نيشابور مجلس مي گفت. و آن روز شيخ دستارچه اي در دست داشت. در ميان مجلس گفت: “سيصد دينار نيشابوري مي بايد که از اين دستارچه راست شود که حسن را سيصد دينار اوام است” پيرزني آواز داد که “من بدهم.” گفتند: “اي پيرزن! سيصد دينار نيشابوري است تو از کجا آري؟” گفت: “مي دانم. چون شيخ اين سخن بگفت، … من انديشه مي کردم: آنچ از خانة خويش به خانة شوهر بُرده بودم و آنچ شوهر به من داده بود، حساب برگرفتم سيصد دينار است، در وجهِ گفت شيخ نهادم.” شيخ گفت: “مبارک
باد!” دستارچه به دست حسن مؤدب بدان پيرزن فرستاد”284
در مناقب العارفين و مجالس سبعه، از اين رسم صوفيانه در حين مجلس گويي مولانا اثري نمي بينم و اشاره اي به اين موضوع توسط گردآوردندة مجالس سبعه و افلاکي نشده است.
4-1-8 وصيّت

از جمله کارهايي که پيران و مشايخ صوفيه در اواخر عمر همانند ساير مردم انجام مي دادند وصيّت به افراد خانواده، مريدان، هواداران و… بود و گاه اين وصايا در حين مجلس گويي انجام
مي پذيرفت يعني پير يا شيخ در اواخر عمر در مجلسي که اغلب آخرين مجلس بود و شيخ ديگر بعد از آن مجلس

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه با موضوع حقوق کودک، حقوق بشر، سازمان ملل Next Entries منابع پایان نامه با موضوع حقوق بشر، حقوق کودک، سازمان ملل