دانلود پایان نامه با موضوع ناخودآگاه، اساطیر ایران، صنایع دستی

دانلود پایان نامه ارشد

نمادين بهره ميگيرند و خود را با نمايهها تعريف ميكنند. اين بهرهگيري خودآگاهانه از نمادها نشان دهندهي يك كنش مربوط به روانشناسي بسيار مهم است و افزون بر آن انسان نمادهاي ناخودآگاه و خودانگيخته را نيز بخصوص در آثار هنری ميآفريند(یونگ 1961، 15 -19).
بسيار نمادهاي گاهاً خيلي مهم مانند نمايههاي مذهبي هم وجود دارند كه جنبهي فردي ندارند و طبيعت و سرچشمهشان جمعي است. افراد مومن سرچشمهي اين نمادها را الهي ميدانند و ناشي از الهام. افراد شكاك هم آنها را ساختگي ميانگارند. اما هر دو اشتباه ميكنند. درست است كه بنابر باور شكاكان نمادها و مفاهيم مذهبي در خلال قرنها بگونهاي ظريف و بسيار آگاهانه ساخته و پرداخته شدهاند. و همچنين درست است كه بنا بر ادعاي افراد مومن سرچشمهي نمادها و مفاهيم مذهبي آنقدر قديم است و پر راز و رمز كه نميتواند انساني باشد، اما به هر رو اين هر دو «نمادهاي جمعي» برآمده از روياها و تخيلات خلاق انسانهاي بسيار قديم ميباشند و هم از اين رو مظاهر غير عمدي و خودانگيخته ميباشند و نه ابداعهاي عمدي(یونگ 1961، 70).
نمادهاي طبيعي از محتويات ناخودآگاه روان سرچشمه ميگيرند و بنابراين معرف گونههاي فراواني از نمايههاي كهنالگوهاي بنيادين ميباشند. و در بسياري موارد ميتوان اين نمادها را بوسيلهي انگارهها و نمايههايي كه در قديمترين شواهد تاريخي و جوامع بدوي وجود دارند، تا ريشههاي كهنالگويشان رديابي كرد(یونگ 1961، 134).
نمادهای طبیعی شامل حیوانات و اجرام آسمانی نیز میشوند. گاو نر موضوع بحث این پژوهش نیز یک نماد طبیعی است که حضور آن در آیینهای مذهبی قدمتی به موازات ظهور نخستین نقاشیهای غارنشینان دارد. قدمت حضور کهنالگوی ورزا با مفاهیم و اشکال ظاهری مختلف در آثار هنری و ادبیات اساطیری نشان میدهد که در پس مفهوم پذیرفته شدهی این نماد در تمام دورانها، معنایی کهن وجود داشته است. معنایی درونی و جاودانه که به کهنالگو جان میبخشد و موجب تکرار آن در ادیان و ادوار گوناگون میگردد. در فرگرد آتی مفهوم جاودانهی این کهنالگو با توجه به اساطیر ایران بررسی خواهد شد.
