دانلود پایان نامه درباره ابوسعيد، حاضران، شيخ،

دانلود پایان نامه ارشد

فرمان دادن براي انجام کاري داشته است، ابتدا به آن فرد اشاره مي کرده که بايستد و بعد سخن خود را به وي ابلاغ مي کرده است:
“… پس گفت: “يا باطاهر! برپاي باش”. برخاست، جامة او را بگرفت و به خود کشيد و گفت: “تو را و فرزندانِ تو را بر خدمتِ صوفيان وقف کردم. اين نصيحت ما را گوش دار”433.
محمد بن منور در حکايتي روايت کرده است که به هنگام مجلس گفتن ابوسعيد، رسم بر اين بوده است که خانواده و فرزندان شيخ بر گرد وي در اطراف تخت مي نشستند و در رديف هاي
بعدي ساير حاضران جاي مي گرفته اند:
“ديگر روز شيخ به مجلس بيرون آمد، و فرزندان شيخ، در مجلس شيخ، بر دست راست او به بَر تخت بنشستندي، گرد برگردِ شيخ و شيخ را سنت آن بودي که از خانه تا آفتاب برآيد بيرون نيامدي و پيوسته همچنين بودي که آن وقت که آفتاب طلوع مي کردي شيخ از خانه بيرون آمدي اين روز بيرون آمد، چشمش بر جاي فرزندان افتاد، گفت: “اَولادُنا اَکبادُنا: فرزندان ما جگرگوشة مااند”.434
تنها موردي که به حالت ايستاده مخاطبان در مجالس ابوسعيد اشاره گرديده، حکايتي است به روايت محمّد بن منوّر که به هنگام مجلس گويي شيخ در مرو پيران نشسته بوده اند و جوانان در حالت ايستاده به سخنان ابوسعيد گوش مي دادند:
“… شيخ در سخن آمد. خواجه علي خبّاز را غيرتي پديد آمد. پس شيخ بوعلي سياه درآمد، با جمع خويش. نگاه کرد. شيخ ما را ديد بر تخت نشسته. و آن هيبت و سلطنت بديد، جوانان پيش تخت او ايستاده و صف زده و پيران به خدمت، پيش تخت شيخ، بنشسته. به دل پير بوعلي سياه بگذشت که “اگر مردمان او را ببينند و سخن او بشنوند و اين هيبت و سياست او ببينند، ولايت رفت و مردمان رفتند…”435
روايات محمّد بن منوّر حکايت از اين دارد که زنان در مجالس ابوسعيد بر بام محل برگزاري مجالس مي نشستند و از آنجا به سخنان شيخ گوش مي کردند:
“خواجه بوالفتوح غضايري، َرحمَهُ الله، روايت کرد که دختر استاد بوعلي دقّاق، کدبانو فاطمه، که به حکم استاد امام بلقسم قشيري بود، دستوري خواست تا به مجلس شيخ ما ابوسعيد آيد. استاد امام در آن ايستادگي مي نمود، اجازت نمي داد. چون به کرّات بگفت، استاد امام گفت: “دستوري دادم اما پوشيده شو و ناونه اي بر سرکن”، به زبان نيشابوريان يعني چادر کهنة شب بر سر افکن، “تا کسي ظن نبرد که تو کيستي.” کدبانو فاطمه چنان کرد و چادري کهنه در سرگرفت. و پوشيده به مجلس شيخ ما آمد و بر بام، در ميان زنان بنشست. و آن روز استاد امام به مجلس شيخ نيامد. چون شيخ در سخن آمد، حکايتي از آنِ استاد بوعلي دقاق بگفت و آنگاه گفت: “اينک جزوي از اجزاء او در آنجاست… چون کدبانو فاطمه اين سخن بشنود، حالتي به او درآمد و بيهوش گشت و از بام درافتاد. شيخ گفت: “خداوندا! نه بدين بازبوشي” هم آنجا که بود در هوا معلّق بايستاد، تا زنان دست فرو کردند و بر بامش کشيدند”436
دليل محکمي که براي آن مي توان يافت، جلوگيري از برخورد زنان با مردان در مجالس بوده است.
گردآورنده مجالس سبعه متأسفانه هيچ اشاره اي به حاضران و مستعمان مجالس مولانا نکرده و در اين مورد اطلاعي در دست نيست. اما از لابلاي حکايتي به روايت افلاکي مي توان طرز قرار گرفتن مستمعان در مجالس مولانا را تصوّر کرد و مشخص مي شود که مستمعان در مجالس وي نيز در حالت نشسته به سخنان گوش مي دادند.
“همچنان منقول است که روزي حضرت مولانا در مجمعي معاني و حقايق مي فرمود؛ از ناگاه جواني معتبر از در آمد و بر بالاي پيري بنشست، بعد از زماني حضرت مولانا فرمود که در زمانِ ماضي، امرِ الهي چنان بود که هر جواني که بر بالاي پيران نشستي، في الحال به زمين فرو رفتي، قصاصِ آن امّت بدان شکل بودي؛…”437