امروزه همه چيز از رمز و راز فوق طبيعي خودش تهي است و ديگر هيچ چيز براي انسان امروز مقدس نيست. در دوران گذشته، هنگامي كه ادراكات غريزي هنوز به ذهن آدمي راه داشتند خود آگاه براحتي ميتوانست آنها را به صورت مجموعۀ رواني بهم پيوسته درآورد. اما انسان «متمدن» ديگر توانايي چنين كاري را ندارد. زيرا خودآگاه «هدايت شدۀ» وي از امكان يكسان سازي بخشهاي تكميلي غرايز ناخودآگاهش محروم شده است. و اين امكانات يكسانسازي تكميلي دقيقاً همان نمادهاي فوق طبيعي هستند كه همه آنها را مقدس ميشمارند. مثلاً امروزه مفهوم واژهي «ماده» يك مضمون ناب زمخت غير انساني و صرفاً عقلاني شده است و مفهوم رواني ندارد با نمايهي باستاني و مادي مادر كبير با توان توصيفش از مفهوم ژرف عاطفي مادر زمين بسیار تفاوت دارد. آن نيروي شگرف عاطفي كه در «پدر ما» بيان مي شده یا «ذهن» كه زماني پدر همگان بود امروزه با عقل يكسان شمرده ميشود و تا به درجهي خود محوربيني انسان تنزل كرده است. اين دو اصل كهنالگويي اساس تضاد نظامهاي شرقي و غربي است. تودههاي مردم و رهبرانشان متوجه نيستند كه ميان اصطلاح مذكر پدر (روح) براي نامگذاري بنيان جهان چنانكه غربيها بكار ميگيرند و اصطلاح مونث مادر (ماده) كه شرقیها بكار ميبرند تفاوت چنداني وجود ندارد. اگر در گذشته اين اصول جزو شعائر احترام برانگيز ديني بودند، دستكم نشان ميدادند براي انسان اهميت رواني دارند. اما امروزه تنها مفاهيمي گنگ ميباشند. هر چه شناخت علمي افزايش مييابد، دنيا بيشتر غير انساني مي شود. انسان خود را جداي از كائنات احساس ميكند، چرا كه ديگر با طبيعت سروكار ندارد و مشاركت عاطفي ناخودآگاه خويش را با پديدههاي طبيعي از دست داده است. و پديدههاي طبيعي هم بتدريج معناي نمادين خود را از دست دادهاند. ديگر نه تندر، آواي خشماگين خداست و نه آذرخش تير انتقام او. ديگر نه رودخانه پناهگاه ارواح است و نه درخت سرچشمهي زندگي انسان. ديگر هيچ غاري ماواي شياطين نيست. ديگر سنگها، گياهان و حيوانات با انسان سخن نميگويند و انسان نيز با آنها سخن نميگويد، چرا كه ميانگارد گفتههايش را نميشنوند. تماس انسان با طبيعت قطع شده است و نيروي عاطفي عميق ناشي از اين تماس كه موجب روابط نمادين وي ميشد از ميان رفته است. نمادها ميكوشند اين فقدان عظيم تماس را جبران كنند. نمادها، طبيعت اصلي ما را با همهي غرايز و شيوههاي ويژهي انديشههايش نشان ميدهند. دريغا كه نمادها محتويات خود را با زبان طبيعت كه براي ما بيگانه و نامفهوم است بيان ميكنند. و ما ناگزيريم زبان طبيعت را با واژهها و كلام عقلاني باب روز كه خود را از بند دوران قديم و راز و رمز ويژهي آن رهانيدهاند بازگو كنيم. امروزه هنگامي كه ما از اشباح و ساير موجودات فراسوي طبيعي سخن ميگوييم، ديگر براي فراخواندنشان بسوي خودمان نيست. شكوه و قدرت اين كلمات از ميان رفته است و ما ديگر هيچ جادويي را باور نداريم. قداست اشياء مذهبي و پايبندي به آنها كاهش يافته. گويي دنياي ما خود را از بند «علقههاي فوق طبيعي» مانند سحر، جادو، همزاد، ساحر، گرگینه، خون آشام، ارواح جنگلي و تمامي موجودات عجيب ديگري كه در جنگلهاي دوران قديم پرسه ميزدند رهانيده است. به بياني دقيقي ديگر دنياي ما از تمامي عناصر خرافي و غير عقلاني پاك شده است. اما در اينكه دنياي دروني ما (نه نمايههاي خوشآيندي كه خودمان در آن مي سازيم) هم خود را از بند تمامي اين خصوصيات دوران قديم رهانيده باشد جاي ترديد است. آيا عدد سيزده براي بسياري از مردم نحس نيست؟ و آيا بسياري از افراد گرفتار پيشداورهاي غير عقلاني، فرافكنيها و پندارهاي كودكانهي خود نيستند؟ اگر واقعگرايانه به ذهن آدمي بنگريم متوجه خواهيم شد بسياري از آثار باقيمانده از دوران قديم هنوز چنان نقش خود را ايفا ميكنند كه گويي از پانصدسال پيش تاكنون هيچ اتفاقي نيفتاده است. درك اين موضوع كه انسان امروزي آميختهيي از خصايص ناشي از تكامل بسيار طولاني روان خود ميباشد بسيار مهم است. و همين درهمآميختگي انسان و نمادهايش است كه مورد بحث ماست و بايد در آن به دقت موشكافي كنيم(یونگ 1961، 135 -138).
پُل زدن میان دو جهان و پذیرفته شدن در جامعه از طریق استفادۀ از «موارد انتقالی» انجام میگیرد. پدیدههای انتقالی در جوامع گوناگون بشری به صورت آیینهای رازآمیز مملو از تجارب دینی یا خلق آثار هنری قدسی با تکیه بر الهامات درونی و مواردی از این دست، به منصۀ ظهور رسیدهاند. از نظر وينيكوت، پديده هاي انتقالي در فضاهاي روانشناختي كه او آنها را «فضاي بينابين» يا «فضاهاي بالقوه» مينامد، قرار دارد. در تحول رواني موفقيّت آميز، اين «فضا» به صورت ميدان همه تجربههاي فرهنگي، از جمله دين در ميآيد كه او آن را با «مهر مادري» هم پيوند ميزند :«در اينجا، وقتي كه وثوق و اعتماد وجود داشته باشد، فضاي بالقوه هم وجود دارد، فضايي كه بصورت ساحت نامتناهي جدايي درميآيد، و اين فضا را نوزاد، كودك و بزرگسال چه بسا به نحوي خلّاقانه با بازي كه بر اثر مرور زمان به صورت لذت بردن از ميراث فرهنگي در ميآيد، پر مي كند». به طور كلي پژوهشگرانی كه تحت تأثير وينيكوت قرار گرفتهاند – و نظر به تداوم شناخته شدن اهميّت عميق كارش، تعداد آنان محتملاً زيادتر خواهد شد – اهميت موارد يا موضوعات انتقالي را از هر نوع كه باشد، از جمله دين، عقيدۀ ديني و هنر دینی را، بيشتر ارج خواهند گذارد. هدف چنين پژوهشگرانی اين خواهد بود كه استعداد طبيعي و خدادای در زمينه تحول بخشيدن به موضوعات انتقالي راشکوفا سازند تا خود تكيهگاه خويش براي پل و پيوند زدن بين جهان رواني و اجتماعي باشند. اين پل و پيوندزدن، تا حدودي از بازيكردن ناشي ميشود، يعني نوعي فعاليّت كه وينيكوت تلاش نظريهپردازانه معتنابهي دربارۀ آن به خرج ميدهد. فعاليّتهایی مانند هنر دینی(قدسی) و شعائر و تجربه ديني که در مرحله بينابين واقعيّتهاي دروني و بيروني قرار دارد. پدیدههای انتقالی را در فضای هنری به صورت مفاهیم نمادهای نقش شده در آثار هنری قدسی به وفور میتوان مشاهده کرد. همبستگي بين هنر دینی و عملكرد ديني نیز زمينهاي است كه به مدد كاربرد نظریات روانشناسی دینی مورد پژوهش قرار دارد (الیاده 1987، 269 – 272).

رمزپردازي يا نمادگرايي يك ابزار مقدس و آیینی در دانش كهن است. نمادگرایی در حقیقت قديميترين و پایهایترين روش بيان مفاهيم است. نمادگرايي عمری دارد به اندازۀ عمر آدمی بر کرۀ خاکی، با رشد و پیشرفت انسان بالیده و در روح جمعی و روياهاي فردی نژادهاي مختلف جا گرفته است. جایگاه نمادگرایی در دنیای ارتباطات بسی برجسته تر از ارتباطات کلامی است. مشاهدۀ یک نماد، انديشه را به صورت ناخودآگاه برميانگيزد و انسان را به گسترۀ تفكر بدون گفتار رهنمون ميشود. در نمادگرايي، عين و ذهن داراي همگوني و پويايي از پيش انگاشتهاي است. بر خلاف علامت (signe)، كه يك نشان قراردادي است و عين و ذهن نسبت به هم بيگا نهاند( هال بی تا، 1 – 10).)
به منظور بررسی مفهوم کهنالگوی ورزا در صنایع دستی هخامنشی تعداد بسیار زیادی از تصاویر مربوطه جمع آوری شد. اما به دلیل تکراری بودن نمادهای موجود در این

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع عرضه و تقاضا، منابع محدود Next Entries مقاله رایگان با موضوع مديريت، طبيعي، زهکشي