5-2 تعداد حاضران

تعداد افرادي که در ميهنه گرد شيخ ابوسعيد حلقه مي زدند، در جايي بيش از صد تن ذکر شده است و در حکايتي ديگر که ابوسعيد در حين مجلس گويي، مريدان خود را به پيشواز نظام الملک جوان فرستاده بود، روايت است که کل صحرا از زيادي صوفيانِ کبودپوش، سياه گشته بود و در جاي ديگر آمده است که در مجلسي تعداد حاضران سيصد تن بوده است. که در پيش تخت شيخ در سه رديف و در هر رديف صد نفر مرد نشسته بودند و به روايتي در اولين اقامت شيخ در نيشابور گويا هفتاد نفر از مريدان امام بلقسم قشيري در مجلس او شرکت کرده بودند و بر اين تعداد مردان بايد زناني را هم که در پشت بام محل هاي برگزاري مجالس حضور داشتند اضافه نمود.438
جمال الدين ابوروح به تعداد حاضران مجالس ابوسعيد اشاره اي نکرده است؛ امّا محمد بن منور در ضمن چند حکايت به زيادي تعداد حاضران و ازدحام جمعيت در مجالس شيخ اشاره کرده است. ولي هيچ يک تعداد و آمار دقيقي از افراد حاضر در اين مجالس ذکر نکرده اند:
” و از امير امام عزالدين محمود بن ايلباشي شنودم، رَحمَهُ الله، که گفت از امير سيد بوعلي عرضي شنودم که گفت در آن وقت که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحَهُ العزيز، به طوس آمد و در خانقاه استاد بواحمد مجلس مي گفت، من هنوز جوان و کودک بودم. با پدر به هم به مجلس شدم و خلق بسيار جمع آمده بودند چنانک بر در و بام جاي نبود. در ميان مجلس، که شيخ را سخن مي رفت، و خلق به يک بار گريان شده بودند، از زحمت زنان، کودکي خرد از کنار مادر از بام بيفتاد شيخ ما را چشم بر وي افتاد گفت: “بگيرش!” دو دست در هوا پديد آمد و آن کودک را بگرفت.”439
افلاکي نيز در يک مورد به زيادي جمعيت مجالس”معرفت” و “معاني گفتن” مولانا اشاره اي گذرا کرده است:
“همچنان منقول است که روزي حضرتِ مولانا، قَدَّسنا اللهُ بِسِره الاَعلي، در چهارسويي ايستاده بود؛ معاني و اسرار مي فرمود و تمامت خلايقِ شهر هنگامه اي کرده بودند؛ روي مبارک را از خلايق به ديوار کرده معرفت مي فرمود تا شب هنگام نمازِ شام شد و چون شب درآمد تمامتِ سگانِ بازار گردِ او حلقه کرده بودند و بديشان نظر مبارک تيز کرده معاني مي فرمود…”440.
5-3 شهرهاي حاضران

مستمعاني که در مجالس صوفيه شرکت مي کردند همگي از افراد آن شهر نبودند، بلکه بعضي از افراد آن قدر به مشايخ صوفيه و مجالس آنها ارادت و اعتقاد راسخ داشتند که سختي راه و مشکلات را تحمل نموده و از شهرهاي ديگر به مکان برگزاري مجالس مي آمدند تا از سخنان مشايخ و پيران صوفيه بهره مند گردند.
در دوران مجلس گويي ابوسعيد نيز اين مسأله وجود داشته است؛ گاهي برخي از مريدان و هواداراني که در شهرهاي ديگر اقامت داشتند به سبب ارادت زياد نسبت به ابوسعيد، در زمان هاي مجلس گويي شيخ، از محل زندگي خود به مکان اقامت و مجالس وي مي آمدند و به طور مستمر در جلسات وعظ حضور مي يافتند.
جمال الدين ابوروح به اين مسأله اشاره نکرده، ولي محمد بن منور اين موضوع را ناديده نگرفته است. و در چندين حکايت به اين مسأله توجه داشته است:
“هم از شيخ عمر شوکاني شنيدم که گفت: در اژجاه درويشي بود حمزه نام، کاردگري کردي و مريد شيخ ما ابوسعيد، قَدَّسَ اللهُ رُوحَه العَزيز، بود و مردي عزيز و عاشق و سوزان و گريان و گرمرو بود. و هر روز که نوبت مجلس شيخ ما بودي، سحرگاه، از اژجاه بيامدي، پياده، چنانک آن وقت را که شيخ بيرون آمدي از صومعه تا مجلس گويد، حمزه آنجا رسيده بودي و چون شيخ مجلس تمام کردي حمزه بازگشتي و به اژجاه باز نشدي و مجالس شيخ، هيچ بنگذاشتي و مردي درويش و معيل بود و شيخ را در حق او نظري بود.”441
آوازه و صيت مجالس ابوسعيد در تمام شهرهاي اطراف پيچيده بود و افرادي هم که مريد وي نبودند با شنيدن تعاريف ديگران از شخصيت، کرامات و مجالس شيخ، مشتاق ديدار او
مي گشتند و از شهرها و روستاهاي اطراف با تحمل مشقات فراوان براي ديدار و حضور در مجالس
ابوسعيد مي آمدند:
“خواجه بلقسم حکيم مردي بزرگ بوده است، در سرخس. و جمعي مريدان داشت، همه مردماني عزيز. چون آوازة شيخ ما به سرخس رسيد و آن حالت هاي او، هر روز بديشان، مي رسيد و ايشان را عظيم مي بايست که حال شيخ بدانند که تا به چه درجه است، يک روز بنشستند و سخن شيخ مي گفتند. يکي گفت: “مردي بزرگ است.” ديگري گفت: “خانه پس کوه دارد.” … يحيي ترک مردي بزرگ بود. گفت: “از غيبت سخن گفتن، کار شما نيست. من بروم به ميهنه و بدو فرونگرم تا خود کيست.” يحيي روي به ميهنه نهاد. جمع به وداعش بيرون آمدند. گفتند: “نيک بنگر تا چه مرد است، که چندين آوازة او به ما مي رسد.” يحيي به ميهنه آمد. بامداد بود. شيخ بر منبر بود. چون او از در مسجد درآمد، شيخ را چشم بر وي افتاد، گفت: مرحبا اي يحيي! آمده اي تا به ما فرونگري… گفت: “بلي”… ش

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره "، ابوسعيد، ... Next Entries منابع پایان نامه با موضوع حقوق بشر، سازمان ملل، حقوق کودک